هر چند هزاره ها از همان بدو شكل‌گيريِ جنبش راديكال طالبان حملات اصلي اين گروه را متوجه خود مي‏دانستند اما زماني كه طالبان برخلاف عرف حاکم بر مذاکرات، رهبري پرقدرت هزاره عبدالعلي مزاري را به شهادت رسانيدند، هزاره ها خود را آماده نبرد خونين و مستقيم با طالبان كردند.

جنگ هزاره ها با طالبان نه تنها در عرصه نظامي بلكه در حوزه عقيدتي و به تعبيري يك نبرد گفتماني بود. هنگامي كه گفتمان طالبانيسم شروع به برتري بر ديگران كرد و در مناطق مختلف كشور (به جز هزاره‌جات و پنجشير) به صورت گفتمان مسلط تجلي نمود در اين حالت خصلت نفي و نقد آن در هزاره جات برجسته‏تر شد و دشمني با آن عامل اتحاد و انسجام گفتمان عدالت مداری هزاره تلقي گرديد.

این نوشته در شرایط حاضر که از یک سو تلاش برای طالبانیزه ساختن ساختارسیاسی کشور جریان دارد واز سوی دیگرهزاره ها با فقدان استراتژی و نوعی رکود ورخوت سیاسی روبرو هستند؛ قابل تامل جدی است. زیرا مقاومت یک تنه وحیرت انگیز جوانان جسور هزاره درآن شرایط تلخ ودشوارنیازمند تحلیل علمی است.

بنابراين اگر بخواهيم رويارويي هزاره ها با طالبان را در چارچوب تحليل گفتماني مورد بحث و دقت‌نظر قرار دهيم، بايد آن را در قالب مفاهيم ذيل طرح نماييم:

الف) منازعه و خصومت در پرتو غيريت سازي

زماني كه عناصر تند رو طالبان فتواهاي ضد شيعي مبني بر كافر بودن شيعيان را علني ساختند و سخنگوي آنان اعلام كرد: «شيعيان يا مسلمان شوند و يا افغانستان را ترك نمايند»[1] و نيز پس از آن كه نيروهاي طالب در جريان تلاش براي تصرف مناطق مختلف افغانستان بي رحمي‏هاي زيادي نسبت به شيعيان هزاره نشان دادند،[2] منازعه و خصومت شديد ميان گفتمان طالبانيسم و « گفتمان عدالت مدار هزاره» شكل گرفت.

به عبارت ديگر، كافر تلقي شدن هزاره ها از طرف مقامات عالي رتبه طالبان، اوج خصومت گفتمان طالبانيسم را با گفتمان عدالت محور در معرفي ديد همگان از جمله هزاره‏هاي شيعه مذهب قرار داد. اينجا بود كه اين خصومت، به مثابه بيرون سازنده باعث شكل‏گيري و انسجام گفتمان عدالت و در عين زمان تهديد كننده آن گرديد.

در واقع خصومت گفتمان طالبانيسم با ارزش‏هاي بنيادين عدالت نقش اساسي در هويت بخشي و تنومندي گفتمان عدالت ايفا كرد. لاكلا مفهوم بيرون سازنده[3] را براي توضيح خصلت‏هاي غيريت به كار مي‏گيرد و مثل دريدا براي شكل‏گيري يا بازنمايي هويت‏ها و تثبيت معاني بر وجود غير يا دشمن تاكيد مي‏ورزد. بر اين اساس، خصومت طالباني با جامعه هزاره موجب شكل‏گيري و تثبيت هويت گفتمان عدالت شد و نقش مهمي در رشد آن ايفا نمود.

بنابراين، ظهور و رشد گفتمان عدالت را مي‏توان در وابسته بودن به غير (دشمن) تحليل و سنجه كرد.

گفتمان عدالت در دوره حاكميت طالبان بر افغانستان در سايه دشمن شكل گرفت و در تقابل با فضاي طالبانيسم تنومند شد. ايده هزاره ستيزي طالبان به حيث بيرون[4] يا غير،[5] نقش اصلي را در هويت بخشي و فعليت گفتمان عدالت ايفا كرد و از اين نظر، مقوله محوري براي ظهور و تداوم آن ارزيابي شد. زيرا ايجاد يك رابطه خصمانه كه اغلب منجر به توليد يك «دشمن» يا «ديگري» مي‏شود، براي تاسيس مرزهاي گفتماني امري حياتي به‏شمار مي‏رود.

اين مساله هم چنين امري محوري جهت تثبيت بخشي از هويت صورت بندي‏هاي گفتماني و كارگزاران اجتماعي تلقي مي‏گردد. در واقع، همين حضور «ديگري» بود كه در شكل‏دادن به هويت عدالت طلبی موثر افتاد و «منطق تفاوت» شديد را ميان شيعيان هزاره تبار و طالبان پشتون نژاد پديد آورد. اساس اين منطق بر جدا سازي خشونت‏آميز ابتنا يافت و طبق همين قاعده و منطق، نيروهاي هزاره در مقابل تلاش‏هاي الحاق طالباني مقاومت نمودند. به اين ترتيب، اهميت مفهوم خصومت يا ضديت عدالت خواهی در آن بود كه در ارتباط با غير هويت يافت. لذا هزاره‏ها در قلب هزاره‌جات «باميان» و مزار شريف در اثر ارتباط با ديگري و ضديتي كه با آن برقرار كردند، هويت راديكال به خود گرفتند و مقاومت حيرت‏انگيز را در هر دو جبهه نام برده سازماندهي و هدايت نمودند.

