- نویسنده : : اسد بودا تاریخ انتشار :
- ۱۳۹۰ شنبه ۲۳ میزان
- [ نسخه مناسب چاپ ]
-
-
مسئله آن نيست که چرا بر هرآنچه با زندگی نسبتي دارد برچسبِ «حرمتِ فقهي و شرعي» زده ميشود، آنچه اين دنيايِ سربهسر حرام و در واقع «حرامزاده» را مسئله دار ميسازد آن است که اين حرمتِ غليظ و بيحد و مرز، حدود يک هزارسال در حوزة تمدنيايِ اعمال ميگردد که هنر، بهويژه نقاشي و مجسمهسازي زبانِ اصلي تاريخ، متونِ مقدس و ميانجيِ انتقال فرهنگ و آداب، از نسلي به نسلي ديگر بوده است.
وفاداری به الحادِ کودکی

تصويراکبر، تابلوي پشتزمينه: پنجره.
اکبر ريزهگگ به کوهها ميرفت
به دنبالِ خاشه و بُتَه
اين دشمنانِ هماره فاتح
ولادیمیر پاشنکو
₰ــ. استاد اکبرِ خرُاساني نمادِ «گُمناميِ مُدام» است. او، بهدور از غوغاي قدکوتولهگانِ زمانه، راهِ بازگشت به خانهي گُمشده/اُرزگان را با رنگها ستارهنگاري ميکند. سيلِ بنيانکنِ تاريخياي از راه رسيد، اکبر و دار و ندارش را با خود برد. بودا فتاد، سنگها و کوهها فتادند و خانهها ويران شدند. آنچه در ميانِ سنگها، آوارها و ويرانهها باقي ماند اکبر است: و فادار به الحادِ کودکانهاش، گمنامتر از گمنامي، ويرانتر از ويراني و «ريزهريزه گشتهجانش، استخوانش[1].» اکبر، اين بازگفتِ ويراني، حياتِ تاريخي-اجتماعي را که سربهسر تباهي و ويراني است، به زبانِ نقاشي که در آن همهچيز ميتواند به رنگِ حقيقيِ خود باشد، پيکرآرايي ميکند. ترومايِ تاريخي، حتي در نمايِ صورتِ اکبر ديده ميشود. سيمايِ زخمي، موهاي در همريخته، نگاهِ خيره و رنجبارِ او سرزمينهاي بهآتشسوخته را به ياد ميآورد: زاوليرا که همراهِ قربانيانش در آتش سوخت و اُرزگانيرا که همبال سُرخپريانِ چهلگانهاش در درونِ درة دهشتناکِ قتلِ عام سقوط کرد. دنيايِ اکبر سرشار از مصبيت، محروميت، مرگ و تکفير و تحريم است؛ دنيايي که نه تنها نقاشي هستيِ زنده و گوشت و خوندار حرام است، بلکه نفسِ زيستن حُرمتِ شرعي دارد. مسئله، اما، آن نيست که بر هرآنچه نسبتي با زندگي دارد برچسبِ «حرمتِ فقهي و شرعي» زده ميشود، آنچه اين دنيايِ سربهسر حرام و در واقع «حرامزاده» را مسئله دار ميسازد آن است که اين حرمتِ غليظ و بيحد و مرز، حدود يک هزارسال در حوزة تمدنيايِ اعمال ميگردد که هنر، به.ويژه نقاشي و مجسمهسازي زبانِ اصلي تاريخ، متونِ مقدس و ميانجيِ انتقال فرهنگ و آداب، از نسلي به نسلي ديگر بوده است.
₰ــــ. انتخابِ زبانِ هنري، براي کسي که در حوزة ممنوعِ بودن رانده شده، چيزي چندان غريب نيست. هستيهاي مطرود، جز زبانِ وجود زباني ندارند. هنر، مشارکتِ خلاقِ آدمي در آفرينشِ طبيعي و الاهي است و هنرمند، کارِ هنرياش را از نقطهي آغاز ميکند که کارِ خدا و طبيعت به پايان ميرسد. هنر شرح و نقد طبيعت و پيکرآراييِ جهان در نظم تازه و تزريق رنجِ بشر در پيکرهاي هستي است. هنري که امرواقع و باورهاي مسلط را بدونِ دستکاري ارائه ميدهد، هنر نيست، صنعت و تقليد است. نفي وضعيتِ موجود و الحادپيشهکردن در برابر ايدههاي «وحدتنگرانه» - الاهي يا غيرالاهي- را ميتوان ويژگيِ حقيقيِ هنر و هنر حقيقتخواه دانست. بهبيان دقيقتر، هنر ردپاي يک الحاد در برابر مونوپوليزهسازيِ آفرينش و هنرمند کسي است که پايههاي زندگياش بر منطقِ اين الحاد بنا نهاده و با آفرينشِ مدام نقص و ناتماميِ خلقترا نشان ميدهد. خلقت پايان نيافته است. پاياني در کار نيست. هميشه کاستيها و عيبهايي در کارخدا يا طبيعت وجود دارند و همواره سويههاي پنهاني هستند که در خيابانِ يک طرفهي خلقت ديده نشدهاند. اگر عيبي در نظام خلقت نباشد، اگر چيزي در معادلهي نظامِ طبيعي و اجتماعي جا نمانده باشد و يا بيجا به کار نرفته شد، آفرينشِ هنري بيمعنا خواهد بود. آن خداي واحدي که در الاهيات متوليِ انحصارِ خلقت، احد و لاشَرِيکَلهُ است، در هنر تکثير ميگردد: هنرمند شريکِ الاهي است و حتي اگر خودش به حيقيقتِ کارش آگاهي نداشته باشد، براي رهايي جزئيتهاي کثير و حقيقي از سيطرة استبدادِ هستيِ موهومي که پوستينِ بيرنگِ توحيد به تن دارد، سرسختانه تلاش ميکند. بدون شرکورزي آفريدن ممکن نيست. حتي آن مومن و موحدي که با دستکاريِ جهان در جستوجويِ ايجاد يک جهان نو است، در مقام عمل به خداوند شرک ميورزد. شيطاني را که بهشتِ خدا را وانهاده بايد بکشد و آدمياني را که خدا براي عبادت آفريده بود، اما تمرد پيشه کردهاند، بايد اصلاح کند. موحدترينها مشرکترينها نيز هستند. انسانِ زياده موحد، با نشاندنِ خويش در جايِ خدا و مطلقکردنِ ايدهها و باورهايش، نه جهان که خودشرا به مظهر شرک بدل ميکند. شرک و الحاد در کانونِ کارِهنري قرار دارد. البته منظورِ ما از الحاد، الحاد به عنوان يک مقولة صرفا تحليلي نيست، الحادِانتولوژيک و هستيشناختي است.
