نقاشي​، پيکرآراييِ رنجِ​ من است

شيرو: پشتِ ميز کارش

راهِ هنر:  

برای بلند کردن یک وزنه‌ی سنگین
همت سیزیف لازم است!
باید دل به کار داد
راه هنر بس طولانی است و زمان کوتاه

بودلر

Ă.1ــــ. سخت​ترين موقعيت براي يک نقاش، موقعيتي است که با سخن ايده​ها و دنيايِ خود را توضيح دهد. براي کسي​که نقاشي​را، نه به عنوانِ سرگرمي، بلکه به عنوانِ شيوه​ي زندگي انتخاب کرده، نقاشيِ او تنها زبان اوست، اگر جز اين زباني مي​داشت، روي آوردن به اين هنر بي​معنا بود. اگر از بحث​هاي فلسفي بگذريم که در حقيقت از بيرون، با فاصله و تا حدود با تکبر و نخوت به دنيايِ هنر  مي​نگرد، هنر نوعي شناخت و شايد بتوان گفت حقيقي​ترين شناخت است: معرفتِ جزئي و تجربي. اما همان​گونه که توضيحِ انگيزه​هاي يک فيلسوف، يک تاريخ​نگار و ديگر عالماني که به نحوي مي​خواهند لايه​هاي زيرينِ جهانِ انساني​را ورق بزنند، دشوار است و هر نوع تحليلِ عقلي​ـ​منطقي به اين هماني​هايِ کور و دور باطل مي​رسد، توضيح انگيزه​هايِ دروني هنرمند نيز دشوار است. سقراط زهر مي​خورد، پلات و هدايت خودکشي مي​کنند، بودلر به حشيش و افيون پناه مي​برد، نيچه ديوانه مي​شود، سهروردي تن به اعدام مي​دهد: همه​چيز به يک نقطه​ي توضيح​ناپذير مي​رسند. فقط مي​توانيم بگوييم که دردِ جان​کاهي، جانِ آن​ها را آتش زده است. اين درد، اما، چه بوده است؟ هزاران توجيهِ روان​شناختي​-​تاريخي نمي​تواند رازِ و چيستيِ آن را آشکار سازد. درست اين دردِ بيان​ناپذير است که به تناقضِ وجودي بدل گرديده و سبب مي​شود که آدمي به دست و پازدن بيافتد. «تنهايي»، محدوديتِ وجودي و «مرگ​آگاهي»، عذاب​هايِ جان​کاهِ وجودي​اند. هنگامي که پرده​يِ خواب و خيال کنار مي​رود و پي مي​بريم که «من نيز انساني ميرايم چون همگان/ زادة نخستين هستيِ از خاک​رسته/کالبدم در شکمِ مادر صورت بست/ در آن​جا ده ماگدشت تا در خون قوام يافتم/ از نطفة آدمي و لذت، که همنشينِ خواب است... گريه نخستين فغانم بود/ در ميان قنداقه​ها باليدم و در ميانه​ي دلواپسي​ها/ هيچ پادشاهي​را آغازِ هستي جز اين نبوده است: همگان به يک​سان به زندگي اندر و به يک​ گونه از آن به در مي​شوند(حکمتِ سليمان، 2: 7)»، دنیای ما از پای​بست ويران مي​گردد.  ما که هيچ، حتي فرمان​رواي چون سليمان نيز معشوقه​ي اورشليمي​اش را که «مويش به نرمى چون شاخسار ِ نو رُسته‏ى نخل است/ چشمانش دو جوجه قمرى را مانَدكه در جامى پُر شيرشست‏وشو كنند/ يا دو كبوتر ِ چاهى بر كناره‏ى كاريز/ رُخان‏اش چنان است كه از بوته‏ى‏ياسمن چيده باشند/ لبانش دو گلبرگ ِ ارغوان است كه از آن مُر ِصافى همى‏تراود/ و بَرَش دستكارى زرين است/ دستان‏اش را به چرخ ِ تراش برآورده‏اند/ و ناخن‏هاى‏اش ميناى تُرسيسى‏ست/شكم‏اش از عاج ِ بى‏نقص است/ران‏هايش دو ستون ِ رُخام است استوار بر دو پايه‏ى زرين/درون ِدهان‏اش دكه‏ى شكر ريزان است/ و او خود - اگرش ببينيد!- خدنگ، همچون يكى نهال جوان ِ سدر است و نيكو چون سراسر ِخطه‏ى لبنان است/ و سراپا چيزى دلكش است، سازه‏ئى در نهايت ِ دلفريبى»، از یاد برده و به دست و پازدن و جان​کندن مي​افتد. تمامي پديدار ماندگار در تاريخِ آدمي، پاسخِ​هايِ هستند به اين دردِ جان​کاه. مذهب، فلسفه و هنر، چیزی نیستد، جز نالیدن از سوزش دردِ جان​کاهي که در دشتِ وجودِ آدمي سونامي بر پا مي​کند.

