بخش عمده از سادات افغانستان که عنوان«سادات بنی الزهراء» را روی خود گذاشته اند، از ازدواج پسران هزاره با دختران سید سخت اباء دارند، و آن را، مایه عار و توهین به حیثیت سادات می­دانند، و در این مورد توهین­آمیزترین تعبیر (سگ و گوسفند) را به کار می­برند. این معضل کماکان به صورت لاینحل باقی مانده است. اگر احیانا اتفاقی صورت گیرد و سیدی جرات کند و دختر خود را به ازدواج پسر هزاره درآورد، از طرف گروه سادات شدیدا مورد نفرین و نفرت، نکوهش و ملامتی قرار می­گیرد؛ تعصب شدیدی همانند تعصب زمان جاهلیت از خود نشان می­دهند و دست به کار می­شوند که به هر قیمتی که شده باید این پیوند را به هم زنند، و این اقدام به کرات صورت گرفته است: «فِی قُلوبِهِم اَلحَمِيَّة حَمِيَّة الجاهِلِّية» در دلهای شان تعصب است همانند تعصب زمان جاهلیت.

ریشه یابی این معضل

    این گونه تفکر و سنت، همان تفکر و سنت جاهلی است که حضرت پیامبر اسلام (ص)  با آن شدیدا مبارزه می‌کرد و آن را ملغی و باطل اعلام کرد، سپس بنی امیه آن را مجددا احیا کرد و سادات افغانستان نيز به پيروي از بني اميه به آن عمل كرده و برای پشتواني از آن، آن را رنگ و لعاب مذهبی داده و می‌دهند.

    اما اينکه این سنت همان سنت جاهلی است، بدین دلیل است که برخی قبایل عرب زمان جاهلیت که دختران خود را کشته و زنده به گور می‌کردند، براساس انگیزه‌ها و عوامل ذیل بود:

•1.  دختر مایه ننگ خانواده و موجود دست و پاگير:

در زندگی قبایلی عرب که مبنی بر قتل و غارت و شبیخون و حمله و دفاع بود، دختر نه تنها نمی توانست از حریم قبیله و خانواده‌اش دفاع کند، بلکه موجودي دست و پاگیر بود و در جنگها به اسارت دشمن می‌رفت و این مایه ننگ خانواده بود، ازین رو آنها را پیش از پیش به قتل می‌رساندند.

•2.  عامل اقتصادی:

دختران به علاوه آنکه قدرت دفاع و حمله را نداشتند، توانایی تولید را نیز نداشتند، نه در جنگ دستیار پدر بود و نه گله و رمه پدر را برای چرا می برد، بلکه موجود مصرف کننده و نان خود مفت و مایه فقر خانواده بود، ازین جهت آنها را می­کشتند تا نان­شان برای سایر اعضای خانواده ذخیره بماند. چنانچه خداوند در دو آیه­ی قرآن می­فرماید که اولادتان را از ترس گرسنگی نکشید.

•3.  عامل روانی و تعصب جاهلانه:

از خوی و سنت عرب این بود که هر خانواده و قبیله­ی، خود را از نژاد برتر و خانواده اصیل می­دانستند و دیگر اقوام را از نژاد پست و غیر اصیل، و اصالت نژاد و نسب خود را به رخ همدیگر می­کشیدند، ازین جهت هیچ خانواده­ی حاضر نبودند که برای خانواده­ی دیگر دختر خود را به زنی بدهد، و این کار را موجب فساد خون می­دانستند. یکی از دانشهای که در عرب ارزش داشت، علم الانساب بود و کسانیکه به انساب قبایل آگاهی داشتند و صفات خوب و بد اقوام را می­دانستند، نسابه می­گفتند و هرکه می­خواست از خاندانهای اصیل دختر بگیرند و یا دختر بدهند، از نسابه­ها کسب اطلاع می­کردند. و از معروفترین نسابه­های عرب، جناب ابوبکر و عقیل  بن ابیطالب بودند.1 و این سنت عرب بسیار کهن و ریشه­دار بود. کار به جای می­کشید که بعضی از خاندانهای که به اصالت خون و نژاد خود عقیده داشتند و دیگر اقوام را هم­کفو و هم­شان خود نمی­دیدند، از ترس آنکه مبادا دختران­شان با افرادی از خانواده­های پست و غیر اصیل ازدواج کنند، آنها را می­کشتند!! قیس بن عاصم یکی از شیوخ و چهره اشرافی عرب که مسلمان شده بود، در حضور پیامبر اسلام(ص) اعتراف کرد که ده دختر خود را زنده به گور کرده است. یکی از یاران پیامبر(ص) که فقیر و تنگدست بود، از او پرسید، که تو فرد متمول بودی و می­توانستی دختران خود را نان بدهی، چرا آنان را کشتی؟ پاسخ داد، برای آنکه با افراد پست و رذل همانند تو همسر و همبستر نشوند!!2 حقیقت این بود که عربها به حفظ نژاد خود، تا حد تعصب کوشش داشتند، و کسی را که پدر یا مادرش را عرب نبود، خوار می­داشتند. و او را مذرع (دورگه) می­خواندند. و فرزندان عربی که از مادر غیر عرب بدنیا می­آمدند، هجین (غیر اصیل) می­گفتند.3