₰ــــ. اگر الحاد را بنيانِ هستيشناختيِ هنر در نظر گيريم، در اين صورت شرک بنيانِ حقيقيِ کارهاي اکبر خواهد بود: شرک در برابر الاهياتِ رسمي، تاريخِ رسمي، قدرتِ رسمي و ذوق و زيباييشناختيِ فاتحان. آن الاهياتِ رنگرو رفتهاي که کردارِ هنري را کردارِ مشرکانه تلقي ميکند، چندان خطا نکرده است. هنر شورشِ پرومئتوسيِ آدمي براي ربودنِ نيرويِ گرمابخشِ آفرينش از خدايان است. تلاشِ الاهياتِ اسلامي مبني بر تحريمِ هنرهاي شنيداري و ديداري، چيزي نيست جز محافظت از قانونِ انحصاريِ آفرينش. هرچند راهِ حلِ اين الاهيات که هنر را حرام ميداند، خطاست، اما درکِ آن از هنر حقيقيتر از برداشتِ روشنفکراني است که هنر را توجيهِ ديني و الاهياتي ميکنند. آن ملايي که دفترچههاي اکبر را پارهپاره ميکند و در عينِ حال کارش را تحتِ عنوانِ مبارزه با شرک توجيه ميکند، به صورتِ ناخودآگاه به اين امر اعتراف ميدارد که دَمدادن همان به تصوير کشيدن است ودر نتيجه نقاشي عملِ شرکآميز. اکبر صداي مشرکانه در برابر الاهيات و تاريخِ رسمي است. اين هستيِ تکفيرشده، لبريز از شرک است. وحدانيتِ تاريخي با طرد و تکفيري استثناهاي چون اکبر خودشرا سر پا نگه ميدارد. ظاهرا بتپرستانِ باميان بيش از هرکسي به اين راز دست يافتند که صدايِ اشتراکيِ امرکثير، فقط در پناهِ شرک شنيده ميشود. آنها هنر را نه مثابهي پلههاي عروجِ به ملکوتِ الاهي و رسيدن به «قابِ قَوسَينِ او أَدني»، بلکه به عنوانِ زبانِ شرکي و زميني برگزيدند. زبانِ بتپرستانهي اکبر نوعي مداخلة در نظم خلقت و نقد و نفيِ جهانش است. او تن به «وحدانيتِ ستم» نميدهد و بيآنکه سخني بر زبان آرد کليتِ انحصاري خلقتِ دنياي متافيزيک و نظمِ اينهماني همواره جواليبودن جهانِ اجتماعي را، از درون متلاشي ميکند. برخورد شعار و ايدئولوژيک و يا تفيسر قومي و فرقهاي از اکبرارزشِ حقيقي عملِ شرکآميزِ او را نابود و لايههاي کتمانِ تاريخياي را که هزارهها اصليترين قربانيِ آن بودهاند، ضخيمتر ميکند. جزئيتهايِ چون اکبر از متنِ تاريخي برخاستهاند که به روايتِ «شهيد مقصودي» حکومتهاي افغانستان، تاسيسِ مکتب براي آنها را همواره شرمِ تاريخي و ننگِ مليـ سياسي تلقي کردهاند. اکبر و هرجزئيتي که به نحوي شکافي است در دلِ تاريخ ستم و زنجيرِ تقديرِالاهياتي و تاريخي را که جباران براي آنها نوشته بودند، پارهپاره ميکند، بايد به حيثِ يک مونادِ تاريخي موردِ مطالعه گردد: منبعِ نگارشِ تاريخ که فقط فيضمحمد رازِ آن را کشف کرد، کتابها نيست، آدمهاست. تاريخ ميبايست بر مبناي اين جزئيتهاي حقيقي نگاشته شود[2].
