هدف از طراحيِ نظامِ انتخاباتي در هرکجاي دنيا، حرکت از اکنون به سوي ِآينده​/ قلمروِ انتظار و از حکومتِ فردي به​جمعي در چارچوبِ الگويِ عقلاني است، اما، آن​چه سويه​هايِ ديدناپذيرِ انتخاباتِ افغانستان​را وانمايي مي​کند، حرکت از "اکنون" به گذشته/ قلمروِ خاطرات و از جمع به نخبگانِ قومي و مذهبي در چارچوبِ الگوهايِ عاطفي/ غيرعقلاني است. اگر به شعارها، بيانيه­ها، پوسترها، رسانه­ها و مطبوعاتِ افغانستان نگاهي گذرايي بياندازيم، در خواهيم يافت که يک "خواستِ همگانيِ بازگشت به گذشته" در آن​ها مشهود است و آن­چه در متنِ سرک​ها و ديوارهايِ بي​ريخت و چهره​هاي بي​ريخت​تر و بدقواره و قلابي، درخشان مي​گردد، گذشتة طلايي است. البته تصويرِ گذشتة طلايي چندگون است. تصويرِ اين گذشتة طلايي براي اقوام غيرپشتون "وضعيتِ اضطراريِ همگاني" عصرجهاد است؛ در پوسترهايِ تبليغاتي و بيانيه​هايِ آنان چهره​هايِ خاکي​، خاموش و تا حد سخت و استوارِ "قهرمانانِ جنگ" هستند که از مردم ​مي​خواهند روزِ انتخابات به ما راي بدهيد، گويي آن​چه را آنان در زمانِ جنگ از دست دادند(رقابتِ دموکراتيک) اکنون تاريخ جبران مي​کند و زمان آن​ها را به همان​هاي خيابان​هاي که جنگيدند فراخوانده تا زندگيِ از دست​رفته​را به آنان بازگرداند. تصويرِگذشتة طلايي قومِ پشتون، اما کمي پيچيده و تا حدودي همانندِ پُته خزانه و پشتونستانِ تخيلي، سرشار است از عربده​کشي و شعارهايِ پوچ؛ نوعي نوستالوژيِ بازگشت به تاريخ تخيلي که از احمدشاهِ ابدالي تا حامد کرزي​را در بر مي​گيرد. ميرويس هوتکي، احمدشاهِ ابدالي، نادرخان، داودخان پشت​زمينة پوسترِ نامزدهايِ انتخابي هستند که که خشونتِ شملکِ آنان تداعي​گرِ ترور و انتحار است و براي کساني که خود را روشنفکرتر مي​پندارند، "خوش​حال​خان بابا"، "اميرکرور" و در کل شاعران و نويسندگانِ ساختگيِ پٌته خزانه که هرکدام شاعر و در عين حال پهلوان هم هستند. عشقِ آتشينِ انتساب، در سراسرِکشور، به​ويژه در "تاريک​شهر کابل"  موج مي​زند. به نظر مي​رسد درکِ اين موضوع که در انتخاباتِ پارلمانِ افغانستان، "انتساب" و اثباتِ پيوند به گذشته سخنِ اول​را مي​گويد، نه توانِ کاري و شايستگي، و اين امر بيش از هرچيزي در پوسترها و شعارهايِ انتخاباتي و نشست​هايِ قومي- طايفه​اي نمايان است، هم از جهتِ نظري مهم است، زيرا خطوطِ اصلي ساختارِ ناخودآگاه جامعة افغانستان/ پيوست​هاي و گسست​هاي ساختاريِ ذهنِ جمعي​را نشان مي​دهد، هم از نظر عملي، زيرا چارچوب کليِ آينده​ي برنامه​هايِ پارلمانِ آينده را با آن مي​توان حدس زد. در اين انتخابات، مهم نيست که نامزدِ انتخاباتي کيست و چه خواهد کرد، مهم اين است که پيوندِ حقيقي​اش را با گذشتة طلاييِ قوم و گروهي که مي​خواهند از آن​ها راي بگيرد، بانشر عکسِ مستند، اعلامِ وفاداري و شعارهايِ علني، يا از هر راه ديگري به اثبات رساند.

