بیایید یکدیگر را تحمل کنیم

بابه مزاری

اشاره: 23/11/1372 یک هیأت صلح به ریاست مولوی جلال‏الدین حقانی با بابه مزاری دیدار کرد. هدف از تلاش‏های این هیأت آن بود تا جنگ‏های پس از یازدهم جدی را که میان شورای هماهنگی و دولت آقای ربانی جریان داشت، خاموش سازد. در این صحبت نکته‏هایی مطرح می‏شود که می‏تواند گوشه‏ای از حقایق و پیام مقاومت غرب کابل را نیز انعکاس دهد. (جمهوری سکوت)

 

بسم الله الرحمن الرحیم

من بسیار خوشوقتم که شما و باقی برادران را دیدار کردم. متأسفانه در دوران جهاد وضع طوری بود که امکان اینکه همدیگر را ببینیم، وجود نداشت. من اکثراً در داخل بودم. بعد از آن که انقلاب پیروز شد، آرزو داشتم که ببینیم، اما متأسفانه در ظرف بیست ماه، بیست و پنج جنگ در افغانستان تحقق پیدا کرد که تقریباً دوازده جنگ آن در کابل بود و اکثریت قاطع آن هم در همین نقطه‏ای بود که شما می بینید. فعلاً شاید صلاح نباشد، اگر در آینده فرصت شد که بروید دهمزنگ و سیلو و سایر جاها را ببینید، خواهید دید که چه قدر خرابی به وجود آمده است. وقتی هم که شنیدیم شما برای خیرخواهی و ایجاد صلح آمده اید، خوشحال شدیم.

ما از دیر زمان موضع خود را اعلام کرده ایم که در افغانستان جنگ راه حل قضایا نیست. همانطوری که شما فرمودید ما به این مسأله قناعت داریم که جهاد افغانستان برای افغان‏ها افتخار و عزت داشت و برای سایر مسلمان‏ها غرور ایجاد کرده بود. یعنی مسلمان‏های دنیا از این مسأله احساس غرور می‏کرند که مردم افغانستان در مقابل اتحاد جماهیر شوروی با دست خالی قیام کرده، اتحادی را متلاشی ساخته و حکومتی را از بین برده است که نصف بودجه‏ی دنیا برای جلوگیری از پیشروی آن مصرف می‏شد. تمام مسلمانان امید پیدا کرده بودند که اگر در افغانستان حکومت اسلامی قایم و پابرجا شود، ما هم آزاد می‏شویم. ولی من این را باور دارم که امروز بعد از بیست ماه حکومت به نام مجاهدین در افغانستان، امید همه‏ی دنیا نقش بر آب شده است و امروز فکر نمی‏کنم هیچ کشور و هیچ مردم مسلمانی احساس کنند که انقلاب اسلامی یک چیز خوبی است. یعنی همه فکر می‏کنند که ما چرا خانه‏ی خود را خراب کنیم و ما چرا خود را آواره کنیم. این یک واقعیت است. مسلماً کفار و استکبار از این مسأله خوش شدند و مسلمانان دق شدند. مجاهدین هم مأیوس شدند.

یک نکته‏ی دیگر را هم که یادآوری کنم، این است که این اولین ابرقدرت نبوده که از مردم افغانستان شکست خورده باشد. آن روزی که انگلستان را مردم افغانستان شکست داد، من معتقدم که یک ابرقدرت در دنیا وجود داشت، همان یک ابرقدرت را هم مردم افغانسان شکست داد. یعنی از اینجا که شکست خورد، همانطوری که شکست خورد رفت تا انگلستان. ولی متأسفانه همان روز هم ما نتوانستیم که یک حکومت عادلانه برقرار کنیم. دنیا و حتی خود مردم ما به این باور بودند که ما در میدان نظامی خوب جنگ می‏کنیم، ولی در میدان سیاست شکست می‏خوریم. چهارده سال جهاد ما هم جهاد سربلند و عزت‏آفرین بود، اما متأسفانه در این بیست ماه باز این مسأله را اثبات کردیم که ما نمی‏توانیم حکومت کنیم و این برای ما باعث خجالتی و سرشکستگی است. علی‏احمد پوپل همین‏جا هست. آدمی است که در زمان ظاهرخان وزیر بوده، فعلاً با ما همسایه است. او پیرمرد و آدم باسوادی است. می‏گفت: حالا برای من امکان رفتن امریکا و اروپا آماده است و اگر بروم پناهندگی هم می‏دهند، ولی غرورم اجازه نمی‏دهد و آبرو ندارم. در دوران مارکسیست‏ها اگر می‏رفتم باز جا داشت، حالا چه گفته بروم؟