    و اما حضرت پیامبر اسلام(ص) با این شیوه­های نا انسانی را به شدت مبارزه کرد و آنها را باطل و ملغی اعلام کردند و در فتح مکه، در ضمن سخنرانی تاریخی خود فرمود:« اَلا وَ اَنَّ کُلَ ما ثَرَةً فی الجاهِلیِّةِ تَحتِ قَدَمَّیَ هذه»4 هان! هرگونه تفاخر و امتیاز طلبی­های موهوم و تکیه بر اصالت­های خونی و نژادی که در جاهلیت رونق داشت، هم اینکه زیر این دو پای من است. و مطابق روایت از امام محمد باقر(ع) پیامبر(ص) در روز فتح مکه چنین فرمود:اَیُّهَاالنّاسُ اِنَّ اللهَ قَد اَذهَبَ عَنکُم نِخوَةَ اَلجاهِلِیّةِ وَ تَفاخِرُها و بابَها، أَلا اِنَّکُم مِن وُلِدَ آدَمَ وَ آدَمَ مِن طِین، أَلا ان خَیرَ عِبادِاللهِ عِندَاللهِ اَتقاهُمُ، اِنَّ اَلعَرَبِیّةَ لَیسَت بِاَبٍ والِدٍ وَ لکِنَّها لِسانُ ناطِقٍ فَمَن قَصٌرَ بِهِ عَمَلُه لَم یَبلَغه حَسَبه، اَلا اَتِّ کُلَّ دَمٍ فِی الجاهِلِیّةِ اَو اِحنَةٍ فَهُوَ قَدَمیَّ اِلی یَومِ القِیامَةِ»5 های ای مردم! خداوند، کبر و نخوت زمان جاهلیت و تفاخر به آبا و اجداد را از میان برد. هان همه شما فرزندان آدم هستید و آدم از گِل آفریده شده است. هان! بهترین بندگان خدا در نزد خدا پرهیز­گار­ترین آنهاست. و بدانید که عرب بودن، پدری نیست که شما را آفریده باشد بلکه زبانی است که به آن تکلم می­کنید. و هرکسی که عملش کم و ناقص باشد، حسب او، او را به جای نمی­رساند. هان که هر خونی که در جاهلیت ریخته شده و هرگونه کینه و عداوت جاهلی تا روز قیامت زیر این دوپای من است (خون های که ریخته شده خون بها ندارد و کینه­های جاهلی ارزش ندارد)

    و عملا زینب دختر جحش که از اشرافی­ترین خاندانهای قریش و دختر عمه او بود، بدست خود به عقد زید بن حارثه که برده آزاده شده بود درآورد.6 و (زلفا) دختر لبید بن زیاد را که از صنادید و اشراف مدینه بود، برای جویبر (مرد سیاه چهره و زشت قیافه، بی کس و کار، عاری از حسب و نسب) در آورد.7

    اما بنی امیه که در حقیقت، هیچ پیوند و تعهدی با اسلام نداشتند، ازین رو سنت­ها و شیوه های جاهلی را در پوشش اسلام زنده می­کردند، جرجی زیدان می­نویسد که: بنی امیه زناشویی زنان عرب را با غیر عرب قدغن کردند. و اگر کسی که عرب نبود و جرات می­کرد و با زن عرب ازدواج می­کرد، حاکم محل آن زن را طلاق می­داد؛ چنانچه یکی از اشخاص غیر عرب، دختری از بنی­سلیم درخواست کرد و آنان با این ازدواج موافقت کردند. اما تا والی مدینه (ابولولید) ازین جریان خبر یافت، سر و ریش و سبیل و ابروی داماد را تراشید و او را دوصد تازیانه زد و طلاق دختر را از او گرفت.

    محمد بن بشیر الخارجی شاعر آن زمان، آن واقعه را به شعر درآورد و از کردار والی مدینه ستایش کرد و ترجمه اشعار چنین است.