خطوطِ اساسي ايده​ها و جهت​گيري​هايِ سياسي و انتخاباتي چندان پنهان نيست، ايده​ها و جهت​گيري​ها را نه فقط مي​توان فهميد، بلکه مي​توان ديد. الگوي پخش پوسترها در حوزه​هايِ فرهنگي و اجتماعي گوناگون، صف​​بندي​هايِ قومي و سياسي​را نشان مي​دهند. مزاري، داودخان، مسعود که هيچ​کدامِ شان انتخاباتِ سراسري​را تجربه نکردند، سومي ترور شد، دومي در ارگ به ضربِ گلوله جان باخت و اولي به صورتِ​ جان​کاه با کارت و چاقو مثله مثله شد، در بسياري از چهار راه​ها، ميدان​هايِ عمومي و شلوغي​هايِ شهر، به مردم و به همديگر خيره خيره مي​نگرند: " شايد به اين دليل که مي​خواهند بگويند تاريخ نشان داد که ما از "شما معاصرتريم، زيرا فاجعه​هاي زمانه​را تمام​رخ​تر ديديم و اکنون در پناهِ شعاعِ تاريکيِ برآمده از "غيبتِ" ماست که شما مي​توانيد انتخابات​را تجربه کنيد". بسياري از مکان​هايِ عمومي شهر در اين روزها " صحنة برخوردِ ديداريِ تاريخ" است؛ تاريخي که با چشم ديده مي​شود. به رغمِ اين جلوة ديداري و به رغمِ روشن​بودن خطوط و الگوهايِ انتخاباتي، واگشايي اين موضوع، که چرا "در انتخاباتِ کنوني بازگشت تا اين حد به امر جدي بدل شده است؟" چندان آسان نيست؛ به​ويژه که بداهت و آشکارگيِ آن، آن​را پنهان​تر ساخته و درست در پناهِ آشکارگيِ اين امر آشکار است که نامزدها فرصت پيدا مي​کنند تا "به زبانِ حقيقت، دروغ بگويند". به سخني ديگر، بداهتِ آن موجبِ خفا و ناپيدايي آن شده است، چندان​که امرِ روشن، به خاطرِ شفافيتِ نهفته در آن، هم موردِ دست​برد سياست​بازان قرار مي​گيرد و هم اغلب از چشم تحليل​گران خود را پنهان مي​سازد، اما به هرحال ترديدي نيست که انتخاباتِ کنوني، بيش از آن​که انتخاب باشد، "انتساب به​گذشته" است، اگر انتخابي وجود داشته باشد، اين انتخاب در دايرة انتساب​ها محدود مي​گردد و در نتيجه پس از سال​ها نوعي باژگونگيِ زمان​را شاهديم: "حرکتِ شتابان به گذشتة طلايي و به​سويِ دنيايِ مردگان و در يک کلمه به سوي "پٌته​خزانه​اي شدنِ تاريخ".