Ă.2ــــ. اين ناله​ي وجودي، اما، در نهايت در قالبِ صورت​ها و اشکال عينيت مي​يابد. مذهب، فلسفه و هنر صورت​هايِ عينيت​يافته​يِ اين درد هستند. در واقع اين الزامِ عينيت درد در صورت​هاست که ضرورتِ تکنيکِ/ تکنيک​هاي هنري​را توجيه مي​کند و پي مي​بريم که هنر بدون به کارگيريِ تکنيک​هاي هنري رخدادناپدير است. البته فرماليستِ غليظ و تاکيد بيش از حد بر قاعده​ها، قتلگاهِ خلاقيتِ هنري و در حقیقت قتل​عامِ ايده​هاي نو است. قانون طراحي و الزام به پيروي از اين قانون درآکادمي​ها، به​ويژه از آن جهت که هنر در زمانه​ي ما فاقد «خصلتِ آييني» است و معطوف به نگاهِ کالايي حاکم بر بازار توليد مي​گردد، هنر را از رسالتِ اصلي آن که داعيه​يِ حقيقت است دور مي​کند. آفرينشِ کارِ هنري در اين چارچوب​هاي محدودکننده سبب مي​گردد که برخي اوقات فشار مضاعف را تحمل کنيم. فشار مضاعف به اين معنا که از يک​سو بايد کارِ هنريِ نو توليد گردد، از سوي ديگر اين کار هنري از چارچوب​هاي رايج فراتر نرود. منطق بازار اغلب منطق تجمل است. يک گرايشِ پنهان در آن وجود دارد که همه​چيز بايد زيبا ديده شود، درست مانندِ آرايشگاه​ها که با دست​کاري در چهره و بدن، آن​را دگرگونه نشان مي​دهند تا در بازار مبادله​ي نشانه​هاي بصري که «گرانيگاهِ لذتِ لبدُوئيک​ـ​ارُوتيک» در دنياي معاصر است، قابل مصرف باشد. هنر بايد دينا را همان​گونه ک هست نشان بدهد، فارغ از داوري​هاي ايدئولوژيک. منظورم از نشان دادنِ جهان آن​گونه که هست، رئاليستِ خام نيست که نگاه سطحي به دنيا داد، منظورم آن است که هنر بايد به «محتوا-​حقيقت» وفادار باشد، نه به منطقِ بازار و سليقه​يِ خريداران. استادم، خادم​علي چندان به زيبايي ​در هنر اعتقاد ندارد و براين باور است که تهِ تهِ زيبايي​ها زشتي است: تاريکي ذاتيِ امرِ هنري است. به نظر او بايد سيمايِ کريهِ زشتي​ها را نشان داد. ولي شايد بتوان گفت، زشتي و زيبايي هردو «محتوا- حقيقت» هنر اند. به همان ميزان که زيبايي​شناسانه​کردنِ غليظ جهان از طريق هنر- آن​ روايتِ تغزلي و عرفانيِ اشعار فارسي از جهانِ آدمي ـ، سرچپه​سازيِ جهان است، زيبايي​زداييِ کامل از هنر ناممکن به نظر مي​رسد. همان​گونه زشتي چون ماري خزنده و گزنده، از سوراخ​سنبه​هاي اثر هنري سر بر مي​کشد، ما را نيش مي​زند و زهرش را در روحِ ما تزريق مي​کند، زبيايي نيز حتي در اثر هنريِ چون جيغِ که تلاشي است براي نشان دادن سويه​هاي مخرب، زشت و مرگ​بار عقلِ روشنگري، نمايان مي​گردد. زيباي و زشتي مسئله​ نيست، مسئله زماني پديد مي​آيد که چارچوب​هاي از پيش​ تعيين​شده زيبايي و زشتي​را بر هنر تحميل کند:هاله​ي نوري بر گردِ سري امامي بايد بدرخشد و يا سياهي از وجودي شيطاني زبانه کشد. هنر تجربة فروپاشیِ کليتِ زندگی است، فروپاشی را نمی​توان در چارچوب​ها به بند کشيد."