«ابولولید شرافت دختران، را حفظ کرد و آنان را از زناشویی با بندگان (غیر عرب) منع نمود، و سر و سبیل و ریش و ابروان آن مرد بی­ادب را تراشید و او را دوصد تازیانه زد، تا برود با دختران کسری ازدواج کند، زیرا بنده بابنده باید همسر گردد8 (عرب، غیر عرب حتی پادشاهان­شان را بنده می­گفتند)

    به نقل جرجی زیدان، امویان که مردمان متعصب و خود خواهی بودند، در این باره بیش از دیگران سخت می­گرفتند، و حتی از آنکه عربها، زن غیر عرب می­گرفتند تا حدی ممانعت داشتند. اما دختر دادن به غیر عرب را با سختی هرچه تمامتر منع می­کردند، درصورتیکه مطابق مقررات دین اسلام، هیچ مانعی برای آن کار نبود و مردم پرهیزگار از اجرای آن اباء نداشتند؛ مثلا علی بن الحسین(زین العابدین) با کنیزی که آزاد کرده بود، ازدواج کرد و عبدالمک بن مروان نامه­ی به وی نگاشت و او را بر این جریان ملامت کرد، امام زین العابدین در پاسخ وی چنین نوشت: من در این کار به پیامبر(ص) تاسی کرده­ام، چرا که آن حضرت صفیه دختر حیّی بن اخطب را که در فتح خیبر اسیر شد و مملوک او گردید، آزاد کرد و سپس باوی همسر شد و زید بن حارثه را که برده او بود آزاد کرد و زینب دختر عمه خود را به او داد عبدالمالک که نامه را خواند گفت: عجیب است که چیزی برای مردم اسباب پستی می­شود، علی بن الحسین(ع) موجب افتخار.9 متن نامه عدالملک بن مروان (خلیفه­ی اموی) و پاسخ امام زین العابدین(ع) چنین است:«اَماکانَ لَکَ فِی قُرَیشٍ وَ أفناءِ اَلعَرَبِ کِفایَةٌ تَحجُزُکَ عَن اُمِّ وَلَدَ رَجُلٍ؟ فَکَتَبَ اِلیه عَلیُّ بنُ الحُسَینٍ(ع): اَمّا بَعدٌ، فَاِنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالی، رَفَعَ بِالاِسلامِ اَلخَسِیَسةً، وَأَتَمَّ بِه النَّاقِصَةِ، وَلالَومَ عَلی اِمرَءٍ مُسلِمٍ، وَ اِنّما اَللُّوم لَوم الجاهِلِیَّة. وَ قَد اَعتَقَ رَسُولُ اللهِ أَمَتَه وَ تَزَوَّجَها وَ عِندَهُ نِساءُ قُریشٍ، وَ فِی رَسُولِ اللهِ اُسوَةٌ حَسَنُةٌ لِمَن کانَ یَرجُو اللهَ وَالیَومَ الآخِرِة»

عبدالملک نوشت: آیا در میان قریش و جمعیت عرب، زنی نبود که ترا کفایت کند و از ازدواج با کنیز آزاد شده بازت بدارد.

امام زین العابدین در جواب نوشت: اما بعد، خداوند تبارک و تعالی، پستی­ها را به سبب اسلام بالابرد و نقصانها را به اتمام رساند. کاری که مرد مسلمانی انجام می­دهد هیچ ملامتی و سرزنشی ندارد، سرزنش کسی باید شود که تفکر جاهلیت دارد. حضرت رسول الله(ص) کنیز خود را آزاد کرد و با او ازدواج کرد در حالیکه دختران قریش در اختیارش بود، و در راه و روش رسول الله(ص) سرمشق نیکو است برای کسی که امید خدا و روز قیامت را دارد.

امام زین العابدین(ع) با این پاسخ دندان شکن خود چه قدر عبدالمک را خود خواه و متعصب را، خوار و تحقیر کرده است.

    جرجی زیدان گوید: دیانت اسلام بنده آزاد کرده را، با سایر آزاد شدگان از هر جهت برابر شناخته، ولی امویان آنها را به گناه عرب نبودن از هر مزیتی محروم ساختند و همسری با غیر عرب را عیب می­شمردند؛ چنانکه مردی از قبیله عبدالقیس دختر خود را به یکی از غیر عرب داد، و ابوبجیر از شعرای آن زمان، قبیله­ی عبدالقیس را با اشعار زیر سرزنش کرد که چرا برای غیر عرب دختر دادند. چه، کسانیکه شغل­شان زراعت و تجارت است، حق ندارند؛ با دختر عرب ازدواج کنند. و ترجمه اشعار او این است:

    آیا مرد میان شما کم بود که دنبال زارع و تاجر رفتید و به بردگان سفید وسیاه و رومی دختر دادید، و با این عمل بدترین گناه را مرتکب شدید؟ این برای شما ننگ است که زنگی بگوید من از آن قوم هستم، چرا زنان خود را بدبخت ساختید و نسب آنان را برهم زدید؟ چرا به جوانان خود دختر ندادید؟ شما که مردمان با شرفی بودید چرا با این عمل ننگین مبادرت کردید؟ شما که نیاکان با نام داشتید، چگونه راضی شدید با ترکان، دیلمیان، عجمها هندیها  و مردمان زرد نژاد و غیره همسر شوید، و اشخاص گمنام و برده و بی نسب را جزو قبیله با شرافت خود وارد ساختید؟10