₰ــــ. اکبر در «سنگتخت» ارزگان[3] به دنيا آمده و تحصيلاتِ ابتدائياش را نيز در همانجاگذرانده است؛ ـ جايي که هيچگونه امکاناتِ آموزشي وجود ندارد. تنها امکانات دانشآموزان آن «توبرههايِ تُوپکدارِ» هستند که مادران با تارـوـپودِ روياها و ارزوهايِ شان آنها را ميبافند؛ توبرههاي که دانشآموزان «نان» و «آگاهي» را در آنها جمع ميکنند.پس از گذراندنِ دورانِ ابتدايي شاملِ تخنيکُم کابل ميگردد. مدتي به حيثِ افسرنظامي در ارتش کار ميکند. نظاميگري نميتواند به دغدغههاي دروني و تناقضاتِ وجوديِ او پاسخ دهد. سرانجام دنيايِ هنر را به عنوانِ «شيوهي زندگيِ» خويش بر ميگزيند و براي فراگيري آن به اُکراين رفته و در آکادميِ هنرهايِ زيباي «کيف» روياها و آرزوهاييرا که در حقيقت «الحادِ کودکانة» اوست، پي ميگيرد. دورانِ دانشجوي او با فقرِ کشنده همراه است، کشندهتر از دورانِ دانشجوييِ ما فاصلههاي گذار از يک مقطعِ تحصيلي به مقطعِ ديگر است که در زمستانهاي سرد، بيهيچ سرپناهي شبها در خيابانها راه ميرود. اکبر اما که در آن زمان هنوز «اکبرِ خراساني» نيست، «اکبرِ هزاره» است، تمامي سختيها و دشواريها را تاب ميآورد و سرانجام در سال 1998 با درجه عالي در مقطع دکترا فارغالتحصيل ميشود. اکبر نمايشگاههاي زيادي برگزار کرده است و تابلوهايش، علاوه بر اُکراين، در آلمان، اتريش، سوئيس، فرانسه، کانادا، آمريکا، هلند مشترياني دارد. جالب آنکه تابلوهاي «کوچة کاهفروشي» و «شامِ کابل» او را «وزارتِ فرهنگِ عربستانِ سعودي» خريده است و جالبتر اينکه آثارِهنريِ او همان جوهرِ درونماندگارِ تاريخي در «حالِ خُروج» و «هزارهبه گورستان» بودنشرا حفظ کرده است و تا هنوز دولت و مردمِ افغانستان و يا افغانستانيهاي مقيمِ خارج متقاضيِ آثارِ او نشدهاند. علاوه بر کارهاي هنري، او يک صلحگرا نيز هست و با هوادرانِ صلحِ جهاني، در راستاي رسيدن به دنيايِ عاري از خشونت تلاش ميکند. نمايشگاه «خُراسان» سبب گرديد که اکبر نخستينبار موردِ توجه برخي از منتقدان هنري، مراکزِ فرهنگي و رسانههاي معروفِ جهان قرار گيرد. منتقدانِ هنري و نويسندگان، اصطلاحاتِ چون «شرق»، «غلامِ آفتاب»، «پورِ سرزمينِ تابان» و ديگر ترکيبهاي واژگانياي را که همبستهي نور و روشنيهستند، در موردِ او به کار ميبرند و متناسب با اين دريافت سبکِ نقاشيِ او را نيز «امپرسيونيسمِ شرقي» ناميدهاند.
₰ــــ. اکبرکارِ هنرياش را با خط نستعليق آغا کرده است و حتي هنوز در برخي از نقاشيهايش آنرا به کار ميبرد. خط نستعليق که تا هنوز در افغانستان، ايران، تاجکستان، پاکستان، بخشهاي از هند و ديگر کميونتيهاي دياسپوراييِ فارسي زبان در گوشه و کنار دنيا، داراي مقامِ هنري و زيباييشناختي است، نسبت به خط ثُلث بارِ اسلاميـعربيِ کمتري دارد. به بيان روشنتر، نستعليق به رغمِ آنکه اکثرِ محتواي آن را ذهنيتِ عربي - اسلامي تشکيل ميدهد، شکلِ الحاديـمجوسي دارد و به يک معما ميتوان آنرا نوعي مقاومتِ شکلي و ظاهري در برابر عربيشدنِ مطلقِ حوزة تمدنيِ خراسان دانست. رعايت نکردنِ زير، زبر، سکون، پيش، تنوين و تشديد در اين خط عربها را در گيجي فرو ميبرد. حُرمتِ نماز به زبانِ فارسي و حتي چون و چرايِ فقهيان در بارة صحتِ عقدها و ايقاعها به اين زبان در زمانِ حاضر را ميتوان نشانِ کينتوزي آشکارِ زبانِ عربي نسبت به زبانِ فارسي و سرکوب و بهحاشيهرانيِ آن دانست. خطاست اگر اين موضوعاترا که به عنوانِ امرحقيقي و متريال در اختيار ماست، به دعواهاي ناسيوناليستي وکينتوزيهاي زبانپرستانه بدل کنيم. ترديدي نيست که در حالِ حاضر زبانِ عربي تا آن حد از غنايِ محتوايي و توانِ ارتباطي بهرهمندي داردکه حتي قياسِ زبانِ فارسي با آن خطاست. درست است که زبانِ فارسي در «محورِ همنشينيِ نشانگانِ زباني» از زبانِ عربي بريده است ولي در «محورِجانشيني» به شدت فقير است و بدونِ گزينشِ جانشينهاي عربي آشکارا در همرساني معنا دچارِ مشکل ميگردد. پيچيدگيِ و غنايِ زبانِ عربي، اما، نبايد ما را تا آنجا مرعوب و سپرده بسازد که توضيحِ تاريخيِ خطِ نستعليق را که بسياريِ از فارسيزبانان آنرا هويتِ زبانِ فارسي ميدانند، بيارزش بپنداريم. زبانِ عربي، از طريق پيوندِ خودش با علايم و شرحنويسيهاي مفصل در مورد کاربُردهايِ زير و زبر و ديگر علايمِ قرائت، توانست بر بسياري از زبانها سلطه پيدا نموده و به عنوان زبانِ توحيد آنها را به قلمروِ شرک براند. رعايتِ دقيق علايمرا ـ به ويژه از آنرو که سنجيدارِ اين نشانهها ادبياتِ عصرِ جاهليت بودـ، ميتوان نوعي تکنيکِ سرکوب و نشانهي برتريجويي «مولايانِ عرب» بر «مواليانِ خراساني» دانست که زبانِ مادريآنان فارسي بود و در نتيجه نميتوانست زبان «عربيِ مُبين» را درست ادا نمايند. سرپيچيِ خط نستعليق از علايم و حرکاتِ زبانِ عربي نوعي مقاومتِ راديکالِ فرمي و محتوايي زبانِ فارسي در برابر زبانِ عرب و در عينِ حال نمادِ مادي صداهايِ محوشدة موالياني است که عربيرا دست و پاشکسته تلفظ کردهاند.