 Ă.3ــــ. چارچوب​زدايي، البته اين خطر را دارد که هرکسي ادعاي هنرمندبودن کند. تا آن​جا که به دنيايِ نقاشي بر مي​گردد، گسست​، يک فرايندِ مداوم و تدريجي و تاريخي بوده است. در حالِ حاضر برخي با استناد به ايده​هاي پست​مدرنيستي از اين آشفتگي سوءِ استفاده مي​کنند. در چنين وضعيتي خطر عوامانه​شدن و در واقعِ انحطاطِ هنر وجود دارد. تخريبِ فرم​هاي رايج، نوعي نقدِ درونيِ هنر است، نقد دروني به اين معنا که تخريب​کننده بيش​تر از فرماليست​ها با فرم​ها و تکنيک​ها آشناست. بي​ايماني به فرم​ها، نه ناشي از ندانستنِ آن​ها، بلک آگاهي و کشفِ محدوديتِ آن​هاست. «پابلو پيکاسو» و «ژرژ براک»، پديدآورندگان سبکِ کوبيسم هستند. آن​ها پس از سال​ها تجربه در طراحي و پيکرتراشي و با برخورداري از بالاترين توان در فرم، به سراخ «ميخ و سنجاق» و «تخته و چوب» رفتند. کوبيسم براي آن​ها نوعي دست و پازدن و رهايي از جهانِ عنکبوتيِ خطوط و قفسِ آهنينِ طرح​هاي رايج بود، نه نفي مطلقِ اشکال. رسيدن از خط به سطح و از سطح به «حجم(Cube)» فرايندي گام به​گام  و همبسته​يِ هم​اند. سطح، دست​کاري در خط است و حجم شکاف/پينه يا تورفتگي و بر آمدگيِ سطح. وقتي خط از خويش لبريز مي​گردد يا در خويش خيره مي​گردد به سطح مي​رسد و زماني که سطح از خويش لبريز گردد و يا در خود تامل کند، خودش​را در حجم مي​يابد. مسيرِ اين دگرديسي از خلالِ عدمِ قطعيت​ها مي​گذرد. کوبيسم به يک معنا خيزشِ کفرآميز در برابرِ ايمانِ کور به سطح و حجم است؛ تحقق هرچه کامل​تري ميلِ آفرينش​گري، ظاهر را از يادبردن و به باطن گام نهادن. ايستادن در سکويِ تخريب، با گذار حقيقي از مراحل پيشين و تنها پس از دست و پازدن​هاي بسيار مسير مي​گردد: جان​کندنِ مدام. براي پيکاسو گذار از دوران​ «آبي» به دوران «رُز» و در نهايت گام نهادن رسيدن به «کوبيسم» سفر دشوار و طاقت​فرسا بود، سفر «هرکول​واري» که هرگام سخت​تر مي​شد. کوبيسم مطلقا جان​کندن است، اين جان​کندن​را مي​توان در دست و پا زدنِ​هاي پيکاسو براي ترسيمِ همزمانِ زواياي گونانِ موضوعِ نقاشي​ديد. در «دوشيزگانِ آوينيون» مرزِ درون و بيرون به کلي ناپديد مي​گردد و گروئينکا نه تنها روزِ رستاخيزِ رنگ​ها، بلکه قيامتِ صداها و ناله​ها نيز هست: «نقاشي پيکاسو، در حقيقت زبانِ عينيِ حياتِ برهنه​ي است که قدرتِ حاکم بي​ميانجي بر بدنِ او اعمال مي​گردد.»