زماني كه طالبان با كمك طلاب اعزامي از پاكستان و در سايه خيانت برخي فرماندهان محلي و اختلافات ميان دوستم و عبدالملك در مه 1997 مزار شريف را به تصرف در آوردند، بلافاصله يك روز بعد در اثر قيام مردم هزاره و ازبك و عمليات نيروهاي حزب وحدت و عبدالملك (كه تا آن زمان بنا داشت با طالبان سازش كند) شكست سختي خوردند و از مزار شريف عقب نشيني كردند.[6]

در واقع همين شناسايي فضاي تخاصم و شكل‏گيري و تحول گفتمان عدالت بود كه هزاره‏هاي مقيم مزارشريف را به صورت وسيع و همه جانبه در مقابله با گفتمان طالبانيسم، وادار ساخت. زيرا آن چه گفتمان عدالت را در آن ايام به چالش مي‏كشيد و توسط آن به چالش طلبيده مي‏شد گفتمان طالبانيسم بود. لذا هزاره‌ها با درك اين تحول و شرايط، بدون درنگ در همان شب اول سلطه طالبان بر مزار شريف، قيام عمومي را سازماندهي و هدايت كردند؛ قيامي كه با ورود طالبان به مزار ديگر شكل يك رسالت رهايي بخش به خود گرفت و با توجه به بيروني بودن حاميان طالبان و كاهش روز افزون محبوبيت آنان به دليل كشتارهاي وسيع، نزد ازبك‏ها و تاجيك‏ها نيز مقبوليت يافت و بدين طريق در پرتو تعامل و ديسيپلين نظامي نيروهاي حزب وحدت و هواخواهان عبدالملك به پيروزي رسيد.

در واقع جوانان هزاره در اين قيام توانستند از روابط خصومت‌آميزي كه گفتمان طالبانيستي بين هزاره و اسلام طالباني ايجاد كرده بود، استفاده كنند و قيام رهايي بخش عمومي را در شهر مزار و پيرامون آن بر ضد نيروهاي طالبان به مثابه دشمن اصلي هزاره به راه اندازند.

طالبانيسم تشيع را نماد «نامسلماني» يعني نشانه غير طالباني (و سپس غير اسلامي)[7] در جامعه عمدتاً حنفي مذهب افغانستان تعريف كرد؛ در حالي كه هزاره‏ها و شيعيان، تشيع را هم نماد مخالفت با استعمار خارجي و هم نشانه مخالفت با استبداد داخلي خواندند و بالعكس طالبان را نيروهاي واپس‌گرا و فرقه‏اي نا آشنا با اسلام و ضد شيعه قلمداد كردند.

بر اين اساس طبق تحليل گفتماني و مفهوم «منازعه و خصومت» لاكلا و موف مي‌توان رويارويي هزاره ها با طالبان را مورد سنجش قرار داد.

به اين ترتيب هزاره ها كوشيدند تا به سراسر هزاره‌جات و هزاره های كابل، مزار شريف و هرات نشان دهند كه چگونه طالبان به وسيله شيوع گفتمان طالبانيسم، «ديگري» (هزاره) را بر ساخته و با تكيه بر حاميان خارجي خود يعني عربستان و پاكستان مي‏خواهند زمينه را براي سلطه بر هزاره ها و سپس قتل عام و كوچاندن آنان فراهم نمايند.

بر بنياد همين تحليل بود كه باميان به مركز خلل‌ناپذير تبديل شد و هزاره‏ها از تمامي نقاط افغانستان به اين شهر سرازير شدند و جبهه نيرومندي را در برابر تثبيت سلطه طالبان بر افغانستان و به تبع هزاره‌جات شكل دادند. گفتمان عدالت مدار؛ طالبان را اعقاب عبدالرحمن خان هزاره ستيز عنوان داد و آنان را به سياست تصفيه قومي ـ مذهبي متهم كرد. روشنفكران و رهبران هزاره در داخل و خارج از رهگذر غيريت سازي و برجسته ساختن خصومت طالبانيسم، به بسيج قومي و مذهبي همت گماشتند و در فرجام به تقويت جبهه باميان پرداختند.

به اين ترتيب، با توجه به فضاي تخاصم، سوژه‏هاي هزاره از روش كلي تحليل برجسته سازي‏ها و حاشيه راني‏ها استفاده كردند. زيرا برجسته سازي و حاشيه راني هم بر كردارهاي زباني و هم بر كردارهاي غير زباني حاكم‌اند و آنها را در حد فاصل ميان دو قطب مثبت و منفي سامان مي‏دهند. از اين رو با بررسي ساز و كارهايي كه گفتمان‏هاي متخاصم براي برجسته ساختن خود و به حاشيه راندن ديگري استفاده مي‏نمايند، مي‏توان به تحليل منسجمي از كليه كاركردهاي گفتمان‏ها رسيد.[8]

سوژه‏ها در درون ساختار گفتماني به هويت شناخت از خود دست مي‏يابند و بر اساس آن دست به عمل مي‏زنند. بنابراين، افراد در موقعيت‏هاي سوژه‏اي به عنوان عاملان سياسي و اجتماعي عمل مي‏كنند.[9] بر اين اساس، وجود منازعه گفتماني و خصومت ميان طالبان و هزاره ها موجب صورت‌بندي هويت عدالت مداری و ظهور سوژه‏هاي سياسي هزاره گرديد.

در واقع نيروي خصومت طالبانيسم دو نقش متفاوت ايفا كرد: از يك سو گفتمان عدالت را كه مقر عيني و اصلي آن در شهر تاريخي باميان قرار داشت تهديد كرد و از ايجاد هويت كامل و تثبيت آن جلوگيري نمود و از سوي ديگر خودبخشي از شرايط وجودي هويت آن شد. چون هويت‏ها تنها در پرتو غير يا خصم مشخص مي‏شوند. لذا هويت گفتمان عدالت در تمايز با غير (طالبان) شكل گرفت و به همين دليل هيچ گاه كاملاً تثبيت نشد.

