جنرال شفیع؛ در آخرین مصاحبه با «عصری برای عدالت» - بامیان 15 اسد 1375«مرا مرگ بی​گناهانِ غرب کابل دیوانه کرده است، من مرگِ جان​گداز هم​سنگرانم را دیده ام که چطور هدف راکت​های کورِ شورای نظار از کوه تلویزیون، قرارگرفته وتکه تکه شدند. من هر روز ناله و فریاد بیوه​زنان و مردان سالخورده را می​شنوم که برایم درسنگر نان می​آورند و مرا می​بوسند و گریه و ناله کرده و شکایت می​کنند که چطور منزل​شان هدف راکت قرار گرفته و فرزندان​شان طعمه حریق شده​اند. نیروهای من روز صدها شهید رابه قبرستان شهدا درغرب کابل انتقال می​دهد، پس من دیوانه نشوم، کی دیوانه شود؟ آناني​كه در تهران و قم و پيشاور چكر مي​زنند آن​ها ديوانه شوند؟ آنانی​که مزدورِ مقامِ رهبری ایران​ـ​اند و در این لحظة حساس به ایران و پیشاور چکر می​زنند و صاحب ملیون​ها دالر شده​اند، آن​ها دیوانه شوند؟ مردم غرب کابل چه گناهی دارند؟ آیا ما به شرق کابل تجاوز کرده ایم؟ آيا وقتي​كه مزاري از عدل و مساوات و تأمين حقوق برابري و برادري و هم​وطني صحبت میکنند، گناه کرده است؟ باز هم اگر ما گناه داريم پس اين مردم بي​گناهُ غرب كابل چه گناهي دارند كه هدف راكت​هاي كور قرار گرفته، خانه و دكان​هاي شان به آتش کشیده شده و فرزندانِ شان به شهادت می​رسند.(جنرال شفيع)»

جمهوری سکوت

 

ح. شهیدی : قبل از همه باید اعتراف کنم که از اولین دیدار با شما قلبآ خوشنود و خوش​وقتم ؛ چون اسم شما همین اکنون با ترانه​های فولکلوریک جامعة ما مدغم شده است و در محافل عروسی، که اصولا باید ترانه ء شاد خوانده شود، اکنون ترانة حزین «شهادت رهبر» و فرزندان غیور آن در این محافل، زنده کننده ء حماسهء مقامت آنان در غرب کابل است.

 

اسم شما را همه بلدند، کارنامة شما را همه می​دانند و تصویر وحشت دشمنان از شما، در تبلیغات آنان به خوبی انعکاس یافته است. می​خواهم اولین پرسشم را نیز با اشاره به شخصیت دو بعدی شما مطرح کنم شما برای مردم ما یک قهرمان واقعی هستید، چون در اوج بی​پناهی ها و احساس شکست​های اجتماعی، اسم شما و پیام پیروزی بر دشمن، چون صاعقه ء امید، در متن عمیق​ترین یأس اجتماعی می​درخشد. طبیعی است که پیام مدافع پیروز مردم، شخصیتِ قهرمان را به شخصیت فولکلوریک تبدیل می​کند و «شفیع قهرمان» شامل ترانه​های زنان و اطفال می​شود. این یک جنبهءشخصیت شماست که من فکر می​کنم این شخصیت را جامعه به شما داده است و به غیر از جامعه هیچ کس نمی​تواند این شخصیت را از شما بگیرد. ولی شخصیت دوم شما، شخصیتی است که دشمن آن را معرفی می​دارد، دشمن شما را سفاک و خون​ریز و چپاول​گر و قطاع​الطریق و یاغی و غارت​گر و دزد و شیاد می​بیند. ما در دفتر «عصری برای عدالت» نامه​های متعددی داریم که شخصیت دوم شما را به مثابهء طعنه ء لا جواب به رخ ما می​کشند و دلیل بارزشان این است که شما «دیوانه» لقب دارید. پاسخم را از سوال اخیرم اغاز کنید و بگویید که اول چرا لقب «دیوانه» بر خود گذاشته اید و بعدا دو بعد متضاد شخصیت خویش را چگونه ارزیابی می کنید ؟

 