    این پندارها و گفتارها چنان در مغز مردم جایگزین و موثر واقع شد، که تدریجا خود غیر عرب، از همسر شدن با زنان عرب امتناع داشتند؛ چنانچه نصیب که آواز خوان بود پسری داشت، او و پسرش آزاد شده بودند. پسر نصیب پس از مرگ ارباب خود، دختری وی را از برادرش خواستگاری و او موافقت کرد. نصیب که این را شنید، پسر خود را در حضور بزرگان قوم خود احضار کرد و به غلامان خود دستور داد دست و پای او را ببندید و او را چوب بزنید. (که چرا بی ادبی کرده و دختر ارباب را که عرب بود خواستگاری کرده است)

    و بنی امیه تا آخر خلافت خود، غیر عرب و کنیز زادگان را پست می­شمردند، و آنان را به ولایت عهدی انتخاب نمی­کردند، و همینکه زیدبن علی بن الحسین مدعی خلافت شد، هشام بن عبدالملک او را ننگین خوانده و گفت: تو که مادرت کنیز است چگونه ادعای خلافت داری؟ زید در پاسخ وی گفت: مادرها نمی­توانند مردان را از هدفشان برگردانند، مگر مادر اسماعیل کنیز نبود؟ با این همه اسماعیل پیغمبر شد و بهترین مردان. و محمد(ص) از فرزندان اسماعیل کنیز زاده درآمد.11

    اما دسته زیادی از سادات افغانستان، چنانچه در همه­ی ادعاها، رفتار و کردار خود، پشتوانه و رنگ مذهبی می­دهند، و از معنویت و جاذبیت مذهب استفاده سو می­کنند، در مورد ممنوعیت و قباحت، عار و ننگ بودن پیوند زناشویی پسر هزاره با دختر سید نیز، پشتوانه و رنگ مذهبی داده و می­دهند و از مذهب استفاده کرده و می­کنند. جنجال و ماجرا در این مقوله بسیار مفصل است، در این مورد از مراجع عظام تقلید استفتا­های شده و می­شود، که این استفتاها کار شخص و مربوط به شخص نیست، بلکه زبان حال و قال و بیانگر عقیده­ی نوعي سادات است که در طول نسل­ها به اثبات رسانده­اند و هم اکنون نیز این تفکر و سنت باقی است.

    آقای سید محمد باقر ذکی بهسودی در کتابش (در پرتو آل البیت) که در حقیقت بیانگر مفکوره و باور دینی و مذهبی نوع سادات افغانستان است، عنوانی را آورده است که (همسری با سادات) آنگاه می­نویسد:

     یکی از احکام در ازدواج، کفویت و رعایت شوونات و تطابق طبع ظاهری و معنوی زن مرد است. به همین جهت اسلام اجازه نمی­دهد، زن مسلمان باغیر مسلمان ازدواج کند، هرچند سایر جنبه­های روحی و مادی با همدیگر تطبیق کند، کفویت و همسری دقیق تر انجام شده است. و لذا باتوجه با فضایل سادات که بعضی آنها در این کتاب نوشتیم، غیر سادات با سادات کفویت ندارد و بعید نیست که لااقل ازدواج سید با غیر سید کراهت داشته باشد.

    توضیح آنکه بدون تردید فرزندان فاطمه زهرا(س) همسر و همشان یکدیگر­اند، کراهت دارد که آنها دختر به غیر سادات بدهند. به همین خاطر پیامبر اکرم(ص) وقتی نظر کرد به اولاد ابیطالب یعنی علی و جعفر، فرمود: دختران ما متعلق به پسران، و پسران ما متعلق به دختران، هستند. و همچنین در من لایحضر الفقیه که یکی از کتاب اربعه شیعه است، در حدیث 3284 آمده است:«نَظَرَ النَّبِیُ اِلی اَولادِ عَلیٍ وَ جَعفِرٍ فَقالَ: بَناتُنا لِبَنِینا وَ بَنونا لَبناتیا» پیامبر اسلام(ص) به فرزندان علی(ع) و جعفر نگاه کرد و گفت: دختران، از پسران و پسران، برای دختران ما است.12 هرچند در فتوای آقای سید محمد باقر ذکی، کراهت ازدواج غیر سادات با سادات آمده است، ولی آنچنان که مشاهده می­شود برای مردم بیات و قزلباش و بعضی اقوام دیگر دختر می­دهند، فقط در مورد هزاره حساسیت دارند.

    از دیدگاه این دسته سادات افغانستان، بین پسران هزاره و دختران سید، از نظر روحی و معنوی و مادی، تطابق وجود ندارد، پس کفو همدیگر نیستند و بنابراین ازدواج آنها از نظر شرعی اگر حرام نباشد، دست کم مکروه است؛ چون ظلمت را نسزد که قرین نور شود و خاک بی ارزش را نرسد که به عالم پاک راه پیدا کند. «چه نسبت خاک را با عالم پاک!!» و ظلمت را روا نبود که با نور همسر شود مغاک را اجازه نباشد که با افلاکیان ملکوتی النسب همبستر شود.