₰ــــ. منتقدانِ آثارِ خراساني و حتي خودِ او از «عارفانهبودن» و «شاعرانهبودن» به عنوانِ هويتِ خُراسانيِ آنها نام ميبرند. شکي نيست که خراسان، سرزمين شعر و عرفان است، اما به نظر ميرسد چنين تفسيري بيش از حد کليشهيِ است و به عنوانِ سنجيدارِ تجربي سنجشِ اين آثار نميتوان از آن استفاده کرد. اين بدان معنا نيست که ويژگيهايِ عارفانه و شاعرانه اين آثار ناديده گرفتهشوند. نقاشي نوعي پوئتيک است: پيکرآرايي شهودها و الهامهايِ عارفانه. نقاشي اگر به «کاتارسيس» و تزکيهيِ روح نيانجامد، فاقدِ ارزشِ هنري است. خطاست اگر اين آثار مطلقا فاقد جوهرعرفاني تلقي گردد. ميشود ميانِ اين نقاشيها و عرفانِ سکولارِ بنياميني- کافکايي که در آن ملکوتِ الاهي تصوير باژگونهي زمين است پيوند برقرار کرد، اما به هرحال، خصلتِ الحاديبودن هنر و زبان سکولارِ اين نقاشيها با شعر و عرفان خراساني که عالمِ ملکوت در کانونِ آن قرار دارد، همخواني ندارد. اين ناهمخوانيرا ميتوان بر اساسِ سير تحولِ هنريِ او نيز توضيح داد. اگر خطِ نستعليقرا يکي از مهمترين ويژگيهاي عرفان خرُاسان بدانيم که صورتِ الحادي و محتوايِ عربي- اسلامي دارد، فرايند تدريجي گرايش به اينجهانيشدنِ نقاشيهاي اکبر را ميتوان عينيتر دنبال کرد. هرچه آثارِ او مدرنتر ميشوند و زهرِ رنگ و تکنيک زخمههايِ وجود او را زخميتر ميسازد، دلسرديِ او به خطِ نستعليق نيز آشکارتر ميشود. نستعليق مقاومتِ راديکال در برابر زبانِ عرب بود، خصلتِ درونماندگار و رازِ بقايِ اين مقاومترا اما درونمايههاي عرفاني- اسلامي آن تشکيل ميداد. اين رسمالخط به صورت ملحد در پناهِ سيرتِ به شدتِ موحدش، خودش را مصون نگهداشت. نستعليق از آنجا که با کليتهاي اينهماني و استحالهيِ وجود متکثر در ذاتِ واحد و لايزالِ الاهي سرو کار دارد و در آن هرگونه تمايزي در «آسمان ابرآلود وحدت وجود، ناپديد مىشود[4]» با نقاشي که زبانِ الحاديِ تکهتکهکردنِ وحدتها و اينهمانيهاست و هرگونه واقعيت مطلق و وحدانيتِ ورايِ اشکالرا نفي ميکند، با هم در تضادند: نقاشيِ مُدرن را ميتوان زبانِ به شدت الحادي زمينان و شورشِ تمام در برابرِ ملکوتِ الاهي است.
₰ــــ. رنگِ آبي، نيز يکي از ويژگيهاي هنر حوزة تمدنيِ خراسان است. مطابق پژوهشهاي پروفسورميده، پژوهشگرِ جاپاني در زمينهي «نقاشيهايِ اخلاقي[5]» که نتايجِ آن در کتاب«راهِ ابريشم به مثابهايِ شبکهيِ فرهنگي[6]» انتشاريافته است، اين رنگ براي نخستينبار در ديوارنگارههاي باميان بهکار رفته است. رنگِ آبي نسبت به خطِ نستعليق زمينيتر است و نه فقط در نقاشيهاي مذهبي و ديوارِ معابد، بلکه کاخهايِ اشرافي و شاهانه کاربرد دارد. برخي از تحليلگران اصطلاحِ «تخيلِ آبي[7]» را مفهومِ کليدي تحليلِ هنرِ بلخ و خراسان ميدانند. اين رنگ در نقاشيهاي اکبر، به ويژه نقاشيهاي که خصلتِ يوتوپياي دارند، به صورتِ معنادار تکرار ميگردد. شايد بتوان رنگِ آبيروشنرا مهمترين ويژگيِ خراسانيبودنِ هنر او دانست، اما با جديشدنِ ماجرا و درست زماني که پاي واقعيتها به ميان ميآيد و اکبر برگهاي قلبشرا ورق ميزند، رنگِ سُرخ به عنوانِ حقيقيترين جوهرِ تاريخ و گذشتهي او نمودار ميگردد. «کوچة کهنه»، «کوچة رنگريزان»، «شهرکهنه»، «مرد موسفيد» که برداشتِ اکبر از کابل قديم است، حقيقيترين بيان انتقادي تاريخ هستند: چشمانداز دهشتناک و سربهسر خون و يراني. کابلي که در برابر چشمانِ اکبر قد بر ميافرازد تلنباري است از ويرانههاي پراز خاک و خون.
