زبانِ وجودِ بي​زبان

Ð.ـــــــ0. من برای بیان دردهایم با زبانِ گفتاري چندان نسبتِ خوبی ندارم. البته از خواندنِ آثارِ ادبي- فلسفي لذت مي​برم. سيذارتاي "هرمان​هسه​" را بيش از چندين​بار خوانده​ام. خواندنِ اين کتاب برايم نوعي سفر است. البته نه يک سفرِتفريحي، بلکه نوعي دگرديسيِ وجودي، نوعي تناسخ و سياليتِ دايميِ در هستي​ام. شايد بتوان از آن به عنوانِ "سفرروح" ياد کرد. وقتي حالم خوب نيست و يا بيش از حد دلتنگ​ام، دلتنگي​ام را در ناي غزل​هاي بيدل​ مي​نالم. کتابِ منياتوريستِ پاموک ​را بسيار دوست دارم.  دل​خراش​ترين بخش اين کتاب، مرگِ منياتوريست است. بارها رخ داده است که لحظه​هايِ مرگِ او را نخوانم، مي​دانم، اما که يک مينياتوريست نيز بايد بميرد، مانند تماميِ انسان​هاي که مي​ميرند. اما وقتي نوبت به خودم مي​رسد که موضوعي​را با زبانِ گفتاري توضيح دهم، بي​زبان مي​شوم. زبانم در کامم سنگين مي​کند، حس مي​کنم يک چيزي بي​‌روح، سرد، فاقد حيات، فاقدحس و مرده​را در دهانم جا به​جا مي​کنم. پارة اوقات با خود مي​گويم بايد با چاقوييِ زبانم را ببرم و براي ابد  زبانِ گفتار را بدرود گويم، اما، به هرحال حتي اگر  اين زبان در کامم باشد، باز هم مرده و جسد است. آوايي از آن بر نمي​خيرد، سخني​ ندارد بگويد، و قدر متقينش آن است که آن​چه را من مي​خواهم بگويم، زبانم توانِ بيانِ آن​را ندارد. شايد اين زبان​مردگي سبب شده است که  به زبانِ ديگري پناه ببرم: نقاشي که به نظر من نسبت به گفتار به زبانِ وجودي نزديک​تر است."

Ð.ـــــــ01. انسان موجود دلتنگ است، انسان زبان​مرده، اما، دلتنگ ترين است. اگر به آدم​هاي لال دقت کنيم آن​ها براي بيانِ منظور شان به مخاطب، همانند يک موجود زخميِ در حالِ مرگ دست و پا مي​زند. سخن​گفتن براي آنان نوعي جان​کندن است؛ نوعي شهادت به زبانِ وجود و در خون طپيدن. آن​ها ناگزيرند که به جاي صوت و لفظ، ابا "زبانِ تن" سخن بگويند و دست و پا و چشم و اندامِ شان​را به دلالت​گرهايي بدل کنند که بر معنايي دلالت ​کند. براي من نقاشي، درست همان دست و پازدنِ آدم​هاي لال و زبان​مرده است. من هم مثل هر انساني گاهي نفسم​ مي​گيرد، مي​خواهم چيزي​را بگويم. اما چون نمي​توانم به زبانِ گفتاري بيان کنم و در واقع رد پاي آن​چه را مي​خواهم بگويم در واژگان نمي​بينم، به دست​ـوـ پا زدن مي​افتم. من ادعا ندارم که زبان ناتوان است از آن​چه مي​خواهم بگويم و يا دنيايِ واژگان حقير و کوچک است؛ دنياي زباني، دنياي بس بزرگ و گسترده است، به گستردگيِ جهانِ آدمي. من در واقع به ناتوانيِ خودم اعتراف مي​کنم و به اينکه چگونه وقتي نمي​توانم با صوت و لفظ  ايده​ام را بيان کنم، به دست و پازدن مي​افتم. اين تنها دليل نيست. مهم​ترين دليلي اين امر که به​جاي زبانِ گفتاري، زبان هنري، آن هم نقاشي​را انتخاب کرده​ام آن است که به زبانِ وجودِ بي​زبان، که با سرگشتِ تاريخي​ايِ من چندان هم بي​مناسبت نيست، دست يابم. شايد يکي از دلايلي زبان​مردگيِ من نيز آن باشد که رد پاي گذشته​ام در زبان وجود ندارد و زبان گفتاري حتي سنگِ نشاني را که نشان مردگان است تا بازماندگانش گورِ آن​ها را گم نکنند، برگور پشينيانم به يادگار نگذاشته است: در زمين که هيچ، در زبان نيز گذشته و گورِ مردگانم را گم کرده​ام."    