نوریان مر نوران را طالبند

ناریان مر ناریان را جاذبند

پیشنهاد و نصیحت:

    به سادات محترم افغانستان پیشنهاد می­کنم که به مواردی ذیل بذل توجه فرمایند:

الف ـ قرآن بخوانند،

 و این آیه را لااقل بدقت بخوانند:«یَااَیُّهااَلنّاسُ اِنّا خَلَقناکُم مِن ذَکَرٍ وَّ اُنثی وَ جَعَلناکُم شُعوباً وَ قَبایِلَ لِتَعارَفوا اِنَّ اَکرَمَکُم عِندَاللهِ اَتقاکُم...»13

    و نکات ظریف و حکمت آمیز در این آیه مبارکه را مورد توجه قرار دهند و آن، اينکه:

  • 1. طرف خطاب همه انسانها است.
  • 2. همه نژادها و نسب­های انسانی به دو نفر مرد و زن منتهی می­شوند، و ازین جهت هیچکس را بر دیگری فخری نیست.
  • 3. منظور از شعوب و قبایل قرار دادن، معارفه و شناسایی، تعاون به نیکی، داد و گرفت و تکمیل ساختمان بنای جامعه انسانی است، نه تفاخر به نژاد و نسب.
  • 4. ملاک فضیلت و ارزش انسانی، نه نطفه و تخمه آبا و اجداد، بلکه عبودیت و پاکی روح است؛ یعنی ملاک و معیار فضیلت چیزی ذاتی نیست. بلکه امر اکتسابی است، هرچند میزان تقوا بالا رفت، ارزش انسانی نیز بالا می­رود. اگر ملاک ارزش ذاتی و مربوط به نطفه و تخمه آبا و اجداد قرار داده می­شد، آتش جنگ نژادی همیشه مشتعل بود؛ چه، هر قومی ادعا می­کرد که تخمه و نطفه آبا و اجداد او از تخمه و نطفه آبا و اجداد دیگران برتر است. بنابراین هم اکنون هم کفو بودن و هم شان بودن ارتباط به نژاد و نسب ندارد، هر مرد و زنی که مسلمان و مومن باشند، هم کفو همدیگر اند. «اَلمُومِنُونَ بَعضُهُم اَلفاءٌ بَعض»14 نتیجه آنکه فتوای به تحریم و یا کراهت در مورد ازدواج پسر هزاره با دختر سید، بدعت در دین و حکم به غیر ما انزل الله است.

ب ـ به سیره و رفتار پیامبر اکرم(ص) و امامان معصوم(ع) عمل کنند.

 آیا حضرت پیامبر اسلام(ص) همه دختران خود را به افراد از خاندان بنی­هاشم تزویج کرد؟ ابی العاص که شوهر یکی از دخترانش بود، از کدام تیره بود و عثمان بن عفان که شوهر دو دختر آن حضرت بود از کدام قبیله بود؟ آیا اینها از بنی­هاشم بودند؟

  آیا ایمه­ی معصومین(ع) دختران خود را فقط به افرادي از خانواده خود دادند، تا به فرموده پیامبر(ص) عمل کرده‌ باشند. که فرمود: پسران ما، برای دختران ما، و دختران ما، برای پسران ما،؟ در حالیکه چنین نبود و آنان مانند سادات افغانستان مقید نبودند که حتما دختران خود را فقط به افراد خانواده خود بدهند، بلکه به هر که کفو شرعی بود، میدادند. پس طبق فتوای جناب آقای ذکی زیادی از سادات محترم افغانستان، پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) عمل مکروه را مرتکب شده­اند. پیامبر اکرم و امام چرا عمل مکروه را مرتکب می­شوند؟ آنان کاری که خلاف اولی است مرتکب نمی­شدند، چه برسد به عمل مکروه. ماشاء االله به این منطق و این فتوا.

  ج ـ فقه را بخوانند.

در تمام کتب فقهی از زمان مرحوم شیخ طوسی و پیش از او تا کنون، در باب نکاح فقط عنوان آمده است، کفویت زوج و زوجه است و کفویت و همتا بودن را به اسلام و ایمان تفسیر کرده­اند، همينکه دو طرف ازدواج مسلمان و مومن باشند، در کفویت و همتايی کافی است. ولی در هیچیک از کتابهای فقهی این بحث نیامده است که آیا ازدواج فلان قوم، با فلان، مثلا ازدواج سید با هزاره جایز است یا نه؟ چون این یک امر مفروغ عنه است و جای بحث نیست.

د ـ مبانی فقهی را بخوانند:

در کتاب وسایل الشیعه، ج 7 باب 26 آمده است: باب انه يجوز لغير الهاشمی، تزويج الهاشمية، والاعجمی العربية، العربی، القريشية، والقريشی، الهاشمی و غير ذلک.