در شکوفههاي سپيدِ بادام دهکده خون جاري است و حتي در برگهايِ خونآلودِ آن نيز خون فواره ميکشد. در «اشکهايِ من»، رنگِ سرخ تصويري شهري ويرانيرا ميتاباند بر قطرهاشکي که از چشمِ نقاش جاري است و در «ايوانِ خاليِ بودا» خون و ويراني قلبِ سختِ کوهها و صخرهها را نيز ميشکافد. اين نقاشي به يک معنا تاريخ و سرگذشتِ حقيقي اوست. کوهي ميلرزد، کوهي تکفيرشده است، تنديسي که تاريخِ زنده و قلبِبيدارِ «باميکان» بود و ده قرن زخم، نتوانست آن از پاي در آورد، اعدام ميگردد. مراسمِ اعدامِ اين تنديس، مراسمِ اعدامِ تاريخ است. نميتوان آن را با شمشيرگردن زد، دست و پايش را بست و از سرِ کوه آسمايي بهزيرانداخت، نميتوان آتش زد، با سرُبِ داغ تارکِ آن را شکافت. اين تنديس بزرگتر آن است که بتوان از فرازِکوههاي تنگهغارو به دروندره پرتاب نمود و استخوانهايشرا خُردـوـخمير کرد. تنِ سنگيِ آن سختتر از آن است که بتوان در يک بعد از ظهري آنرا در دشتهايِِ گريانِ ارزگان آتش زد، قدش بلندتر از عبدالخالق است که بتوان چشمانشرا با چاقو بيرون کشيد. براي اعدامِ اين تنديس بايد مراسمي با شکوهتر برگزار گردد، براي از پاي درآوردنِ آن بايد فتواهايِ ناکام هزارساله رو نمايي گردد. اين تنديس را که بايد زاول شود، ارزگان شود و افشار شود، تنها ميتوان با بسيج تمامي عقدههايِ فرخوردة تاريخي از پاي در آورد: «سرانجام پس از برنامهريزيهايِ پيچيده تماميِ عقدههايِ تاريخ در برابرِ چشمانِ اشکبارِ يک نقاشِ آواره و بسي دور از باميان ترک برميدارد، بودا، اين شاهِ نوربندِ کوهساران، اين سنگِ صبور دردها و محروميتها، اين ناظر و حافظ و شاهدِ هزار و ششصد سالهي درة خاموش سرزمينِ درخشان، زخمِ هزارسالهي تنش و دردِ قتلعامهايِ تاريخيرا در حلقومِ خاموشِ اين درة خاموش جيغ ميکشد و فرو ميريزد. تاريخ آوار ميگردد، خاکرويِ خاک، سنگ رويِ سنگ. پيکرِ تکهتکهي حقيقت، «شکوهِ بربادرفته»، قلبِ زخمبار کوهها، حقيقيترين، زمينيترين و غيرعارفانهترين زبانِ خُراساني است که در آن نه از وحدتِ وجودي خبري است، نه از نستعليق و خوشنگاري و نه از تخيلِ آبيِ عرفانِ خراساني.»
₰ــــ. تحليلِ دقيق نقاشيهايِ اکبر در چارچوبِ کليشهها و کليتهايِ چون هنر خراساني رخدادپذير نيست. امپرسيونيسمِ شرقي نيز جايگاهِ آنرا فقط در دستهبندي سبکها مشخص ميکند و چيزي در موردِ درونمايههاي اصلي آن نميگويد. گفتآوردِ اين اثار تجربياتِ حقيقي و تاريخيِ اوست. رنگِ هميشه سرخي که مدام تکرار ميگردد، چيزي نيست جز پيکرآرايي کشتارهاي همگاني، اخراجهاي سرزميني و در مجموع صورتبنديِ حياتي که در متنِ فرمانها و فتواها ويران شده است. به نظر ميرسد«ولاديمير پاشنکو»، شاعرِ اُکرايني، بيش از هرکسي به راز و رمزِ کارِ او پي برده است. او در شعري تحت عنوان «اکبر» تلاش ميکند ميان دورانِ هنري، دورانِ کودکي و گذشتة تاريخي او پيوند برقرار کند. برخلافِ بسياري از منقدان که دنيايِ اکبر را در مفاهيمِ انتزاعي خراسان و افغانستان فرو ميکاهند و با نسبتِ دادن صفات چون شاعرانه و عارفانه ناتوانيِ شان از درکِ اين اثار را پنهان ميسازند، پاشنکو، از يکسو دشواريهاي زندگيِ او را در جمهوريِ سکوتِ هزارهجات ورق ميزند و از سوي ديگر به گذشتههاي تاريخيِ او برگردد و سرزمينِ آفتابِ تابان را که ديگر منتقدان در «خراسان» فروکاستهاند، وسعتبخشيده و در مورد باميان به کار ميبرد. در چارچوبِ اين نگاه که بيشتر بر تجريباتِ تاريخي و حقيقي اوتمرکز دارد، اکبر علاوه بر آنکه خراساني است، هزاره است، همنام تباري با تاريخي بلندتر از قامتِ بلند و استوارِ بودا. بودا، اما، آغازِ تاريخِ او نيست، پيش از کيشِ بودا هزارهها آتشپرست بودند و جشنِ آتش برپاي ميداشتند. آنچه در اين شعر برجستگي دارد، روايتِ زندگيِ اکبر بر اساسِ باميان است نه خراسان. پدرانِ اکبر از سنگِ خارا در دامنهيِ کوههاي که برفِ طلاييرنگِ آنها دو هزارسال است که آب نشده، پيکرههايِ آسمانخراش بناکردند که مينماياند زيباييِ باميانِ باستانرا و حتي خرابههاي باميان نيز حکايتِ شکوه و عظمتِ تاريخي است. پاشنکو، از جورِ ايمانِ کور مينالد و بر ويرانيِ باميان که از نظر او نه تنها گذشتهي طلاييِ اکبر، بلکه «افتخارِ تمدنِ انساني» است افسوس ميخورد. از نظرِ او ويرانيِ باميان، اين گذشتهيِ طلاييِ اکبر با ورودِ اسلام آغاز ميگردد. اسلام مناديِ راستينِ زوالِ هنر، بهويژه هنرِ باميان است که همهچيز به زبانِ مجسمهسازي و نقاشي روايت ميگردد:«مقامِ بودا را اسلام گرفت/ عشقِ به خويشتنِ تاريخي به نفرت بدل گرديد/ به درياي خون/ زهري برايِ جان/ و مرگ يگانه کشت و دِرو شد.» ورودِ اسلام، همراه است با فاجعههاي بسيار. با ورود اسلام، زندگیِ سختِ اکبر این مونادِ تاریخی آغا میگردد. نهادهايِ اخلاقي-اجتماعي فرو ميپاشد. آيينِ جهاني بودا که مهمترين ميانجيِ تعاملِ هزارهها با يکديگر و با دنيايِ بيرون بود، جايشرا به آيينهاي محلي ميدهد که نه تنها ميانِ اين مردم و دنيايِ بيرون برقرار نميکند، بلکه آنها را هر روز منزويتر ميسازد. يگانه نهادِ اجتماعي حاميِ آدمها خانواده است و يگانه پناهگاهِ اکبر در زندگيِ که نان در آوردن، نوعي جانکندن است، «محبتِ نابِ مادرِ جوان است/ نه فقط با گفتار، بلکه در کردار/ اين محبت هر روز بيشتر و بيشتر ميگردد.[8]»آنچه در ويرانههاي آيينِ هنري و زبانِ کثرتگرا و ملحد باميان سر برکشيد، وحدانيتِ اسلامي و آيينِ منع و تحريمِ هنر بود که جز قتلِ عامِ هنر کارکردِ ديگري نداشته است.
