غریبه‌‌یِ در این تاریکی

اسد بودا

 

طرح: خادم علی

  • I.

زهر خوريد، تا خوش زيِيد.

سهروردي، قصه​ي مرغان  

غریبه، غریب است، پینه‌یِ در پیشانیِ خلقت، شکافی در دلِ قانون، نفرینی در جبينِ دین، امر جزئی در  مغاکِ کل، گسستي در پيوندِ فرهنگ، تنهايي در ميانِ جمع، آواره​ي در رويِ زمين، زخمي در پيکرِ روح و زوالي در بدنه​يِ تاريخ. غريبه، غريب است، و بيش از آن​که وي را با روشنيِ بامداد نسبتي باشد، با دنيايِ غم​گرفته و خاکستريِ غروب خويشاوند است، و حتی اگر گاهي از سرِ تصادف حيوان​گونه در «نورِ گوهرِ شب​افروز چرا کند»، باز هم مي​گريزد از روشني، ناپديد مي​شود در اعماق شب، خیره می‌شود در چشمانِ وحشیِ قرن و بی‌آن‌که پلکی زند يا ترس و هراسي در قلبش رخنه کند «به صورتِ تمام‌رخ سیاهی‌هاي زمانه»اش‌را به تماشا می‌نشیند. او، نسبت به آخرین دریافت‌ها و باورهای عصرش بی‌پرواست؛ در روشنیِ شرارِ آتشِ رنجِ خویش مدام شهودهاییِ را جست ـ‌وـ‌جو می‌کند که به لطفِ آن‌ها گسستِ خویش‌ با جهان‌را انضمامی‌تر و بازگشت از جهانی‌را که با نیروی شهود در آن‌تبعید گریده، دشوارتر گرداند. غریبه، تصویری است از وهم، این فرمان‌روای عالم محسوس، بر می‌دارد کوله‌بار غربتش‌را در شب، می‌نالد در کوچه‌های خاک‌آلود و بی‌چراغِ برچی، می‌نوشد در ملاءِ عام، می‌خندد در پناهِ لطفا سگان و می‌رود در کافی‌شاپ با «کودک، کتاب و روزنامه‌اش.» غریبه، در جست‌وجویِ هم‌زادی در هرکجا سرک می‌کشد، تا برگی از اندوهِ جان‌کاه وجودش‌را ورق زند بر او اما چونان خارپشتی که در صحرا جانش‌را از دندانِ گزندگان و چنگالِ خورندگان دور نگه می‌دارد، دنیای درونی‌اش را همواره در تاريکيِ جهانش پنهان می‌دارد.  مي​پرد از آشيانه​يِ به آشيانه​اي ديگر، وا مي​نهد هر آن​چه دارد، به کسي و به​چيزي دل نمي​بند، «بااین همه، هرگز حافظه​اش را از دست نمی​دهد» و با ميان​جيِ آن گذشته​اش را در هرکجايِ عالم با خود مي​برد. کودکان، سال​خورد گان و حاشیه​نشینان را دوست می​دارد. در برابرِ دوستانِ حقیقی‌اش چون ماری پوست از تنش مي​کند و از گروهِ نا اهلان  چونان موری آرام‌آرام دور می‌شود  تا هرگز کسی صدای پای اورا نشنود: "غريبه سوختنِ مدام است؛  ققنوسي که در آتشِ وجود خويش مي​سوزد و مي​ميرد و در همان آتش جان مي​گيرد".

  • II.