Ă.4ــــ. آزادي بدون فرم، فقط يک يوتوپياست. امر رخ​دادني، فقط در قالبِ صورت​ها رخ مي​دهد. هستي بدون صورت، بدون رنگ و بدون شکل، تنها يک تخيلِ الاهياتي است و در جهانِ خرد و تجربه جايگاهي ندارد. هنر «هفت​پيکر» و بسيار پيکر وجود دارد، هنر بدونِ پيکر نه تنها محالِ وقوعي، بلکه امتناعِ ذهني و عقلي دارد. عقل، قادر به تصور امر بي​شکل نيست. تخيل نيز داري چارچوب است و درون​مايه​هاي فرهنگي و تاريخي دارد. خداي لايتناهي در اديانِ توحيد صورتِ انساني دارد، براي قبيله​هاي که در جنگل زندگي مي​کنند، در سيماي گياهان و درختان نمود مي​يابد. تناقضِ هولناک و جنگِ مدام فرم و محتوا که گاهي هنرمند را به جان مي​رساند، از همين پارادوکسِ بنيادي نشئت مي​گيرد. اگر فرم​زدايي​را نوعي تلاش براي رهايي امرجزئي از سرکوبِ. امرِ کلي بدانيم، رهايي امرجزئي از استبدادِ امرکلي همواره با محدوديت همراه است. قرادادن زندگيِ سيال و بي​شکل، در قالبِ چارچوب​ها، عميق​ترين سويه​هاي پارادوکسيکالِ فعاليتِ هنري​را آشکار مي​سازد. هنرمند به وادي دردناک قدم مي​گذارد: فروپاشيِ وحدتِ وجودي و آگاهي از ترکِ وجودي که ابدالاباد ترميم​پذير نيست.اين شکاف که در واقع شکافِ ميان ساحتِ تخيل و ساحتِ امرواقع در ساختارِ وجوديِ آدمي است اگر به حدي رسد که تماميِ پيوندها بگسلد، هنرمند به خودکشي روي خواهد آورد. در اين صورت خودکشي يگانه راهي پايان دادن به فراقِ وجودي است. اثرهنري و توليد مدوامِ نيرويِ آفرينش، مبارزه با فروپاشي هستي است که عميقا ترک برداشته است: نوعي فراق​را به فراق مبتلا کردن. اين ترکِ وجودي البته ناشي از درکِ محدوديت​هاست. برخي اوقات يک نقاش مي​خواهد، علاوه بر فيگور صدا را هم نشان دهد، کاري که مونش در جيغ و پيکاسو در گروئنيکا به درستي از عهده​اش بر آمده​اند.آن​چه در دو مجموعه​ي «جيغِ» يک و دو برايم مهم بود، نشان​دادنِ صداها بود. در يکي از آن​ها که مربوط است به مجموعه​ي جيغِ يک، تلاش کردم زني را که در اُرزگان توسطِ لشکريانِ عبدالرحمن، هنگامه​يِ غروب آتش کشيده شد، ترسیم نمايم. اين امر البته  به نوع سوژه بستگي دارد. طبعيي است که قرباني​اي که در ميانِ آتش مي​سوزد و دست و پا مي​زند، هرگز نمي​تواند سکوت کند و يا جيغ نکشد. بنابراين اگر اثر هنري نتواند صدرا که جان​خراش​ترين صحنه​ي در ميانِ آتش سوختن است، نشان دهد، در انجام رسالتش ناکم بوده است. البته در آغاز همه​چيز ناگهاني رخ داد. درست در جريان کار بود که صدا برايم اهميت پيدا کرد. اين امر يکي از ديگر تناقضاتِ کارهنري​ را آشکار مي​سازد: شکاف ميان خالق و مخلوق. در نقطه​ي صفر آفرينشِ اثر هنري تسلطِ ما بر آن بيش​تر است، هرچه پيش​تر رويم تسلطِ اثر بر ما بيش​تر مي​گردد. پس از تمام شدن، کاملا راهِ خود را در پيش مي​گيرد. تمام کردن اثر، فراقِ جان​سوز هنرمند، با بخشي از وجودش است. اثر هنري، هرگز به هنرمند وفادار نيست، حتي آثار نيمه​تمام اگر کاري روي آن​ها صورت نگيرد، بي​حوصله مي​شوند و پيکرِ نيمه​جانش​را از صحنه دور مي​کند. اگر نگوييم ين امر نشان​گر تناقضِ خالق و مخلوق و تسلط مخلوق بر خالق است، به​يقين مرز تعيين​ناپذير خالق و مخلوق هست واز اين پرسشِ بي​پاسخ سر بر مي​کشد که «آه، تريسيان! تو تويي، تو مني؛ آه، ايزوليده! تو مني، تو تويي!»ـ؛ اثر هنري اشتياق عظيم به سردادنِ فرياد «أنَا رَبٌيَ الاعلايِ» فرعوني دارد.

