سکوت، دود می‌پراکند.

نامه ای از راهِ دور، از يک دوستِ قدیمی

نامه، انکارِ خدایان است

امیلی دیکنسون

در گوشة خانه روی کاناپه نشسته‌ام و زانو‌هایِ پر درد و خسته‌ام را در آغوش گرفته‌ام. اتاق تاریک است. به تصویرت نگاه می‌کنم، خیره و شگفت‌زده، مانندِ مسخ‌شدگان. تو در سکوتت هم حرف می‌زنی، با بدنت و به زبانِ نگاهِ خاموشت. سکوتت در تاريکي کلامی می‌شود که من آن‌ را مي‌بينم. در خود می‌پیچم و انتظار می‌کشم لبخندی‌را که می‌نشیند روی لبانت و نوری‌را که می‌درخشد درچشمانت. چشمانت روشن از خیره‌گی است: سال​هاست که پلک نزده​اي. بی‌آن که کلمه‌ای بر زبان بیاری، حرف می‌زنی با من، انگار تو از جنسِ کلمه‌ هستی و وجودت کلام است: کلامِ ویرانی. خسته به نظر می‌رسی، خسته‌تر از آن‌روزهای که با هم در بارة "زبانِ مخفی" بحث می‌کردیم، زبانی که از راه تظاهر به بی‌زبانی، خودش‌را بر می‌سازد، در بارة کتاب "بادباک‌باز" خالدحسيني و روزگاری تلخ و نفس​گيري که بر حسن گذشت. تو می‌گفتی حسن زمانِ گذشتة من است، اصلا حسن من‌ام: لبانِ شاریدة تاریخ. ناگهان غم هستی‌ات را تسخیر می‌کرد، دیگر نبودی، ناپدید می‌شدی در شب‌های تاریکِ قتلِ عام: زاوُل می‌شدی، واژة که معنایش را هرگز نگفتی برایم. چندین‌بار به فرهنگ‌لغت مراجعه کردم نبود. نمی‌دانم! شاید اصلا در روی زمین، زاوُلی وجود ندارد، شاید هم هست، اما، فرهنگ لغت‌ها آن‌رابه یاد ندارند.  

 امشب تو فقط تصویری، جداشده از خودت و هم‌سخنِ من در این تنهایی و تاریکی. دنیا به نقطة وحدت رسیده است: همه‌چیز برابرند. این تصویر، تمام چشم‌های مرا می‌پوشاند. این تصویر تنها کلماتی است که چشم‌هایم امروز شنیداند. من دچار انقطاع زبانی‌ام. زبانم را از دست داده‌ام. زبانم‌را گم کرده‌ام. البته ناراحت نيستم، زيرا تنها به لطفِ این بی‌زبانی است که راز سر به مهر سخن​گريزيِ تو گشوده می‌شود و پی می‌برم به بدبینی و بی‌اعتنایی‌ات به کلام. مهاجرت اولین زخمی‌ را که به آدمی می زند محو کردن زبان اوست. زبانِ من محو شده است و من ناگزير در بیابان سکوت منزل گزیده‌ام. به‌زحمت کلماتی از دهانم خارج می شود. کلمات من دودهایی هستند که از دهانم به هوا می‌روند. محو و ناپدید می‌شوند، همان‌گونه که تو ناپدید شدی. سکوت، دود می‌پراکند. باید زبان باز کنم، در جست​​ـوـ​جوی آن تنها لغتی که به زبان نمی‌آید. به تصویرت خیره‌مانده‌ام، تکان می‌خوری. مثل حروفی که تردید می‌کنند کجای جمله بنشینند و لحنی که باید پیدا شود از این تصویر. درخشش چشمهایت بیش‌تر می‌شود و تاریکی این‌جا به چشم‌های بی‌تصویر من پرتاب می‌گردد، به چشم‌های بدون اشک من، به چشم های ساکتِ من. من، کلمه‌ای هستم که ناخوانا نوشته شده‌ام، به قول خودت: "من خط‌خطی‌ای بی‌معنای کودکانه‌ام، خط‌خطی برای خط‌خطی. کودکان روی خطِ شان را خط می‌زنند. این یک نوع اعترافِ صادقانه است به ناتوانی کلام". غم​ها و دلتنگی​هایت را بگو ببرند اشک​ها یا  کلمات ناتوانِ من. مثل هميشه، فروغ در سرم هیاهو برپا کرده و تکرار می‌شود: «من از کجا می‌آیم؟ من از کجا می‌آیم که این چنین به بوی شب آغشته‌ام؟» همیشه آن​چه دور است نگه مي​دارد ما را. همه‌جا تاریک است: "شب است و غم‌گرفته چار سویم." تو را به این شبِ تاریکی که مثل شب‌های قتل عام تیره و مخوف است، سوگند! چیزی برایم بنویس، هرچه! چیزی بگو، هر چه! لا اقل با خط‌​ زدن ‌روی خط‌خطی‌های من به ناتوانیِ کلام اعتراف کن: «نامه، انکارِ خدایان است»؛ــ نامه، برای کساني که از «آسمان سخت نومیدند» و به خدا ايمان ندارند، مي​تواند امن​ترين پناه​گاه باشد.