هرچند استدلال تمثيلي همواره گمراه کننده است، اما شايد به تمثيل زير و با مددگيري از تخيلِ ادبي " ج. ب. پريستلى"، بتوان بر فضايِ پر از گرد و خاکِ انتخاباتِ افغانستان اندکي روشني افگند. پريستلى، نمايش​نامه سه‏پرده‏اى دارد به​نام "كانوِيها" که در آن سرنوشت خانواده كانوى در سه پرده بازگفت مي​گردد. «در پردة اول، ما شاهد صحنة شام خانوادگى هستيم (كه بيست سال پيش اتفاق افتاد) و در آن همة اعضاى خانواده مشغول طرح برنامه‏هاى پُرشور براى آينده هستند. وقايع پرده دوم در زمان حال رخ مى‏دهد، يعنى بيست سال بعد، هنگامى كه اعضاى خانواده، كه اينك گروهى از افراد خُرد شده با برنامه‏هاى شكست‏خورده‏اند، بار ديگر گرد هم جمع شده‏اند. پرده سوم دوباره ما را بيست سال به عقب مى‏برد و ماجراى شام را از پرده نخست پى مى‏گيرد.[1]» اسلاوي​ژيژک، معتقد است"کنشي رو به​پس(retroactively) و حرکتِ از جلو به عقب و از پايان به​آغاز، «صرفا راهِ حلي فرضي نيست، بلکه بارها در عمل پياده شده است[2].» خطاست اگر کسي تصور کند، گول نمي​خورد، آدم​ها پس از مدت​ها پي مي​برند که گول خورده​اند. به نظر او تاثيري بازى " پريستلى" با زمان اگر نگوييم «به غايت افسرده‏كننده، آشكارا هولناك، است. ليكن آنچه چنين هولناك مى‏نمايد نه گذر از پرده اول به دوم (نخست برنامه‏هاى پُرشور، سپس واقعيت تلخ)، بلكه بيش​تر انتقال از پردة دوم به سوم است. مشاهده واقعيت يأس‏آور گروهى از افراد كه برنامه‏هاى زندگي​شان بى‏رحمانه لغو شده است، و سپس ديدن همين افراد در بيست سال قبل، زمانى كه همگى سرشار از اميد و بى‏خبر از سرنوشت آينده خويش بودند، اين يعنى تجربه تمام و كمالِ بر باد رفتنِ اميد.[3]»

به نظر مي​رسدگذار از دورانِ جنگ​هاي داخلي به دورانِ پس از يازده​سبتامبر را مي​توان واردشدنِ جامعة افغانستان به دورانِ برنامه​ريزهايِ پرشور براي آينده دانست. همايشِ بن چيزي نبود، جز گامِ نخست و سنگِ بنايِ اين برنامه​ريزي​هايِ پر شور. از آن پس گروه​ها و نهادهايِ داخلي و بين​المللي هرکدام تلاش مي​کردند، طرحي بهتري برايِ آيندة افغانستان ارائه دهند. انتخاباتِ کنوني اما درست همانندِ پردة سوم نمايش​نامة "کانويها"، نشان​گرِ آن است که دورانِ برنامه​هايِ پرشور برايِ آينده، بي​آن​که کشتي​نشستگانِ جنگ و فاجعه​را به کرانه​ي رهايي برسانند،  به​پايان رسيده​اند و اکنون شاهدِ «گروهى از افراد خُردشده با برنامه‏هاى شكست‏خورده‏اي» هستيم که «بار ديگر گرد هم جمع شده‏» و نا مراد از اکنون و نا اميد نسبت به آينده، براي بازگشتِ به گذشته و دورانِ پيش از يازده​سبتامبر در حالِ برنامه​ريزي​اند. بي​هيچ ترديدي، بازيِ دموکراسي در افغانستان  به بازيِ به​غايت ناکارا و کسالت​بار و افسرده​کننده بدل شده است؛ حتا مي​توان گفت که تنها "کسالت​بار" و "افسرده​کننده" نيست، "آشکارا هولناک" نيز هست،  زيرا نشانه​هايِ بازگشت به گذشته و در واقع "خون" و "نسب" هرروز پر رنگ​تر مي​گردد. وجهِ تراژيکِ بازيِ انتخاباتي در افغانستان وضعيتِ پارادوکسيکال است که نفسِ انتخابات،  به عامل استحکام و نهادينه​سازيِ نظام انتسابي(نژادي، قومي، مذهبي و طايفه​اي) بدل شده است و به لحاظِ دروني خودش، خودش​را نقض مي​کند.

