زهرا دختر هزاره جوانیست با موهای کوتاه، چشمان بادامی و قد نستبا متوسط؛ قلب رئوف مهربان و پاک داردزهرا 9 ساله بود که با سقوط حکومت داکتر نجیب الله در سال 1992 با دو برادر پدر و مادرش از افغانستان مجبور به مهاجرت شد. او بیش از 18 سال با خانواده اش در مهاجرت باقی ماند, در سال 2010 او با خانواده اش تصمیم گرفت که به افغانستان باز گردد او بعد از برگشت به افغانستان ضرورت پیدا کرد تا سند تحصیلی اش را در وزارت تحصیلات عالی تائید کند.

او میگوید" سند تحصیلی ام را در دستم گرفته وارد دهلیز ساختمانی در وزارت تحصیلات عالی شدم که دفتر مدیر تائید اسناد بیرون کشوری در آن میباشد. من به تائید وزارت تحصیلات عالی ضروت داشتم تا از مدرک تحصیلی ام  در افغانستان به عنوان سند معتبر علمی استفاده کنم,  در دهلیز یک پسر که به زبان پشتو صحبت میکرد و لباس ژنده و کثیف اش نشان میداد که از پاکستان آمده است، نیز سند تحصیلی اش رابرای تائید کردن آورده بود.

مدیر تائید اسناد در دفترش نبود برای مدت 45 دقیقه در دهلیز دفتر مدیر منتظر ماندیم تا آمده و سند ما را بررسی کرده و تائید کند, انتظار طولانی با لاخره به پایان رسید و یک مرد میان سال که مو های عقب سرش دانه دانه سفید شده بود و قد نسبتا بلند داشت از گوشه آخر دهلیزنمایان شد وقتی این مرد در کنار من رسید با نگاه نا راحت کننده ای بطرفم نگاه کرد و نفرت و خشمش نسبت به من از چشمانش معلوم بود اما  وقتی نزدیک این پسر که بعدا معلوم شد از پاکستان برگشته بود رسید، با وی با لحن خوش به زبان پشتو برخورد کرد. من زبان پشتو نمی فهمم اما آنقدر متوجه شدم که مدیر با این پسر پشتون برخورد بسیار خوب کرد,  او را داخل دفتر خودش خواست و در پشتو برایش  "خوش آمدید" گفت بعدا بدون کدام بررسی سند تحصیلی اش را امضا کرد.

وقتی پسر پشتون از دفتر مدیر بیرون شد من در وازه مدیر را تک تک زدم و محترمانه گفتم " مدیر صاحب اجازه است؟" مدیر بدون اینکه جواب بدهد از پشت عینک هایش که به شکل غیر معمول در نوک بینی اش تکیه داده بود بطرفم نگاه های عمیق نفرت انگیز کرد و هیچ حرفی نزد من بدون اینکه بیشتر منتظر اجازه مدیر بمانم، داخل دفتر مدیر شدم و سندی را که در دست داشتم روی میزش گذاشتم و گفتم " مدیر صاحب این سند تحصیلی من است تازه به افغانستان آمده ام و ضرورت دارم که شما سندم را بررسی کرده و تائید کنید" مدیر بدون اینکه یک کلمه حرف برایم بگوید سندم را با کراهت گرفت و در زیر چندین دوسیه کهنه که شاید ماه ها در زیر گرد خاک مانده بودند گذاشت سپس با لحن آمرانه گفت" برو یک هفته بعد بیا!" من نفهمیدم که کدام روز هفته بعد باید دنبال اسناد تحصیلی ام بیایم دو باره با لحن محترمانه پرسیدم " مدیر صاحب کدام روز هفته بعد؟" برایم جواب داد" نمی فهمی! چگونه تحصیل کرده هستی که گپ یک مدیر ره نمی فهمی" بدون اینکه دیگر حرفی بزنم از داخل دفترش با قلب پر از عقده بیرون شدم تمام وجودم احساس حقارت و اهانت میکرد خیلی غضب ناک بودم؛ نمی فهمیدم که بالای کی غضب ناکم از خودم به شدت بدم آمده بود که من چه مشکلی دارم که مدیر چنین برخورد تحقیر آمیز با من دارد.

از وزارت تحصیلات عالی بیرون شدم و بخاطر اینکه برخود مسلط شوم در کنار تحصیلات عالی داخل دانشگاه کابل شدم تا لحظه ای در پناه درختان کاج بلند و استوار که درد دل صدها جوان تحقیر شده هزاره را با خود دارد و سالهاست که استوار باقی مانده اند احساس آرامش کنم روبه روی دانشکده اقتصاد زیر درختی کاج روی چوکی که شرکت موبایل ام تی ان در آنجا گذاشته تکیه زدم دلم پر از عقده بود؛ میخواستم کاری کنم تا بار سنگین حقارت و اهانت مدیر را از درونم خالی کنم بالای چوکی نشستم و آرام آرام با خود گریه کردم بارسنگین حقارت پیچیده در قطره های اشکهایم به زمین میرخت و بغض درونم کمتر میشد بعد از گریه زیاد در درونم احساس آرامش کردم و کم کم برخودم مسلط شدم توان فکر کردن در وجودم بازگشت اشکهایم را با دستمال کاغذی سفید که در کیف داشتم پاک کردم و استوار و بلند مانند کاج که در کنارم بود از چوکی برخواستم و اطرفم را  نگاه کردم..

 به خانه آمدم هفته بعد دوباره موعد تسلیم گیری اسناد فرا رسید این بار با پاهای استوار و قلب پر از اعتماد و جسارت داخل دفتر مدیر شدم و بدون اینکه احساس عجز به من رخ دهد از مدیر خواستم که سندم را برایم برگرداند مدیر از من پرسید " کدام سند؟" با لحن قاطع برایش گفتم "همان سندی را که هفته قبل زیر آن دوسیه های خاک پر و چرکینیت گذاشتی" مدیر این دفعه فهمید که اگر این بار باز رویه زشت کند از دستم بی آبرو میشود و نزدهمکارانش حرف های بد و توهین آمیز خواهد شنید دوسیه های پر از گرد و خاکش را بالا کرد و سند مرا از زیر آن دوسیه ها بیرون آورد و بدون اینکه تاملی کند امضا کرد.

من در برخورد این مدیر خشم ، عقده، تبعیض و لجاجت در برابر یک دختر جوان هزاره تحصیل کرده را از پشت عینک های که در نوک بینی منحوس خود تکیه داده بود حس کردم و فهمیدم. و همچنان احساس کردم که گریه های من نیز گریه یک روز نبود بلکه عقده و اهانت یک قرن بود که به من و همزاد و هم خون من روا داشته شده است.