Ă.5ــــ. بايد خاطر نشان گردد که من از منظرِ تجربه​ي هنري حرف مي​زنم، نه آناکاويِ هنري. به نظر مي​رسد اين دو با هم کاملا تفاوت دارند. نگريستن از منظر تجربه​يِ هنري به هنر، دروني​ و آناکاويِ آن حتي در غيرساختارگراتين ديدگاه​ها، بيروني و اسير ساختارها هستند و در بهترين حالت به پيوندِ ديالکتيکيِ فُرم و محتوا مي​پردازد. تحليل​ هنري به صورتِ آگاهانه يا ناآگاهانه، با کليت​سازي همراه است. تجربه​ي هنري، اما، تا آن​جا که به تجربه​يِ شخصيِ من ارتباط دارد آن است که ما کل​را تجربه نمي​کنيم. کارما پيوند دادنِ اجزائي است که در طول کارِ هنري ذره​ذره آن​ها را مي​آفرينيم و يا دستِ کم کشف مي​کنيم: هنرمند، فروپاشي زندگي را از زاويه​يِ ديد فرشته​اي تاريخِ بنيامين مي​نگرد که هيچ پيوستي در کار نيست. هيچ حکمِ مطلقي هم در موردِ چينش اجزاء در پيکرآراييِ هنري وجود ندارد، به​ويژه در وضعيت​هاي که فرايندِ خلقِ اثر به شدت "آبستراکسيون" مي​شود، آن​چه من ديشب از آن به عنوان «رنگ​بازي» ياد کردم. نکته​ي مهم​تر از آن خصلتِ درون​نگري است که هنرمند به آن دست مي​يابد. نگريستن از درون به بيرون، ورود به رگ و ريشه و خونِ موضوع، مهم​ترين تفاوتِ تجربه​ي هنري و تحليلِ هنري است. هنرمند درست مانندِ روحانيون ميتراييسم در عمقِ تاريکيِ وجود رخنه مي​کند. کارگاهِ هنري و يا فضاي که هنر در آن آفريده مي​شود، نوعي عبادت​گاه مهرپرستي است که نور حقيقت از روزنه​يِ کوچکي به درون و درست در آن نقطه​ي که هنرمند به جهان خيره شده است، مي​تابد. رهروانِ آيين ميترا، حقيقت​را در غبارهاي کوچکي روزنه​ي که از آن نورِ خورشيد به درون معبد مي​تابيد، به نظاره مي​نشستند. در دنياي نقاشي نيز قصه چنين است. حقيقت، در ذره​هاي رنگ متجلي مي​گردد. نگاهِ دروني، که در حقيقت نقدِ درونيِ جهاني ماست و کليت​هاي مفهومي​را با کار تجربي از درون متلاشي مي​کند، توانِ بالايي در نشان​دادن حقايق دارد. فقط با نگاهِ دروني مي​توان اين حقيقت​هاي خُرد و «ريزه​گَگ» را ديد و ساختارهايِ انتزاعي را ويران کرد. کوشش من آن بوده است که در مرورِ زمان زاويه​ي ديدي پيدا کنم که بتوانم از درون به سمتِ بيرون نگاه کنم: نگاهي در چارچوبِ مايمِتيکِ مهرپرستانه. نگريستن از اين زايه به هنر بيش از آن​که ديدن باشد، ديده شدن است و ناگهان خويشتن​را در دشت​گريانِ تاريخ در مي​يابم که در برهوتِ فاجعه در معرضِ ديد قربانيان قرار دارم. در واقع اين منم که در معرضِ نگاه خود قرار دارم و از فاصله در خويش تامل مي​کنم. اين امر که در نقاشي​هاي من مرز درون و بيرون و انسان و حيوان به کلي در هم مي​ريزد، برمي​گردد به تجربه​يِ تاريخيِ من که در نقطه​ي عدمِ تمايزِ انسان و حيوان قرار داشته​ام. نه حيوان بوده​ام که هيچ قانونِ انساني​ايِ بر من اعمال نگردد و نه انسان که قانون براي من حقِ انساني در نظر گيرد. من، در حقيقت يک انسانِ  قرباني​ام و «نقاشي، پيکرآراييِ رنجِ من است.»

