هنرهمچون زايمانِ دردناک 

 متن سخنرانی خادم علی در استرالیا: مراسم جایزة ویلیام بلیک

 

₰ـــــ. برخوردگفتاري با هنرِ بصري در کل و با نقاشي به صورتِ ويژه، آن​ هم از سوي يک نقاش که با امور ديداري سرو کار دارد، اگر نگوييم گمراه​کننده، به​يقين دشوار است. نقاشي اعترافِ آدمي به نارسايي و ناتوانِ زبانِ گفتاري براي بصري​سازيِ دنيايِ درونيِ آدمي است. نقاش نمي​گويد، فقط مي​نگارد و نشان مي​دهد. آن رازي که بايد در زبان افشا شود، در رنگ به راز و رمز بدل مي​گردد. درک نقاشي، اما، بدون درکِ زبان هنري در کليتِ آن ممکن نيست. درکِ من از هنر تجربه​ي وجودي من است که به يک معنا مي​توان آن​را فروپاشيِ مُدام کليت​هاي مفهومي و سخن​گفتن به زبانِ خاموشِ اشيا دانست. هنرمند چيزي را مي​آفريند، احساسي​را که در درونِ او زنداني است آزاد مي​کند، اين آزادسازي را اما مي​توان نوعي «زايمان» دانست؛ آن​هم نه زايمانِ معمولي، بلکه زايمانِ بس دردناکي که همراه است با از دست​دادنِ بخشي از وجودِ هنرمند: هنر زايمانِ دردناکِ امرگذشته و بازتابِ روياها و آرزوهاي بربادرفته​ي آدمي است.

₰ـــــ . براي روشن​ساختنِ منظورم ناگزيرم از فلسفه، به تعبير بنيامين اين «نزديک​ترين خواهر هنر» کمک بگيرم. ترديدي نيست که فيلسوف از بيرون و با چشم​انداز مفهومي به هنر مي​نگرد، برخي از نگرش​هاي فيلسوفانه، اما، از دروني​ترين رزاهاي هنر پرده بر مي​گيرند. تئودورآدورنو در کتاب "نظرية زيبايي​شناسي" مي​گويد:«هنر دُردِ تاريخِ بدبختيِ آدمي است.» به گمانم هنرمندان، از آن​رو که رنجِ «زايمانِ مُدام» را تجربه مي​کنند، بيش از ديگران نسبتِ هنر و بدبختي را مي​​فهمند. هنر، بيش از هر بيانِ ديگري در طولِ تاريخ بدبختي​ها و رنج​هاي انسان​را ورق زده است. شايد بتوان گفت که يوتوپياهاي سياسي -​اخلاقي که براي سعادتِ آدمي در متن فلسفة يونان پديد آمدند، چيزي نبودند جز پاسخ به سر نوشتِ تراژيکِ افراد و گروه​هايي که در هنر يوناني مطابقِ قوانينِ سياسي و اخلاقي مي​بايست قرباني شوند. پرومته در زنجير، کلمنسترا، اديپ و الکترا، ايفيژني در اوليس، سرگرداني​هاي و آوارگي​هايِ قهرمانانِ هومر و... روايت​هاي گوناگوني هستند از بدبختي​هايِ آدمي. نگاهِ کين​توازنه​ي افلاطون به هنر، کين​توزي او به جهانِ تيروه و تار ترسيم شده در هنر يوناني بود و نفرين و ناسزاگوييِ او به زندگيِ حسي و تجربي نشان​گر نااميديِ او از نيل به سعادتِ آدمي در دنياي عيني و تجربي. هنر معاصر، به​ويژه نقاشي نيز تلاش کرده است، رنج و بدبختيِ آدمي​را روايت کند. اين بدان معنا نيست که هنر نسبت به شادمانيِ آدمي بي​توجه است، هنر نگاه همه​جانه به زندگي دارد، جمعِ جبريِ زندگي اما از سرنوشتِ سياه و تيره​و تارِ آدمي حکايت دارد. تنِ رويينِ اسفنديار را چوب مي​شکافد، رستم مي​بايد زير بار نگاهِ پسرکشي قامت خم کند و سرانجام به تعبير بيدل «صفرِ اعبتارِ» زندگي چهره مي​نمايد. بنابراين آدور حق دارد از هنر به عنوان «دُردِ تاريخِ بدبختيِ آدمي» ياد کند.

