سخیداد هاتف

این نوشته یک گزارش تاریخی نیست. کوششی است برای به روشنی آوردن اندام های یک پدیده ی تاریخی. هزاره ها در متن یک تعامل تاریخی شیعه و " شیعه ی عزادار" شده اند. این را همه قبول دارند. هیچ هزاره یی ادعا نمی کند که ما پیش از اسلام شیعه بودیم و یا پیش از شهادت امامان مان شیعه ی عزادار بودیم. اما نکته در این جا است که همین واقعیت مورد قبول همه گان تا وقتی که سر بسته بماند یک صورت و معنا پیدا می کند و هنگامی که بازش کنیم صورت و معنایی دیگر می یابد. من سعی می کنم در این نوشته آن صورت و معنای دیگر را معرفی کنم و این مساله را به روشنی بیاورم که وقتی با " شیعه ی عزادار" سر و کار داریم در واقع با چه چیزی سر و کار داریم. به بیانی دیگر ، وقتی که می گوییم پدیده ی شیعه ی عزادار یک پدیده ی تاریخی است این سخن چه معنایی دارد؟

امیدوارم این نوشته بسیار طولانی نشود. اما ناگزیرم با مقدمه یی شروع کنم:

باور به هر چیزی یک پدیده ی دو شعبه است ، به این معنا که هر باوری دو شعبه ی به هم بسته ی ذهنی و روانی دارد. ما وقتی که به "چیز"ی باورمند می شویم ، دو چیز اتفاق می افتد : یکی این که در باره ی آن چیز سخنانی می گوییم که درستی شان برای خودمان روشن است. دیگر این که در آن چیز "کشش نیرومند"ی احساس می کنیم و آن کشش را دل پذیر می یابیم. با گفتن آن سخنان و با دل سپردن به آن کشش ، ذهن و روان مان تصویری از آن چیز مورد اشاره تولید می کند که به آن "باور" می گوییم. به عنوان مثال ، فرض کنید که به چیزی به نام " دعا" باور داریم. معنای این باور این است که از یک سو ذهن ما در باره ی دعا سخنانی می گوید و گزاره هایی عرضه می کند که فکر می کنیم همه درست اند. مثلا می گوییم:

-دعا حاجت های آدم را بر آورده می کند

- دعا مایه ی آرامش و اطمینان است

- دعا ما را از آفت ها و بلاها در امان نگه می دارد

و از سویی دیگر ، روان مان - هم گام و هم سو با گزاره های بالا- در وضعیتی هست که به سوی دعا کشانده می شود.  حال اگر کسی بخواهد باورمان به دعا را بشکند ، باید بتواند هم در صحت آن سخنان در باره ی دعا تردیدهای جدی در افکند و هم روان مان را از وضعیت میلان به سوی دعا خارج کند.

حال سوال این است که وقتی باوری را بر می گیریم ، آیا اول ذهن و اطلاعات ذهنی ما پا پیش می گذارند و آن گاه روان مان به دنبال ذهن و اطلاعات اش می رود ، یا اول روان مان به چیزی وصل می شود و آن گاه ذهن مان این اتصال را به بیان می آورد و بر درستی اش گواهی می دهد؟ به این سوال بر می گردیم.

اکنون ، نکته یی که بیشتر اوقات فراموش مان می شود این است که ذهن و روان ما با یک سیستم فزیکی به نام مغز کار می کنند. این مغز در شرایط مختلف بر اساس قواعد کاری خود با عقاید و باورها بر خورد می کند. به این معنا که مثلا ما نمی توانیم به مغز خود بگوییم که فلان باور برای من خیلی عزیز است ، آن را در جایی مخصوص بنشان. اما فلان چیز دیگر اهمیت چندانی ندارد ، در یک جایی دفن اش کن. مغز ما با قاعده های خود کار می کند. مثلا اگر شما عزیزترین باور خود را مسکوت بگذارید اما یک چیز بی اهمیت دیگر را پیوسته تکرار کنید ، مغز به تکرار که یک امر تکنیکی است پاسخ مساعدتری می دهد تا به عزیز بودن یک باور مسکوت مانده.