  Ð.ـــــــ02. زبانِ وجودِ بي​زبان، بيش از آن​که متکي بر داوري​هاي اخلاقي و تقابل​هاي چون "خير" و "شر" باشد، زبان عيني و توصيفي است. من با اين زبان راحت​تر مي​توانم نفس بکشم. من بايد نفس بکشم، تا زنده بمانم. نقاشي، برايم نوعي نفش کشيدن است در راستاي خواستِ زندگي؛ نوعي عطش زندگي براي کسي که حق زيستن از او سلب گرديده، براي زنده​ماندن. هر زباني در حد خود بارسنگيني است بر شانه​هايِ زخميِ آدمي، زبان وجود اما سنگين​تر است و من ناگزيرم براي بيان منظورم درست همانند قربانيانِ "رقصِ شاهي" که پس از گردن​زده شدن توسط جلادهايِ دربار، بي​سر/ بي​زبان در ميانِ خون دست و پا مي​زدند، در رنگ دست و پا بزنم و با قلم​مو، به​جاي صورتي که ندارم، بدنم​را بخراشم. کاغذ نقاشي  برايم حکمِ پوستِ بدن قربانيان​را دارد و من هنگام نقاشي دردي را که رگ​هاي کاغذ مي​دود، احساس مي​کنم. بي​ترديد از نظرِتاريخي، قربانيانِ رقص​شاهي و يا کساني که به خاطر فرونشاندنِ آتشِ غضبِ حاکمان از بالاي کوه به زير افگنده مي​شدند، نمادِ وجودِ بي​زبان هستند و تنها زبانِ شان همان دست و پا زدن در دمِ مرگ است و بس. دريافت ناشي از زبانِ و جود بي​زبان، با دريافت​هاي زبانِ معمولي تفاوت دارد. مثلا در متافيزيکِ اديانِ توحيدي مرگ نوعي سنگينيِ جسم و عروج روح به عالمِ ملکوت تصور شده است. تجربة شخصي و هنريِ من اما اين باور را رد مي​کند. مرگ، هبوط روح است و زماني رخ مي​دهد که روح از جسم سنگين​تر شود. جسم سبک مي​شود، خاک مي​شود، باد مي​برد آن​را در فراز و در سرزمين​هايِ دوردست، روح اما سنگين و سنگين​تر مي​گردد و در قلمروِتاريکي و به تعبير يونانيان به "قلمروِ هادس" ساکن مي​شود. البته تاريکي​را در اين​جا بايد به طور نمادين فهم کرد. تاريکي به يک معنا آگاهيِ روح نسبت به زمان حال است: زمانِ حال همواره سياه​رو و کريه است و نفرت و ترس از مرگ نيز، نفرت از ديدن سيماي کريه و زشتِ زمان حال است. الهامِ هنري،براي من ديدن ناگهانيِ رخسار سياه زمانه است؛ همان لحظه​اي گيجي حالتِ احتضار، همان لحظه​اي جان​کندن انسان دمِ مرگي که دنيا در برابر ديدگانش تيره​ـ​وـ​تار ديده مي​شود. اين لحظة تيره و خوف​ناک اما، چندان دوام ندارد. فقط يک لحظه است، هم​ارز لحظه​اي که اجساد زندگانِ بي​سر در رقصِ شاهي، بي​آنکه چشمي داشته باشند، در ميان خون دست و پا مي​زدند. هنرمند کوشش مي​کند ردپاي آن لحظه​را ابدي سازد و يا دستِ کم در تاريخ ثبت نمايد. اثر هنري يا نقاشي جسد حس مرده است، اخرين قلمِ نقاش، آخرين آهِ دمِ مرگِ حس وحشت از سياهي است: "هنر رد نشان هستي​هاي به سرعت در حالي زوالي است که با سرعتِ بيش​تر از سرعت نور از ما دور مي​شوند".