به اين ترتيب، همين غير يا خصم به هزاره‏ها نيرو داد تا محاصره هزاره جات از سوی طالبان را به مدت بيش از يك سال تحمل كنند اما از مقاومت در برابر سلطه گفتماني طالبان دست نكشند. در فرجام منطقه هزاره‌جات كه شامل ولايت باميان، بخش‏هايي از ولايت غزني، وردك، اورزگان و غور است توسط طالبان محاصره شد و مردم اين مناطق با قحطي، گرسنگي و مرگ تدريجي رو به رو گشتند. طالبان از عبور خودروهاي حامل مواد غذايي به هزاره‌جات جلوگيري كردند. آنان با محاصره هزاره‌جات مي‏خواستند شكست خود را در مزار شريف تلافي كنند و مقاومت هزاره‏ها را در هم بشكنند.[10]

چنگيز پهلوان در سلسله مقالات خود پيرامون «دولت مزار» در اين باره چنين نوشت: «نزديك به ده ماه است كه طالبان مناطق مركزي افغانستان را محاصره كرده‏اند و اجازه نمي‏دهند حتي كمك‏هاي سازمان ملل متحد به مناطق شيعه‏نشين برسد. آنان در واقع مي‏خواهند شيعيان را با خطر قحطي و مرگ رو به رو و وادار به ترك خانه و كاشانه خود كنند ومركز افغانستان را از وجود شيعيان پاك سازند. در قرن گذشته نيز برخي از سياست مداران افغانستان چنين سياست‏هايي را پي مي‏گرفتند».[11]

همان طور كه اشاره شد سياست محاصره، تصفيه قومي و جابجايي‏هاي اجباري جمعيت توسط طالبان ره به جايي نبرد و هزاره‏ها با شعار «سر مي‏دهيم سنگر نمي‏دهيم»[12] با گرسنگي و حتي علف خواري[13]، جبهه مقاومت را در برابر طالبان حفظ كرده و تداوم بخشيدند.

زماني كه طالبان همه راه‏ها را به روي مذاكره و صلح بستند و هزاره جات را در محاصره گرفتند، گفتمان عدالت بيشتر تقويت شد و سراسر هزاره جات عرصه ظهور خصومت و منازعه با طالبان گرديد؛ به گونه‏اي كه زن و مرد و پير و جوان وارد بازي سياست يا حوزه مقاومت شدند.

بايد توجه داشت كه گفتمان‏ها در مقابل طرد مقاومت مي‏كنند و به راحتي تن به شكست نمي‏دهند. حتي عمل طرد مي‏تواند توانايي‏هاي بالقوه گفتمان مطرود را آشكار سازد و به بازسازي و فعال سازي مجدد آن كمك نمايد. زماني كه نزاع و تعارض ميان هر دو گفتمان يعني گفتمان طالبانيسم و عدالت در اثر محاصره هزاره‌جات شدت يافت، جايگزين‏ها و بديل‏هاي سركوب شده دوباره احيا شد و «ناسيوناليسم قومي هزاره» در بيشتر مناطق هزاره نشين زمينه ظهور يافته و فعال شد. در واقع گفتمان ناسيوناليسم قومي يا «پان هزاره ايسم» تحت تاثير اوج‏گيري منازعه و خصومت، وارد بازي سياست شد و با مفصل بندي‏هاي جديد به مساله عمده حتي در ماوراء افغانستان تبديل گرديد.

هزاره‏هاي مقيم كويته پاكستان با داده‏هاي زباني و غير زباني پيرامون دال‏هاي كليدي «هزاره» به شيوه‏اي معنادار با هزاره‏هاي افغانستان مرتبط شدند و هويت خويش را در برابر مجموعه‏اي از غيريت‏ها بدست آوردند.

آنها با مفصل بندي جديد كوشيدند ميان عناصر پراكنده قوميتي خود از رهگذر مفاهيم پر جاذبه‏اي چون: «هزاره‏هاي جهان متحد شويد» و نظاير آن[14] از هويت قومي خود در مقابل عمل طرد و سركوب طالبانيسم دفاع نمايند.

خلاصه آن كه از آن جايي كه گفتمان طالبانيسم بر اعمال قدرت و خصومت و طرد غير (گفتمان عدالت) استوار بود، شيوه تفكر و عمل اجتماعي در جامعه هزاره نيز با مفصل بندي‏هاي سياسي نوين روبه رو شد و منازعه وخصومت با طالبانيسم به ويژگي اصلي مناطق هزاره جات تبديل شد. همين رابطه‏اي خصمانه و غيريت سازانه موجب شد كه طالبانيسم در هزاره جات پيوسته با طرد مواجه شود. به عبارت ديگر پديده طالبانيسم هر چند در برخي مناطق به تثبيت موقت دست يافت اما در هزاره‌جات موفق نشد تا رقيب خود يعني گفتمان عدالت را به صورت قابل توجه طرد كند و جامعه عينيت يافته را شكل دهد.

به اين ترتيب گفتمان طالبانيسم هيچ گاه در هزاره جات عينيت نيافته و تثبيت نشد.

ب) بي قراري‌ها و مفصل بندي‏هاي جديد

مفهوم بي قراري و تزلزل[15] از مفاهيم كليدي در گفتمان لاكلا و موف است. اين مفهوم در گفتمان‏ها و صورت بندي‏هاي اجتماعي از جايگاه خاصي برخوردار است. هويت‏ها و گفتمان‏ها به خاطر وجود خصومت و وابستگي به غيرمتزلزلند. غير هم شرايط امكان و ايجاد هويت را فراهم مي‏آورد و هم آن را تهديد مي‏كند و در معرض نابودي قرار مي‏دهد. به اين ترتيب بي قراري‏ها در دنياي نوين تاثيري دو جانبه دارند: از يك طرف هويت‏هاي موجود را تهديد مي‏كنند و از طرفي ديگر مبنايي هستند كه هويت‏هاي نوين بر بنياد آنها شكل مي‏گيرند.

