• به کدامين گناه آفريده شدي؟

    به کدامين گناه آفريده شدي؟

    اسد بودا ۱۳۹۰ سه شنبه ۵ میزان 47

    در تو صدا به سکوت مي​رسد، مادر! تو کلامِ کلام​هايي، کلامي که راه​ مي​رود، نفس مي​کشد، زخم مي​خورد و رنج مي​برد، کلامي​ که پاهايش خسته است، دستانش​ترک​خورده، بازوانش زخمي، گلویش خشکیده، بارش سنگين و موهايش سپيد. تو پشتره​يِ رنجِ آدمي را بر دوش مي​کشی ـ؛«به کدامين گناه آفريده شدي (بِأَیِّ ذَنْبٍ خُلِقَتْ) مادر؟!»

  • ستاره‌ها شب‌ها به يادِ اْرزگان بيدارند

    ستاره‌ها شب‌ها به يادِ اْرزگان بيدارند

    اسد بودا ۱۳۹۰ جمعه ۱ میزان 15

    کسی که به خدا ایمان ندارد، به خاطر گریز از تنهایی به ستاره‌ها پناه می‌برد. برای من اما، ستاره‌ها پاسخِ تنهایی نیستند، قطب‌ نشان‌های هستند که راهِ ارزگان‌ را نشان می‌دهند: ستاره‌ها شب‌ها به يادِ ارزگان بيدارند.

  • سکوت، دود می‌پراکند.

    سکوت، دود می‌پراکند.

    نامه ای از راهِ دور، از يک دوستِ قدیمی ۱۳۹۰ دوشنبه ۲۱ سنبله 5

    من، دچار انقطاع زبانی‌‌ام. زبانم را از دست داده‌ام. زبانم‌را گم کرده‌ام. مهاجرت اولین زخمی‌ را که به آدمی می​زند محو کردن زبان اوست. زبانِ من محو شده است. به‌زحمت کلماتی از دهانم خارج می‌شود. کلمات من دودهایی هستند که از دهانم به هوا می‌روند. سکوت، دود می‌پراکند. باید زبان باز کنم، در جست​​ـوـ​جوی آن تنها لغتی که به زبان نمی‌آید.

  • پيکره ايِ يک

    پيکره ايِ يک "آه"

    اسد بودا ۱۳۹۰ جمعه ۴ سنبله 5

    آخرين پرتوهاي نورِ انتظار در چشمانِ مادرم به خاموشي گراييده و ديگر اين چشمان درخشان نخواهد شد، مگر در غبارِ گمناميِ آوارگانِ مدامي که بيش از صد سال در دنيايِ آوارگي مي ميرند. ميلي به گمشدن را مي توان در خطوط باريکِ چشمانِ مادرم که در ميان نيزارهاي درآتش سوخته اي "زاول" محو مي گردد، رديابي کرد. «مادرم، پيکره ايِ يک "آه" است»

  • کلاغ هايِ نالان

    کلاغ هايِ نالان

    اسد بودا ۱۳۹۰ دوشنبه ۳۱ اسد 6

    جمعيتِ انسان هاي اين جا به خاطر مرگ و آوارگي رو به اتمام است، جمعيتِ کلاغ‌هاي نالانش اما هر روز زياد تر مي گردد. در برابر هر فردي که می‌ میرد و یا بی‌ رد می ‌شود، دستِ کم یک کلاغ اضافه می‌ شود. من از صبح تا شب به ناله هاي جگرخراشِ کلاغ‌ها کوش می‌ دهم؛ به ناله هاي که هر وجدانِ بيداري را به آتش مي کشد. کلاغ‌ هايِ اين جا نالان اند و سياه ‌ترین نت‌ های عالم را با منقارهای شان می ‌نوازند.

  • خانه ام ویران است

    خانه ام ویران است

    اسد بودا ۱۳۹۰ شنبه ۲۹ اسد 8

    مکتب معلم ندارد، همسایه‌ ها بر سر آب با هم دعوا دارند، فلاخن ‌هاي دورانِ کودکي خاک می‌ خورند، دمبوره‌ ها تار ندارند، دف‌ ها را پوست کنده‌ اند و تفنگ ها را دولت به انبار اسلحة قندهار برده است؛ هریرود نیز هار شده و دشت ‌های حاصل‌ خیز را به "دیولاخِ بی‌ حاصل" بدل نموده است. علف ‌ها از تشنگی‌ مرده‌ اند و درختان‌ را سال‌ها پیش کوچی‌ها قتلِ عام کرده بودند.