واقعيت آن است  ناکارايي رويکردِ انتخابي در کشور "بي تذکره​ها"​ چندان غيرطبيعي نيست و در همان دورانِ اول هم مشهود بود. ما در يادداشتي با عنوان "جنبشِ عدالت​خواهي و گذار از اسطورة انتخابات" تاکيد کرديم که رسيدن به "عدالت" در پناهِ انتخابات​هايِ دروغين رخدادپذير نيست؛ انتخابات در افغانستان بيش از آن​که سازکار مردمي​سازي قدرت و انساني​سازيِ سياست باشد، به اسطوره بدل شده است: اسطورة نجات و رهايي. اين امر توانِ درکِ سويه​هايِ فاجعه​بار و غيرانسانيِ انتخابات​را از ما سلب مي​کند.  در مقالة ديگري تحتِ عنوان "دولتِ جديد؛ هيولاي سرد و ويرانة بر فراز ويرانه​هايِ ديگر"  که حدود پنج​سال پيش آن​را نوشتيم و البته پس از نشر توسط ژورناليست​هايِ چست و چالاک به سرقت برده شد و چندين​بار بدونِ دست​کاري و با دست​کاري آن​را به نام خود نشر کردند، تاکيد کرديم که پي​آيندِ دولت سربرآورده از متنِ تقلبِ سازمان​يافته، جز نااميدي، سرخوردگي و از همه مهم​تر به صدا در آوردنِ ناقوسِ بيداريِ"بازگشت به عقب" چيزي ديگري نخواهد بود. آن​روزها ما را همگي ملامت کردند، زيرا "نقد دولتِ انتخاباتي"، تابو بود؛ بسياري از  روشنفکرانِ کشور، ما را به "افراطي​گري"،  "خيال​پردازي" و "بي​خبري از واقعيت" متهم کردند. گذشتِ سال​ها، اما، نشان داد که تخيلِ ما بسي واقعي​تر از "واقع​گراييِ" آن​ها  بوده است. اکنون نيز قصه همان است. تحليلِ انتخاباتِ کنوني با اين سبک و سياق که انتخابات "صحنة راي دادن به رفتگان" است، نه زندگان و آن​هايي که از خود تبليغ مي​کنند، به​يقين به مذاقِ روشنفکرانِ ملي​گرا و وطن​پرستِ ما  که بي​هيچ خونِ دل خوردن و رياضت​کشيِ فکري، مي​خواهند پاسدارِ وطن و فرهنگيِ ملي شان باشند، خوشايند نيست. مسلما باز هم متهم شويم به "خيال​پردازي" اما، به هرحال هرچه بادا باد، ما "جغدِ آوازخوانِ ويرانه​هاييم" و در فضايِ دهشت​بارِ ويرانه​هايي در گشت و گذاريم که واقعيت دارند، اما کمترکسي تا آن حد سخت​جان است که در فضايِ آن ويرانه​ها که تصويرِ زوالِ زندگي است، پرسه زند و کم​تر چشمي آن​قدر شقاوت​پيشه و شايد هم گناهکار است که به اين ويرانه​هايي که "يکه​يکه روي هم تلنبار