بر اين اساس، تزلزل و بي قراري در گفتمان طالبانيسم موجب شد كه هويت جديد بر اساس گفتمان عدالت‘ در هزاره‏جات شكل بگيرد و در فرجام در استقامت فروپاشي نظم طالباني و به هم ريختن گفتمان موجود (طالبانيسم) حركت نمايد. لذا گفتمان عدالت که اساس اولیه ان را مقاومت هزاره ها به رهبری شهید مزاری درغرب کابل بنیادگذاشته بود، هويت موجود راتهديد كرد و نتیجه آن، رشد خصومت و ظهور غيريت و تكثر در جامعه بحران زده افغانستان گرديد.

به دليل خصيصه بي قراري و تزلزل در صورت بندي‏هاي اجتماعي وقت، الگوي عدالت محوری هزاره نتوانست توسط نظم گفتماني موجود نمادپردازي شود و لذا كوشيد تا نظم موجود طالباني را متلاشي كند. اين الگو به دليل تمايل تند به فروپاشي نظم طالباني، تعامل سازنده‏اي با ساير نيروهاي اجتماعي از جمله گفتمان«تاجيكيسم» مسعود برقرار كرد تا بتواند با حمايت دو سويه باميان و پنجشير، نظم طالبانيسم را به حاشيه براند.

از آن جايي كه بي قراري‏ها امكان ظهور سوژه‏ها و مفصل بندي‏هاي جديد را فراهم مي‏كنند، در دوره طالبان، افرادي چند از جامعه هزاره به عنوان رهبران و سياست مداران و روشنفكران در نقش سوژه ظاهر شدند. اين رهبران هنوز در تحولات سياسي افغانستان نقش دارند .  اين ظهور پيامد امكاني بودن و عدم تثبيت كامل گفتمان‏ها و بحران هويت در شرايط تزلزل گفتماني است. به همين دليل سوژه‏ها بر لبه‏هاي متزلزل ساختارهاي گفتماني ايجاد مي‏شوند.[16] بنابراين، زماني كه گفتمان پيروز يا نسبتاً غالب دچار ضعف مي‏شود زمينه ظهور سوژه و مفصل بندي‏هاي جديد فراهم مي‏شود و در اين شرايط افرادي به صحنه مي‏آيند كه در مورد گفتمان تصميم‏گيري مي‏كنند و به تدريج برجسته مي‏گردند.

دو چهره شاخص هزاره محمدمحقق وکریم خلیلی كه در شرايط حاضر نيز از چهره‏هاي مطرح و تاثيرگذار در تحولات سياسي افغانستان محسوب مي‏شوند دقيقاً در چنين شرايطي برجسته شدند. البته نقش آنان را در دوران جهاد نيز نبايد از نظر پنهان داشت.

به هر صورت، بي قراري به معناي امكاني بودن و تصادفي بودن صورت بندي‏هاي اجتماعي است. بر اين اساس، بي‏قراري، نوعي تغيير است؛ اما تغييري كه جهت آن از قبل مشخص نمي‏باشد. هم چنين ساختار بي قرار نمي‏تواند اصولي را براي تحول خود فراهم كند، بلكه تنها امكان مفصل بندي‏هاي جديد را فراهم مي‏آورد. و نيز بي‌قراري به معناي وجود آزادي است.[17] هر چه تعيين كنندگي و جبر ساختاري كم‏تر باشد آزادي بيشتر است.

بر اين اساس، بحران‏ها و معضلات جامعه افغانستان در دوران طالبان و نقش شيعيان هزاره در تحولات سياسي اين دوره با مفهوم بي‌قراري در گفتمان لاكلا قابل توضيح است. در اين نظريه مقوله‏هاي همانند ضعف گفتمان طالبانيسم، برجسته شدن رویه عدالت خواهی و از حاشيه به متن آمدن آن و نيز معطوف شدن توجه جامعه بين المللي به هزاره ها همه تحت عنوان بي قراري تبيين مي‏شوند.

بي‌قراري‏ها و تغييرات در معادلات سياسي افغانستان هزاره ها را در مركز توجه جبهه ضد طالبان متشكل از جمعيت اسلامي به فرماندهي احمد شاه مسعود و جنبش ملي اسلامي تحت رهبري ژنرال دوستم و برخي گروه‏هاي ديگرجبهه متحد اسلامي شمال و كشورهاي درگير در قضيه افغانستان قرار داد.

هزاره ها با بهره برداري از ساختار بي قرار جامعه خود را به عنوان يك واقعيت انكارناپذير بر گروه‏هاي مطرح در جبهه سياسي ـ نظامي كشور قبولاندند و در بسياري موارد نقش پيشتازانه در فرايند صلح و جنگ ايفا كردند. با ظهور عدالت خواهی هزاره متاثر از كشاكش قدرت ميان هزاره ها و طالبان، به عنوان يك فرايند سياسي و مذهبي در دهه 1990ميلادي توجه بيشتري به نقش هزاره های اهل تشيع معطوف شد. خط مشي سياسي الگوي عدالت هزاره در مرحله اول مقاومت در برابر هر گونه استبداد و باز تاسيس سيستم‏هاي ناعادلانه گذشته و سپس مشاركت فعال و اثرگذار در رژيم سياسي آينده اعلان گرديد.[18]

با قدرت‌يابي طالبان در افغانستان عدالت طلبی هزاره ها در سراسر هزاره جات و شهرهاي كابل، مزار و... شتاب گرفت. تحولات چندي از قبيل شكست طالبان در كوتل شيبر، مزار شريف و برخي تحولات منطقه‏اي و بين المللي از جمله حمايت كشورهاي روسيه، ايران، ازبكستان، تركيه و هند از جبهه ضد طالبان ، بر تنومندي و جذابيت الگوي عدالت خواهی هزاره افزود.

بر اين اساس، رشد گفتمان عدالت مداری از اواخر دهه 90 در پاسخ به زوال مشروعيت طالبان از يك سو و تشديد فشار بر هزاره ها از سوي ديگر بود.