این وضعیت متأسفانه پیش آمد. حالا ما از این گامی که شما برای آتش‏بس و ایجاد صلح بر می‏دارید، با هر چه در توان داشته باشیم، حمایت می‏کنیم و درخدمت شما هستیم، چون خود ما معتقدیم که جنگ راه حل نیست. طرح تان را هم می‏گیریم. ما اینجا شورا داریم. روی آن بحث می‏کنیم. بعد نتیجه و نظر خود را اعلام می‏داریم. منتها مولوی صاحب اینجا مسأله‏ی افراط و تفریط مطرح است. درست است که حالا حکمتیار با من دوست است و من انکار هم نمی‏کنم که حکمتیار دوست من است و هر کس هم با او مخالف باشد، من حکمتیار را دوست خود می‏دانم. ولی شما باور کنید که عامل این بدبختی‏ها آقای ربانی است. این را آدم نباید چشم‏پوشی کند. آقای ربانی آدمی است که به حساب یک رییس جمهور که رهبر ملت است، هیچ، که به حساب یک رییس تنظیم هم عمل نمی‏کند. آقای ربانی سال اول که با آقای حکمتیار جنگ کرد، در سطح بین‏المللی رفت و مصاحبه کرد که آقای حکمتیار یاغیست، طاغیست، باغیست و در سطح بین‏المللی باید محاکمه شود. یک هفته طول نکشید که باز نشستند و «برادر حکمتیار» گفتند. این را من از زبان خودش در رادیو شنیدم که «برادر حکمتیار» گفت. با جنرال دوستم همه مخالف بودند، وقتی حضرت به مزار رفت، از رهبران جهادی هیچ کس موافق نبود. من مخالف نبودم و نمی‏گویم که من آن رزو مخالف بودم و آقای ربانی موافق بود. نه، من موافق بودم. ولی آقای ربانی مسابقه گذاشت. مزار رفت و دوستم را تقدیر کرد و قهرمان و مجاهد گفت. وقتی که ازبکستان رفت، در راه برگشت خود، نزد دوستم رفت و او را پسر خواند. وقتی ترکیه می‏رفت، جنرال دوستم را آورد در جای خود نشانید. مولوی نبی که معاونش بود، از اینجا قهر کرد و رفت. آقای ربانی، دوستم را که آورده بود، برای خدا نیاورده بود. او را آورده بود که با حکمتیار بجنگد. جنرال دوستم خودش نزد من آمد. من دیدم که وضع خراب است و امکان دارد که یک جنگ خانمان‏سوز دیگر شروع شود. من جنرال دوستم را گفتم که تو قهرمان جنگ استی و نیرو و قدرت خود را هم با جنگ به دست آورده ای. بیا برای صلح هم یک قهرمانی کن. من گفتم که شما نمی‏توانید یک دیگر را در افغانستان حذف کنید. در دنیا اگر نگاه کنیم، اقوام مختلف، مذاهب مختلف، و احزاب مختلف را پیدا می‏کنیم. اما مملکت‏های شان هیچ خرابی ندارد و تمام این اقوام مختلف با یک هدف مملکت شان را اداره می‏کنند. مذاهب مختلف با یک روش مملکت شان را اداره می‏کنند. احزاب مختلف برای ترقی مملکت خود کار می‏کنند. حالا چرا همه‏ی اینها در افغانستان فاجعه شده است؟ ازبک می‏آید و می‏ایستد که من پشتون را نمی‏خواهم. پشتون می‏آید که من ازبک را نمی‏خواهم. پشتون می‏آید که من هزاره را نمی‏خواهم. اینجا جنگ، جنگ تنظیمی بود، ولی آن را کشاندند به مسأله‏ی ملی. اگر من در کنار حکمتیار نمی‏رفتم و حکمتیار به من دست نمی‏داد، یک افغان در منطقه‏ی هزاره آمده نمی‏توانست و یک هزاره در منطقه‏ی افغان رفته نمی‏توانست. این در افغانستان فاجعه بود. تا همین روزی که دوستم در کنار حکمتیار ننشسته، یک افغان در منطقه‏ی ازبک و یک ازبک در منطقه‏ی افغان رفته نمی‏توانست. برای چه ملیت‏ها را به خاطر چند فرد قربانی می‏کردند؟ برای دوستم گفتم که این انقلاب مال همه‏ی مردم افغانستان است، مال همه‏ی اقوام است، مال همه‏ی احزاب است، بیایید یکدیگر را تحمل کنیم. ما اگر مسعود را نپذیریم و مسعود آقای حکمتیار را نپذیرد، مشکل افغانستان حل نمی‏شود. دوستم در همین جا دست خود را روی پیشانی خود گرفت و بعد از فکر کردن گفت: قبول می‏کنم. گفتم از روزی که از جلال آباد هیأت آمده، بین ما و شورای نظار آتش بس شده است. در جنگ دوازده‏روزه ما از غیرنظامی یک هزار نفر زخمی داشتیم. اما در زمان صلح تا حالا که تو (جنرال دوستم) آمده ای، ما چهار هزار نفر زخمی داریم. از این جمله ده نفر هم نظامی نیست. همه مردم غیرنظامی اند. حالا که تو قهرمان صلح می‏شوی من تو را می‏پذیرم که به عنوان نیروی حایل بیایی و در بین نیروهای ما جا به جا شوی. با آقای حکمتیار هم بنشین، من نظارت می‏کنم. دیگر جنگ نکن و از اینجا برگ صلح را گرفته به ترکستان برو. این را من به گردن آقای دوستم گذاشتم. او را با آقای حکمتیار هم نشاندم. بنا بود که آقای دوستم مسعود و ربانی را متقاعد کند که با آقای سیاف یکجا بنشینند. این را آقای ربانی قبول نکرد. در همین جا او هفت فیر استنگر را برد و در اطراف میدان هوایی جابه جا کرد تا طیاره‏ی دوستم را به نام آقای سیاف بزند. راپور آن را هم به دوستم داد که در اینجا به خاطر تو استنگر جا به جا کرده اند. این را گفت تا دوستم زودتر برود و نشست نشود! دوستم هم ساعت یک و نیم بجه بی‏خبر کابل را ترک کرد و رفت. آقای سیاف هم به دوستانش گفته بود که من به آقای ربانی گفتم که این دوستم دانگی نیست که تو برداری. این دانگ را تو می‏آوری، اما حزب وحدت و حزب اسلامی آن را بر علیه خودت استفاده می‏کنند. این را تو آورده بودی برای جنگ آقای حکمتیار، اما علیه تو استفاده شد!