این پرسش همواره وجود داشته است که غريبه​ها از کجا مي​آيند؟ کسي خبر ندارد. سر منزلِ مقصودِ آنان کجاست؟ کسي نمي​داند. شايد «جاي بيرون از اين جهان». براي اين «آوارگانِ مدام» فقط رفتن و گم​شدن در تاريکي​ها مهم است: رفتن در اعماق، بي​آن​که در جايي ريشه​دواند. تنها قوتِ لایموت و توشه‌ی راه آنان رنجِ آن​هاست. رنج آن​ها،  وطن، خوراک، پوشاک و سرپناهِ شان است. آن​ها از شدتِ رنج گردِ جهان​را به مقصد جهان دوردستي که اطلاعي از آن در دست نيست، آواره مي​گردند. فقط اسطوره​ها و کابوس​ها از سرزمين يوتوپيايي ياد مي​کنند که « آفتاب به نزديکِ وي فرو شود و رودهاي که به درياي آن آيند، از زمينِ ويران خيزند که کنارش پديد نيست وکس حدِ آن نتواند دانستن، از فراخيِ که هست. و آبادي​کنندة آن زمين غريباناند که از جاي​هاي ديگر آيند و تاريکي برروي آن زمين ايستاده است و آن​ کس​ها که به آن زمين شوند، پاره​ا​يِ روشنايي به دست آرند، آن​گاه به آفتاب فرو خواهد شدن. و زمينش شورستان است، هربار که گروهي به آن زمين جاي گيرند و آباداني کنند، مرايشان​را نخواهند و ايشان​را از آن​جا دور کنند و ديگران بيايند و آباداني کنند که در زبرِ آن آباداني شود. چون آباداني کنند، ريزان شود و چون بنا کنند، بيوفتد... و خواهند که آن​جاي بيارمند و نتوانند.[i]» آري! براي غريبه هرکجايِ اين عالم  شورستان است و در هرکجا رود رانده مي​شود، هرچه دورتر رود، باز سرزمين​هاي دورتري با دشت​هايِ پهناور با «درياهايِ خروشان و پر آب، بادهايِ ايستاده و آتش​هاي سوزان» او را فرا مي​خوانند در خويش.  مسير غريبه از ميان تاريکي​ها و دقيقا از خطِ استوايِ شبِ فاجعه مي​گذرد. غریبه از نسل ستمدیدگانی است که سياهي، تقويمِ حقيقي آن‌ها است. چشمانِ کم​نورِ آن واقعه​نگاري که رخدادهاي تاريخ قتل​عام​ را نگاشت، سند حقانيتِ اين ادعاست. ردپاي چشمِ او در کاغذ به صورتِ جوهرِ سياهِ تاريخ لغزيده است. او با نورِ سياه چشمِ خود آن​قدر بر برگ کاغذهاي کاهي پرتو افشاني​کرد که نيست شد. اکنون آن نور سياهي که از چشمانِ او، آرام آرام و در خفا بر برگ​هاي کاغذ مي​تابيد، آيينة گذشته است؛ سنگِ نشاني است برگورِ مردگان و قطب​نمايي که تمامي راه​هايي را که غريبه در سراسرِ تاريخ با پاهاي خون​چکان و بسته به غل و زنجير از آن​ها گذر کرده​ است، نشان مي​دهد. اين نگاه با جوهرِ سياهش، پنجره​اي را رو به گذشتة سياه و مرگ​باري باز مي​کند که سراسر ويراني و نيستي است و غريبه در اين ظلماتِ تاريخ به ويرانيِ حيات و حياتِ ويرانش پي مي​برد. درست در پرتوِ اين اشکِ سياهي که از چشمانِ خيرة يک واقعه​نگار بر گونة غريبه مي​چکد به اين راز پی‌ می‌برد که «آن​کس که در اين راه رود، چون خود را در تاريکي بيند، بداند که پيش از آن هم در تاريکي بوده است و هرگز روشنايي به چشم نديده[ii]» است. اما حتی سیاهی شب نیز وی‌را پناه نمی‌دهد. او مسافرِ مدامی است که راه رفتنِ در تاریکی، غربت و بی‌پناهی سرشت و سرنوشتِ او شده ا ست؛ او هماره در میانه‌یِ راه است و بی‌آن‌که خستگیِ آوارگی از تن بزداید در «شبِ هولناکِ غربت، به آوارگی‌هایِ بی‌پایانش می‌اندیشد. مکررِ در مکرر می​​میرد در غربتِ خویش، پس از هر بار مردن، اما، جان مي​گيرد در خاکسترِخود و سفرِهای طولانی و جان​کاهش را از سر می‌گیرد: غریبه تناسخ​ رنجِ آوارگیِ مدام درکالبدِ زندگي است.[iii]»

  • III.