مي​شوند و ما به نادرستي آن​ها را پيوسته درک مي​کنيم"، چشم بدوزد. درست در گشت و گذار در راهروهاي زيرِ زمينيِ "شهرِ ناخودآگاه"، خيابان​ها و کوچه​​پس​کوچه​هاي سربه​سر ويران است که "تصاويرِ مردگان" در برابرِ چشمان ظاهر مي​شوند و در مي​يابيم که حضورِ مزاري، مسعود، داودخان و صفِ طويلي از "شاهان چوپان" و "چوپانانِ​شاعرِ پته​خزانه" در انتخابات بسي​ جدي​تر و شکوه​مند​تر از کوتوله​گانِ زنده​اي است که نامِ شان​را به حيثِ​ نامزدِ پارلمان در "کمسيونِ مستقلِ انتخابات" ثبت کرده​اند. دنياي ثبت شدگان، به معناي واقعيِ کلمه، دنياي سايه​هايِ افلاطوني است. خطاست اگر انتخابات​را گذار از اکنون به آينده بپنداريم، "کنشي روبه​پس" يا بازگشتِ به دورانِ گذشته يگانه الگويِ کنشِ​معنادار در انتخاباتِ کنوني است. اساسا نفسِ انتخابات به سبک افغاني، هرگونه انتخابي​را نفي مي​کند و بيش از آن​که به حيثِ عامل فاصله​ساز با گذشتة خشونت​بار عمل کند، به حيثِ عامل پيوست و "انتساب" عمل مي​کند. حضورِ چهره​هايِ چون "قدم​علي خادم"، "زلمي​طوفان" و "صالح​محمدريگستاني" که هرکدام با عکس​هاي از دورانِ​ جنگ​هاي کابل که هنوز زخمِ آن​روزها بر ديوارها، پايه​هاي برق و در کل سيمايِ خاک​آلودِ "تاريک​شهرِ کابل" نمايان است، تداعي​گري بازگشت به روزهايِ جنگ و اضطرارِ​همگاني است. اگر در دورِ اول از جنگ​جويانِ عهد جهاد با صفتِ منفيِ "جنگ​سالار" ياد مي​شد، اکنون نشر هر عکسي که حضورِ فرد نامزد را در جنگ​هايِ کابل نشان دهد، سندِ حقيقت به شمار مي​رود. انتخاباتِ کنوني،  نه تنها فاصله​گيري از گذشتة اقتدارگرا و  ضد دموکراتيک نيست، بلکه اوجِ پيوند با گذشته است.کانديداها به خاطر ترس از آب​‌روي خود و از بيمِ آن​که مبادا زهرِ هلاکِ شکست​را بچشند، به مردگان متوسل شده​اند. مردگان و زندگان دست به دستِ هم داده​اند تا تاريخ​را به عقب بازگردانند، برخي به دورانِ جهاد و برخي به دورانِ کربلا و هوتکيان و آريايي​هايِ کوچ​رو و تمدنِ بلخ و باميان. بعد خوف​ناک و تراژيکِ ماجرا آن است که گذشته فقط واقعيتِ انتخاباتِ کنوني​را صورت نمي​بخشد، فاصله​گيري از گذشته کاملا به از دستِ دادنِ انتخابات مي​انجامد.