  • واپسين انقلاب در ايران:

    واپسين انقلاب در ايران:

    اسد بودا ۱۳۹۰ جمعه ۱۳ جوزا 46

    واپسين انقلاب در ايران، انقلابِ بدن ها خواهد بود. بدن، اين پيکرِعريانِ حقيقت، به مثابه هستي به تمام غيرِايدئولوژيک، روزي و روزگاري در برابر ستم هاي که بر آن رفته است، قيام خواهد کرد. انقلابِ بدن ها حقيقي ترين انقلابِ تاريخ ايران خواهد بود، بدن هاي سرکوب شده اي که در نظام جمهوري اسلامي به جنازه ها بدل شده اند، به خيابان ها سرازير خواهند شد.

  • تنهايي

    تنهايي

    اسد بودا ۱۳۹۰ يکشنبه ۲۸ حمل 13

    ♪: ـــــــــــ. وقتی ستاره‌ ها رفتند، "تنهایی" ام را رویِ شن های کنارِ ساحل نوشتم تا در شب های "چارده پال"، هنگامی که امواج به دیدارِ "ماه" می آیند، آن را با خود ببرند: " امواج، شب های چارده پال را از یاد بردند، "ماه" را، و دیگر هرگز به دیدارِ ماه نیامدند."

  • اسد بودا

    اسد بودا

    اسد بودا ۱۳۹۰ پنج شنبه ۱۸ حمل 11

    نقاشي آزادسازي هستيِ زنداني است. حرکتِ رادیکالِ دستانِ نقاش، لغزشِ آنارشیستی رنگ، پیکرِ زخماگین کاغذ و طنينِ دلخراشِ صدای پای خستة قلم مو ی نقاش، همه و همه خشم و اعتراضِ امرجزئي در برابر امر کلي است. نقاش به زبانِ جزئيات و هستي هاي خرد و ريز و فراموش شده سخن مي گويد:" نقاشي رهايي امرجزئي، از سرکوبِ امرکلي است."

  • خط خطی برای خط خطی

    خط خطی برای خط خطی

    اسد بودا ۱۳۸۹ يکشنبه ۸ حوت 5

    براي کودک نفسِ خط خطي مهم است: "خط خطي کردن به خاطر خط خطي، نه به خاطرِ چیزی". کودک در جست- و -جوي معنای زندگی نيست، هرگز زندگی را معنا نمی کند. او در جست و جوي خود زندگي است. کودک، کودک در خط خطي هايش زندگي را تجربه مي کند و خودش را بر مي سازد:"کودکان به گفتار چندان باور ندارند، آن ها به زبان عيني سخن مي گويند، به زبانِ گل ها و اشياء."

  • گلِ آفتاب گردانِ سياه

    گلِ آفتاب گردانِ سياه

    اسد بودا ۱۳۸۹ يکشنبه ۲۴ دلو 2

    "گلِ آفتاب گردانِ سياه"، ديدپذير ساختنِ تاريخ ناگفته به زبانِ هنر است. اين گل افتابگردان، نورشرا از سرخیِ خونش می گیرد و شعاع تاریکی بر آمده از تاریخِ قتلِ عام را با گلبرگ هایِ سياهش می پراکند. برگهاي آن آیاتِ کشتارهای همگانی است و گلبرگهاي تيره و تارِ آن، آهِ دمِ مرگِ کله منارشدگانِ تاریخ را جيغ مي کشند.

  • شهرِ شهید:

    شهرِ شهید:

    اسد بودا ۱۳۸۹ سه شنبه ۱۲ دلو 15

    . افشار،"شاهد" خود و "شهیدان" خویش است و با رخسار آکنده از خراش و جان زخماگین و تنِ خراشیده اش، بر ویرانیِ تمام و تمام اخلاق، قرنِ وحشیِ ما "شهادت" می دهد. رخسارِ پوست کنده و بی چهره گیِ این شهر، نشان گرِ قربانیانی است که در آن پوست کنده شدند.

  • دیداری سازیِ حیاتِ برهنه

    دیداری سازیِ حیاتِ برهنه

    اسد بودا ۱۳۸۹ يکشنبه ۲۸ قوس 6

    در این نقاشی مرز درون وبیرن کاملا غیر قابل تشخیص است. تنها چیزی که دیده می شود تنِ برهنه و زخماگینِ انسان قربانی است که چاقویِ سیاست در حالِ مثله کردنِ آن است. نقاش با قلم مو، روندِ شرحه شرحه کردنِ بدنِ انسانِ قربانی با خنجرِ سیاست را گام به گام نشان می دهد.