    باب آنکه برای مرد غیر هاشمی، تزویج زن هاشمیه جایز است و برای غیر عرب، تزویج زن عرب، و برای مرد عرب غیر قریشی ازدواج با زن قریشیه و برای مرد قریشی، تزویج زن هاشمیه جایز است. بعد چند روایت را نقل کرده است:

    روایت اول: محمد بن یعقوب، از علی بن ابراهیم، از پدرش، از حسن بن علی بن فضّال، از ثعلبه ابن میمون، از ابی بکر خضرمی، از حضرت امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «ان رسول الله(ص) زوج المقداد ابن الاسود، ضباغة بِنتَ زُبَيرَ بن عَبدالمُطلَّبٍ، وَاَنَّما زَوَّجَهُ لِتَتَضِعَ اَلمناکِحُ، وَلِياتّسُوا بِرَسُول الله وَلَيَعلَمُو اِنَّ اَکرَمَکُم عندالله اتقاهم»15

    همانا که رسول الله(ص) برای مقداد ابن اسود، ضباعه دختر زبیر بن عبدالطلب را تزویج کرده. و حضرت رسول الله(ص) ازین جهت این تزویج را کرده که کار ازدواج آسان گردد. و برای اينکه مردم به رسول الله(ص) اقتدا نمایند. و باید بدانند که گرامی­ترین آنها نزد خداوند باتقواترین شان است.

    مقداد از بنی کنده و نام پدرش عمر است، و اسود بن عبد یغوث مدتی اورا تبنّی کرده (به پسری قبول کرده بود، تبنی در آن زمان رایج بوده است) ازینجهت او را مقداد بن اسود گویند. مردی بی فخر و بی نام و نشان بوده است و در اثر پایداری که در اسلام و وفاداری به پیامبر(ص) داشته است، حضرت، ضباعه دختر زبیر بن عبدالمطلب ـ نواسه­ی هاشم ابن عبد مناف را به عقد او درآورد.

و هدف آنحضرت ازین اقدام سه چیز بوده است:

1. تا موانع و فواصل، قیودات و محدودیت­های خوني، نژادی و اشرافیگری برداشته شود، و کار ازدواج برای همه اصناف مردم خصوصا طبقات محروم آسان گردد.

2. چون این اقدام توسط شخص رسول الله(ص) انجام گرفت، و دختر عمویش را به یک واسطه به حضرت هاشم می­رسید، به مرد بی نام و نشان تزویج کرد، تامردم به آنحضرت اقتدا نمایند و سنت و سیره او را سرمشق عمل خویش قرار دهند.

3. هدف ازین اقدام اين بود که مردم بدانند که ارزش انسان در نزد خداوند در اثر تقوا است، نه توسط نژاد و نسب.

روایت دوم که توسط عده­ی از اصحاب، از احمد بن محمد بن عیسی، از علی بن حکم، از هشام ابن سالم، از امام صادق(ع) نقل شده است، که همان روایت اول است، فقط در اخیر روایت زیاد شده که زبیر، برادر پدری  و مادری عبدالله و ابی طالب بود.

روایت سوم از حسن بن حسین هاشمی، از ابراهیم ابن اسحق احمر، از علی بن محمد، از سیّاری، از بعض بغدادیین، از علی بن هلال روایت شده است که بعضی از خوارج، هشام را دیدند و پرسیدند که ای هشام! چه میگويی در مورد عجمی­ها آیا می­توانند با زنان عرب ازدواج کنند؟ هشام گفت: بلی. پرسید آیا عربهای که غیر قریشی هستند، می­توانند از قبیله قریش دختر بگیرند؟ گفت: بلی. پرسیدند آیا قریشی می­توانند با زنان هاشمی ازدواج کنند؟ گفت: بلی. پرسیدند این علم را از کی آموخته­ی؟ گفت: از جعفر بن محمد(صادق(ع)) سَمِعتُهُ یَقُولُ: أَتَتَکافی دِمائُکُم وَلاتَتَکافِی فُرُوجُکُم؟16 خونهای شما باهم برابرند و در ازدواج همکفو و برابر هم نیستید؟!!