در واقع زوال مشروعيت طالبان نيز متاثر از ساختار بي قرار و كاهش تعيين كنندگي و جبر ساختاري بود. بنابراين، بي‏قراري‏هاي ساختاري در دهه 1990 هر چند محدوديت هايي را بر هزاره ها تحميل كرد، اما امكاناتي را نيز ايجاد كرد كه هزاره ها با استفاده از آنها تغييراتي را در عرصه‏هاي سياسي، نظامي، اجتماعي و فرهنگي به وجود آوردند. به عنوان نمونه جنگ با طالبان خود زمينه گسترش آگاهي سياسي و تاريخي و تصميمات مبتني بر عقلانيت و مذاكره و مشاوره و نهايتاً خرد جمعي و رشد فرهنگي را در جامعه هزاره فراهم آورد.

به اين ترتيب، عدم تثبيت ساختارها و وجود بي قراري‏ها و بحران‏ها در دوره طالبان فرصت هايي را در اختيار هزاره ها قرار داد. زيرا قدرت يگانة اسلام سني توسط طالبان شكسته شد و حوزة به شدت محدود و سرشار از روابط قدرت اسلام سنّي از هم گسست و پراكنده شد. لذا سه جبهه متمايز و مقابل، متشكل از طالبان (پشتون)، جمعيت اسلامي(تاجيك) و جنبش ملي اسلامي (ازبیك) در حوزه سياسي ـ نظامي شكل گرفت و روياروي همديگر ايستادند.

در مقابل هزاره ها از وضيعت تزلزل و بي قراري در صورت بندي‏هاي اجتماعي و پراكندگي قدرت اهل سنت و نيز تحت تاثير رشد خصومت و ظهور غيريت با پديده طالبانيسم در جهت همگرايي و تاثيرگذاري بر تحولات سياسي استفاده كردند و مقاومت‏هاي گسترده را در برابر طالبانيسم هدايت كردند. لذا مي‏توان گفت كه بي قراري‏هاي عصر طالبان مقاومت‏هايي ايجاد كرد و كنشگران سياسي ـ اجتماعي جديدي را به عرصه سياسي و تاريخي وارد ساخت و اين كنشگران توانستند اشكال سياسي، اجتماعي ومذهبي خاص خود را خلق كنند. چنان كه پيدايي و نفوذيابي الگوي عدالت هزاره در همين راستا قابل تحليل و ارزيابي است.

به نظر لاكلا ساختارهاي بي قرار فاقد يك مركز قدرت هستند. فقدان مركزيت ريشه در ويژگي گفتماني ساختار سياسي ـ اجتماعي و حضور مداوم غير دارد. در عصر طالبان مراكز متعدد قدرت در جامعه شكل گرفتند و در اثر شدت بي‏قراري، قدرت ميل به پراكندگي بيشتر يافت. بنابراين هر چند طالبان در سپتامبر 1996 كابل پايتخت را به چنگ آوردند اما ساختار بي قرار و متزلزل طالبانيسم نتوانست نظام سياسي دير پا و ثابتي بر قرار سازد. بدين منوال است كه طبق نظريه گفتماني لاكلا هر چه ساختار بي قرارتر باشد نظام سياسي برخاسته از آن دچار تزلزل و بي قراري بيشتري است.

لذا بي قراري ساختار طالبانيسم زمينه ظهور سوژه‏ها و مفصل بندي‏هاي جديد را فراهم نموده و افول ساخت عينيت يافته را بازنمايي كرد. در همين راستا هزاره افغانستان بااستفاده از بي قراري طالبانيسم به عنوان سدي در برابر خطر طالبانيسم و به حيث مهم‏ترين رقيب طالبان براي كسب قدرت خود را نشان دادند. به لحاظ فرهنگي، گفتمان عدالت محور هزاره به طور فزاينده در تقابل با ارزش‏هاي طالباني در نظر گرفته شد و بدين ترتيب، طالبانيسم سنّي نتوانست گفتمان عدالت خواهی هزاره شيعه را شكست دهد و به عينيت سياسي و اجتماعي دست يابد. در مورد اين مساله علاوه بر مقاومت همگاني هزاره ها دربرابر پديده طالبانيسم، عوامل رواني ومذهبي در فرايند راديكال ساختن جامعه و سياست هزاره جات نقش برجسته‏اي را بازي كردند.

در نهايت، هزاره ها نيروهاي طالبان را بر اساس مذهب به چالش فرا خواندند. از ديد آنها، طالبان از مسير اسلام ناب خارج و منحرف بودند. سران طالبان نيز متهم بودند كه به خاطرپیوند ارگانیک با القاعده، منافع سعودیهاوبرخی اعراب پان وهابیزم، سعي در بد نام ساختن اسلام دارند. برخي از مراجع تقليد شيعه در بيرون از افغانستان نيز فتواي جهاد با طالبان را صادر نمودند.

از جمله آيت الله شيخ محمد فاضل لنكراني يكي از مراجع تقليد شيعه در قم پس از كشتار هزاره‌ها توسط طالبان در شمال افغانستان، كمك به طالبان را نامشروع و مقابله با آنان را واجب دانست. وي در پيامي كه بدين مناسبت صادر كرد، چنين گفت: «... ملت افغانستان بدانند كه طالبان هيچ گونه مشروعيتي نداشته و ندارد و اعانت و يا تحمل آنان به هيچ وجه مشروع نيست و هر كسي كه در مقابله با اين گروه كشته شود شهيد در راه خداست».[19]

بنابراين هزاره ها با استفاده از فرصت بي قراري و تزلزل در گفتمان طالبانيسم از طريق اتخاذ نمادهاي اسلامي شيعي در مناطق مختلف شيعه نشين جذابيت يافتند و در مواجهه با چالش اسلام طالباني براي تضمين بقاي خود مجبور شدند يك استراتژي سياسي ـ نظامي فعال طراحي نمايند.