₰ــــ. اگر بپذيريريم که گفتآوردِ تاريخ نه روايتهاي جعلي و ناسيوناليستي، بلکه خودِ انسان است، در اين صورت سرگذشتِ حقيقيِ اکبر از زبانِ خودش مهمترين ميانجيِ فهمِ آثار او خواهد بود. دورانِ کودکيِ اکبر با سختيهاي بسيار همراه بوده است، اما دردناکترين خاطرهي که اکبر نميتواند آن را از ياد برد گفتههاي ملايي است که براي او جهنمرا پيشبيني کرده بود.کابوسِ هولناکِ مُلا در هرکجا او را تعقيب ميکند. اکبر ميگويد:
پدرم، از کارهاي من خوشحال بود و به نقاشيهايم افتخار ميکرد. روزي يک ملا ي بسيار کلان و مهم به خانهي ما آمد. پدرم او را مهمان کرد و نقاشيهايم را نشان داد. پدرم، کتابچهي را به او نشان داد که در آن انسانها و حيواناترا طراحي کرده بودم. ملا به طرحهايم نگاهي انداخت و به من گفت که تو حق نداري حيوان و انساني(زندهجاني) را نقاشي کني. اين کار تو «گناهِ کبيره» است و جزاي کساني که مرتکبِ چنين کاري شوند جهنم خواهد بود. او به من گفت:«هرگز، زندهجانيرا نقاشي نکن!» شب خوابيدم. گفتههاي ملا، اما، خوابم را پريشان کرده بود. از خواب پريدم و به ياد گفتههاي ملا افتادم که فرجامِ اين گناه جهنم است. به گريه افتادم، گريستم و گريستم، آنقدر گريستم که پدرم از خواب بيدار شد و گفت:
-باچَي کور تو شوم چي شده، بَچي چِخرا ميکني؟
-بابَي، من زندهجانهاي بسياري نقاشي کردهام. نميتوانم به آنها در قيامت دَم بدهم. به همين خاطر چِخرا ميکنم.
-بَچِه مه، چِخرا نکن، تو هنوز رِيزَه اَستي و دَ گُناه نرسيدهاي. نميدَنِستِي که رساميِ موجودِ زنده «گُناهِ کبيره» اَستَه.
پس از اين ماجرا، من چيزهايي را روي سنگها نقاشي ميکردم، انسان و يا اشياييرا. به ياد گفتههاي ملا ميافتادم که [اين کار گناهِ کبيره است] و فورا پاک ميکردم. اين کار در تنهايي و دور از چشمِ همگان رخ ميداد[9].
نقل قول بالا و گفتوگويِ اکبر با پدرش در دلِ شبِ تاريک را میتوان روايتي از شکلگيري نخستين بنيانهاي زبانِ الحاديِ هنر در روح و روانِ اکبر دانست،خطاست، اما، اگر تماميِ ملاها را به صورتِ يکدست متعصب و کور مغز بپنداريم. در اينجا ملا يک دلالتِ ثانوي است: قانونِ منع جانبخشيدن به زندگيِ نزيسته. بنابراين مسئلهي اصلي نه ملاي خاص، بلکه جايگزينيِ آيينهاست. دين و آيينِ مبتني بر هنر، جايشرا به دين و آيينِ مبتني بر جوشن و شمشير داده است و در جايگاهِ زاهدانِ خلوتنشينِ «سرزمينِ آفتابِ درخشان»، ملايان اين کابوسهاي منع و تحريم نشستهاند که مبشرانِ جهنماند و موکلانِ عذابِ الاهي. ملا، کسي نيست جز چاوشِ فراموشي و نماد سرکوب. تنها با تامل در اين دگرديسي عظيم و جابهجايي آيين هنر و يادآوري به آيينِ سرکوب و فراموشي است که ميتوان قداستِ مرگانديشي و حرمتِ جانبخشيدن به اشياء و انسانها را توضيح داد. دامنهاي اين منع از نقاشي فراتر ميرود و تماميِ ايدههاي معطوف به زندگيرا در بر ميگيرد. فقط هنر ضاله وجود ندارد، کتابهاي ضاله و ايدههاي ضاله نيز وجود دارند. ايدههاي که «متافيزيکِ مرگ و خشونت» را مورد پرسش قرار دهند نيز ضاله خواهند بود. اما اگر با چشمِ دانا و بینا به دنیای خویش بنگریم و در يابيم که «جهنم پيشرو و در آينده نيست، جهنم همين اکنون است»، در اين صورت هرکدام از ما همچون اکبر « به الحادِ مقدسِ کودکي خويش وفادار[10]» خواهيم بود. اين الحاد براي يکايکِ ما در دورانِ کودکي الهام شده است که اگر «او هست چرا ديده نميشود»، کمتر کسي اما همانندِ اکبر روياهاي ملحدانهاش را بر سنگها مينگارد و پاک ميکند و اين الحاد را آنقدر آنرا تکرار ميکند که دروني شود. هنر نقدِ آفرينش و ملحدانهترين رويايِ آدمي است. آن باور متافيزيکي که جانبخشيدن را حرام ميداند، نشانگر ترس از مداخلهي آدمي در کارِ خداونداست. اکبر در مقامِ منتقدِ آفرينش دنيا را نه آنگونه که ديگران، خدا يا طبيعت آفريده يا ميخواهند، بلکه آنگونه که خود ميخواهد و دوست دارد، ميآفريند. اساسا چهرة اکبر، خراش خوردهترين چهرة تاريخ است: تصوير ماديِ الحاد در برابر خدا، قدرتِ سياسي و شکافِ عيني ميانِ زندگي و سعادت. اکبر اين سيمايِ به غايت گمنام و غريب، زبان عيني ناخودآگاه ماست و ما را با واقعيتهاي بسآشنا روبهرو ميسازد: حياتِ ويران، وانهادن ايدههاي سرمدي و تاريخيکردنِ رنجها و آرزوهاي گفتناپذير. چشماندازهايِ طبيعيِ که او رسم ميکند به همان ميزان که نزديکاند، از ما دور هستند. خراسان، بيرونگستريِ الحادِ دروني اوست، آن نور سُرخ و رنگيني که در نقاشيهاي او درخشان است، همچون نسیم ملایمِ الحادي است که از دنيايِ درونِ او به سمتِ بيرون وزان است: خراسان، همان الحادِ کودکانهاي است که سبب گرديد اکبر اين گناهِ کبيرهاي در جایگاهِ خدا ایستادن و جان دادن به اشيايِ بيجان را، مُرتکب شود. تنها در پناهِ اين الحادِ کودکانه است که ميتوان منشورِرنگارنگِ الحادِ درونرا همواره زنده، روشن و پر فروغ نگهداشت.