  Ð.ـــــــ03. بر خلاف بسياري از هنرها که پيوستگي در آن​ها اهميتِ بنيادي دارد و به آساني توان فاصله​گيري از منطقِ اين​هماني​را ندارند، نقاشي هنر گسست است؛ هنر باز کردنِ پيچ​مهره​تاريخي که گروه​هاي هماره فاتح با آن​ها بندهايِ تاريخ را بسته​اند. اين، اما، بدان معنا نيست که اين هنر به​تمام فاقد پيکرآراييِ تاريخي است. درست است که براي يک نقاش تخيل، مهم​تر از واقعيت است، به​ويژه من که از دنيايِ "رياليتي" به شدت خسته​ام،  اما خطاست اگر تصور کنيم تخيل خصلتِ تاريخي ندارد. تاريخي​بودنِ تخيل سبب مي​گردد که ميان نقاش و آثارش از يک​سو و ميان آثارِ گوناگون نقاشي از سوي ديگر، پيوند معنادار برقرار گردد. من در آغاز، هدفم از روي​آوردن به نقاشي ترسيم "قهرماني" بود که نماد "خير" و خوبي باشد. اما بايد صادقانه اعتراف کنم که شکست خوردم. من فقط توانستم "ديوهايِ درونم" را آزاد سازم. البته تنها با گذرِزمان و دست و پازدن​ها و جان​کندن​هاي بسيار بود که به اين شکستم پي بردم. از آن​جا که آفريدة هرکسي به نحوي تصويرِ خود اوست، جست​ـ​وـ​جوي خوبي و در نهايت سربرکشيدن در قامت ديو و اهريمنِ دروني، نسبت مرا با تاريخ روشن مي​کند. ناخودآگاهِ انسان ستمديده، حقيقي​ترين سندِ سرگذشتِ اوست. من حتي اگر گذشته​ام را در زبان سرکوب کنم، ناخودآگاهم شهادت مي​دهد که من سويه​ي شر/ بديِ آفرينش و "خربارکشِ تاريخ​" بوده​ام. خطاست اگر تصور شود که در من شرارتِ خوني و گوهري وجود دارد؛ من شر برساخته​اي تاريخي- فرهنگي​اي هستم که بر اساسِ روايتِ فاتحان "وجودِ بي​بودم فاقد جوهرِ آدميت است و دهقانِ قضا و قدر تخمِ وجاهت و انسانيت​را" در من نکاشته است. حتي مي​توان گفت که دليل شکست من آن است که شرارت جوهرِ درون​ماندگارِ تاريخِ آدمي است. تنها من شکست نخوردم، هومر، فردوسي ديگران نيز شکست خورده​اند. آشيلِ هومر و رستمِ فردوسي نيز در نهايت در سيماي انسان​هاي خون​خوار و آدم​کش ظاهر شدند. آشيل، حتي بر زنان و کودکانِ تروي هم رحم نکرد. رستم مرتکب بدترين کشتارها و جنايت​هاي اخلاقي شد و به مثابه​اي بازويِ پرتوانِ آدم​کشِ قدرت، زندگي​را از سهراب پسرش نيز دريغ ورزيد. او ديوان​را نابود کرد، اما در نهايت خود بزرگ​ترين ديو تاريخ شد و بنابراين چيزي از نيروي شر کاسته نشد. فقط هنرمندان شکست نخورده​اند، اديان نيز شکستِ خوردند. در امپراطوري الاهي، شيطان فرمان مي​راند. شرارت نيروي حقيقيِ تاريخ است. تجربه هنري​ من نشان داده است که به همان نسبت که از شر بگريزم، در دام آن گرفتار مي​گردم: بسياري از اوقات خودم نيز از خود و از اين همه آتش بديِ که در وجودم زبانه مي​کشد، وحشت مي​کنم.»