این که به مغز و کار آن در چارچوب ضوابط خودش اشاره کردم به این خاطر است که تاکید کنم هیچ باوری ( و از جمله باور به گزاره های مذهبی) نمی تواند در وجود ما از مسیری غیر از مسیر مغز عمل کند. یعنی باورهای ما چه به خدا اشاره کنند و چه به یک مشت خاک ، ناگزیر در سامانه ی مغزی ما شکل می گیرند و تابع ضوابط کاری این سیستم می شوند.  اهمیت یادآوری این مساله در بحث حاضر چیست؟ اهمیت اش در این است که متوجه باشیم که باورهای شیعی مردم هزاره از همان روز اول هم به همین گونه در ذهن و روان هزاره ها شکل گرفته اند. یعنی در برشی از تاریخ این طور شده که ذهن و روان هزاره ها بر مجموعه یی از باورها گشوده شوند و از آن پس این باورها در میان این مردم مانده اند. این طور نبوده که این باورها به منبعی فرابشری از حقانیت وصل بوده باشد. فقط کافی بود رویدادهای تاریخی دیگری اتفاق بیفتند و ذهن و روان هزاره ها در برابر مجموعه ی دیگری از باورها گشوده شوند و همان باورها پیوسته تکرار شوند تا امروز هزاره هایی با باورهای دیگر می داشتیم.

وقتی که ذهن و روان ما در برابر مذهبی گشوده می شوند و از آن تاثیر می پذیرند ، باید به یاد داشته باشیم که این گشوده گی و تاثیر پذیری چیز وِیژه یی نیست. به این معنا که واکنش ذهن و روان مان در برابر مذهب از جنس همان واکنش هایی است که این ذهن و روان در برابر هر چیز دیگر هم از خود بروز می دهند.

مثالی می آورم:

هر کدام از ما در جایی به دنیا آمده ایم ، در جایی بزرگ شده ایم و بسته به سن مان در جایی به نوجوانی ، جوانی و پیری رسیده ایم. شما همان محل زنده گی اولیه ی تان را در نظر بگیرید. آقای الف از " دره صوف " است و می گوید که هیچ جای دنیا برای من دره صوف نمی شود. خانم ب وقتی که خانه ی خود در "اولیاتو"ی جاغوری را به یاد می آورد ، دل اش پر می کشد. در چشم آقای دال عزیز ترین جای دنیا "نرگس" پنجاب است و در نظر آقای جیم چنداول کابل. خانم میم خاک "شیخ علی" را سرمه ی چشم خود می کند. به نظرشما آن خانه ی کوچک در عمق دره ی "سرخ آباد" بهسود چه دارد که آقای نون این همه دل بسته اش هست؟ و بر همین قیاس.

چرا شما وقتی که از جلال آباد می گذرید احساس خاصی ندارید ، اما وقتی به دایکندی می رسید گرمای اشتیاقی سر تا پای تان را در می نوردد؟ پاسخ شما این است : خوب ، آن جا خانه ی من است. من با آن جا پیوندهایی دارم که با جاهای دیگر ندارم. آن جا تلاقی گاه من و خاطرات من هست.

آیا شما می دانید که مثلا شش نسل پیش اجداد تان در آن جایی زنده گی نمی کردند که حالا شما زنده گی می کنید؟ فرض کنید کسی بیاید و به شما بگوید : " تو بی خود به آن خانه ی پشت چشمه در شیخ علی دل بسته ای. خانه ی اصلی تو در بخارا است ، جایی که اجداد تو دو صد سال پیش ترک اش کردند". ممکن است شما به این سخن علاقه مند شوید و بخواهید در باره ی آن اطلاعات بیشتری پیدا کنید. اما این سخن هرگز نمی تواند پیوند شما را با جایی که خود در آن زیسته اید قطع کند. چرا؟ به خاطری که ذهن و روان شما در طول سال ها با آن قریه در شیخ علی ماجرا ها داشته. اما ذهن و حافظه ی شما نمی توانند هیچ داده ی تجربی و هیچ خاطره یی در مورد بخارا را احضار کنند و روان شما با هیچ طعم و بوی و رنگی از بخارا آشنا نیست.