شفیع: مه به نوبهء خویش مسرورم که با شما آشنا می​شوم و از جانبی خوشبختم که با یک مرجع مطمئن حرف می​زنم که از ان بوی عدالت می​آید.  اینکه دیگران «دیوانه» را چگونه صفتی می​بینند برایم مطرح نیست ولی این​قدر می​گویم که آن​که آگاهانه دیوانه می​شود، باید برای همه مطرح شود. دشمن صرفا جنبة منفی دیوانه​بودن را درک کرده است و من از «دیوانگی» جنبه ء مثبت آن​را درک می​کنم: می ديوانة مردم هستم. آن​چه مردم مرا قضاوت می​کنند، برايم با اهمیت است، ولی آن​چه «سیاست» در موردم می​گوید کار دشمن است.

 

ح شهیدی: نمی​شد به جای «دیوانه» لقب دیگری بر خود می گذاشتید که بوی عشق دفاع از مردم از آن می آمد؟

 

شفیع: نه! از « دیوانه »ـ​بودن، بوی جنگ می​آید؛ من با دیوانه​گی خویش [رنجِ] هزاران انسان بی​گناه جامعه ام را احساس می​کنم. شما هنوز « جنگ » را درک نکرده​اید. جنگ بزرگ​ترین«دیوا نگي» بشر است. جنگ خودش جنون است. وقتی [کساني] بر طفل هفت​ماهه در بطن مادرش فایر می​کنند، دو  [گونه] دیوانگی را به اثبات می​رسانند : یکی دیوانه​گی خشم و کینه و نفرت و تعصب، و يکي هم دیوانه​گی کسی را که بی​عاطفگی، بی​رحمی و رذالت، دیوانه​اش می​سازد. دیوانة بغض و کینه​ها، برای انتقام و تسليت و قناعتِ خاطرُ جلاد می کشد، و دیوانة مردم  [اما] که اگر نکشد ثابت کرده نمی​تواند که بی​رحمی میراثی نیست که تنها به قدرت​مندان رسیده و بی​گناهان محکوم به معصومیت ابدی است.

 

انسان کشی معراجِ دیوانه​گیِ بشر است، و من خوشم نمی​آید که در جنگی که بر سینة انسان فایر می​شود لقبی بر خود بگذارم که بیان​گرِ تعقل بشر باشد. جنگ مال دیوانه​هاست. «جنگِ عادلانه» صرف جنبه ء مثبت دیوانه​گی را بیان می​دارد و به خاطر داشته باشید که اگر دیوانة هدف خویش نباشید بر دشمن فایر کرده نمی​توانید. این تجربه ء من است. این را از جانب من برای تاریخِ ملتی بنویسید که من معلول کوچک تاریخ ناهنجاری​هایِ شوم و وحشیانة مناسباتِ​سیاسی و اجتماعی آنم. بنویسید که من، «شفیع دیوانه»، تفِ منطقی به ریش همة قوانینی هستم که جوامع ما را به خون یک​​دیگر تشنه می​کنند. تأویلِ اخلاقی را برای کسانی بگذارید که از جنگ می​ترسند، ولی[در عينِ حال]  خود گرداندگانِ اصلی جنگ​اند. برای سیاست و قدرت، صادقانه جنگ می​کنند ولی به خاطر تبرئه همین سیاست و قدرت، [رياکارانه] جنگ را محکوم می​کنند! درک می​کنید چه می​گویم؟.... دشمن وقتی از من توقع اخلاق را دارند برای این است که من «دیوانه » نباشم و مطابق به خواست جنگ، زنده​گی نکنم. بنویسید که «دیوانه گی» خواستِ جنگ است. صداقت همین است که انسان آن​چه است همان را لقب خود بسازد. نه  اينکه کمبود وجود خویش را با لقب دروغین پر کند. این کار مسخره​گی است، دروغ است و حتی خود را فریب دادن است که لقب را پوششي براي کاستی بزرگ درون می​سازند. من می​خواهم صادق باشم. وقتی می​جنگم و آدم می​کشم بگذارید «دیوانه »ـ​بودن من، حد اقل بیان صداقت من در برابر همان آدمی باشد که آن را می​کشم. دوست دارم انسان آن​چه هست همان را نمایش دهد چون جنگ محصول باطن​های کثیفی است که با ظاهرِ مقدس آراسته شده​اند! می​دانید چه می​گویم! دیوانه​گی من، صداقتِ من است. شهامت را داشتنِ جرئت برای ظاهرشدن مطابق به اصلیت وجودی خود، تعریف می​کنم. اصلیتِ خود را پنهان​کردن بزدلی و خیانت است. آنانی​که جنگ می​آفرینند و «مسعود» لقب می گذارند، دروغ می گویند، بزدل اند، چون جنگ آفرینی و «مسعود »​بودن، خیانت دوگانه به انسانیت است؛ با جنگ انسان را می کشند و با « مسعود » او را فریب می​دهند؛ گویا آن سفاک آدم​کش با قتل هزاران انسان «سعادت » نصیبش شده است! نه، برادرعزیز بگذارید که من مطابق به اصلیت خویش و اصلیت جنگ « یوانه باشم» نه «مسعود» سعادتی که هم خلق را بکشد و هم خلق را فریب بدهد، این سعادت مربوط به دشمنانِ انسان است، اگر دوستان انسان در جنگ «دیوانه نشوند» حتما « مسعود» می​شوند.