این کارها به صلاح مملکت نیست. با این وضع رقت‏باری که پیش آمده است، ننگ نیست که آقای ربانی بیاید علیه مردمش فتوای جهاد صادر کند؟ آنهم علیه چه کسی؟ علیه کسی که تو رفتی قهرمان گفتی. کسی که تو رفتی مجاهد بزرگ گفتی. کسی که تو رفته آوردی و کفیلت جور کردی! بعد هم فعلاً حد اقل یک صد نفر آخوند در جنبش است؛ یک هزار، دو هزار مجاهد در آنجاست. امروز خوب است یا بد است، همه‏ی مردم شمال جمع شده و می‏گویند که ما در جنبش ملی - اسلامی هستیم. آیا این فتوا علیه مردمش نیست؟

حضرت امیر علیه‏السلام می‏گوید که با یک شخص تا آن حد دشمنی کن راه دوستی برایت باز باشد و اگر دوستی می‏کنی تا آن حد پیش برو که یک روز اگر دشمنی شد، پشیمان نباشی. آقای ربانی یک لنگه ایستاده است و رادیویش از صبح تا شب فتوای جهاد می‏دهد! چه فتوای جهاد؟ حالا من در فقه اهل تسنن زیاد مسلط نیستم. یعنی بلد هستم، ولی زیاد مسلط نیستم. اما در شیعه اگر یک عالم که مرجع است، فتوای جهاد بدهد، زن و مرد موظف استند که برای اجرای آن بروند. در قضیه‏ی فلسطین، یک وقتی آوازه شد که آقای حکیم از نجف علیه اسرائیل فتوای جهاد می‏دهد. ریش سفیدان و علمای بزرگ نزد او رفتند و گفتند که اگر تو این فتوا را بدهی، تکلیف مردم چه می‏شود؟ آقای حکیم گفت که من فتوای جهاد نمی‏دهم. بلی، دفاع کنید و فلسطین را کمک کنید. اما اگر حکم جهاد بدهم، این برای مسلمانان مشکل خلق می‏کند.