  • غزلِ ناتمام

    غزلِ ناتمام

    اسد بودا ۱۳۸۹ پنج شنبه ۱۸ قوس 4

    غزل های بشیر حال و هوایِ شعر "بیدل دارند"، بیش از حد، اما، تلخ و سیاسی هستند، به همین سبب هرکسی توانِ آن را ندارد که از جامِ شعرِ او، شرابِ بنوشد، تنها یک هستیِ تلخ نوشِ در حد "دیوِ آواره" که هیچ تلخی در جهان وجود ندارد که او نخورده باشد، می تواند از شعرِ تلخ بشیر روحش را سیراب و کامِ تلخش را نگاه سیاهش را، تلخ و سیاه تر سازد. شعر بشیر هم برایِ رادیکال ها تلخ است، زیرا جانِ آن ها را به آتش می کشد، هم برای محافظه کاران، زیرا همچون پتکی بر سرِ آنان فرود می آید و کاسه ی سرِ آنان را خرد و خمیر می کند.

  • چشمانِ پرغبارِ شیرو

    چشمانِ پرغبارِ شیرو

    اسد بودا ۱۳۸۹ پنج شنبه ۱۱ قوس 5

    شیرو، "زبانِ خاموش" و خوانایِ "ناـ نوشته ها" است؛ آن چه را ما در متنِ کتاب هایِ تاریخی "جست ـ وـ جو می کنیم، شیرو در متنِ کاغذِ سفید و نانوشته می بیند. او، ابژه هایِ تاریخی را از ذهنِ سفید و بی خاطره ی کاغذ هایِ سفید بیرون کشیده و آن ها را با جوهرِ سیاه نگاهِ "دیوِ آواره" می نگارد و بدین طریق زنجیره هایِ این همانیِ دروغینِ تاریخِ رسمی را پاره پاره نموده و از هم می گسلد.

  • راه :

    راه :

    اسد بودا ۱۳۸۹ يکشنبه ۲۳ عقرب 3

    در چشم اندازِ طبيعي هر راهي تصويرِ گمشدن به روشني نمايان است. تنها کسي به پايانه ي راه مي رسد که آغاز را گم کند: "راه، زنده ترين تصويرِ قصة فراق است".

  • ستاره هاي مسافر:

    ستاره هاي مسافر:

    اسد بودا ۱۳۸۹ دوشنبه ۱۷ عقرب 8

    پس از سقوطِ ارزگان، لشکريانِ عبدالرحمن، کودکانِ هزاره را سر مي​بريدند و راه را با سربريدة آنان نشانه​گذاري مي​کردند تا گروه بعدي که اسراي هزاره را از ارزگان به کابل منتقل مي​کنند، راهِ شان را گم نکنند: "راه؛ يعني، خطِ ستاره چين​شده با ستاره​هاي سرخ از ارزگان تا کابل؛ ستاره​هاي سرخي که اين "دبير گيج و کوردل تاريخ[1]" خونِ آن​ها را خورد، خودِ آن​ها را از ياد برد و رنجِ و رويايِ آنان را هرگز بازگفت نکرد"

  • خادم  نوشت؛

    خادم نوشت؛

    اسد بودا ۱۳۸۹ دوشنبه ۲۹ سنبله 15

    زمانی که طوفان غربت و دلتنگی کشتی صبر و بردباریِ مسافر را با خطرِ غرق شدن مواجه می سازد، او خود را ناگزیر می بیند که در امواج خاطراتِ موجود در چمدان بادبان بر افرازد تا خویشتن را از خطر غرق شدن نجات دهد. مسافر اگر به "یاد نیاورد"، مسافر اگر "گذشته" اش را به تمام گم کند وجودش از هم می پاشد، چمدان اما "جهان اکبر" است که افق پنهاوری از گذشته های دوردست را به رویِ او گشوده و او را از خطرِ فروپاشی حفظ کند...

  • نگاه ماتریالیستی به هنر

    نگاه ماتریالیستی به هنر

    اسد بودا ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۷ اسد 4

    مطالعة تاریخی و "ماتریالیستیِ هنر"، یعنی تشریح اجساد احساس های مرده ای که در طول تاریخ یکه یکه روی هم تلنبار شده اند. آخرین آهِ آحساس، یا لحظة جان کندن حس را هیچ بیانی، جز بیانِ هنری نمی تواند همرسانی کند.

1