    روایت چهارم، از احمد بن محمد عاصمی، از محمد بن احمد نهدی، از محمد بن علی، از شریف بن سابق، از فضل ابن ابی قره از حضرت اما صادق(ع) روایت کرده است که جمعی از مسلمانان غیر عرب خدمت حضرت امیرمومنان آمدند و از دست عرب شکایت کردند و گفتند: رسول خدا بیت المال را بین ما و عرب­ها مساوی تقسیم می­کرد، و برای سلمان و بلال و صهبب دختران عرب را تزویج کرد، ولی اینها تزویج دختران خود برای ما، امتناع می­ورزند و می­گویند. این کار را نمی­کنیم. حضرت امیرالمومنان رفت با آنان صحبت نماید، ولی آنان داد زدند که دختر برای غیر عرب نمی­دهیم. آنحضرت در حالیکه غصبناک بود و ردایش به زمین کشیده می­شد می­فرمود: یا مَعشَرَ اَلمَوالِیِ اِنَّ هُوآلاءِ قَد صَيَّرُوکُم  بِمَنزِلَةِ اليَهُودِ وَ النَّصاری، يَتَزَوَّجُونَ اِلَيکُم وَلاتَزَوَّجُوکُم وَلا يُعطُونَکُم مِثل ما ياخُذُونَ...17

    یعنی ای گروه غیر (غیر عرب) اینها (عرب­ها) شما را همانند یهود و نصارا قرار داده­اند، از شما زن می­گیرند و برای شما زن نمی­دهند، و مثل آنچه از شما می­گیرند به شما نمی­دهند. و این سخن امیر المومنان(ع) از روی اعراض و انکار است بر شیوه و رفتار عربها نسبت به غیر عرب.

    و باب 25 آن به این عنوان است: بابُ اِنَّ المومِنُ کُفُوالمُومِنَةٍ یََتزَوّجُ اِمرَاةً اَعلی مِنه نَسَباً وَ حَسَبا وَ شَرَفآ. باب آنکه مومن هم­کفو مومنه است و می­تواند بازنی که از حیث نسب و حسب شرافت از او برتر است، ازدواج نماید. در این باب روایتی را نقل کرده از محمد بن یعقوب، از محمد بن یحی، از احمد بن محمد بن عیسی، از حسن بن محبوب، از مالک ابن عطیه، از ابی حمزه ثمالی که گوید نزد ابوجعفر باقر(ع) بودم و مردی خدمت آنحضرت عرض کرد که برایم دختر فلان را خواستگاری کردیم، مرا رد کرد و اعراض نمود و مرا محروم برگرداند برای آنکه زشت قیافه­ام، نیازمند و غریبم. امام باقر(ع) فرمود: برو تو رسول منی پیام مرا به او برسان و بگو که محمد علی بن الحسین(ع) به توگفت: دختر خود را برای منجح برده آزاد شده من تزویج کن و او را نا امید برنگردان ـ تا آنجا  که فرمود:

    مردی بود از مردم یمامه که نامش جوبیر بود، مسلمان شده بود و اسلام را به خوبی پذیرفته بود، ولی مردی کوتاه قامت، زشت قیافه نیازمند و بی کس و کار و از زشت قیافه­های سودان بود. روزی رسول خدا(ص) از باب لطف و مهربانی نزد او رفت و گفت: ای جوبیر! چه می­شد بازنی ترویج می­کردی که هم عفت خود را حفظ می­کردی و هم ترا در امور دنیا و آخرت کمک می­کرد. جوبیر گفت: یارسول الله(ص) پدر و مادرم بفدایت باد، کسی به سوی من رغبت نمی­کند. و زوجه من نمی­شود، نه حسب دارم نه نسب، نه مال و نه زیبايی، چه زنی بسوی من میل می­کند و مرا به حیث شوی قبول می­کند؟

    فَقالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ(ص): ياجُوبيرُ اِنَّ اللهَ قَد وَضَعَ بِالاِسلامِ مَن کانَ فِی الجاهِلَّيِةِ شَرِيفاً، وَ شَرَّفَ بِالِاسلامِ مَن کانَ فِی الجاهِلِيّةِ وَضِيعاً، وَ اَعَزَّ بِالِاسلامِ مَن کانَ فِی الجاهِلِيَة ذَلِيلاً، وَ اَذَهَب بِالاِسِلامِ ماکانَ مِن نِخَوةِ الجاهِلَيَّةِ وَ تَفاخِرُها وَ عَشايِرها وَ باسقَ اَنسابها، فَاالنَّاسُ اَليَومُ کُلَّهُم  اَبيَضُهُم وَاَسوَدُهُم قُرَيشِيهُم وَ عَجَمَهُم مِن آدَمَ وَ اَنَّ آدَمَ خَلقَةُ اللهُ مِن طِينٍ. وَ اَنَّ اَحبَ النَّاسِ اِلی الله اَطَوعُهُم لَه وَ اَتقاهُمُ

    پیامبر اسلام (ص) فرمود: ای جوبیر! خداوند توسط اسلام آنهایی راکه در جاهلیت شریف بودند، در پستی قرار داد و آنهایی را که در جاهلیت پست و بی ارزش بودند، توسط اسلام مقامش را بالابرد، و آنانی که در جاهلیت ذلیل بودند توسط اسلام عزت بخشید. و با اسلام، کبر و نخوت جاهلی و تفاخر به قوم و عشایر و نسب­های بلند آنها را از بین برد، امروز مردم عموما سفید و سیاهشان، قریشی و عجمی­شان از آدم­اند و آدم را خداوند از خاک آفریده است ومحبوب­ترین مردم نزد خداوند کسي است که بیشتر از او اطاعت کند و متقی­تر باشد.