 

شهیدی : من همیشه احساس می​کردم که شما خلاف معمول هستید. ممکن است بفرمایید چرا؟

 

شفیع: من درعصری زنده​گی می​کنم که هر چیز معمول در آن ویران شده است. جنگ، خود بزرگ​ترین خلاف معمول​هاست.

 

ح.شهیدی: دشمن می​گوید شما خلاف معمول می​کشید !

 

شفیع : حرف دشمن را نزنید. از دوست بگویید !

 

ح. شهیدی: فکر کنید من می​گویم خلاف معمول می​کشید ؟

 

شفیع : نمی دانم خلاف معمول کشتن چیست. ولی آنچه در جنگ معول است بی رحمی است.

 

ح. شهیدی: سوالم را اصلاح می​کنم. می​گویم که شما بی​رحمانه می​کشید.

 

شفیع : چون شاهدم که مرا بی​رحمانه می​کشند. اروپائیان ضرب​المثلی دارند که می گویند«در جنگ مثل جنگ باید بود.[i]»، در جنگ از رحم حرف​زدن، در میدانِ جنگ حلوا خواستن است. جنگ و اخلاق دو متضادِ لایتناهی​اند. اخلاق، ترا به زنده​گی دعوت می​کند و جنگ، مادر جنایت است این را هم برای دیگران بگویید. خیلی دوست می​داشتم که مرد اخلاق باشم و در جهانی که همه، همه را دعوت به زندگی​کردن و سعادت می کنند، من اخلاقی​تر از دیگران می​بودم. قبل از همه جنگ یک ثانیه هم نمی​پذیرفتم که شفیع کنونی باشم. می​بینید که جنگ چگونه موجودش را می​سازد.( پاچه اش را بالا می​کند و زخم پایش را که کاملا پر از کرم و چرک است، نشان می​دهد) من این شفیع نبودم. صبح وقتی پطلون مي​کردم( لباس می​پوشيدم) ، وقتی می​ایستادم کنار آیینه و موهایم را آرایش می​کردم، دنیای آینده​ام را در آرامش موهایم خوشبخت می​دیدم. در سرک وقتی راه می​رفتم، دوست داشتم که ظرافت و پاکی، شخصیتِ من باشد، اندیشه​ام خیلی پاک​تر از دنیایم بود این​طور (اشاره به​پایش ) نبودم و هر گز فکر نمی​کردم که موجودی شوم که در حیاتش کرمش بزند می​بینید که جنگ چگونه انسان می​سازد. این قانون است. دعا کنید که در موقعیتی قرار نگیرید که یک​بار بر هم​نوع خویش فایر کنید با اولین فایر و افتادن اولین انسان برزمین در همان لحظه می​میرید؛ کسي دیگری در وجود تان زنده می​شود که تو نیست. این موجود نو مثل جنگ است. تا نجنگی هیچگاهی نمی​فهمی که چرا «در جنگ باید مثل جنگ بود.» پایم می​لنگد، درد می​کند، به مشکل راه می​روم، ولی دیگران باید ندانند که ضعف، مرا از درون نابود می​کند. این را جنگ به تو تو می آموزد که سنگ باشی. تا جنگ نکنی، احساس نمی​کنی که درد خلاءِ انسانیت در وجود، چقدر سنگین​تر از درد یک زخم است. در جنگ خودت از خودت نفرت داری، اگر می​کشی برای خودن نمی​کشی و اگر کشته می​شوی، باز هم خودت کشته نمی​شوی: برای دیگران است. [براي] آن مردمي که چشم به تو دارند و تو را پناه خویش احساس می​کنند. نمی​دانند که تو در درونِ خویش چقدر از خودت نفرت داری. من اعتراف می​کنم که از خودم نفرت دارم. بیش​تر از هر کس من از خود نفرت دارم.