خطاست اما اگر اين غريبه​/غريبه​هايِ در تاريکي را هستي استعلايي و ترافرارزندة بپنداريم که در جهانِ آدمي «يافت مي​نشود». اين تصوير نادرست و وارونه​را صوفيان از غريبه ترسيم کرده​اند: تصويري که بيان​گرِ از خودبيگانيِ آنان با خويش و نسبت​دادنِ ويژگي​هايِ هستيِ عيني و حقيقي به هستيِ انتزاعي، موهوم و پنداري است. غريبه، هستيِ به​تمام ناسوتي است که هرگز از «ملکوتِ تاريکي/ دنيايِ خاکي» آن​سوتر نمي​رود. غريبه آشيانه در غروب دارد و در آن هنگام که خورشيد نگاهش​را بر مي​بندد، او پلکش​را مي​گشايد و در چشمانِ مخوفِ تاريکي شب چشم مي​دوزد. او پيکره​اي زندگيِ ويران و نزيسته است. ناگزيريِ زندگي در تاريکي، البته، توانِ درکِ او را چندبرابر کرده است. کسي که ناگزيز است در تاريکي زندگي کند، ناگزير هم خواهد بود که اشياء موجود در تاريکي​را ببيند. چشمانِ او مسلح به سلاحِ ديدن در تاريکي است و هر خرد و ريزي​​را مي​بيند. پس از سال​ها زيستن در تاريکي، چشمانِ او اشياي حقيقي و خرد و ريز را به خوبي تشخيص مي​دهد و مي​بيند؛ امرجزئي​ـ​حقيقي​اي را که در نيايشگاهِ امر کلي​ـ​کاذب سربريده شده و در مراسمِ «رقصِ شاهي» با سرِبريده در ميانِ خون خويش دست و پا زده است. او رخدادها را موبه​مو به در حافظه​اش ثبت مي​کند. وقتي در چشمانِ قرنِ وحشيِ قتلِ عام خيره مي​شود هرگز به عددِ قربانيان بسنده نمي​کند، دليلِ قرباني​شدن، تعداد، زمان، مکان، نام، نامِ​ پدر و حتي شجره​نامة قرباني​را نيز مي​نويسد و دقيقا در مقام يک داورِحقيقي، اين چشمانِ دانا و بينايِ تاريخ از قربانيان دادخواهي مي​کند. هر آن​چه در نگاهِ رايج پيوست به نظر مي​آيد، در نگاه غريبه گسست است. چشمانِ تيز بين او همه​چيز را تکين مي​بيند. اين تکين​نگري را نبايد وراجي​هاي عارفانه و دلتنگي براي بهشتِ گمشده پنداشت، تکين​نگريِ او نوعي سندسازي عليه قدرت​هاي هماره​فاتح و هماره ستمگر است و مي​داند که روزِ قيامت، چيزي نيست جز رستاخيز خرد و ريزِ زير پا له​شد در برابر کل​هاي کاذب و ستم​گر. بهشت، رسيدن به يوتوپيايِ برابريِ اشياء در جهانِ ناسوت است. براي او امور خُرد و پيش​پا افتاده​اي چون "صداي باد" ميان​جيِ حقيقيِ درکِ دنيايِ آدمي است و تردیدی ندارد که خوش​بختي و بدبختيِ آدم​ها را نه تنها مي​توان از نايِ باد ​شنيد، بلکه مي​توان ديد. صدايِ باد براي خوش​بختان نوايِ مستي و طرب است و براي بدبختان نالة محزونِ فروريختنِ سقفِ خانه​شان[iv]. هرگز از کنار چیزی بی‌توجه نمی‌گذرد. هر آن‌چه نشانِ دستِ آدمی دارد، از نظر او یک ابژة تاریخی است و کوشش می‌کند با بیرون‌افگندنِ این ابژه‌ها از دلِ تاریخ پیوندِ این همانیِ ستم‌را پاره‌پاره کند. او ردپاي توحش​را در خود اخلاق و فرهنگ دنبال مي​کند، چراکه از نظر او "هيچ سندِ تمدنيِ نيست که در عينِ حال سندِ توحشِ آدمي نباشد."

IV.