آخر، این برای اسلام یک عزت و آبرو است که وقتی آمدند علیه روس‏ها فتوای جهاد دادند و پانزده جمهوری را با اتومش شکست دادند. این برای جهان اسلام عزت بود. اما آدمی که رییس جمهور است و آنهم از فاکولته‏ی حقوق خارج شده است، بیاید علیه مردمش فتوای جهاد بدهد، این در کجا و با کدام منطق جور می‏آید؟ حالا هم اصرار می‏کند که من آتش‏بس را در کنفرانس اسلامی قبول دارم، ولی علیه دوستم هستم! آخر این امکان ندارد و نمی‏شود. این منطقی نیست. معقول نیست. اگر کسی برای عزت و آبروی افغانستان فکر می‏کند، باید این مسایل را متوجه باشد. شما بخواهید یا نخواهید، حالا شورای هماهنگی به وجود آمده و آقای حکمتیار با دوستم یکجا شده، نیروهای شان یکجا می‏جنگند. پس آقای ربانی نمی‏خواهد که این آتش بس صورت گیرد و جنگ متوقف شود. من این را برای شما می‏گویم که دل تان برای مملکت می‏سوزد. به سیاف هم پیغام دادم که بالفرض اگر شما آمدید و دوستم را از کابل کشیدید، آیا مشکل حل می‏شود؟ هشتاد در صد منابع طبیعی افغانستان در شمال است و امروز دوستم در آنجا مسلط است و سمت شمال در دستش است. مردمش هم پشت سرش ایستاده اند. عالمش هم پشت سرش است، ریش سفیدش هم پشت سرش است؛ چرا مسأله‏ی افغانستان را پیچیده می‏کنید؟ چرا خراب می‏کنید؟

این مسأله آنقدر حجم ندارد که آقای ربانی ایجاد کرده است. حالا به هر صورت، باید همگام با مردم حرکت کند، تمامیت ارضی و وحدت ملی را در نظر گیرد. ما امروز اگر در این مملکت هیچ کاری نکرده باشیم، تنها کار ما این است که فاجعه‏ای که در افغانستان پیش آمده بود و دشمنی هزاره و پشتون بود دشمنی ازبک و پشتون بود، ما این را رفع کردیم. من این خدمت را در اینجا کرده ام که امروز ازبک پشتون را دشمن نمی‏داند و پشتون ازبک را. پشتون هزاره را دشمن نمی‏داند و هزاره پشتون را. من اگر هیچ خدمت دیگری نکرده باشم، این خدمت را کرده ام. من هیچ وقت نمی‏گویم که ما امروز با تاجک دشمن استیم. ما همیشه حقوق ملیت‏ها را خواسته ایم. حقوق ملیت‏ها به معنای این است که چهار برادر که از یک پدر و مادر اند، در خانه‏ی شان حقوق دارند. خواستن این حقوق به معنای دشمنی نیست. حقوق ملیت‏ها هم به معنای این است که همه در جهاد سهم داشته و همه باید در تعیین سرنوشت شان سهم داشته باشند. این حرف به معنای برادری بود، اما این را به روی ملیت کشاندند، به روی مذهب کشاندند، من خدا را شاهد می‏گیرم که سال گذشته در اینجا دست‏های فراوانی کار می‏کرد که مسأله‏ی شیعه و سنی را دامن بزند.