 

اعتراف می​کنم که من برای خود انسان نکشته​ام، برای جامعه​ای کشته​ام که می​دانم نبودنِ من حتما کامش را پاره می​کنند. من هنوز هم احساس می​کنم که صبحانه به پاکی و ارایش موهایم ضرورت دارم، من هنوز لذت پطلون و نظافتم را احساس می​کنم. من از این شیفع کرم زده نفرت دارم، بنویسید برای مردم که من قهرمان نبوده​ام، فقط همین قدر می​دانستم که آن​ها مرا پناه خویش می​دانستند و من... بلی من قهرمان نبوده​ام. اگرخلاف معمولم به همین خاطر است چون احساس می​کنم و تجربه دارم که جنگ مادر خیانت و جنایت به انسان است و انسانِ مسلح، قبل از همه خودش اولین قربانی بی​گناه جنگ است. اگر می​خواهید از من چیزی در تاریخ بماند همین​قدر بنویسید که من برای خود نجنگیده ام؛ من انسان بوده​ام آن​هم سخت عاطفی! و بگویید که با قانونِ ظالمانة در کشور من، هر «شفیع »ـ​ي باید «دیوانه» باشد، نه «مسعود»!. برای مردم بنویسید که هر وقت مرا به خاطر می آورند، فراموش نکنند که من هم می​خواستم مثلِ دیگران خوش​بخت و آرام باشم.

 

ح : شهیدی: نمی​دانم دیگر چه سوال کنم چون پاسخم را هم می​بینم و هم می​شنوم و منطقی​تر از از پاسخی که هم دیده شود و هم شنیده شود، دیگر پاسخی وجود ندارد: وای بر آناني​که جنگ را منطقا مجکوم می​کنند (بدون آن​که احساس نفرت شما را در جنگ احساس کنند ) با منطق اقناع می​شوند. اخلاق.....

 

