وارد افشار شدیم, 444 روز پس از سقوطش"
احد بهادری
۱۳۸۹ دوشنبه ۱۵ سنبله
18
نسخه مناسب چاپ
استاد ندام در غرب کابل مشاور بابه در بعضی مسایل بود, نویسنده و قلم سنگین و متفکرانه ی داشت, سخنرانی می کرد.... ولی نمی دانم چی شد که " افشاری" بودنش بیشتر مرا واداشت تا این تکه های پراکنده خاطرات را پینه و پتره کنم, به هر صورت..... استاد ندام را 15 - 16 می شود که ندیده ام , اگر همان استاد ندام باشد که هست , باید بگویم در این زمانی که " آن یکی نماند و مرد هم نماند" وجود کسانی مانند استاد حاج کاظم یزدانی و استاد ندام غنیمت های بزرگی هستند...

اوایل تابستان 1373 بود, تلاش هایی صورت می گرفت تا روابط حزب وحدت و شورای نظار بهبود یابد, یکی از شرایطی که از طرف بابه مطرح می شد این بود که افشار باید از نیرو های شورای نظار و اتحاد تخلیه شده و در اختیار مردم افشار و حزب وحدت قرار گیرد.
پس از مدتی افشار تخلیه شد.
بابه تصمیم گرفت در قدم اول تعدادی نیرو در افشار مستقر کند و سپس زمینه ی برگشت مردم افشار را فراهم نماید.
افشار با اینکه تخلیه شده بود اما همچنان در محاصره باقی ماند و هیچ نقطه ی وصلی با نیرو های حزب وحدت که در کوته سنگی, قسمت هایی از خوشحالخان و قلعه ی واحد مستقر بودند نداشت, با توجه به وضعیت شکننده ی آنروزها, بابه به خوبی واقف بود که سربازانش را در قلب دشمن می فرستد و با شعله ور شدن اولین آتش جنگ بعدی همین سربازانش هستند که در محاصره ی صد در صد قرار میگیرند و باید پایمردی کنند و اولین قربانی ها را بدهند, پس باید دلیرترین ها و خالصترین ها را انتخاب می کرد...... و چه کسی پاکتر و دلیرتر از انجنیر شیر؟ ( آته محمد حسین....خودش می گفت دوست دارم مرا به جای انجنیر شیر, آته محمد حسین صدا کنید, و ما که به شوخی می گفتیم حتمآ محمد حسین را زیاد دوست داری, در حالیکه از ته دل میخندید می گفت " اره والله نامشی ره که میشنوم دیلمه باغ باغ موشه " .... آته محمد حسین در 23 سنبله شهید شد... )
از بابه یک بار نه که چندین بار شنیدم که می گفت: " مطمین هستم که در بین نظامیان غرب کابل پاکتر و خالصتر از انجنیر شیر کسی پیدا نمی شود " ( البته با یک تعبیر دیگر) و بابه وزن حرف خود را می دانست و فکر نمی کنم در باره ی کسی دیگری چنین اظهار نظری کرده باشد.
آته محمد حسین اعاشه و اباته و مهمات یک ماهه ی خود را گرفته با نیروهایش اولین کسانی بودند که پس از سقوط افشار به افشار برگشتند........
آته محمد حسین دو سه روزبعد از رفتن به افشار به کمیته ی فرهنگی آمد, می گفت بعد از اینکه قرارگاه خود را درست کردیم, در این دو سه روز تمام افشار ار خانه به خانه گشتم آثار جنایت را در همه جای افشار میتوانی ببینی, می گفت چند بار تصمیم گرفتم که نوشته کنم و بیاورم که در خبرنامه (روزنامه ی غرب کابل) چاپ کنید اما نتوانستم,حالا آمده ام که شما را بگویم که یک روز بیایید افشار و ببینید که چه فجایعی صورت گرفته است , قرار شد که آته محمد حسین فردا با جیپ ( به قول خودش)لغ و دغ خود بیاید و ما را هم به افشار ببرد.
1 یا 2 بعد از ظهر بود که آته محمد حسین آمد و ما هم آماده بودیم, پیک که بنا بود بیاید به خاطر کار دیگری ماند و یکی ازجوانان همکارش را که متآسفانه نامش را از یاد برده ام همراه ما کرد, کس دیگری که به گروپ دو نفری ما از کمیته ی فرهنگی اضافه شد استاد ندام بود, با همان تازار نخودی رنگ همرنگ لباسش که بر سر شانه اش انداخته بود.