    برو به خانه بن زیاد بن لبید و او از نظر شرافت خانوادگی، از اشراف و بزرگان بنی بیاضه است، بگو مرا پیامبر فرستاده است. جوبیر به خانه لبید رفت در حالیکه جمعی از اشراف و بزرگان مدینه در خانه او حضور داشتند، گفت: مرا پیامبر(ص) به سویت فرستاده است و منظور این است که دخترت زلفا را به عقد من درآور! لبید بصراحت جواب نفی نگفت ولی تعلل کرد و گفت تو برو، من شخصا پیامبر(ص) را دیدار کنم و در این امر با او گفتگو خواهم کرد، جوبیر بیرون رفت و زلفا که از پشت پرده صحبت­ها را شنیده بود، گفت پدر اگر واقعا او را پیامبر(ص) فرستاده باشد، چگونه پاسخ رد می­دهی؟ لبید گفت: تو راضی هستی که باوی ازدواج کنی؟ گفت: اگر پیامبر(ص) وی را فرستاده باشد، من با این ازدواج راضیم. جوبیر تاهنوز خدمت پیامبر(ص) نرسیده بود و از نیمه راه او را برگرداندند و مراسم جشن عروسی برگزار شد.18

    ملاحظه می­فرمايید که جوبیر، جزو اصحاب صفه است، اصحاب صفه یعنی مجموعه افراد بی کس و کار و بی فخر و بی حسب و نسب، که ایمان و عقیده آنها را از وطن و خویش و فامیل بریده و شب و روز خود را در صفه­ی مسجد مدینه سپری می­کنند، جوبیر با آنکه در حین جوشش و غلیان احساسات غریزه جوانی است، اما امیدی ندارد که کسی به او دختر دهد و زن و اولاد و خانواده او شود، چه برسد که یک عنصر اشرافی او را به دامادی خود قبول نماید. خوی و خصلت و دماغ اشرافیگری، سد و مانع بزرگی است برای چنین وصلتی.

    حضرت پیامبر اسلام(ص) شخصا بدیدار جوبیر شتافت و ضمن دلجويی اولین پیشنهادی که به او می­کند این است که خوب است برای خود همسری برگزینی و... این اقدام با این مقدمات و جزئیات، جز این نیست که می­خواهد در عمل، ارزش­های نژادی و اشرافیگری و طبقاتی را باطل اعلام کند، و ارزشهای نوین اسلامی و انسانی را پایه­گذاری نماید، تا بشریت را برای همیشه از ظلمت خرافات و موهومات و اندیشه­های نابخردانه و نا انسانی و شرک اجتماعی برهاند، و به روشنايی برابری انسانی و ایمان و عقیده و توحید اجتماعی برساند.

    تعجب است که سادات محترم افغانستان از طرفی خود را متولیان رسمی دین میدانند و دغدغه­ی دینی از خود بروز مي‌دهند، و از طرفی دیگر خود به آموزه­های دینی پای­بندی ندارند. و سنت­های جاهلی، خرافات و ارتجاع را کوشش می­کنند که در کسوت دین زنده نگهدارند.

منابع
 


1 . ر،ک حسین اصفهانی، عمادالدین، تاریخ مفصل اسلام، ج 1 ص 27، چاپ اتحاد، 1337هجری، و نیز، ر،ک: جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ص 693، ترجمه و نگارش: علی جواهر کلام، تهران، چاپ موسسه امیر کبیر، 1384، و نیز ص 731

2 . شریعتی، علی، فاطمه فاطمه است، ص 117

3 . جرجی زیدان، پیشین، ص 801

4 . ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویه، ج 4 ص 54

5   . حاج حسین نوری طبرسی، المستدرک الوسائل، ج 14 ص 183 ـ 184 چاپ موسسه آل البیت، چاپ اول، 1407 هجری

6 . طباطبائی، محمد حسن، تفسیر المیزان، ج ص

7 . شیخ حر، محمد عاملی، وسایل الشیعه، ج 7 ص 44

8 . تاریخ تمدن اسلام، ص 730 ـ 731

9 . همان منبع، ص 731 ـ 732 و ر،ک: المستدرک پیشین، ص 187

10 . همان منبع ص 742

11 . همان

12 . همان، ص 801 ـ 802

13 . در پرتو آل البیت، ص 206 ـ 205 چاپ اول، 1382، چاپ گلهای بهشت.

14 . وسائل الشیعه ج 14 ص 20

15 . سوره حجرات/13

16 . همان، و نیز ر،ک: المستدرک الوسائل،ج 14 ص 184 ص 45، داراحیاء التراث العربی، بیروت لبنان

17 . همان، ص 46 و ر،ک: المستدرک الوسایل، ج 14 ص 186

18 . همان ص 46