شفیع: ببخشید که حرفِ تان را قطع کردم، چون میل ندارم بدانم که اخلاق را می​خواهند ملاک و اصل برای چه بسازند؛ چون این را هر چه می​خواهند بسازند، اما یک چیز را برای​شان بگویید که قبل از اخلاق، باید عاطفه را درک کنند و قبل از نقضِ اخلاق، باید بدانند که عاطفه وقتی در وجود انسان کشته می​شود، آن​گاه است که ملاکِ نقض اخلاق به وجود می​آید. نقض اخلاق در بیرون قابل تحمل است. همه می​بینیم و در نهایت انتقاد می​کنیم و اگر با انتقاد اصلاح نشد، محکوم می​کنیم، ولی مرگ عاطفه، انسان را در درون می​کشد. از فرطِ عاطفه و در اوج مرگِ عاطفه، انسان به ضد عاطفه تبدیل می​شود «افشار» را تا کنون به خاطر دارم تقریبا همه فرار کرده بودند، ولی من به سوی افشار برگشتم. می​جنگیدیم، در مرزی قرار داشتیم که صدایِ مردم شنیده می​شد. احساس کنید که این مردم از شماست از وجود تان است؛ دشمن بر آن​ها حاکم شده است. تو زنده​ای و سلاح هم در دست داری، ولی هر قدر فایر می​کنی نمی​توانی که جلو هجومِ سیل آسایِ دشمن را بگیری. برای کشتن و پیروزی بر دشمن، باید زنده باشید، ولی زنده​بودنت به بهای شنیدنِ فریادهایی​ست که در عقب خط دشمن بلند است این فریاد از توست، از خواهرت است، از مادر و پدر و برادر ت است و بالاخره جامعه ات است! کینه و خصومتِ دشمن را خوب می​فهمی و می​دانی که چگونه ظلم می​کنند...هر فریاد یک زن و هر ناله ء یک مرد، برای تو تجاوز به ناموس و ریختن خون یک انسان است. دشمن می​داند که بی​گناهان را می​کشد و تو نیز می​دانی که دردعاطفی شنیدنِ مرگ انسان​های بی​گناه جامعه​ات، خونت را در درونت جاری می​کند. چرا دشمن مردم بی​گناه را می​کشد؟ تا به تو بفهماند که چقدر ظالم پیروز است. با کشتن بی​گناهان عجز و ناتوانی تو را به رخت می​کشند که بترسی و تسلیم شوی. دشمن همه را می​کشد زن را، طفل را، پیر را، جوان را، و تو صدای ناله وفایر را می​شنوی که از میان خانه​ها بلند است ولی هیچ کاري نمی​توانی. از چشمت اشک و عاطفه​ات، خون جاری​ست. جنازة عاطفه زمانی با اشک از تخم چشمانت بیرون می​شود که خون عاطفه​ات در درونت بریزد و دید عاطفی چشمانت زمانی به سنگ تبدیل می​شود که با جیغِ هر زن، نالة هر مرد، سر از پایت را نشناسی. تحمل این حالت یک لحظه هم مشکل است، ولی اگر ساعت​ها اشک و خون عاطفه​ات بریزد در درونت می​میری، آن موجود اخلاقی می​میرد و عوض عاطفه در وجود، سنگ می​نشیند.

 

شب وقتی ناکام به خانه بر می​گردی، آن​گاه است که فریاد زن و مردم مظلوم، در وجودت برای ابد کاشته شده است. وقتی شب تا صبح و صبح تا شب و سه سال بعد، حتی در بامیان همان فریاد انسان​های در حال مرگ را می​شنوی، احساس می​کنی که دیوانگی در جنگ، جانشین اخلاق در صلح است. برای این منطقی​های اخلاقی بگویید که جنگ به دیوانه ضرورت دارد چون منطق جنگ دیوانگی است. اگر منطقی​ها، قبول ندارند که هر چیز باید با منطقش زندگی کند، در حقیقت به منطق خود دروغ می​گویند.

 

ح. شهیدی: اگر راستش را بگویم در جریان چند روز من شاهد دو قضاوت مخالف در موردشما هستم. یک تعداد (بیش​تر بالا می​پرند) می گویند که شما به هیچ​کس تن نمی​دهید؛ بی​بند و باری اخلاق شماست و مردم با گوشت و پوست خود از شما تنفر دارند ولی بر عکس در جشن، هنگام رژه، من شاهد بودم و کسیتِ ویدئویی هم در دستم است که مردم از شما آن​قدر با هلهله و کف​زدن بدرقه کردند که بی​نظیر بود. در هنگام رژه، باز هم حرکت شما خلافِ دیگران بود و شما صرف برای استاد خلیلی سلام دادید و عمد آن قسمی وانمود کردید که غیر از ایشان کسی دیگر در لوژ وجود نداشت.

 