استاد ندام در کنار بقیه ی فعالیت هایی که در غرب کابل انجام می داد با خبرنامه هم همکاری می کرد و مطالب سیاسی و اجتماعی می نوشت و آنروز هم در کمیته ی فرهنگی بود و با هم افشار رفتیم.
جیپ بدون ترپال آته محمد حسین هر قدر به افشار نزدیکتر می شد عطر و بوی افشار بیشتر می شد, گویی همین نسیم تند کتاب خاطراتم را تیز تیز ورق می زد تا رسید به 22 حوت 1371 روز سقوط افشار.......
ساعت 10 - 11 صبح مدرسه ی پل سوخته..... مردم سراسیمه و نگران, بابه ناراحت و تنها, پیک مانند سپندی بر روی آتش با لبان خشک و چشمان بزرگتر از حد معمول, که شاید میخواسته حجم بزرگ فاجعه از دیدش پنهان نماند, معلم عزیز با کلاشینکوف قنداق شکسته در دستش, دو شاجور در دو جیب کرتیش, بلندگو دستی به دور شانه اش, با 10 - 12 جوان مسلحی که از برچی با خود آورده بود و اکثرآ محصلین پوهنتون بودند در وسط مدرسه از کسانی که سلاح دارند می خواست تا به طرف خط بروند, قوماندن نوابی با چند نفر از نیروهایش با او همراه شدند.... پس از حدود 2 ساعت درگیری در پشت سیلو, یکی از همان محصلین همراه معلم عزیز وارد مدرسه شد در حالیکه کلاشینکوف و بلند گوی معلم عزیز در دستش بود و می گفت معلم زخمی شده و مرمی به شکمش خورده و از پشتش برآمده است, سخنرانی و اولین و آخرین اشک ریختن بابه در حضور مردم با همان بلند گوی معلم ......
جیپ آته محمد حسین از مقابل سیمو می گذشت که خط اول شورای نظار بود همه ساکت بودند, استاد ندام که از باشندگان افشار بود و شاید بیشتر از ما فاجعه ی افشار را درک و لمس کرده بود بیشتر از دیگران در فکر بود.
وارد افشار شدیم دقیقآ 444 روز پس از سقوطش ( مطلبی را که از جریان رفتن ما به افشار نوشته بودم در خبرنامه ی فردای همان روز چاپ شد و با همین پاراگراف " 444 روز پس از سقوط افشار..."شروع می شد)
استاد ندام راهنما شد, اکثر کوچه ها و خانه ها را توضیح می داد : در این کوچه کی ها زندگی میکردند, این خانه ی فلانی است این تعداد اولاد هایش شهید شده, این خانه ی فلانی است که در پیش چشمش...... از این خانه چه تعداد اعضایش گم هستند......کوچه ها را گشتیم, خانه ها را گشتیم, به درون چاه ها سر کشیدیم, لکه های بزرگ خون بر پیراهن سفید عروس و بر پیراهن کودکان را دیدیم, " این یادگار گل آغا ست" که با خون بر دیوار نوشته شده بود ثبت شد.
استاد ندام اعضای بعضی از این خانه ها را از نزدیک می شناخت و وقتی از جزئیات فاجعه قصه می کرد رنگش سفید می شد گویی در رگهایش خون از حرکت میاستد, حال ما و آته محمد حسین هم بهتر از استاد ندام نبود, اکنون که 18 سال از آن فاجعه ی می گذرد حتا در جمع خصوصی دوستان نتوانسته ام آن صحبت هایی را که استاد ندام می کرد بازگو کنم...
استاد ندام در غرب کابل مشاور بابه در بعضی مسایل بود, نویسنده و قلم سنگین و متفکرانه ی داشت, سخنرانی می کرد.... ولی نمی دانم چی شد که " افشاری" بودنش بیشتر مرا واداشت تا این تکه های پراکنده خاطرات را پینه و پتره کنم, به هر صورت..... استاد ندام را 15 - 16 می شود که ندیده ام , اگر همان استاد ندام باشد که هست , باید بگویم در این زمانی که " آن یکی نماند و مرد هم نماند" وجود کسانی مانند استاد حاج کاظم یزدانی و استاد ندام غنیمت های بزرگی هستند.
