ستاره‌ها شب‌ها به يادِ اْرزگان بيدارند

ستاره‌نشان‌هایِ فیض‌محمد کاتب

₰ـــ. ستاره​ها، دوري و تنهایی را مي​فهمند: «شب​ها از دور با هم چشمک مي​زنند.»

₰ـــ. خدا در صدای کودکی که در قتلِ عام اُرزگان در برابر چشمانِ سردِ او زیرِ آوار جان داد، مرد. در آن شب خوف‌ناک، فقط ستاره‌‌ها صدایِ کودک‌را شنیدند و جسدِ رِیزَه‌گَگ و نحیفِ او را با خود به آسمان بردند. آن نوری که در دل شب‌های‌تاریک از آسمان به سمتِ‌ ویرانه‌های ارزگان سوسو می‌زنند، درخششِ زخم‌های بدنِ آن کودکی است که در ظلمتِ چشمانِ بی‌فروغِ خدا ناپدید شد. ستاره‌ها، این بیناترین شاهدانِ شبِ قتلِ عامِ تاریخ او را به ارزگان باز خواهند آورد: «من، به صداقت، امانت‌داری و پاکی ستاره‌ها ایمان دارم».

₰ـــ. هرکسی در آسمان ستاره‌ای دارد. ستاره‌ی من، در شبی که  اُرزگان در آتش می‌سوخت، برای نجاتِ جسدِ کودکِ اُرزگان به زمین فرود آمد. «نِشانی بُگویُم مردُم شناسند»؛نورش سْرخ‌گون است، می‌فروغد تنها و می‌درخشد با شعاعِ سرخیِ خونِ کودکی که در آغوشِ اوست: قلبِ ستاره‌ی من پاره‌پاره است، بدنش زخماگین و پر‌هایش سوخته.

₰ـــ. کسی که به خدا ایمان ندارد، به خاطر گریز از تنهایی به ستاره‌ها پناه می‌برد. برای من اما، ستاره‌ها پاسخِ تنهایی نیستند، قطب‌ نشان‌های هستند که راهِ ارزگان‌ را نشان می‌دهند: ستاره​ها شب‌ها به يادِ اُرزگان بيدارند.  

₰ـــ. ستاره​ها، «زتاریخِ اُرزگان گِله دارند.»

₰ـــ. فیض‌محمدکاتب، شب‌های سیاهِ قتل عام‌را ستاره‌نگاری کرد. اگر با خطوط فرضی ستاره‌هایی را در که در شامگاهِ اشکِ کاتب روییده اند با هم وصل کنیم، چشم‌انداز معناداری به‌روی ما گشوده می‌شود: «جغرافیایِ سرزمین‌های مغصْوب».

₰ـــ. ستاره‌ها چشمانِ بینایِ شب‌های خطر و عینی‌ترین زبانِ تاریخ‌اند:« فقط ستاره‌ها می‌دانندکه بر ارزگان چه گذشت!»