اسد بودا

خیال پرداز:

§:   انسان "خيال پرداز"، از آن جا که نه آفريدة طبيعت يا خدا، بلکه نگارة رؤياهایِ پريشانِ خويش است، هرگز نمی تواند با آدم هایِ واقعی دوست باشد. امرِواقعی، نه تنها برایِ او فاقدِ شور است و بي جاذبه، بلکه  "هولناک" نيز هست. به همين سبب کوشش می کند "سيمایِ هولناکِ واقعيت" را آن گونه که خودش مي خواهد رنگ آميزی کند. برايِ او تخيل يگانه نردبانِ عروج به دنيايِ ترافرازنده و آرزويي است. تخيلِ او، سرپناهِ اوست. اوهرگز  در "دنيایِ واقعی" تنها" پناهگاهی ندارد..

§: آفريده هاي خياليِ او، ساحت هاي ديدناپذيرِ هستي او را به نمايش مي گذارند. خيال پرداز، "آفريدگارِ مدامِ خويش" است و با میانجیِ خودش به مثابة "هستيِ ناتمام"، در مي يابد که زندگی ناتمام است، اگر ناتمام نمی بود، بازآفرینی رخدادپذیر نبود. "بازآفرينيِ مدام" در عينِ حالي که نشانِ ناتماميِ اوست و اينکه برگردانِ شورِ زندگي به صورت رخدادپذير نيست، نشانِ بي قراري و دلتنگيِ او برايِ خودش نيز هست. هر بار پوست مي اندازد و ریشه های ظلمانی وجودش را عمیق تر می کاود، تا بخشي از هستيِ گمشده اش را در يابد. منطقِ خيال اما حکم مي کند که او همواره آن سو تر از خود باشد:" دور تر و ورایِ خویشتنِ واقعی اش." او نگاره  هاي گوناگون، با عرض و عمق و سطح و زمان و رنگ های متفاوت از خويش رسم مي کند، تا در کثرتِ خويش از تنهايي و بي پناهي نجات يابد، اما همواره بي پناه است و بخش های از وجودش بخشی دیگر را وا می نهد. ترسیم این چهره های گوناگون، فقط او را تکه تکه تر می کنند. او پيشا-پيش خودش، خودش را تنها گذاشته است؛ آفرينش و بازآفرينيِ مدامِ او، نشان "بي پناهيِ ابدیِ" اوست:

§: " برایِ انسان خيال پرداز، تنهايی "انتخاب" نيست، "تقدير" است، حتی آفريده هایِ خيالیِ که او به خاطر گریز از تنهایی آن هارا ساخته، نيز پس از آنکه هستی یافتند و از جهانِ مینویِ خیال به دنیایِ واقعیت پا نهادند، او را تنها می گذارند.."

رنج:

§: رنجِ من، خانه و پناهگاهِ من است. در نبودِ آن بی وطن، بی پناه و آواره خواهم شد.

§: رنج من، خوراکِ روحِ من است: نفسِ مینویی که در آغاز آفرینش در کالبدِ من دمیده شده است: در نبودِ رنج، روحم از گرسنگی می میرد و از تشنگی هلاک خواهد شد.

در جنگلِ انسان ها:

§:  مولانا جلال الدین رومی می گوید:" کاز دیو و دد ملولم و انسان ام آرزو است"،  و به دنبال انسان آواره کوه و بیابان است. خادم علی، اما، می گوید:"در جنگلِ انسان ها گرگ ام آرزوست" و در شهرهای شلوغ و پر جمعیت به دنبال گرگ یا همان "معصومیتِ طبیعی و گمشده" اش می گردد. کدام آرزو با آرزوهای شما همخوانی دارد؟ آیا به راستی هستیِ "وحشی تر" از انسان که با "دنائتِ فطریِ خویش" همدیگر را می درند، وجود دارد؟

 

§:"همانا، انسان ستمکار ترین و بی رحم ترین است".

چمدان:

§: چمدان، صمیمی ترین و پر رمز و راز ترین همراهِ آدمی است؛ رازِ و رمزِ چمدان را فقط خودش می داند. حتی مسافری که چمدان "محمل سوارِ دوش" او است، چندان به زبانِ آن آشنا نیست، زیرا به جز وسایلِ شخصیِ مسافر، بسیار رخ داده است که او هدایایِ بسته بندی شده و نامه های مهر و موم شدة دیگران در چمدانِ خود حمل کند. چمدان، خاطرات و اشیایی را که هزاران معنا و خاطره در آن ها نفهته اند، از جایی به جای دیگر می برد. چمدان یکی از نزدیک ترین لوازمِ زندگی و در عینِ حال حاشیة ترین و دورترین است: "آشنایِ غریب و همبودِ روزهایِ دل کندن". فرد مسافر پیش از آنکه به سفر رود، به نخستین چیزی که می اندیشد، چمدان است تا تمامِ هستی اش را در او جاگذاری نموده و با خود ببرد و در طول راه به تنها چیزی که فکر می کند چمدان است، پس از بازگشت اما آن را در حاشیه های خانه، زیرِ تختِ خواب و میز و صندلی، سوراخ های زیرِ راهروها، انبارهایِ قدیمی و پر از خاک و خاشاک، دور می اندازد، تا سنگینی و سختی سفر، خاطرِ مسافر را مکدر نسازد.