 آیا آن قریه ی شما در شیخ علی واقعا جایی دوست داشتنی تر از فلان محله در بخارا است؟ اگر برویم و از یکی از ساکنان قدیمی آن محله در بخارا بپرسیم که کدام یک بهتر است ، به نظر شما پاسخ او چه خواهد بود؟

اکنون ، نکته ی در خور تامل این است: ما پیش از آن که پا به این جهان بگذاریم تحقیق نکرده بودیم که کجا ما را بیشتر دلگرم می کند و مهر مان را نسبت به خود بر می انگیزد تا در همان جا به دنیا بیاییم.  به دنیا آمدن مان در این جا یا آن جا تابع هر عاملی بوده باشد ، تابع تحقیق و جست و جوی ما نبوده است. این طور نبوده که خانم میم پیش از به دنیا آمدن فلان قریه در شیخ علی را انتخاب کرده باشد و آقای نون فلان دره در بهسود را. با همه ی این ها ، هر کدام از ما در طول سال ها نسبت به زادگاه خود گرایشی مهرآلود و گاه حتا آمیخته به تعصب پیدا می کنیم. در سطحی کلان تر ، داستان "وطن" هم چیزی از همین دست است. هیچ کسی پیش از تولد خود شعر دل انگیزی در باره ی افغانستان نمی خواند و تحت تاثیر آن شعر تصمیم نمی گیرد که در افغانستان به دنیا بیاید. ما اول در افغانستان به دنیا می آییم و بزرگ می شویم  آن گاه در باره اش شعرهای دل انگیز می گوییم و می خوانیم.

 چرا این طور است؟ چرا ما به چیزی که تحت تاثیر عوامل خارج از کنترول ما وارد زنده گی مان شده دل بسته می شویم؟ چرا با پدیده یی که محصول فلان تحول یا تصادف تاریخی است و می توانست چیز کاملا متفاوتی باشد ، این قدر همراه و خویشاوند می شویم؟ برای پاسخ دادن به این سوال ناگزیر باید به ساختار ذهن و روان آدمی مراجعه کنیم.

 

مقصود من از آوردن مثال زادگاه و وطن این بود که به نکته ی دیگری برسم و آن این است: ما با همان ساختار ذهنی و روانی که با چیزی چون زادگاه یا وطن خود برخورد می کنیم ، با دین و مذهب خود هم برخورد می کنیم. به بیانی دیگر ، دین و مذهب مان هم دقیقا در همان ساختار ذهنی و روانی وارد می شوند که پدیده هایی چون وطن و زادگاه وارد می شوند. ما پیش از آن که به دنیا بیاییم زادگاه مان را انتخاب نمی کنیم. همین طور ما پیش از آن که به دنیا بیاییم مذهب مان را انتخاب نمی کنیم. زادگاهی به نام " هیچ جا" وجود ندارد. ما بالاخره در جایی پا به جهان می گذاریم. طریقی به نام " هیچ طریق" هم وجود ندارد. ما همیشه در دامن یک طریق ( اعم از مذهب و الحاد) متولد می شویم. به این ترتیب ، بعضی از ما در جنوب ایرلند متولد می شویم و در خانواده یی مسیحی. بعضی از ما در پکتیا متولد می شویم و در خانواده یی سنی. بعضی از ما در ارزگان متولد می شویم و در خانواده یی شیعه. بعد هر کدام از ما ادعا می کنیم که هیچ جایی وطن و زادگاه من و هیچ مذهبی مذهب من نمی شود. چرا؟ چه طور هست که هر محلی که دست تصادف ما را در آن فرود آورد و هر اعتقادی که دست تصادف به ما هدیه کرد ، آن محل و آن اعتقاد تبدیل به بهترین محل و بهترین اعتقاد می شود؟

به این جا که می رسیم حتما بعضی کسان پریشان می شوند. آنان می گویند : باورها و اعتقادات مذهبی ما کاملا از روی آگاهی انتخاب شده اند و ما حاضریم باهر کسی وارد مناظره شویم و از درستی باورهای مذهبی خود با استدلال دفاع کنیم.

سوال من برای یک فرد نمونه از این افراد این است : آیا اگر شما - که حالا یک شیعه اید- در یک خانواده ی مسیحی کاتولیک در برزیل متولد می شدید ، باز برای درستی عقاید اهل تشیع استدلال می کردید؟