اين بازگشت به گذشته را، آن هم در چارچوبِ مکانيسمِ عقلانيِ معطوف به آينده به لحاظِ تئوريک چگونه مي​توان توضيح داد؟ بي​ترديد بازگفتِ باژگونگيِ زمان با ميان​جي کنش​هايِ معقول و توجيه شده رخدادپذير نيست، زيرا بازگشت به گذشته، آن هم گذشتة فاجعه​بار بيش از آن​که خواستِ معقول و منطقي باشد، ناشي از تمايلاتِ عاطفي/ غير عقلانيِ اين جامعه است. از نظر تحليلي اما اين خطوطِ تمايلاتِ غيرعقلاني است که  منطقي را برايِ درکِ تاريخِ افغانستان فراهم مي​سازند. کنشي معطوف به گذشته "جوهرِ دورن​ماندگار" اين تاريخ است ودر سراسرِ تاريخ اين کشور، برنامه​ريزي​هاي عقلاني همواره خارجِ از وضعيتِ اجتماعي​ـ​تاريخي از سوي ديگر مردمان بر مردمِ افغانستان تحميل شده​اند. به سخني دقيق​تر، تنها در انتخاباتِ کنوني نيست که "کهن​الگويِ قومي"، "کهن​الگويِ خرافات" و ديگر کهن​الگوها و رسوب​هاي گذشته به حيث سرچشمه​هايِ کنش عمل مي​کند، برنامه​ريزي​هاي تجددگرايي، ايدئولوژي​هايِ جهان​وطني مارکسيست​سازي و جهادِ اسلامي در گورستانِ گذشته​گرايي به خاک سپرده شدند. بررسي برنامه​هاي عقلاني، از آن​جا که با واقعيتِ اين جامعه ربطي ندارند، چيزي به ما نمي​گويند، مقاومت در برابرِ برنامه​هايِ عقلاني و حساب​شده، ساختارِ ناخودآگاهِ اين جامعه را آشکارا نشان مي​دهند، چندان​که بتوانيم سمت و سوي جهت​گيري​هايِ سياسي و خط و خطوط رخدادهايِ آينده را حدس بزنيم. اما به حتي اگر نامزدهايِ انتخاباتي و افرادِ راي​دهنده برايِ نامزدي و انتخابِ نامزدها دلايل معقول ارائه دهند، الگويِ مسلطِ انتخاباتِ هم در جريان نامزدي و هم در انتخابِ آن از سوي راي​دهندگان الگويِ غيرِمعقول است. مسئلة اساسي اين است که چگونه مي​توان در پرتوِ امرکاذب(رفتارِ به​ظاهر معقول و دموکراتيک)، به درکِ امر واقع(واقعيتِ قومی و ضد دموکراتيک) دست يافت؟ در اين​جا "امرکاذب"  يگانه ميان​جي است که با کمکِ آن مي​توان از سيمايِ وضعيتِ موجود "نقاب​افگني" کرد و حضورِ نمادين نامزدهايِ زنده به حيثِ سايه​ها يگانه نشانة که ما را به حضور و مشارکتِ حقيقيِ مردگان رهنمون است. مي​توان از تئوريِ فرويد در باره "بازگشتِ امرِ سرکوب شده" حضورِ مردگان در انتخابات​را توجيه کرد و يا از ديدگاه "الگويِ تبليغاتِ فاشيستيِ آدورنو" که در آن نيروهايِ ناخودآگاه نقشِ اساسي دارد، ياري گرفت، اما به نظر مي​رسد ديدگاه «ويلفردو پار تو»، جامعه​شناسِ ايتاليايي، کسي که در سال​ 1882، شاهد موفقيت​هايِ سياسيِ نوکيسه​گانِ بود که مي​خواستند از طريق برگزاريِ "انتخاباتِ قلابي" پول به​دست​آورند، ما را در فهمِ وضعيتِ کنوني که در جهان معاصر"انتخابي قلابي​تر، از آن​را  تنها در "جمهوريِ اسلاميِ ايران"  شاهد بوديم که در آن "محمود احمدي​نژاد" به ناحق با زورِ چماق و پليس حريفان​را از صحنه بيرون​راند و  به مقامِ رياستِ جمهوري انتخاب شد، ياري خواهد کرد.