پي​وشت:

نامه(Letter) و به زبان پهلوي "نامک"، را مي​توان يکي از پر رمز و رازترين پديدارِ تاريخ آدمي دانست. انسان، این "هستيِ سخن​گو"، با اختراعِ الفبا/ علامت/توانست واژه​هاي گذرا و فاني را به پديده‌ی قابل ثبت جاودان بدل کند و با اختراع نامه به دانشِ انتقال اين واژه​هاي جاودان​از مکانی به مکانی دیگر دست یافت. فن نامه‌نگاری برای نخستین سخنی را که پیش از آن به صورت صدا در هوا ناپدید می‌شد، به امر قابل انتقال امکان پذیر ساخت. از این پس برای کلمات حضور متکلم دیگر شرط نبود. استقلال کلام از متکلم، بزرگ‌ترین دست‌آورد بشری است. شايد معناها گم شوند، اما واژه​ها به عنوان يک امر متريال و حقيقي، جاودان​اند و داراي عمرِ بس طولاني. هرچند در حال حاضر نامه، به يک نوع مراسلاتِ خاصي که به "نام" کسي يا کساني با نام و نشانی مشخص نگاشته مي​شود، اطلاق مي​گردد ولي می‌توان گفت هر متن مکتوبي يک نوع نامه است. شايد بتوان کتاب​نويسي​را جدي​ترين شکلِ نامه​نگاري دانست. به قوانين و دستورات معمولا "آيين​نامه" گفته مي​شود. فردوسي کتابش​را که مهم​ترين صورت​بندي از انديشة اسطوره​اي پارسيان است، "شاه​نامه" ناميد. قابوس​نامه، پهلوان​نامه و... از نام​هاي آشنا در تاريخ ادبياتِ فارسي است. آنتونيو گرامشي، بزرگ​ترين آثارِ فلسفي​اش را "نامه​هاي زندان" نام​گذاري کرد. بزرگ‌ترین نقد مارتین‌ هایدگر بر تفکر معاصر "نامه‌ی به انسان‌گرایی" اوست. در حال حاضر نيز، بسياري  از متون مکتوب پسوند نامه دارند: روزنامه، هفته​نامه، ماه​نامه، فصل​نامه، سال​نامه، کتاب​نامه و... . اين​ها چيزهاي هستند که ما هر روز با آن​ها سرو کار داريم. يگانه پيش​فرض اصلي نامه آن است که هر انساني نامي دارد، بنابراين هر آن​چه پيامي​را به نامي، حتي نام​هاي ناشناخته، مي​رساند "نامه" است. من، ديروز نامه​اي در يافت کردم از يکي دوست عزيز خوب و قديمي​ام. هرچند نشرِ نامه​هاي شخصي چندان مناسب نيست، اما، ترجيح دادمکه این نامه در بخشِ "خادم​نوشت" که در واقع نوعي "خاطره​نگاري" و "زبانِ حال" است، نشر گردد. دريافت نامه از دوسی که در آن سوی دنیا زندگی می‌کند، آن هم در "هزاره​جات"، جايي نه آوازي از جايي به اين​جا مي​رسد و نه نداي از اين​جا به جاي ديگر"، مرا هيجان زده کرد. از بلال در خواست کردم که آن​را بدون کم و کاست، البته با حذف نام، نشر کند، باشد که دوستان به ياد هم باشند و به قول دوستم " چيزي بنويسند و يا لا اقل به ناتوانيِ کلام اعتراف کنند."(اسد بودا، 20/6/1390، هزاره​جات).