عید می آید...
حسین- بیوَک
۱۳۸۹ پنج شنبه ۱۸ سنبله
5
نسخه مناسب چاپ
عید برای زهرا زیباست، چون او تازه به سنی رسیده که تجربه اش می کند. برای مادرش، عید، شاید معنای دیگری داشته باشد. شاید آرزو کند، کاش عید دیر تر بیاید!. زهرا آرزو می کند کاش فردا عید شود، چون هر چیز در اول از لذت خاصی برخوردار است. ای کاش عید، برای زهرا عید شود! و او صاحب بوت نو! که هرگز نمی شود.
"مادر! آن بوت سرخ را برایم بخر. باشه بچیم، از خانه پیسه بیاروم، باز می خرم"
این صدای زهرا و مادر اش است که در دهن دکان بوت فروشی، به تماشای بوت های رنگارنگ ایستاده اند. زهرایی که شاید بوت برایش خیلی ارزش دارد، چون بوت کهنه زیاد پوشیده. از طرفی، شنیده که عید می آید. عید برای او از چه اهمیتی برخوردار است؟ نمی دانم، چون او هنوز کودک است.
زهرا از نسل پسا-جنگ های داخلی است. شاید اولین عید باشد که در آرزوی داشتن بوت نو است. زهرا در دهن دکان بوت فروشی است. به بوت ها خیره می شود. گاهی نگاهی به کهنه بوت های خودش می اندازد-بی میل!. بسیار زود نگاه اش را بر می تابد و به بوت های رنگارنگِ روی تاقچه ی دکان، خیره می شود. شاید به دلش می آید، چرا بوت های من این قدر کهنه باشد؟ این بوت ها خیلی قشنگ هستند!. آن یکی هم... بوت تق تقی- سرش را به این طرف و آن طرف می کند، بدنش کمی تکان می خورد، پا ها را آهسته چند باری به زمین می کوبد و می گوید: تق! تق! تق... این صدا چندین بار به گوشش طنین انداخته است. از بوت های خودش صدایی بر نمی خیزد. شاید کف اش... با انگشت به طرف بوت ها اشاره می کند در واقع به مادرش نخستین حرفش را می رساند و مادرش، هی تاخیر می کند. نمی دانم چرا سکوت می کند!... شاید خیلی از دختر های هم سن و سال زهرا هستند که آرزوی شان به خاکستر تبدیل شده و شاید خیلی دیر بر آورده شود.
عید برای زهرا زیباست، چون او تازه به سنی رسیده که تجربه اش می کند. برای مادرش، عید، شاید معنای دیگری داشته باشد. شاید آرزو کند، کاش عید دیر تر بیاید!. زهرا آرزو می کند کاش فردا عید شود، چون هر چیز در اول از لذت خاصی برخوردار است. ای کاش عید، برای زهرا عید شود! و او صاحب بوت نو! که هرگز نمی شود.
زهرا از نسلی است که فقر، تمام آرزو های شان را به باد داده است. عیدِ زهرا و مادرش چطور شود؟ نه کالا و نه بوت، و نه هزاران چیزی که آن ها باید می داشتند که ندارند!. بوت هم که به پای زهرا ساخته نشده. او باید کهنه لیلامی بپوشد و باید تلخی عید را بچشد. بوت سرخ را باید کسی دیگری بپوشد. کسی که پدرش پول دارد. پدر زهرا که از صبح تا شام؛ لیلام شد! لیلام شد! ده روپه! ده روپه!، را در سرک ها، کوچه و پس کوچه های برچی فریاد می زند. کوچه ها و سرک هایی که به تماشای صدای محزون اش می نشینند.
ای کاش زهرا بوت ها را در پای هم سن وسال اش نبیند. ای کاش عید...
"بیا بچیم! بریم خانه. مه پیسه بیاروم، باز می خرم" زهرا دل اش خانه شده، چشم هایش سرخ و همه دنیای زهرا سرخ، رنگ صورت مادر زهرا سرخ!...
بوت نخریدن زهرا، در کوچه ها و سرک های برچی، خون دوانده است. چون هزاران دختر همچون زهرا؛ با مادرش پشت پیسه بوت رفته که دیگر بر نگشته...
1389.6.14