به سخن ديگر، تزلزل و بي قراري در گفتمان طالبانيسم به الگوي عدالت هزاره و جنبش سياسي آن «حزب وحدت» در افغانستان قوت و شتاب بخشيد. صدها جوان هزاره پس از درك خطر «تكرار تجربه عبدالرحمن خان» كه در ايران مشغول كار يا تحصيل بودند، آموزش ديده‏تر و با اعتماد به نفس بيشتر و مشتاق‏تر به موطن خود «هزاره جات» بازگشتند. رسالت جديد آنها نبرد با امارت نو تاسيس طالبان به مثابه دشمن اصلي شيعه و هزاره بود.

نيروهاي هزاره براي مقابله با تهديد نو ظهور طالبان بر تلاش خود افزودند. در چنين شرايطي، يك مثلث همكاري‏هاي سياسي و نظامي بين باميان، پنجشير و مزار شريف يا شبرغان در برابر آن چه سران سه قوم هزاره، تاجيك و ازبیك، به عنوان تهديد مشترك تلقي مي‏كردند، پديد آمد.

ج) نقش مقولات قابليت دسترسي و قابليت اعتبار

لاكلا براي توضيح چگونگي تبديل يك گفتمان به گفتمان مسلط از دو مفهوم استفاده مي‏نمايد: اولين مفهوم قابليت دسترسي[20] است؛ يعني در دسترس بودن در زمينه و موقعيتي كه هيچ گفتمان ديگري خود را به مثابه جايگزين واقعي هژمونيك نشان نداده است.[21] بنابراين، صرف در دسترس بودن مي‏تواند پيروزي يك گفتمان خاص را تضمين نموده[22] و آن را به افق تصوري جامعه تبديل كند.

اما بايد دقت كرد كه قابل دسترس بودن يك گفتمان، همان وجود عيني گفتمان نيست. يك گفتمان با طرح‌بندي‌اش قابل دسترسي مي‏شود. بر اين اساس، بخش اصلي هر طرح بندي هژمونيك، جا انداختن تفسيري است از اين كه همين نوع طرح بندي تنها نتيجه ممكن است.[23] اين عمل به معناي سركوب هر نوع بديلي است. چنين شالوده بندي را مي‏توان عاملي دانست كه گفتمان هژمونيك را قابل دسترس مي‏سازد. دليل اين امر اين است كه هيچ مقياس مشتركي ميان محتواي بي قراري‏هاي موجود و اسطوره‏اي كه آن را بازنمايي مي‏كند وجود ندارد و در اين صورت صرف اين واقعيت كه اين گفتمان خود را قادر به برقراري نظم جلوه مي‏دهد كافي است تا پذيرش آن را تضمين نمايد.

اين گفتمان جديد را بخش‏هاي مختلف جامعه قبول مي‏كنند نه به اين علت كه محتوايش را دوست دارند، بلكه چون اين گفتمان نظمي است كه جايگزين مناسبي براي بحران اجتماعي و بي‌نظمي عمومي مد نظر قرار مي‏گيرد. به سخن ديگر، در شرايط بي نظمي نياز به نظم است و محتواي واقعي اين نظم دغدغه ثانويه به شمار مي‏رود.[24]

لاكلا از مفهوم «قابليت دسترسي» استفاده مي‏كند تا تبيين كند چگونه در فرايند بحران‏ها، برخي گفتمان‏ها در مقايسه با ديگران، با استقبال و كاميابي زيادتر مواجه مي‏شوند. ظاهراً او اين گونه تحليل مي‏كند كه چنان چه بحران اجتماعي به قدر كافي شديد باشد، به نحوي كه سراسر نظم گفتماني را متزلزل و بي قرار سازد، تنها «قابليت دسترسي» كافي است تا پيروزي و تفوق گفتمان خاصي را تضمين كند.[25]

به بيان ديگر، امكان غلبه يك گفتمان، به دليل خصوصيت‏هاي ذاتي آن نمي‏باشد، بلكه صرفاً به اين جهت است كه گفتمان، تنها ساخت منسجم در وضعيت كاملاً آشفته جلوه مي‏كند.

بر همين مبنا مي‏توان پيروزي گفتمان طالبانيسم بر گفتمان جهادي را تحليل و ارزيابي كرد. پس از پيروزي مجاهدين برآخرين بقاياي رژيم ماركسيستي در كابل در سال 1992 جنگ داخلي ميان گروههاي عمده جهادي آغاز شد و نوعي فضاي آنارشيستي و هرج و مرج گونه بر كشور حاكم شد. لذا ظهور جنبش راديكال طالبان در پاسخ به اين وضعيت و درراستاي خاتمه بخشيدن به شرايط ناامني و بي بند و باري منبعث از گروه‏هاي محلي بود.

بر اين اساس مي‏توان گفت: دليل اين كه طالبانيسم رقيب گفتمان جهادي ظاهر مي‏شود اين است كه نظام اجتماعي جامعه افغانستانی آن قدر در دوره حاكميت مجاهدين بي نظم مي‏شود كه تنها نقطه ثبات را در جنبش سلفي طالبان جستجو مي‏نمايند. لذا در آغاز، نيروهاي سياسي و اجتماعي كه حول طالبانيسم شكل گرفتند به صورت تنها نيروي نظم دهنده در آمدند.

با اين وجود وضعيت هزاره جات به مثابه مبنا و مركز سياسي ـ اجتماعي شيعه شرايط متفاوت از ساير نقاط كشور داشت. به اين مفهوم كه طالبانيسم نتوانست خود را طرح بندي كند و به صورت برابر در هزاره‌جات در دسترس قرار دهد. لذا گفتمان طالبانيسم هيچ گاه به صورت برابر در هزاره‌جات در دسترس قرار نگرفت. قرائت طالباني از اسلام و تحولات سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي به دليل وجود خصومت و غيريت ژرف در جامعه هزاره نسبت به اين نگرش، نتوانست به صورت منطقي در بين هزاره ها نفوذ كند و تفسير طالبانيسم را به عنوان نتيجه نظم آفرينِ طرح‏بندي‌اش جا بيندازد.