شفیع: کاملا درست می​گویید. صداقتِ مردم را بعد از غرب کابل، اولین بار من در غزنی در منطقه «جرمتو» دیدم. زمانی که آقای سیدعباس حکیمی و سایر بزرگان سیاسی آن​جا ما را از خود راندند و حتی به چنگ دشمن انداختند و خود در راهِ ما کمین زدند و ما را کشتند، اما مردم ما را در اغوش گرفتند. وقتی از اطاق آقایی حکیمی بیرون شدم احساس کردم که چقدر کینه و نفرت از من در دل آقای حکیمی است و حتی حرف​هایی که در مورد «رهبر شهید » گفتند برایم غیر قابل باور بود. تازه متوجه شدم که این مسئول محترم سیاسی چیزی بیش​تر از یک دشمن نیست! ولی وقتی میان مردم آمدم و مردم شعار می ​انند که « ما اهل کوفه نیستیم، شفیع تنها بماند» آن​گاه بود که خودم نیز شاهد دوگونه خط متضاد در درون جامعه شدم. یکی خط مردم و یکی خطِ سیاسی ضدمردم. و بد بختی نیز در این​جاست که امروز قضاوت سیاسی مجزا از قضاوت مردم شده است ...اما در لوژی که سید عباس حکیمی و  ایرانی​ها(نمايندگانِ دولت) نشسته باشند،  این لوژ را سلام نمی​کنم. با این کار حد اقل احساس می​کنم که به خون رهبر و سید الشهدای مردم (شهید مرازی) و خود مردم صادق می​مانم. برایم اهمیت ندارد که بی​اطاعتی مرا از خطر سیاسی ضد مردم، چه لقب می​دهند مهم این است که من خود احساس خیانت در برابر مردم نکنم، حالا وضعیت چنین شده است که همه باید در فردیت خویش صادق بمانند!

 

ح. شهیدی: می​خواهم بپرسم که هیچگاهی از مرگ ترسیده اید؟

 

شفیع: نه! از مرگ کسی می​ترسد که می​خواهد زنده بماند. من هم روزی مردم که بعد از قتل عام جامعه​ام، از خط اول افشار، شکست خورده به جانب خانه آمدم، مرگِ این شفیع (اشاره به زخم پا) رستاخیز نجات از درد است!

 

ح. شهیدی: عرف معمول این است که درخاتمه از شما بپرسم که پیام تان برای مردم چیست؟

 

شفیع: فکر می​کنم که پیام من برای مردم، زنده گی من است. از مردم هیچ چیزی نمیخواهم، چون برای مردم هیچ چیزی نتوانسته ام. من فرزندی از جامعه​ام بودم که شخصیتم را جنگ ساخته است با دفاع از مردم، حد اقل خواستم که این شخصیت را سالم بسازم. مردم چه قضاوت می​کنند، نمی​دانم، چون در زندگی​ام تا کنون این فرصت را نیافته​ام که به نظر مردم بیندیشم، چون دفاع از وجود مردم، فرصت نمی​دهد که انسان به فکر مردم بیندیشد. من صرف یک کار توانستم بکنم ولی خواستی مردم از مردم دارم که شاید عملی نباشد، من همیشه در مورد قلبم می​اندیشم، اگر می​شد آن را خودم می​کشیدم و نظاره می​کردم ولی حالا از مردم می​خواهم که بعد از مرگم ، قلبم را از درون سینه​ام بکشند ونظاره کنند که اول این قلب چقدر بزرگ بوده است و دوم حساب کنند که داغ​های این قلب چقدر است. من احساس می​کنم که قلب بزرگی را در وجود دارم، ولی حساب داغ​هایش را نمی​دانم، داغ های قلبم، گواه دردِ صداقتم خواهد بود. برای مردم بگویید که من، شفیع، عصاره ء یک دردم که به جای اشک، به شکل خون بر زمین چکیدم
 


[i]  اينکه منطقِ جنگ منطق خشونت و بي​رحمي است، در ادبيات جلوة اشکاري دارد. نظيرِ گفتة شفيع را در کتاب «جنگ و صلح» تولستوي مي​بينيم. از نظر تولستوي نيز جنگ معراج جنونِ بشري است. وی از زبان شاهزداه اندره​يي مي​گويد:«نه، اسير نبايد گرفت. همين گرفتن اسير است که کيفيت جنگ را عوض مي کند وازخشونت آن مي کاهد. باگرفتنِ اسير ما جنگ را به بازي بدل مي کنيم، بازي بزرگ​واري و کرامت واز اين قبيل، و همين است که کار را خراب مي کند . اين بزرگ​واري و لطافت احساس به ما به بزرگواري و لطافت احساس بانويي مي ماند که با ديدن گوساله کشته حالش به هم مي خورد. به قدري  مرغ  دل و مهربان است که تحمل ديدن خون ندارد اما گوشت همين گوساله را با سوس خوش​مزه با اشتهاي بسيار مي خورد... نه، اسير نبايد گرفت . بايد کشت وخود از مرگ استقبال کرد.(جنگ و صلح، ص953)