از این منظر که نگاه کنیم ، شیعه بودن هزاره ها کاملا محصول علت های تاریخی و اجتماعی است و نه نتیجه ی " حقانیت درونی" خود مذهب تشیع. این طور نبوده که هزاره ها بنشینند و چندین مذهب اسلامی را سبک و سنگین کنند و آن گاه پس از پی بردن به حقانیت باورها و اعتقادات در تشیع شیعه شوند. سنی بودن سنی ها و هندو بودن هندوها و یهودی بودن یهودها و... هم همین طور اند. نکته ی مهم در این جا این است که چند نسل که می گذرد ، وقتی ما به پشت سر خود نگاه می کنیم مجموعه یی از باورها ، مناسک و رواج های شیعی را می بینیم که ما در متن شان بزرگ شده ایم. این مجموعه برای ما آشنا است ، گزاره های پخته شده در این مجموعه در ذهن ما هستند و روان ما پیوسته  با طعم و بوی و رنگ همین مجموعه در گیر بوده است. در این جا همان ذهن و روانی که زادگاه تصادفی مان را برای ما آن قدر مهر انگیز کرده بودند ، مذهب تصادفی مان را نیز برای ما جذاب می کنند. به این جا که رسیدیم اغلب فراموش می کنیم که در جهان جاهای دیگر و باورهای دیگری هم هستند که برای دیگران مهر انگیز و جذاب اند.

این که هزاره ها شیعه و شیعه ی عزادار شده اند ، نتیجه ی انتخاب خود شان نبوده است. چرا که اساسا اسلام انتخاب مردم افغانستان نبوده است ( تا تشیع به عنوان پاره یی از اسلام انتخاب عده یی از مردم افغانستان بوده باشد).  اگر به تاریخ اسلام نظر کنیم ، تاریخ گسترش اولیه ی اسلام به هیچ وجه تاریخ انتشار یک اندیشه در یک روند عادی نیست. اندیشه ها در آن روزگاران و در غیبت رسانه های اقناعی و تبلیغی گسترده ( از نوع امروزین شان) با آن سرعت که اسلام پخش شد ، پخش نمی شدند و نمی توانستند پخش شوند. به بیانی دیگر ، نمی توان پذیرفت که در چنان احوالی اسلام به عنوان منظومه یی از اندیشه ها و باورهای قناعت بخش با آن سرعت به افغانستان رسیده باشد و این کشور را مسخر کرده باشد. واقعیت آن است ( و این در تاریخ ثبت شده) که سرداران عرب افغان ها را به زور شمشیر مسلمان کردند.  چیزی که در این میانه باید برجسته شود این است که مسلمانی که به زور شمشیر مسلمان شده باشد هم مسلمان است. مهم نیست که این مسلمان کاملا قانع شده یا قانع نشده که اسلام حقیقتا دین بهتری است. همین که این مسلمان آیین مسلمانی را رعایت کند ، اسلام به اصطلاح جا می افتد. صد سال که بگذرد ما با ذهن و روان نسلی سر و کار خواهیم داشت که در متن مسلمانی به دنیا آمده و گزاره های اعتقادی و کشش های روانی اش در مدار همین مسلمانی شکل گرفته. آن گاه برای این نسل دیگر مهم نیست که آبا و اجدادش ساکنان کدام کوی بوده اند. او با همان چیزی دمساز می شود که ار روز تولد همه جا با او همراه بوده است. در این جا ، او فراموش می کند که فقط کافی بود خلیفه ی مسلمانان لشکر خود را به جای افغانستان به کشور دیگری بفرستد تا کل ماجرای دینداری افغان ها به مسیر دیگری برود. مثال شیخ علی و بخارا یادتان هست؟ شما هر چه بگویید که فلانی ! آبا و اجداد تو به بخارا عشق می ورزیدند و نه به شیخ علی ، این سخنان به گوش آن کس که اکنون و این جا دل بسته ی شیخ علی است نخواهد رفت.

هزاره ها " شیعه ی عزادار" شده اند نه به این خاطر که در یافته اند عزاداری بر واقعه ی کربلا کار درستی است و شیعه ها فقط حافظ یک کار درست اند. هزاره ها شیعه ی عزادار شده اند ، چون در گذشته عزاداری کرده اند. چرا در گذشته عزاداری کرده اند ؟ چون پیش تر از آن هم عزاداری کرده اند.  این سوال را که خوب به عقب ببریم ، به اولین عزاداری ها می رسیم.  اولین عزاداری ها برای چه بوده اند؟ برای این بوده اند که یزید امام سوم شیعیان و افراد خانواده ی او  را به قتل رسانده و به اسارت گرفته بوده است و این کار بر هزاره ها خیلی گران آمده بوده. بسیار خوب ، اما سوال این است که چرا هزاره های افغانستان نیز می بایست در این عزاداری ها شرکت بجویند؟ پاسخ این است که هزاره ها مسلمان بودند و نمی توانستند بپذیرند که با نواسه ی پیامبر اسلام چنان برخوردی شود. سوال بعدی این است که چرا هزاره ها اساسا مسلمان شده بودند تا بعد نگران این گونه امور شوند؟ پاسخ این است : چون عرب ها با لشکر و شمشیر آمده بودند و هزاره ها نیز مثل دیگران ناگزیر بودند که اسلام بیاورند. فقط کافی بود که لشکر اعراب در افغانستان شکست بخورند تا هزاره ها اصلا مسلمان نشوند که بعدا به خاطر فرقه یی از این اسلام عزادار شوند.