₰ـــــ. لزومي نيست که در اين فرصتِ اندک بيش از اين پاي مباحثِ فلسفي​را به ميان بکشيم. اين اشاره کوتاه براي آن بود که نوع نگاهم را نسبت به هنر به عنوان کسی که زندگی‌ام را در پای آن گذاشته‌ام، روشن نمایم. تحليل غيرتجربي و بيش از حد انتزاعي هنر، گمراه​ کننده است. ارجاع به آدورنو- کسي که در ترمِ جاري به خاطر انجامِ تکليفِ درسيِ دانشگاهی‌ام با او آشنا شدم- بدان جهت صورت گرفت که ايده​هاي با تجربه​هايِ هنري​ام همخواني دارد. اما به هرحال، بهتر است من به عنوان يک نقاش از تجربه​ي وجودي خودم سخن بگويم. تجربه​ي وجودي​ و هنري​ام هرگونه رنجِ فردي را تکذيب مي​کند و بنابراين خطا خواهد بود اگر همانند بسياري از هنرمنداني که خودشان را از تاريخ، جامعه، و مردم کوچه و بازار جدا مي​پندارند، خودم​را تافته​ي جدابافته از مردم تصور کنم. هنر، پيوند «خود، ذهن و جامعه» است، اما، بش​تر با بدنه​ي رنجِ جامعه، ارتباط دارد. رنج، امرِ تاريخي-​اجتماعي است و نه تنها محتوايِ رنج، بلکه ساختارِ رنج از يک فرهنگ تا فرهنگِ ديگر تفاوت دارد. رنجِ آدورنو، ناممکن بودن شعر پس از آشويتس بود، رنجِ من هستيِ تاريخيِ جسدشدة هزار​ـ​وـ​​سه صدساله و ناممکن​بودن بيانِ هنريِ قتل عام 62% سال​هاي 1892-1893. تلنبار کردنِ اين لايه​هاي متفاوت کوشش براي بيان​ناپذيري رنج قتل​عام​هاست و گلِ آفتاب​گردانِ سياه، سوخته و بي​نوري که آن طرف رويِ ديوار آويزان است، اعتراف به بيان​ناپذيريِ تروماهاي تاريخي و اينکه هنر صرفا يک يادواره است و چندان نوري از آن ساطع نمي​شود که فاجعه​زارِ تاريخ​را ديدپذير سازد.

₰ـــــ. به رغمِ اين محدوديت​ها که البته با بيان​ناپذيريِ رنجِ آدمي بي​ارتباط نيست، زبان هنري بيش از هرزبان ديگري، عيني و حقيقي است. هنر، حتي حد اننزاعي​ترين هنرها ـ مثلا فيلم سياه و بدونِ تصوير سينما مرده است گي​دوبورـ، باز هم متريال و حقيقي است: ديده مي​شود، شنيده مي​شود و لمس مي​گردد. هنر حقيقي​بودنش را مديونِ مادي​بودنش است. گذار از قرون وسطي به عصرجديد، گذار از تباهي به خوش​بختي تلقي شده است. برخي از صاحب​نظران و فيلسوفان پايانِ کودکيِ آدمي​را نويد دادند. اگر با ميان​جي هنر به دنياي کنوني بنگريم که ميان​جي متريال و حقيقي است، مي​توانيم بگوييم که همپاي پيش​رفت و توسعه، بدبختي​هاي آدمي نيز توسعه پيدا کرده است. به موازتِ توسعة  ابزارِ فني و تکينکي، آثارِ هنري زخمي​تر مي​گردد. آثار هنري​ايِ زخمي، مخدوش و مجروح، نشان مي​دهد که ديگر از آن عصر پيوند انسان و طبيعت و «آشتي جان و جهان» خبري نيست. روح و جهان با هم جنگ دارند و انسان سعادتش را در مقامِ تخريب​گر طبيعيت درک مي​کند. هرچه توانِ تخريب و دست​​کاري جامعه​ي در طبيعت بيش​تر باشد، متمدن​تر و انسان​تر تلقي مي​گردد. نابودي ديگري/غير نابودي او به عنوان يک موجودِ طبيعي است. درکِ اين امر اما فقط با ميان​جي هنر ممکن است و تا ان​جا که به نقاشي مربوط مي​گردد، دستِ کم از پيکاسو، به اين سو، نقاشي روايت روحِ زخمي آدمي است. گرونيکا، بلندترين صدايِ ناله​ي روح در تاريخِ آدمي است. جيغ مونش چيزي نيست، جز ندايِ بدبختيِ توليد شده در روشنگري. هنر به ما مي​گويد که آن​چه در متنِ روشنگري مي​درخشد، تاريکي است و روشنگري در حاشيه انسان​هاي فراموش​شده توليد کرده است.