Ă.6ــــ. حقيقت- محتوا، محصول هم​آميزي و آشتي فرم و محتواست. انتزاعي​ترين هنر باز هم فاقد شکل و هارموني نيست. هنر، پيوند ديالکتيکيِ شکل و محتواست. محتوا مدام در برابر شکل طغيان مي​کند. کارهاي مجموعه​ي، مثل مجموعه نيلوفرهايِ آبي ونگوگ، نشان​گر طغيانِ مدام محتوا در برابر شکل است. توليد مجموعه، نشان​گر سياليتِ «محتوا- حقيقت» و محدوديت​هاي شکل است. اينکه پس از تمام شدن يک اثر، هنرمند محتوا را به گونه​ي ديگر پي مي​گيرد، يعني انقلابِ پرومتئوسي محتوا در برابر فرم و گريز مداوم از استبداد صورت​ها. هنر از راه براندازي صورت​هاي جا افتاده، به حياتِ تازه دست مي​يابد. شايد بتوانيم بگوييم که شورش مدامِ محتوا را نشان وفاداري هنر به حقيقتِ زندگي  است، همان​گونه سلطه و زورگويي شکل بر محتوا، تمايل به پنهان​کاري​را نمايان مي​سازد. عدم قطعيت در هنر، عدمِ قطعيت صورت​هاي زندگي است. فروپاشي تماميتِ زندگي در هنر، محسوس و آشکار است. قعطيتِ هنر در عدم قطعيتِ آن است و خودفرمانيِ هنر، دليل بر تکرار ناپديريِ آن. آثار هنريِ حقيقي- شهودي قابل تکرار نيست. هنر کلاشينکوف نيست که صد ميلون قطعه تکثير گردد و بي​شمار آدم را از پا در آورد. سلان مي​تواند شعر بگويد، «فوگِ مرگ»، اما، تکرار پذير نيست. سپيدارِ سلان مي​تواند«مادرِ خاموشي باشد که براي همگان بگريد، اما هرگز باز نمي​آيد» درست همان​گونه که قربانيانِ ارزگان بر نمي​گردند. فوگِ مرگ، اين آري گويي به امکان شعر د رزمانه​ي ناممکن بودن آن، پس از رهاشدن از زندان خيالِ سلان و شايد هم خيالِ «قرنِ وحشيِ قتلِ عام» ديگر بر نمي​گردد: گوري در هوا حفر مي​گردد، در ميانِ ابرها، مرگ شيرين​تر نواخته مي​شود و ويولون​ها تاريک​تر، جسد​ها دود مي​شوند و به هوا مي​روند.» هنر با تکرارناپذيري مدامِ خويش خود و جهان را نفی و تضادِ درونی خود و جهان را آشکار می​سازد؛ همواره بخش​هاي از جهان​را در برابر بخش​هاي ديگر قرار مي​دهد. اين تضاد دروني و دگرگونيِ مدام  که برخاسته از طغيان مدامِ محتوا در برابرِ صورت است، اما، همواره جوهرِ رنجِ آدمي​را با خود حمل مي​کند و چنانکه تئودور آدورنو به  درستي مي​گويد «هنر، تاريخِ ته​نشين​شده​ي بدبختي​هايِ آدمي است.»

پانوشت​:

اين متن، حاصل گفت​وگو و بحث​هاي طولانيِ من و شيرو در باره​ي نقاشي است. براي پرهيز از پراکنده​گويي فقط فشرده​ي آن در اين​جا نشر مي​گردد. آيات عهد عتيق در بخش Ă.1ــــ، از «غزلِ غزل​ها» و «حکمتِ سليمان» به ترتيب ترجمه​ي «احمدشاملو» و «پيروز سيار» نقل قول شده​اند. غزلِ غزل​ها، ترجمه​ي شاملو يکي از ماندگارترين فعاليت​هاي ادبي اوست و حکمت سيلمان ترجمه​ي پيروز سيار پر از نکته​بيني​ها و دقت​هاي لازم براي برگرداندنِ متني است که برخي آن​را کلام الاهي مي​دانند. قطعه​ي شعر «راهِ هنر» بودلر برگردانِ «نفيسه​نواب​پور» است. نقل قولِ غيرمستقيم شعر «سپيدار» و «فوگِ مرگ» سلان، در بخش Ă.6ــــ.، با استناد به ترجمه​ي «دهقانِ زهما» و برگردان آن از زبانِ آلماني به زبانِ فارسي، آورده شده اند. نقاشي​هاي متن از شيرو هستند و سر انجام جمله​ي پاياني اين يادداشتِ مشرک که در واقع اعلانِ استقلالِ اين متن از من و شيروست و قراراست از اين بعد راهِ خودش​را برود، نقل قولي است از کتاب «زيبايي​شناسيِ» اثر جاودان «تئودور آدورنو».