گذشته از آقای ربانی، عامل مسایل و قضایای کشور، مسعود است. من برای شما می‏گویم و شما بروید این را از لوژستیک وزارت دفاع پرسان کنید. بدون حوزه‏ی جنوب غرب که در آنجا اسمعیل خان چقدر داره و لشکر دارد، دو صد و پنج هزار نفر اردو از طریق وزارت دفاع اعاشه و اباطه می‏شود. شما بروید لست آن را بگیرید که از سی هزار بیشتر مربوط آن باقی احزاب نیست. این قسم حکومت و این قسم مملکت را شما در کجا دیده اید؟ این حکومتی که از ارگ هم بیرون تسلط ندارد، چه قسم حکومت است؟ من حیران استم که باز هم آقای ربانی در پغمان می‏رود و می‏گوید که من استعفا نمی‏کنم. این چیست؟ من در مصاحبه‏ی خود هم گفتم که حالا بد است که من یک جهادی هستم و چهارده سال در کنار اینها بوده ام، امروز بگویم که نجیب از اینها شرف دارد. این بد است، ولی مجبور استم بگویم. نجیب همین جا بود، چهار صد هزار اردو در دستش بود، همه‏ی شاهراه‏ها و راه‏های اکمالاتی در دستش بود، تمام شهرها در دستش بود. روس‏ها فقط سلاح و مواد غذایی را قطع کرده بودند. اگر نجیب این پول بی‏پشتوانه را قبول می‏کرد، روس‏ها تا آخر عمرش برای او چاپ می‏کردند. حالا ربانی غیر از این دیگر چه دارد؟ حالا اگر به اندازه‏ی قدش طلا بدهی، از دهمزنگ به اینطرف آمده نمی‏تواند. این چه قسم مملکت و چه قسم حکومت است که باز خود را سخت کرده و نشسته که من استعفا نمی‏کنم؟! شورای حل و عقد را هفت تنظیم تحریم کردند، آقای سیاف و ربانی نشستند که ما شورای حل و عقد را دایر می‏کنیم. آیا این خیانت نبود؟ این ریشه‏ی تمام جنگ‏ها نیست؟ اگر به مردم افغانستان و منافع آن فکر می‏کنند، باید از این وضع بیرون بیایند. امروز بانک بسته شده و او رفته در خیرخانه بانک دایر کرده است! فردا چوکی خود را گرفته به چاریکار هم که رفت بانک دایر می‏کند! در تمام دنیا اگر رییس جمهور از ارگ بیرون شد، دیگر همه چیز تمام است، سقوط است.

وقتی که آقای ربانی قبول نکند، آقای حکمتیار چگونه قبول کند؟ حالا آقای ربانی آمده می‏گوید که من با دوستم آتش‏بس نمی‏کنم با حکمتیار آتش‏بس می‏کنم! اگر شما این حرف را معقول می‏دانید من می‏روم و آقای حکمتیار را قناعت می‏دهم... این منطقی نیست. این قطع کردن جنگ نیست. آنها آمدند با من تماس گرفتند که کرامت انسانی ایجاب می‏کند که شما جنازه‏ها را تبادله کنید. من یک هفته است که برای اینها پیغام می‏دهم که جنازه‏ها را از آن طرف من می‏آورم، از این طرف شما تبادله کنید؛ قبول نکردند. امروز به صلیب سرخ هم گفتم که من می روم برای شش ساعت آتش بس ایجاد می‏کنم. هر کسی جنازه‏های خود را بکشد. جنازه‏ی مسلمان‏ها را در این وقت سگ می‏خورد! این چه مسلمانی و چه غرور ملی است؟ در کجای افغانستان و در بین کدام ملیت افغانستان، این غرور را قبول دارند؟ آخر همین‏ها مجاهد بوده و چهارده سال سلاح به دوش شان بوده است، حالا جنازه‏ی شان را سگ می‏خورد!

مولوی صاحب، من با اینکه به شما اعتماد و اطمینان دارم و شما در هر جایی که برای صلح گام گذاشته اید، موفق بوده اید، حالا هم برای شما موفقیت می‏خواهم و هر چه از ما ساخته باشد، انجام می‏دهیم، اما باز هم این را از شما می‏طلبیم که منطقی‏تر حرکت کنید. شما رادیوی آقای ربانی را گوش کنید. از اول شب که فحش می‏دهد تا آخر شب. این چیست؟ آخر دشمنی هم که دشمنی است و یک حد دارد. بلی، درست است که ما با آقای ربانی جنگ کردیم، انکار هم ندارم. در همین دوازده روز که جنگ کردیم، خود آقای مسعود گفته بود که من بیست هزار مرمی ثقیله بالا اینها فیر کردم. این کوه هم در دستش بود، آن کوه هم در دستش بود، بمباران هم می‏کرد، هیچ گلایه ندارم. اما در همین وقتی که جنگ خاموش شد، آقای ربانی خاد را فعال کرد که بچه‏های ده، دوازده‏ساله‏ی هزاره را بگیرد که این‏ها مواد غذایی را مسموم کرده اند، زن‏ها را بگیرد که مواد را مسموم کرده اند. آخر این کار را در کجا دیده اید و با کدام منطق توجیه می‏کنید؟ این کار را کی کرده است؟ این کار را دو قبیله علیه یکدیگر کرده یا یک رییس جمهور علیه ملتش کرده است؟ آخر از کجایش بگویم؟ حالا شما به خاطر اینکه مصلح استید، اینها را نمی‏گویید، یک چیز دیگر است، و الا کل فاجعه مال ربانی است!