نای نوشتن نمانده است. سیل اشک امانم نمی دهد. نمیدانم به چه می گریم؟ برای جواد؟ برای خودم؟ یا برای فریادهای دادخواهی ای  که امروز درفضای غبارآلود بامیان گم می شوند و یا هم مشت های گره کرده ای که آسمان را می شکافند؟ حالا دیگرآسمان هم این مشتها و فریادها را جدی نمی گیرد. به درماندگی ام. به بیچارگی ام. به اینکه سراپا حس انتقامم، اما هیچ غلطی نمی توانم بکنم. حتی حالا دیگرنمی توانم بنویسم. به چه می گریم. نمی دانم. اما می گریم.

امروز را معذوردارید. نمی توانم بنویسم.

 مهدی مهرآئین/ بامیان

هرگزکریم لنگ، هم سنگرجواد، اینقدردرهم نشکسته بود