بر خلافِ بسياري از جامعه​شناسان چون "ماکس​وبر" که در پيِ توضيح "کنش​هاي معقول و معنادار" بودند، پارَ تو کوشش کرد براي "رفتارهاي نامعقول و بي​معنا" توجيهِ معقول و منطقي پيدا کند. از نظرِ او هرچند انسان​​ها مي​خواهند نشان دهند که منطقي عمل مي​کنند، اما واقعيت آن است که کنش​ها ريشه در احساساتِ بنيادي دارند.  في​المثل اگر به شعارها و پوسترهايِ دومين دور انتخاباتِ پارلمانيِ  افغانستان نگاهي بياندازيم، واژگاني چون "آزادي"، "برابري"، "عدالت"، "ارداة همگاني" و... فراوان به کار رفته​اند، از نظر پارَ تو، اما، «مفاهيمي چون "آزادي"، "برابري"، "پيش​رفت" يا "ارادة همگاني"، به اندازة افسانه​ها و اورادِ جادويي که اقوامِ ابتدايي برايِ معقول​ساختنِ اعمالِ شان به کار مي​برند، بي​محتوايند[4].»  به نظر او کار تحليل​گر "نقابِ​افگني از سيماي واقعيت است؛ واقعيتي که تصويرِ آن در ذهنِ آدمي نه همان​گونه که هست، بلکه به قسمي است که «برآيينه دق منعکس شده است.[5]» بررسيِ جزئياتِ ديدگاهِ پارَ تو، ما را از موضوع بحث حاضر دور مي​کند. به همين سبب فقط به صورتِ گذرا به دو تا مفهومِ اساسي خواهيم پرداخت که يک​راست با بحثِ حاضر پيوند دارند: "ته نشست​ها(residues)" و "مشتقات(derivations)". از نظرِ پارَتٌو، «ته​نشست​ها در حد فاصلِ احساساتي که ما مستقيما قادر به شناسايي آن​ها نيستيم و نظام​هاي اعتقادي و اعمالي قرار دارند که مي​توان آن​ها را شناخت و به تحليل کشيد... ته​نشست​ها به برخي از غرايزِ انسان راجعند و شايد به خاطرِ همين ارتباط با غرايز است که پيوسته در پديده​هايِ اجتماعي حضور دارند.[6]» در برابر "ته​نشست​ها، «مشتقات» قرار دارند و زماني پديدار مي​گردد که پاي توجيه و استدلال به ميان آيد. ليوئيس کوزر، مفسرِ آرايِ بزرگانِ جامعه​شناسي، بر اين باور است که پيامِ اصلي «پارَ تو اين است که: افکار را زياد جدي نگيريد و به دهنِ مردم نگاه نکنيد، بلکه کنکاش ژرف​تري کنيد تا به سرچشمه​هايِ واقعيِ کنش​هايِ آن​ها دست​يابيد.[7]» اگر يک نامزدِ انتخاباتي از "مردم" مي​گويند، از "وحدتِ ملي" و يا شعارهاي ديگر، مهم نيست، بايد اندکي ژرف​تر نگريست و به سرچشمه​هايِ کنشِ او دست يافت که وي چرا چنين چيزهايي را مي​گويد. پارَ تو در "رساله" اش مي​نويسد: «يک سياست​مدار به خاطرِ اين به دفاع از نظرية "همبستگي" بر مي​خيزد که مي​خواهد از اين راه به پول، قدرت و تشخص دست​يابد... اگر سياست​مداري بيايد و بگويد: "مردم همبستگي​را باور داشته باشيد"، چراکه اگر اين کار را بکنيد پولي گيرِ من مي​آيد"، آن​ها به ريشش خواهند خنديد و کمتر کسي به او "راي" خواهد داد. بنابراين، او بايد نيتِ قلبي​اش​را در قالبِ اصولي پي​گيري کند که برايِ راي​دهندگانش پذيرفتني باشد.[8]»