 فراموش نکنیم که ما افغان ها اسلام را پس از یک ارزیابی جامع نپذیرفته ایم. این طور نبوده که پیام اسلام و اندیشه های پشتیبان آن به افغانستان آمده باشند و مردم افغانستان پس از ارزیابی آن پیام و آن اندیشه ها متقاعد شده باشند که اسلام طریقی بهتر برای زنده گی کردن عرضه می کند. این استدلال ها را ما حالا می کنیم.

حال ، آیا مسلمان و شیعه بودن هزاره ها یک خطا است؟ نخیر. هزاره ها می توانند مسلمان و شیعه باشند و مذهب خود را دوست داشته باشند. آنچه خطا است این است که فکر کنیم ما مسلمان و شیعه هستیم چون برای ما به صورت مدلل اثبات شده و ما هم می توانیم اثبات کنیم  که مسلمانی /تشیع یگانه راه نجات و رسیدن به حقیقت است. آن چه خطا است این تصور است که باورهای مذهبی ما باورهای برتری هستند که از قوانین ذهن و روان آدمی تبعیت نمی کنند و با آن قوانین محدود نمی شوند و از خطاهای ذهن و کج روی های روان مان آسیب نمی بینند. خطا این است که فکر کنیم چیزی به نام " باور مقدس" هم وجود دارد که نباید به حریم اش نزدیک شد. بسیاری وقتی می گویند فلانی به مقدسات توهین می کند منظور شان اصلا این است که در ذهن خود آنان چند گزاره ثبت شده اند و خود همین گزاره ها که چند تا جمله اند مقدس اند ، بنابر این  هر کس در درستی آن ها شک کند به مقدسات توهین کرده است.

اینک اشاره یی به آن سوال که در اول آوردم :

 وقتی باوری را بر می گیریم ، آیا اول ذهن و اطلاعات ذهنی ما پا پیش می گذارند و آن گاه روان مان به دنبال ذهن و اطلاعات اش می رود ، یا اول روان مان به چیزی وصل می شود و آن گاه ذهن مان این اتصال را به بیان می آورد و بر درستی اش گواهی می دهد؟

اگر چه نمی توان میان ذهن و روان خط فاصل درشتی کشید ، اما هر دو حالت بالا را می توان تصور کرد. در مورد شیعه ی عزادار شدن هزاره ها می توان گفت که مورد دوم صادق تر است. به این معنا که محور اصلی عزادار شدن هزاره ها نوعی اتصال روانی به احساس مظلومیت است. آن گاه بر همین اتصال روانی سرمایه گذاری شده و برای آن روایتی از جنس اطلاعات هم فراهم آورده اند. اگر توجه کرده باشید روایت ها و روضه هایی که در ماه محرم در مورد واقعه ی کربلا خوانده می شوند بیشتر به قصد انگیزش روانی هزاره ها عرضه می شوند تا به نیت باز کردن ذهن ها و اثبات کردن ادعاها. به همین خاطر بسیاری از مردم به انسجام درونی آن روایت ها و صحت اطلاعاتی که عرضه می شوند اصلا فکر نمی کنند.  چرا چنین است؟ به خاطری که به محضی که اطلاعات دقیق عرضه شوند و پای منطق و سنجش در میان بیاید ، بنیان عزاداری برای کربلا از هم خواهد پاشید. هزاره ها تا به کمک عقل و رجوع به علم و استفاده از خرد سیاسی خود را توانا نکنند ، نیاز به عزاداری ( به عنوان ابزار تخلیه ی روانی) در میان شان پا بر جا خواهد ماند.

در همین روزها جناب مصطفی خرمی نوشته یی در جمهوری سکوت منتشر کرد با عنوان " شور عشق و شکوه ایثار".  این نوشته را بخوانید در این نوشته جز انگیزش روانی مخاطب( آن هم با این پیام که بر دار رفتن مدام هزاره ها در عشق حسین سرنوشت ازلی و ابدی شان هست) چیزی نمی بینید.