گفت آوردها:
[1] فیلمِ مستندی که هنرمندانِ اوکراین در بارهي اکبر تهيه کرده است با اين شعر شروع ميگردد:«خارشدم، زار شدم، در روز روشن تار شدم، زهري چکيد در گوش من، ربود عقل و هوش من، سنگها فتاد، کوهها فتاد، بالاي من، ريزه ريزه گشت جانم، استخوانم، سيلي آمد مرا برد، غرق آن درياشدم، ناگاه به خودم امدم، ديوانه و رسوا بودم. »
[2] چندي پيش بلال، مديرِ سايتِ «جمهوري سکوت»، مقالهي در بارة دکتر طاهرِ شاران نوشت. بلال کسبِ مقامِ اول را براي طاهرِ شاران تبريک گفته بود. دکترشاران يکي از دانشجوياني است که در سالهاي جنگ مزاري آنها را به دانشگاه فرستاد. استدلالِ مزاري براي فرستادنِ آنها به دانشگاه، آنهم در زماني که بر مردم کابل آتش ميباريد، آن بود که مبارزة عدالتخواهانهرا نبايد در دنيايِ کلاشينکوف خلاصه کرد. عدالتخواهيِ پايدار، تنها با مبارزة علمي و فرهنگي بهدست ميآيد. اگر برخوردِ نظامي و جنگي با ستمگرانرا، نوعي عدالتِ برسازنده بدانيم، در اين صورت برخورد علمي و فرهنگي را بايد «عدالتِ نگهدارنده» دانست. انسان قرباني، اگر به سلاحِ علم و فرهنگ مسلح نباشد، حتي اگر تمامي قدرت و امکاناتِ عالمرا بهدست آورد، بيهيچ ترديدي بهوضعيتِ قربانيشدگي بر ميگردد و دستِ کم در ميانِ خودِ شان ستمگرانيرا توليد خواهند کرد. واکنشِ خوانندگان در برابر بلال، با شادي شعف همراه بود، کمتر کسي بود که طعمِ زبانِ ساده، پُرشور و بيريايِ او را در عميقترين پردههاي ناخودآگاهش حس نکند. در ميانِ کامنتها، اما، کامنتي بس نيشداري بود که به يک معنا ميتوان آنرا تلخِترين طعنة فرهنگي دانست. يکي از خوانندگان به زبان بسيار تمسخرآميز گفته است که «من اين خبر را به مادرم گفتم، مادرم از خوشحالي مُرد!» او ميخواهد با اين زبانِ طعنهآميز ما را تحقير نموده و دنياي تنگ و کوچکي ما را به ما گوشزد نمايد. اما او حقيقتِ تلخِ تاريخياي را که محروميتِ مُدامِ هزارهها را که حُرمتِ حقِ کسبِ علم و آگاهي است، ناديده ميگيرد. واقعيت آن است که کسبِ نخستين مدرکِ دکترا به همان ميزان که خبرِ خوش است، داغِ ناسور محروميتِ تاريخيِ ما را نيز تازه ميکند. در زمانهاي که علمِ فيزيک تا اين حد پيشرفت کرده است، سهمِ ما از اين علم فقط يک مدرکِ دکترا از يکي از دانشگاههاي معتبرِ دنياست. اما اگر سويههايِ تاريخيِ اين ماجرا را دنبال کنيم، نمونههاي چون شاران به عنوان نخستينِ دکتر در فيزيک هستهاي و دکتر «اکبرخراساني» نخستين دکتر در هنرِ نقاشي، جزئيتهاي حقيقي هستند که با ميانجي آنها ميتوان تاريخِ محروميتِ مُدام را تحليل کرد. ايدئولوژيکسازيِ اين جزئيتها، از سوي هرکسي صورت گيرد، از يکسو توهين به خودِ آنهاست که با رنج و رياضتِ علمي و هنري خود شان را از مقامِ «خرِبارکش» به مقام «استادي» رساندهاند، از سوي ديگر فرصتِ امکانِ خودفهمي را سلب نموده و به کژفهميهايِ بيشتر دامن ميزند.