₰ـــــ.  من نمي​خواهم وارد دنياي سياست شوم، هرچند هنر نمي​تواند ناله​ي سياسي نباشد. من از «هنر به مثابه​اي شيوه​ي زندگي» سخن مي​گويم، شيوه​ي زندگي که با ديگر شيوه​ها تفاوت دارد. حياتِ  هنري، حيات بس دردناک و رنج​بار است. آن​چه اين زندگي​ درناک​ را تحمل​پذير مي​سازد، توانايي ويژة هنر است در  بازگوييِ رنجِ آدميان. هنر در ذات خود نوعي «دادخوهي است» است، دادخواهي از جهاني که تباهي​هاي آن روز بيش​تر مي​گردد. هنرصداي بيداري  است که در لحظه​هاي خطر درخشان مي​گردد؛ صداي لحظه​هايي است که انسان فقط به زندگي فکر مي​کند. صداي انساني که حال مرگ است، آوراه​ي که بي​پناه است، فردي به مرضِ غير قابل درمان متبلاست و يا کسي که به خاطر کهولتِ انسان ناگزيراست زندگي​را وداع گويد. هنر ناله​ي زوالِ زندگي و در عين حال مبارزه با فراموشيِ اجباري است که از سوي قدرت​هاي فاتح بر ستمديدگان تحميل مي​گردد.

₰ـــــ. به هرحال وقتِ من دارد تمام مي​شود و البته سخنانِ من نیز تمام است و بيش از اين سخني هم ندارم. شما را ارجاع مي​دهم به دو تا نقاشي​ام که پس از اتمام جلسه مي​توانيد آن​ها را ببينيد. اگر بحث را جمع​بندي کنم و برگردم به نقلِ آدورنو که «هنر دُردِ تاريخ بدبختي آدمي است»، در اين صورت هنر من بيش​ترين بار بدبختي​را با خود خواهد داشت. از آن​جا که دردِ هنري، نه دردِ فردي، بل تاريخي است، در اين صورت نقاشي​هاي من چيزي نخواهند بود، جز بازتابِ دردهاي تاريخيِ من. تاريخ، من تاريخ خون و قتل عام است. در سال​هاي 1892-1893، 62% قتل عام شديم. پس از قتل عام کشتارهاي انفرادي، کارِاجباري و آوارگي​هاي بي​پايان آغاز گرديد. اين آوارگي و قتل عام تا هنوز ادامه دارد. من به لحاظ قومي و فرهنگي هزاره​، اين فراموش​شده​ترين مردم در دنياي معاصر هستم. هزاره​ها نه تنها قربانيانِ قتلِ عام​هاي تاريخي بوده​اند، بلکه در حال حاضر نيز يا آواره​اند، يا هدف قتل عام. آن​ها در اين روزها در افغانستان و پاکستان، به صورت سيستماتيک و برنامه​ريزي شده، قتل عام مي​شوند. آن​چه در زيرين​ترين لايه​هاي آثار من، در زير اين رنگ​هاي طلايي و ظريف وجود دارد، تاريخِ آوارگي و قتلِ عامِ من است. اميدوارم بتوانم رسالتم را در اين راه درست انجام بدهم و همچنين از ديگر هنرمندانِ جهان نيز مي​خواهم فارغ از وابستگی‌های ملی، مذهبی، زبانی و جغرافیایی و... نگاهِ هنر را که يگانه دوخته به چشمانِ وحشيِ دنياي ماست، از هزاره​ها دريغ ندارند.

 

با تشکر