چشمان پاک و درخشان شفیع

₰.ـــــ. کمتر فيلم​ و عکسي از جنگ​هاي کابل وجود دارد، که تصوير شفيع در آن نباشد. شفيع تقريبا در مرکزِ روايت​هاي تصويريِ خط نخستِ جنگ قرار دارد و حتي در حال حاضر نيز در بسياري از ميني​بوس​هاي دشتِ برچي، عکس شفيع و نصير در کنار مزاري قرار دارد، گويي فرهنگ عامة مردم پيوندي​را ميان آن​ها مي​بيند که چشمِ رهبران، روشنفکران و تحليل​گران ما توانِ درک و تابِ ديدنِ آن​را ندارد. به جز يک عکس که احتمالا مربوط به پيش از قتلِ عامِ افشار است، در دیگر عکس‌ها هرگز لبخندي بر لبان شفيع ديده نمي​شود. نگاهِ او مرموز، خمارگونه و اغلب تحقير کننده و همراه با نوعي نيش​خند و اظهار نفرت از تاريخي است که در آن به بيانِ خود او «کساني به خاطر انتقام و يا قناعتِ خاطر جلاد انسان[i]» مي​کشند. شفيع، موجود جنگ​زادي بود که براي دفاع از هستيِ خويش ناگزير بود به «خون​جويي» روي آورد. خون​جويي، که شفيع از آن سخت بيزار بود، واژة است که او آن​را پس از اعدام هفت نفراز سرانِ هزاره توسط  شوراي نظار و اتحاد اسلامي، به کار برد. او جنگید، اما هرگز جنگ‌را ستایش نکرد. او چنان‌که خود می‌گوید:«عصاره‌ای دردی بود که به جای اشک، به شکلي خون بر زمین  جاري شد.» تجربه‌ای وجودی‌اش می‌گفت که «جنگ، معراجِ دیوانگی آدمی است.» نفرت از خون​جويي و در کل زمانه​اي که بي‌​رحمي تنها قاعدة اخلاقي آن بود، در تمامي عکس​ها در نگاهِ  او نمایان است.

₰.ـــــ. شفيع چشمِ سخن​گویِ عهدِ جنگ است و بيش از آن​که با زبان سخن بگويد، با چشمانش سخن مي​گويد. نگاهش، کنج​کاو است و حتي در "ملکوتِ جنگ و جنون"، دنياهاي دورتر را نظاره مي​کند: دنیای ورایِ جنگ‌را که در برابر آیینه ایستاده است و موهایش‌را آرایش می‌کند. اهل تعارف نیست، حرف​هاي تشويق​آميز برايش پوچ و مسخره و پاسخ​هايش به خبرنگاران کوتاه است، کمتر کسي​را جدي مي​گيرد. در تمامی عکس‌ها در دنياي خودش است و با فاصله به خویش می‌نگرد که «بیش از همه و پیش از همه قرباني بی‌گناهِ جنگ است.» او ناگزیر است دوردست‌ها زیر نظر گیرد، تپه‌ها  و مخفی‌گاه‌هایی را که به ویرانی و نابودیِ یک شهر انسان می‌اندیشند، بردارِ نگاهش اما در تمامیِ عکس‌ها به جهانِ خودش است و شرار چشمانش به سوي قلبي زبانه مي​کشد که بي​شمار داغِ تاريخي را در خود دارد. در آخرين فيلمش که در باميان وقتی از پیشِ جایگاه می‌گذرد، خيره در خويش است، به جمعيت نمي​نگرد، افراد رده​بالاي حزب​را جدي نمي​گيرد. او همواره خودش بود؛ فیگورِ تاریخیِ خود و نه هیچ کسی دیگر. حتي هنگامي که با نزديک​ترين افرادش در اتاق به صداي دمبوره گوش مي​دهند، به غوغاهای وجدانش گوش می‌دهد. هرگز دیده نمی‌شود که برق جنگ و خون​جويي در چشمانش ندرخشد. اگر گاهی وانمود مي​کند  که جنگ​را از ياد برده بازهم نحوة نگاهش نشان​گرِ آن است که صحنه​هاي وحشت​ناکي​را از نظر مي​گذراند که دشمنان مردمِ غربِ کابل، به خاطر اثباتِ زورمنديِ شان تاراج و کشتارِ دسته​جمعي به​راه انداخته بودند. در یکی از فیلم‌ها چشمانش خیره و خمار به سمت دوربين مي​چرخد؛ صدايش​را را مي​شنويم که مي​گويد:«همان​گونه که کوه​هاي هزاره​جات سخت است و استوار، مردمش نيز سخت و استوارند»، نگاهش​ وراي دوربين مي​رود، ويرانه​هاي تلنبارشده در برابر ديدگانش قدر بر مي​افرازند،  ناگهان خشم و غم فرا مي​گيرد چشمانش​را و فقط صدايش​را مي​شنويم که مي​گويد:«با اجازه من بايد بروم خطِ اول!» خاک! آتش، هياهو، زخمي​ها و شفيع در خط اولِ جنگ ايستاده، با نگاه سرشار از رمز و فرورفته درخويش، انگار نمي​خواهد بارِ هولناکِ خون​جوي​ايِ را که دشمن بر او تحميل کرده است، بر زمين بگذارد. موهاي پيچا-​پيچ، پريشان و ژوليده​اش تصوير تقديرِ پريشان تمامي سربازانِ جنگ است، چشمانِ شرربارش اما نشان  اضطرابِ وجودي که کوشش مي​کند با مقاومت طاقت فرسايِ خويش زنجيره​هاي ستم​را پاره​پاره کند. به همان نسبت که خط مقدم جنگ​را ديد مي​زند، به همان نسبت از زجرِ ناشي از جنگ بيزار است. حسرتِ ناکاميِ روزگارانِ دوردست و سال​ها قتلِ عام و شور و نشاطِ مقاومت​ عدالت​خواهانه​را همزمان مي​توان در سورة چشمان او خواند. به رغم سياهي جنگ که هر نگاهی را تیره‌ می‌سازد، چشمان شفیع در دشوارترین لحظه‌های جنگ دانا، بينا، پاکيزه و درخشان است و هرگز غبار شکست، ترس و عقب‌نشینی در آن ها دیده نمی‌شود.  
 


[i] پانوشت: اغلب عبارت​هاي داخلِ گيومه از «چرا من ديوانه ام؟» برگرفته شده​اند. متنِ کامل آن​را در اين​جا مي​توانيد بخوانيد: http://urozgan.org/fa-af/article/1717/

.