آگوست کنت، پدرِ جامعه​شناسي گفته بود که «عمل​گرايي ريشه در جهل دارد، هرچه انسان​ها جاهل​تر باشند، عمل​گراتر خواهند بود»، اما، توان​منديِ ديدگاهِ پارَ تو در صورت​بنديِ دقيق اوست که "ته​نشست​ها/نيرويِ ناخودآگاه" و "مشتقات/ نيرويِ خودآگاه" را   از هم تفکيک نموده و از "ته​نشست​ها"به حيث سرچشمة بنياديِ عمل نام مي​برد. اگر مسئله اصليِ تفکر را "نقاب​افگني از رخِ واقعيت" بدانيم،  مي​توانيم بگوييم که عملِ انتخاباتي در افغانستان، از "ته​نشست​هاي قومي، زباني و مذهبي" سرچشمه مي​گيرد، و بنابراين، اين انتخابات بيش از آن​که انتخابات ميان زندگان باشد، صحنة حضورِ مردگان و ته​نشست​هاست. شعارهايِ رنگارنگي چون "وحدتِ ملي"، "افغانستانِ متحد"، "خدمتِ به مردم" و... در حد همان "مشتقات" پارَ تويي براي پنهان​سازي سيمايِ خوف​ناک "ته​نشست​ها" که چيزي جز بازگشت به گذشتة قومي و افغانستانِ تکه​تکه نيست، ارزش دارند. تعيين انتساب پيش​شرط موفقيت نامزدهايِ انتخاباتي است. آن​چه در متن نهادهايِ انتخابيِ دروغين، پديدار مي​گردد، نه انتخاب با راي مردم، بلکه عشق آتشينِ "انتساب به​گذشتگان" است: انتساب به مزاري، به مسعود، به داودخان و ظاهرشاه تا احمدشاهِ ابدلي و هوتکيان. نامزدها، در پوسترهايِ شان از مردم مي​خواهند با آرايِ اشان در پايِ صندوق​ها، نسبتِ حقيقيِ انتسابِ آن​ها به مردگان​را انتخاب نمايند. شعارهايِ همانندِ راي به "سيدعلي"، راي به "کاظمي"، راي به فلان "زي"، راي به داودخان، راي به عبدالوکيل، راي به احمدشاه بابا و همچنين چاپِ عکس​ مزاري و مسعود در پشت​زمينه​اي پوسترها حکايت​گرِ آن است که انتخاباتِ کنوني بيش از آن​که انتخاباتِ کنوني صحنة رقابت و مبارزة کساني است که اکنون حضور ندارند. ويژگيِ بارز و برجستة اين انتخابات، "فقدانِ انتخاب" است. مغاکي که در انتخاب کنون دهان گشوده، مغاکِ سوراخِ دموکراسي در دلِ نظامِ نمادين است. در انتخاباتِ پيشين اين مغاک تا حدودي با رؤياهايِ​کاذب پرشده بود، اکنون، اما، بازگشت به گذشتة قومي/ انتسابي، ساده​لوحي و خوش​باوريِ دورة پيشين​را به خوابِ اضطراب​آور بدل کرده است و مردمي افغانستان پس از نه سال در سوگِ برنامه​هايِ شکست خورده​شان مراسم بازگشت را آغاز کرده​اند. خطوط بازگشت هم به روشني مشخص است، برخي بي​ميانجي به مزاري و مسعود و ديگران خود را انستاب مي​نمايند و برخي با ميانجيِ رهبرانِ کنونيِ چون ​خليلي، محقق، قانوني و عبدالله و سياف. در اين مراسم بازگشت، آن​چه سرنوشتِ راي دهندگان​را رقم مي​زند، انتخابِ جريان​ها و طرزِ تفکرهاست، نه افراد. صف​بندي بسيار به دورانِ جنگ​هاي قومي شباهت دارند، انتخابِ ما، انتسابِ ما به تاريخ را تعيين خواهد کرد. به زندگان نيانديشيد، به اين فکر باشيد که از ميان مردگان چه کسي با تاريخ و سرنوشتِ تان ارتباط دارد، درست آن کسي را بر گزينيد که تقديرِ تاريخيِ تان​را رقم زده است. خودِ تان را گول نزنيد، انتساب يا عدمِ انتساب؟ مسئله اين است.  
 


[1] -اسلاوي ژيژک، (1382)؛ چگونه آنان​که گول​ نخورده​اند به خطا مي​روند، ترجمه مراد فرهادپور، ص 168.

[2] -همان.

[3] همان.

[4] - ليوئيس کوزر، زندگي و انديشة بزرگانِ جامعه​شناسي، ترجمه محسنِ ثلاثي، تهران، انتشارات علمي فرهنگي، ص 515.

[5] همان.

[6] - همان.

[7] همان ص 517.

[8] همان.