غریبه زندة بیدارِ شهرِ تاریکی‌هاست و چون «نوری نیست و تمامیِ منابعِ الهامِ آدمی مسدود است»، از ظلمت و ويراني الهام می‌گیرد. کم​تر شبي است که اين نالة محزونِ او در گوش تاريکي نپچيد: «این پاره‌ای از زمین ویران است و شورستان، این زمین آکنده‌ است، از فتنه و جنگ و خصومت![v]»  او هرچيزي​را به عنوانِ منبعِ الهام​خويش براي درکِ جهان مي​نگرد. سکوت شب، نالة باد، زوزة سگان، صداي گيتار و ... براي او الهام​بخش​تر از کتاب​هايِ قطور، دايرة​المعارف​هاي چند جلدي، کتاب‌هایِ دینیِ چند کیلویی و متونِ مقدسي است که زندگي در لاي برگ​هايِ آنان مدفون گشته است. صدايِ گيتار که البته پیکاسو عمیق‌تر از هرکسی وحشتِ نهفته در آن‌را دید، او را به خرابه​هاي تاريخ مي​برد. آن​کسي که در دلِ شب گيتار مي​نوازد، خدايِ تاريکي است. .نوعی جغد یا بوتیماری که تلاش می‌کند با جيغِ جان​خراشِ گيتار میان انسان‌های معاصر و خرابی‌ها و غم‌ها پیوند برقرار سازد. صداي نالة روح و آهِ طبيعتِ زخمي در صدايِ گيتارِ او که در واقع با هر بارانگشت​گذاشتنِ روي تار گيتار تکه​هاي قلبش​را به صدا بر مي​گرداند، طنين​انداز است. شب‌هاي گيتارنواز چونان نفسِ خستة "آبه​ميرزا" سياه است و روزهاي او بسي سياه​تر از شب​هايش. هرچند دستانش نهيب مي​زند که استوار باش، قلبش اما پشتِ سرهم نت​هايِ زوال​را مي​نوازد،  نت​ها مي​ميرند از پي هم، آوازها اعدام می‌گردند، تارها کله​منار و در نهایت صداها در گلوی گیتار خفه مي​شوند،  انگار گيتار هم صحنة قتلِ عام​  تاريخ است. گيتار، ناقوس زوال است. خانه‌ها هر روز خالی و خالی‌تر خواهند شد. شهر پر است از خانه‌های خالی و آدمی ناگزیر است "هنرِ زیستن بدون عشق" را در این خانه‌های خالی ‌را یاد بگیرد.  هرچه دیوارها بالاتر می‌روند و آسمان‌خراش‌های بیش‌تری از قلبِ زخمیِ زمین سر بر می‌کشند، انسان‌ها با هم بیگانه‌تر می‌شوند و خانه‌ها از عشق و عاطفه خالی‌تر. گیتارنواز مي​گريد و در صداي گيتارش رنج غریبه‌های را می‌نالد که اغلب پس از نیمه‌شبان، هنگامی که مردمان در خواب‌اند، در خیابان‌های شهر راه می‌روند. شاید آن‌ها روح سیاهی شهرند: تندیس‌های تاریکی و امروزین، چراکه زمان حال همواره سیاه است، تاریک و دهشت‌ناک. وقتی هوا روشن می‌شود آن‌ها باز می‌گردند به گمنامیِ خویش و درست همانند فاحشه‌ها پنهان می‌کنند دیدگانِ شان‌را ا از تمامی کسانی که در تاريکيِ شب ملاقات کرده‌اند. این غریبه‌های خوکرده به ظلمت "حاضرانِ غایب از نظر" از زمانه اند، آن‌ها را در هرکجا می‌توان دید، و چون در هرکجا هستند، ناکجاآبادی‌اند و جا و مکانِ مشخصی ندارند، غریبه‌اند. کفِ خانه‌شان زمین  است و سقفِ آن آسمان. غریبه، کسی است که در سرایِ تملک سکونت ندارد و در زیر این آسمان کبود از هر آن‌چه «رنگِ تملک» -نه «تعلق»- پذیرد آزاد است. شاید گيتار نواز درست مي​گويد که غریبه دختر نوجوانی است که به امید دست‌یافتن به زندگی بهتر خانه‌اش را ترک گفته، انتخاب‌کرده دوستان بدسگال را و در نهایت به عنوان مجرم و گناه‌کار سر از زندان و سیاه‌چال‌های مدرن سر برآورده است. غریبه زیبایی و معصومیتش‌را در بازار فروخته است؛ ابوالهولی که اشتهایی سیری‌ناپذیری به بلعیدنِ آدمیتِ آدمیان دارد. شاید هم غریبه مردی است با مشکل‌های بسیار که در تاریکی شب در خیابان‌های خلوت و مخوف ظاهر می‌گردد؛ مست و لایعقل و بسان نفرین عظیمي در جبينِ تاريکِ علم و شکافي در قلبِ چرکينِ عقل بازاری. غریبه‌ها هرگز فرشتگانِ عالمِ مکوت نيستند، آن​ها به آن دليل که بيش از حد زميني ​هستند، غريبه​اند.  آن​ها را در هرکجا می‌توان دید. آوارگان، بی‌خانمان‌ها، کودکان بی‌سرپرست، فاحشه‌ها، معتادان، ولگردان، کارگران کارخانه‌ها، زندانیان، کمپ‌نشینان، مخالفان حکومت، عاصیان و طاغیان، همه و همه غریبه‌اند. با دیدن این همه که در عین حال هیچ‌اند چرا گيتارنواز گریه نکند و گریه نکنیم؟ :"گریستن عینی‌ترین نماد غریبگان است."

گفت‌آود‌ها:


[i] ابو علی‌سینا، حی‌بن یقظان، ویرایش متن جعفر مدرس صادقی، تهران، نشر مرکز، 1377ٌ، ص 72.

[ii] . شهاب‌الدین سهروردی، عقلِ سرخ، تهران، تهران مرکز، ص 16.

[iii] . نامه که همين اکنون در تاريخ 13 شهريور 1390 از تو به من رسيده است.

[iv] اقتباس از یکی خرده‌نگاری‌های آدورنو در کتابِ اخلاق صغیر/ کوچک. این کتاب یکی از مهم‌ترین کتاب‌های آدورنو است و به باور برخی از منتقدان، این کتاب نشان‌گر تاثیرگذاری بنیامین بر آدورنوست.

[v] ابوعلي سينا، حي​بن يقظان. ص 76.