Ð.ـــــــ04. اگر آدمي​را "هستيِ تاريخ​زاد" تصور کنيم، در اين صورت شر براي من به عنوانِ هستيِ تاريخي، امروجودي و انتولوژيک خواهد بود. اما سويه​هاي شر زندگي​را نمي​توان  به بندکشيد، همان​گونه فردوسي و هومر نتوانست و يا خدا و خاخامِ يهودي نتوانستند دست و پايِ «شيطان» و «آدمک» را به غل و زنجير ببندند. من  از روي اختيار مي​​خواهم «ديوهاي» درونم را آزاد مي​سازم، پس از آدي، اما، در اختيارِ من نيست. آن​ها راه خود را را مي​روند. ناگهان و در يک چشم​ به​هم زدن بودا ديو مي​شود. ولي هرچه باشد، اين ديوها، ساحتِ حقيقيِ وجودِ برساخته​اي تاريخي من​اند که به روايت تاريخ «همه بد نهاد و همه بدسرشت و در چهره چون غولِ زشت» بوده​اند. آزاديِ آن​ها، آزادي خودِ من است. آن​هابرايم نوعي بيان هستند و من در نبودِ آنان بي​زبان و خاموش​ام. وارونه سازي پندگراييِ تاريخي و سرچپه سازيِ قرائت تاريخ بر اساس سرگذشتِ فاتحان، ما را ياري خواهد کرد که سيماي معصوم و بي​گناه ديوهايم را درک کنيم. در اين صورت ديوها نه تجلي بدي​هايم، بلکه تصوير معصوميتِ تاريخي​ام خواهند بود. ديوها بيان تمثيلي کساني است که بيش از دو صد و پنجاه​سال است که سياستِ قومي  از طريق برچسب​هاي غير انساني به آن​ها خودش​را بر مي​سازد. حضورِ آنان در دنياي هنر، تمثيلي است از قربانياني که هرگز زندگي​​‌​را نزيسته​اند، همان​گونه ويرانه​ها در قلمروِ اشياء فقدن قربانياني که روزگاري در آن​ها ساکن بوده​اند، آه مي​کشند. هرگاه کسي به ديوهايم توهين کند، آزرده مي​شوم، چرا که آن​ها براي من همان انسان​هاي از همه​جا رانده​اي هستند که تاريخ از آن​ها به حيث نيرويِ شر و اهريمني از قلمروِ انسانيت بيرون​رانده​ شده​اند. بديهي است که نشان​دادن امرغايب اگر نگوييم ناممکن دشوار است ولي تلاشِ من آن بوده است که با اين ديوها که نه انسان​​اند که از مزايايِ انساني برخوردار باشند و نه حيوان​اند تا از قيد قانون آزاد باشند، شکافِ فرهنگ و سياست​را در افغانستان نشان دهم. آن​ها درست مانند بردگان و کنيزان فروخته​شده در بازار کابل در مرزِ بينِ حيوان قرار دارند. اگر ديوها همواره در حالِ پروازند و بي​پناه و سرگردان به اين و آن​سو مي​دوند بدان جهت است که من خودم آواره​ام. با اين حال من تايخ نگار نيستيم که به خاستگاه​هاي تاريخيِ خويش  در دنياي گفتار برگردم، تلاش من آن بوده است که در جست​ـوـجوي زبان"وجود بي​زبان" برآيم: اگر ديوهايم سخن نمي​گويند و خاموش و گمنام "پشتره​هاي سنگين غم" را  بر شانه​هاي زخمي به اين و آن​سو مي​برند، بدان جهت است که آنان در "سرايِ ممنوع سخن" سکونت دارند. آن​ها زبان ندارند، جسدِ زبان​اند، جسد کلام و جسدِ احساس.         

Ð.ـــــــ50. بسياري از اوقات احساس مي​کنم که در متنِ عدم رها شده ام. نقاشي،  براي من به حيثِ هستيِ تبعيدشده از تاريخ، پانهادن به عرصة وجود و حضور در تاريخ است. نيرويِ زايا و هستي​بخشي که مرا از اعماقِ فراموشي در يادها فرا مي​خواند. بايد بسيار خلاصه بگويم که نقاشي براي من معناي خاصي دارد: زبانِ وجودِ بي​زبان.

---------------------------------

پانوشت و توضيح: اين ياد داشت کار مشترکِ من و خادم​علي و در واقع بخشي از گفت​وگوهاييِ من و اوست. متن از زبان خادم​علي روايت مي​شود، حرف​هاي کليديِ آن از اواست. من ویراستارم و البته چیزهایی را هم به گفته​هاي خادم افزودم. افزودگي​​​ها به دستور خادم​علي صورت گرفته​اند. اين متن تمام گفته​هاي ما نيست، فقط بخشي از آن​هاست. دنياي  سرد و غمبارِ هزاره​جات که از هرکسي يک "وجود بي​زبان" مي​​سازد و همچنين دلتنگي روزهاي که با خادم در باره کارهايش بحث مي​کردم، مرا وا داشت که اين بخش​را نشر کنم. اميد مي​رود، در فرصت مناسب دو بخش ديگرِ آن ـ البته يک بخشِ آن در باره شيرو است ـ، نيز  نشر گردد(اسد بودا).