- نویسنده : : اسد بودا تاریخ انتشار :
- ۱۳۹۰ پنج شنبه ۳ سنبله
- [ نسخه مناسب چاپ ]
-
-
خاک! آتش، هياهو، زخمي ها و شفيع در خط اولِ جنگ ايستاده، با نگاه سرشار از رمز و فرورفته درخويش، انگار نمي خواهد بارِ هولناکِ خون جويي ايِ را که تاريخ بر او تحميل کرده است، بر زمين بگذارد. به رغم سياهي جنگ که هر نگاهی را تیره می سازد، چشمان شفیع در دشوارترین لحظههای جنگ دانا، بينا، پاکيزه و درخشان است و هرگز غبار شکست، ترس و عقب نشینی در آن ها دیده نمی شود.
چشمان پاک و درخشان شفیع

₰.ـــــ. کمتر فيلم و عکسي از جنگهاي کابل وجود دارد، که تصوير شفيع در آن نباشد. شفيع تقريبا در مرکزِ روايتهاي تصويريِ خط نخستِ جنگ قرار دارد و حتي در حال حاضر نيز در بسياري از مينيبوسهاي دشتِ برچي، عکس شفيع و نصير در کنار مزاري قرار دارد، گويي فرهنگ عامة مردم پيونديرا ميان آنها ميبيند که چشمِ رهبران، روشنفکران و تحليلگران ما توانِ درک و تابِ ديدنِ آنرا ندارد. به جز يک عکس که احتمالا مربوط به پيش از قتلِ عامِ افشار است، در دیگر عکسها هرگز لبخندي بر لبان شفيع ديده نميشود. نگاهِ او مرموز، خمارگونه و اغلب تحقير کننده و همراه با نوعي نيشخند و اظهار نفرت از تاريخي است که در آن به بيانِ خود او «کساني به خاطر انتقام و يا قناعتِ خاطر جلاد انسان[i]» ميکشند. شفيع، موجود جنگزادي بود که براي دفاع از هستيِ خويش ناگزير بود به «خونجويي» روي آورد. خونجويي، که شفيع از آن سخت بيزار بود، واژة است که او آنرا پس از اعدام هفت نفراز سرانِ هزاره توسط شوراي نظار و اتحاد اسلامي، به کار برد. او جنگید، اما هرگز جنگرا ستایش نکرد. او چنانکه خود میگوید:«عصارهای دردی بود که به جای اشک، به شکلي خون بر زمین جاري شد.» تجربهای وجودیاش میگفت که «جنگ، معراجِ دیوانگی آدمی است.» نفرت از خونجويي و در کل زمانهاي که بيرحمي تنها قاعدة اخلاقي آن بود، در تمامي عکسها در نگاهِ او نمایان است.
₰.ـــــ. شفيع چشمِ سخنگویِ عهدِ جنگ است و بيش از آنکه با زبان سخن بگويد، با چشمانش سخن ميگويد. نگاهش، کنجکاو است و حتي در "ملکوتِ جنگ و جنون"، دنياهاي دورتر را نظاره ميکند: دنیای ورایِ جنگرا که در برابر آیینه ایستاده است و موهایشرا آرایش میکند. اهل تعارف نیست، حرفهاي تشويقآميز برايش پوچ و مسخره و پاسخهايش به خبرنگاران کوتاه است، کمتر کسيرا جدي ميگيرد. در تمامی عکسها در دنياي خودش است و با فاصله به خویش مینگرد که «بیش از همه و پیش از همه قرباني بیگناهِ جنگ است.» او ناگزیر است دوردستها زیر نظر گیرد، تپهها و مخفیگاههایی را که به ویرانی و نابودیِ یک شهر انسان میاندیشند، بردارِ نگاهش اما در تمامیِ عکسها به جهانِ خودش است و شرار چشمانش به سوي قلبي زبانه ميکشد که بيشمار داغِ تاريخي را در خود دارد. در آخرين فيلمش که در باميان وقتی از پیشِ جایگاه میگذرد، خيره در خويش است، به جمعيت نمينگرد، افراد ردهبالاي حزبرا جدي نميگيرد. او همواره خودش بود؛ فیگورِ تاریخیِ خود و نه هیچ کسی دیگر. حتي هنگامي که با نزديکترين افرادش در اتاق به صداي دمبوره گوش ميدهند، به غوغاهای وجدانش گوش میدهد. هرگز دیده نمیشود که برق جنگ و خونجويي در چشمانش ندرخشد. اگر گاهی وانمود ميکند که جنگرا از ياد برده بازهم نحوة نگاهش نشانگرِ آن است که صحنههاي وحشتناکيرا از نظر ميگذراند که دشمنان مردمِ غربِ کابل، به خاطر اثباتِ زورمنديِ شان تاراج و کشتارِ دستهجمعي بهراه انداخته بودند. در یکی از فیلمها چشمانش خیره و خمار به سمت دوربين ميچرخد؛ صدايشرا را ميشنويم که ميگويد:«همانگونه که کوههاي هزارهجات سخت است و استوار، مردمش نيز سخت و استوارند»، نگاهش وراي دوربين ميرود، ويرانههاي تلنبارشده در برابر ديدگانش قدر بر ميافرازند، ناگهان خشم و غم فرا ميگيرد چشمانشرا و فقط صدايشرا ميشنويم که ميگويد:«با اجازه من بايد بروم خطِ اول!» خاک! آتش، هياهو، زخميها و شفيع در خط اولِ جنگ ايستاده، با نگاه سرشار از رمز و فرورفته درخويش، انگار نميخواهد بارِ هولناکِ خونجويايِ را که دشمن بر او تحميل کرده است، بر زمين بگذارد. موهاي پيچا-پيچ، پريشان و ژوليدهاش تصوير تقديرِ پريشان تمامي سربازانِ جنگ است، چشمانِ شرربارش اما نشان اضطرابِ وجودي که کوشش ميکند با مقاومت طاقت فرسايِ خويش زنجيرههاي ستمرا پارهپاره کند. به همان نسبت که خط مقدم جنگرا ديد ميزند، به همان نسبت از زجرِ ناشي از جنگ بيزار است. حسرتِ ناکاميِ روزگارانِ دوردست و سالها قتلِ عام و شور و نشاطِ مقاومت عدالتخواهانهرا همزمان ميتوان در سورة چشمان او خواند. به رغم سياهي جنگ که هر نگاهی را تیره میسازد، چشمان شفیع در دشوارترین لحظههای جنگ دانا، بينا، پاکيزه و درخشان است و هرگز غبار شکست، ترس و عقبنشینی در آن ها دیده نمیشود.
[i] پانوشت: اغلب عبارتهاي داخلِ گيومه از «چرا من ديوانه ام؟» برگرفته شدهاند. متنِ کامل آنرا در اينجا ميتوانيد بخوانيد: http://urozgan.org/fa-af/article/1717/
.