به عبارت ديگر طالبانيسم نتوانست خاطره تصميم عبدالرحمن خان براي پاك سازي مركز افغانستان از وجود هزاره را از بين ببرد و خودش را به عنوان تنها راه علاج ضروري براي بحران افغانستان معرفي نمايد. در واقع سياست «هزاره‏زدايي» طالبان مانع از آن شد كه هژموني طالباني در هزاره‌جات پا بگيرد. لذا اصطلاح در دسترس بودن طالبانيسم به‏گونه‏اي كه در ساير نقاط افغانستان مطمح نظر قرار گرفت در هزاره‌جات به دليل وجود فرهنگ سياسي خاص و اين كه واژگان پرنفوذ "هزاره" و تشيع به عنوان عناصر سازنده طرح ضد هژمونيك مطرح بودند، نتوانست انتشار يابد.

نكته‏اي كه در اينجا بايد بر آن تاكيد كرد اين است كه در شرايط سياسي و اجتماعي مختلف، تمام گفتمان‏ها به طور برابر در دسترس نيستند. به همين دليل مي‏توان ديدگاه لاكلا را در مورد قابليت اعتبار كه مي‏گويد: «پذيرش يك گفتمان به قابليت اعتبار آن بستگي دارد»،[26] تأييد و تحسين كرد. زيرا نابرابري موجود در دسترسي به يك گفتمان، مبناي اجتماعي دارد. اين نابرابري در قابليت دسترسي، احتمال تطابق بين فضاي گفتماني را (كه بايد پر شود) و گفتماني را كه در جهت پر كردن آن شكاف تلاش مي‏كند كاهش مي‏دهد.

قابليت اعتبار بازتاب همان نابرابري است. لذا قابليت اعتبار خارج از كشمكش هژمونيك عمل نمي‏كند بلكه خود بخشي از آن كشمكش به شمار مي‏رود.

لذا نابرابري در قابليت دسترسي و قابليت اعتبار موجب شد كه طالبانيسم در هزاره جات مورد پذيرش واقع نشود و به‌جاي آن گفتمان عدالت محور هزاره به حيث عنصر اصليِ مورد قبول و مدار مخالفت سياسي با نظم رايج طالباني مفصل‌بندي گردد. گفتمان عدالت از مفهوم قابليت دسترسي به طور بالقوه و بالفعل بهره جست و گفتمان طالبانيسم را كه مي‏كوشيد بر آن فايق آيد ناكام ساخت.

به بيان ديگر، نابرابري در قابليت دسترسي كه بازتابي از مبارزه قدرت رسوب شده است، مانع پاگيري گفتمان طالبانيسم در مناطق هزاره نشين شد. به اين ترتيب، در عصر طالبان، عدالت‌گرايي بازتاب صرف یک مقاومت نبود، بلكه يك گفتمان سياسي نيرومندي بود كه از قابليت دسترسي واژگان هزاره و تشيع انقلابي به مثابه قوه انرژي بخش در راستاي بسيج قومی و مذهبي وتضعيف ايده طالبان گرايي بهره جست.

عدالت گرايي از قابليت دسترسي هزاره و تشيع استفاده كرد، اما در عين زمان ميزان قابليت دسترسي این دو مفهوم را نيز گسترش بخشيد. به سخن ديگر، گفتمان عدالت حول محور هزاره و تشيع سازماندهي شد ولي اين روند دو طرفه بود. زيرا گفتمان عدالت نيز هزاره و تشيع را سازماندهي كرد و آن را به عنوان گفتمان ضد هژمونيك طرح بندي نمود. كوتاه سخن آن كه در دسترس بودن مفاهیم وارزش های خاص منبعث از هزاره و تشيع، عنصر مركزي در گفتمان سياسي عدالت شد و با هژموني طالبانيست به مبارزه برخاست.

به عبارت ديگر، دسترسي هزاره ها به واژگان اسلام شيعي وپس منظر ستم وتبعیض تاریخی رواداشته بر این قوم، زمينه خيزش همگاني را در جامعه هزاره فراهم آورد و هزاره ها را در يك نهضت ضد هژمونيك طرح‌بندي كرد. اين طرح در طي چند سال پيكار نظامي و مخالفت سياسي با طالبانيسم در فرجام در كنار جبهه پنج شير، رقيب اصلي هژموني طالباني شد.

هم چنين مفهوم قابليت اعتبار[27] نيز مي‏تواند تحولات سياسي عصر طالبان و نقش و جايگاه هزاره ها را به خوبي بازنمايي كند. همان طور كه اشاره شد اصطلاح قابليت اعتبار يكي از مفاهيم كليدي در گفتمان لاكلا و موف است. معناي اين كلمه در ما نحن فيه اين است كه اصول پيشنهادي گفتمان نبايد با اصول بنيادين جامعه ناسازگار باشد.

زماني كه شماری از عناصر افراطی طالبان به پيروي از حلقات مذهبي افراطي در پاكستان شيعيان را نامسلمان خطاب كردند: «هر كس با يك شيعي ازدواج كند، گوشت ذبح شده توسط شيعيان را بخورد، در نماز جنازه آنها شركت كند، با آنها غذا بخورد، آنها را به‏عنوان شاهد ازدواج برگزيند و...كافر است»،[28] ويژگي قابليت اعتبار آنان به شدت مخدوش شد. چرا كه اصول گفتمان نبايد با اصول بنيادين جامعه در تضاد باشد، در حالي كه 30% جمعيت افغانستان را شيعيان تشكيل مي‌دهند طالبان تحت تاثير انديشه‌هاي افراطي و فرقه‌هاي مذهبي پاكستان فضاي جامعه را خصومت‌آميز و منازعه‌انگيز ساخت و در نظر و عمل جمعيت قابل توجهي را در برابر خود به حيث رقيب ايدئولوژيكي با خصلت نفي و نقد گفتمان طالبانيسم، برجسته و منسجم ساخت. اينجا بود كه هزاره ها در يك پيكر بندي گفتماني خاص در برابر هژموني طالبانيستي به مبارزه و پيكار برخاست.