§: چمدان خاطره هایی را می برد، خاطره هایی می آورد،  خاطره هایی را هدیه می دهد و در نهایت همة این خاطراتی را که با آن دست به دست شده اند، به زبان سکوت بر می گرداند. چمدان با سکوت گویاست. قفلِ خاموشِ لبانِ آدمی را ممکن است پلیس با زورچماق باز کند، اما پیچیده ترین نظام های پلیسی/ امنیتیِ دنیا توانِ درکِ زبانِ خاموش چمدان را ندارند. پلیس، فقط اشیای درون چمدان را بازرسی می کند، از نظر می  گذراند، اما محال است اگر بفهمد که قوتیِ سیگار،  دفترچه هایِ خاطرات دست نویس، دستمال های رنگارنگِ  دست بافت که دخترانِ دهکدة آرزوهایِ شان را با سوزنِ ناخن در آن ها بافته اند، عتیقه های خرد و ریز، لباس های قدیمی، کتاب های کهنة که آدم ها یک عمر با آن ها نفس کشیده اند، و دیگر اشیای موجود در چمدان،  چه معناها و احساس هایی را از سرزمینی به سرزمین دیگر می برد.

§: رخسارِ چمدان همواره غمزده و خاک آلود است، خسته و پریشان؛ رد- نشانِ بی پناهی و آوارگی به صورتِ ابدی در سیمایِ آن حک شده است، درست همانندِ مسافرانِ غیرِمجاز/ قاچاقیِ که هرگز وقت نمی کنند گرد و غبار سفر را از سر و صورت بشویند. چمدان، تنها یادآورِ سفر نیست؛ نمادِ خاطره و تاریخِ آوارگی و بی خانمانی نیز هست. چمدانِ خالی وجود ندارد و درونِ هر چمدانی، همواره از آتشِ رازی شعله ور است. برخی از چمدان ها تاریخ را از جایی به جای می برد، خالی ترین چمدان اگر هیچ نداشته باشد، دستِ کم خاطرة سفر با چمدانِ خالی را که گاهی می تواند بزرگ ترین خاطره باشد" را  با خود دارد.

§:  زمانی که طوفان غربت و دلتنگی کشتی صبر و بردباریِ مسافر را با خطرِ غرق شدن مواجه می سازد، او خود را ناگزیر می بیند که در امواج خاطراتِ موجود در چمدان بادبان بر افرازد تا خویشتن را از خطر غرق شدن نجات دهد. مسافر اگر به "یاد نیاورد"، مسافر اگر "گذشته" اش را به تمام گم کند وجودش از هم می پاشد،  چمدان اما  "جهان اکبر" است که افق پنهاوری از گذشته های دوردست را به رویِ او گشوده و او را از خطرِ فروپاشی حفظ کند. مسافری که از شدتِ "نفس تنگی" در حالی جان دادن است در "باغِ حزنِ آلودِ خاطرات" چمدان  نفس تازه می کند. با این حال چمدان، حتی با مسافری که دردهایِ هجرتش را در آن آه می کشد، "بیگانه" و "ناآشناست: "سیمایِ همواره خسته، پریشان،  پرغبارِ و سرنوشتِ همواره نا معلوم چمدان، یادآور آواراگانِ مدام و مسافرانِ قاچاقیِ است که در تمامِ عمر در قلمروِ بیرون از زندگی سکونت دارند."

"بدترین شکلِ جان کندن":

§: نوشتن بدترین شکلِ جان کندن است. سربازِ کشته شده در میدانِ جنگ در میانِ خونِ خویش پیچ و تاب می خورد، نویسنده اما  "شهادتِ مکرر" را در زیر "ساطورِ وحشیِ کلمات" تجربه می کند. او پرومتئوسی است که بی وقفه نوکِ قلم جگرش را می خورد و با خونِ تن او عطشش را فرو می نشاند. بی سوژگی؛ یعنی اینکه جگرِ نویسنده تمام شده، خون رگهای او خشکیده و در نتیجه قلم چیزی برایِ خوردن و نوشیدن ندارد. پیداکردنِ موضوعِ جدید برای نوشتن بدان معنا است که جگرِ تمام شدة او سر از نو شروع به روییدنِ کرده است.

§: "ننوشتن:  قلم، جگرِ نویسنده را از ریشه خورده است."