§: تنها روشني رد­ـ­نشان ستارگان نيست، تاريکي نيز رد­ـ­نشان ستارگان است. فضاهاي ظلمت​باري که شب​ها درخششِ ستارگان را رخدادپذير مي​سازند، شعاعِ تاريکي برآمده از غيبتِ ستارگاني است که با سرعت بسي تندتر از سرعتِ نور از ما دور مي​شوند. آن نوري که کرة خاکي ما از آن تابناک است، فروغِ ستاره​هاي حقير و بي​مقداري است که به خاطر تنبلي در دلِ آسمان ميخ​کوب شده­اند. ستارگاني که با شتابِ تندتر از سرعتِ نور، در کرانه​هاي پايان­ناپذيرِ هستي در حالِ گشت­ـ­و­ـ گذارند، نورِ شان  همبسته​ي وجودِ شان است و آن را در هرکجاي جهان با خود مي​برند. بسي دير از آن­که بايد، به اين راز پي بردم که تو از جنسِ همان ستارگانِ هستي که با سرعتِ بالاتر از سرعتِ نور از من دور مي​شوند: "با اين حال تنها در درخششِ تاريکي برآمده از غيبت و دورشدنِ توست که مي­توانم وضعيتِ فاجعه​بار و تاريکي برآمده از زمانه​ي را که در آن زندگي مي​کنم، به گونة تمام​رخ به تماشا بنشينم."

ستاره هاي سرخ:

 §: پس از سقوطِ ارزگان،  لشکريانِ عبدالرحمن، کودکانِ هزاره را سر مي​بريدند و راه را با سربريدة آنان نشانه​گذاري مي​کردند تا گروه بعدي که اسراي هزاره را از ارزگان به کابل منتقل مي​کنند، راهِ شان را گم نکنند: "راه؛ يعني، خطِ ستاره چين​شده با ستاره​هاي سرخ از ارزگان تا کابل؛  ستاره​هاي سرخي که اين "دبير گيج و کوردل تاريخ[1]"  خونِ آن​ها را خورد، خودِ آن​ها را از ياد برد و رنجِ  و رويايِ آنان را هرگز  بازگفت نکرد".

§: تاريخِ سکوت را بايد با واژگاني از جنسِ ستارگانِ سرخ نوشت، با جوهرِ خون يخ بسته و خشکيدة  ستاره​هاي سرخ بر لوح  خاطرِ راه​هاي پيچا-پيچ و بي​حافظه­​اي که مرا از "زاوُلِ تاريخي" دور کردند: " راه، تصويرِ جان کندن و دست و پازدنِ کودکان است؛ - مننظومه​اي از ستاره​هاي سرخ در دلِ آسمانِ  قيراندودِ شب​هاي قتلِ عام." 


[1]  تعبير "دبيرِ گيج و کور دل تاريخ" از "اخوان ثالث" است.