طبق نظريه گفتمان لاكلا اگر اصولي مانده باشد كه گروه را منسجم و مشخص سازد گفتمان‌ها نمي‏توانند با آنها از در ستيز در آيند.[29] در همين راستا مي‏توان گفت كه تهاجم طالبانيسم عليه اصول مسلم شيعه، هزاره ها  را بيش از پيش تقويت و شيعيان را منسجم و متحد نمود. هم زمان با بازنمايي انسجام و اتحاد اساسي جامعه شيعه، رهبران اهل تشيع «باميان» را به حيث مركزي كه اتحاد اساسي ايجاد كند بيشتر مورد توجه قرار داد. مركزيت يافتن باميان تلاشي بود براي باز سازي انسجام و اتحادي كه دوران حاكميت مجاهدين تا حدودي آن را در هم شكسته بود.

بر اين اساس هزاره ها با بهره برداري از مفاهيمي هم چون: قابليت اعتبار و دسترسي، شكل و صورت مفصل بندي يك نزاع گفتماني و خصومت شديد و جديد را تحت تاثير مفصل بندي هژمونيك عيار كردند و عدالت هزاره را در برابر طالبانيسم در راستاي حذف روابط سلطه مفصل بندي و سازماندهي نمودند. عدالت هزاره در طي كسب موفقيت‏هاي سياسي و نظامي به تدريج به تصور اجتماعي[30] تبديل شد و خواستار ايجاد يك نظم اجتماعي جديد بر محور «عدالت اجتماعي» در افغانستان شد. بنابراين بايد خاطر نشان ساخت كه الگوي مقاومت هزاره هم در عصر جهاد و هم در دوره طالبان نقش مهمي در تخريب ماركسيسم و طالبانيسم ايفا كرد. اين الگو خواستار نظم جديد اجتماعي بر محور عدالت و مخالف صريح بازگشت استبداد در اين كشور است. در نهايت مي‏توان ياد آور شد كه برنده اصلي از شكست طالبانيسم، الگوي مقاومت هزاره است. زيرا طالبان بيش از هر فرقه و گروه با هزاره ها وشيعيان در تضاد و ستيزبودند و هزاره ها نيز در جهت تضعيف هژموني طالبانيسم و زوال و فروپاشي آن بيش از هر نيروي ديگر ايفاي نقش کردند.

 


 


[1]. بصير احمد دولت آبادي، مبارزات سياسي شيعيان در افغانستان، فصلنامه شيعه‏شناسي، س 3، ش 11، (پاييز 1384)، ص 127.

[2]. حميد احمدي، طالبان: ريشه‏ها، علل ظهور و عوامل رشد، اطلاعات سياسي - اقتصادي، پيشين، ص 29.

[3]. Constitutive outside.

[4]. Outside.

[5]. Other.

[6]. احمدي، پيشين، ص 24.

[7]. يا بهتر است بگوييم «غير اسلام سني».

[8]. سيد علي اصغر سلطاني، نظريه گفتمان به مثابه نظريه و روش، مجله علوم سياسي، ش 28، سيد صادق حقيقت، گفتمان و مطالعات اسلامي و ايراني، فصل نامه پژوهش و حوزه، شماره 21 و 22، ص 145.

[9]. سيد محمد علي حسيني زاده، نظريه گفتمان و تحليل سياسي، علوم سياسي، س 7، ش 28، زمستان 1383، ص 193.

[10]. چنگيز پهلوان، دولت مزار: گفتاري ديگر پيرامون تداوم بحران مشروعيت در افغانستان، اطلاعات سياسي - اقتصادي، س 12، ش 7 و8، (فروردين و ارديبهشت 1377)، ص 97.

[11]. پهلوان، همان جا.

[12]. بنگريد به: تقي سراج ـ فرزاد، «مقاومت هزاره‏ها در دره صوف»، كابل، K.F.O ، خزان 82 ـ تابستان 83 .

[13]. مصاحبه با فرماندهان مقاومت، همان منبع.

[14]. همان؛ در اين مجموعه مفاهيم گفتماني مشتمل بر غير سازنده، زنجيره هم ارزي و تفاوت، سوژگي سياسي، هويت، موقعيت‏هاي سوژگي و هژموني به چشم مي‏خورند و قابل استخراج و تحليل‌اند.

[15]. Dislocation.

[16]. Laclau, e, New reflections on the revolution of our time, (London: verso, 1990), p. 60.

[17]. Laclau, (1990), op. cit, p. 60.

[18]. اين اتخاذ موضع و خط مشي سياسي را مي‏توان در مصاحبه‏هاي كليه سران شيعه مشاهده كرد.

[19]. روزنامه جمهوري اسلامي، 25/5/1377.

[20]. Availability.

[21]. Laclau, (1990), Ibit. p. 66.

[22]. محمد علي حسيني‌زاده، پيشين، ص 201.

[23]. بابي سعيد، هراس بنيادين، مترجمان، غلام رضا جمشيدي‏ها و موسي عنبري، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1379، ص 89 .

[24]. Laclau (ed), the making of political identities, (london: verso, 1994), p. 3.

[25]. بابي سعيد، پيشين، ص 86 .

[26]. Laclau, 1990, p. 66.

[27]. Credibility.

[28]. حميد احمدي، طالبان: ريشه‏ها، علل ظهور و عوامل رشد، ماهنامه اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، س 12، ش 11 و 12 (مرداد و شهريور 1377)، ص 29.

[29]. Laclau, emancipation(s), (London: verso, 1996).

[30]. Cocial imagination.