[3] به کاربردن ارزگانِ در این متن را نباید اشتباه تایپی تلقی گردد. ارزگان در اينجا اگاهانه به کار رفته است و من عمدا به جای دايکندي که اکنون سنگتخت يکي از ولسواليهاي آن است، واژه ارزگانرا به کار بردهام. ارزگان چيزي بيش از يک بخشبندي حکومتي و در واقع سرزمينِ تاريخي مغصوبِ هزارههاست. اگر قرار است که زمين مالِ همگان نباشد و معيشت بر مبنايِ مالکيت تامين گردد، اين سرزمين که جغرافيايِ تاريخي در برگيرندة سرزمينهاي حاصلخيز بسيار وسيع و چندين برابرِ ولايتِ ارزگانِ کنوني است، بايد به هزارهها بازگردانده شوند. برخي از تاريخنگاران که بررسي تاريخ واژهها و تحول و دگرديسيِ آنها را در فهمِ تاريخ عميقا دخيل ميدانند، براين باورند که به لحاظِ ترمينولوژيک، ترمِ هزاره، ريشه در «ارزگان» دارد. ارزگان در اصل «ازرگان» بوده است، يعني سرزمينِ ارزگان. به هر حال، با توجه به عمقِ معنايي و بارِ تاريخيِ واژه ارزگان، بايد به اين واژه توجهي خاصي صورت گيرد. بزرگترين تحريفِ تاريخي که اکنون صورت ميگيرد آن است که ارزگان در در مطبوعات و رسانهها سرزمينِ اصليِ پشتونها معرفي ميشود. در حاليکه ارزگان، سرزمينِ تاريخيِ هزارههاست. کتيبههاي کشفشدهاي که قدمتِ تاريخيِ آنها هزار و هشتصد سال تخمين زدهشدهاند، به زبانِ فارسي قديم است و مصوتِ اصلي آن «اُو» است؛ مصوتي که در حالِ حاضر فقط در لجهة هزارگي وجود دارد.
[4] - متن داخلِ گیومه، برگرفتهشده از متافيزيکِ تراژديِ جورج لوکاچ است. لوکاچ کوشش ميکند عرفان و تراژديِ با ميانجي بود و نبود اشکال تحليل کند.
[5] Moral painting
[6] Silk road As Cultural Network
[7] Blue Imagination
[8] . آنچه در متنِ آمده نقل قول غير مستقيم از شعر پاشنکو در باره اکبر است. او مجموعهاشعارش را به اکبر تقديم کرده است. در اين مجموعه شعر مختص اکبر ني وجود ارد. کساني که با زبانِ روسي آشنايي دارند، ميتوانند اين شعر را به زبان روسي بخوانند. متن روسي آن به قرار زیر است:
АКБАР
Зеленый листок -
подарок дервиша.
Восточное стихотворение
ХАЗАРА?
ХАЗАРА?
Все мы родом детвора/Всех, кроме Евы и Адама/ Когда-то рождала мама/ Акбар - в краях Хазара/ Увидел мир, промежду горами/ Там Хаздра жил - то бог богов/ Там сложилась нация хазара:/ Созвучно кочевым хозарам, но из афганских берегов./ Там Будда достигает облаков/ До Будды богом был огонь/ Свой Купало есть у хазаров./ А Будда из греховного бреда/ Дорос до Хаздры, и эпигон/ Воздвиг две статуи до туч/ В скале их высечено,/ Красоту давнего Бамьяна;/ Из двухтысячелетнего тумана, -/ Рыжий не до конца расстаявший снег, -/ Встают руины города, манят/ Каким оно когда-то было -/ Всемирно известное в славе Будды?/ За что уничтожительного осуждения/ Узнало и не перенесло?/ Лишь монахи пошли в люди./ То все известно. Хан Чингиз/ Уничтожил святости Бамьяна,/ Отомстил за большую рану/ Которую буддийский мир нанес, -/ За внука смерть, Алакухана/ Прийти с саблею за кровью/ Получить законный отпор -/ И не убежать далеко-далеко/ А, где внук смерть не поборол, -/ Огнем смести все раз и дважды./ И Будду застил Магомет./ Что же касается дедовской любви/ То, искупанная в реках крови/ Она гора - мед из полыни,/ Яд душам нездоровым./ Посеяно и пожато смерть/ А все рождаются жить,/ Женщин, детей, внучков любить/ Любовью наполнить доверху/ Себя - как зерном колос ржи/ Акбар познал тугое зерно/ Любви молодой мамы/ Не словом молвлено, - руками;/ В ней (любви) главное было дано/ Что опять прорастет с годами./ Познал и отцову любовь -/ Сухую, требовательную, строгую;/ Малый Акбар ходил в горы/ Выискивать вязанки дров -/ Неодолимых, словно враг/ Имел отец дар весельчака/ Легкого, оживленного человека/ Всегда была работа у сына/И знало письмо рука, -/И отца радовал ребенок./ Были спокойные еще времена: / Ветры носились в чистом небе,/ Людей бояться не нужно,/ Раздавались детей голоса,/ Была еще туча - белый лебедь.
[9] متن کامل گفتههاي اکبر به نشانيِ زير قابلِ دسترسي است. http://www.youtube.com/watch?v=2IWf3Z52kUU
[10] الحادکودکي را ميتوان حقيقيترين رويايي رهايي آدمي دانست. اين الحاد براي يکايکِ ما در دورانِ کودکي الهام شده است که اگر «او هست چرا ديده نميشود»، کمتر کسي اما اين روياهاي ملحدانه پيگيري ميکند. در کشورهاي که ايدئولوژيِ توحيدي يک باور کانوني است، اين ايده در مرور زمان سرکوب ميگرد و به قلمرو ناخودآگاه رانده نميشود. ايدة الحاد نابودشدني نيست. برخلاف اين نگاهِ کليشهي که به ما ديکته کرده است که در موقعيتهاي خطر آدمي به ياد خدا ميافتد. شواهد تجربي نشان ميدهد که خصلتِ الحادي آدمي در شرايطي چون جنگ و خشونت و يا مواجهشدن با مرگ و عزيزان از دسترفته و در کل لحظههاي خطر بيشتر فرصت بروز پيدا ميکنند.