شروع بازديد قلم محصل ، سخت آهنگ سنگين دارد و درد . داد مي زند با داغ هاي سنگين : از بيگانگي ، بي رنگي ، و رنگارنگي كه در خيالهاي پوشنه يي ، عنصر وفا مدار عروسك دانش مي شود . چند الفباي معوج چشمك زنان ، برقك كنان و پودينك وار از مركز ثقل، آمر ارهم سرايي بديع، در قلمان بدگوهر و نيمه مرئيي محصل به اورنگ مي نشيند. دو قوه در دو معركه ، دو پرورشگاه ، دو آرامگاه و سازندگان قلم در دو قتلگاه از هم منفك مي شود و در تقابل؛ برايي كه " ما اينيم" پيكار مي كنند . يكي درد دارد و حس مي كند و ديگري كه درد ايجاد مي كند، ندارد. يكي خود فراموش شده است و دردش در جامعه . و ديگري دردش خودش و در جامعه اش فراموش شده است . آنكه تفرج در تفرد است ، خودش ، جسمش ، روحش و تمام استخوان هايش در جامعه اش و بخاطر مردمش بنساله مي شود و بي اندام . و ديگري تفرد در تفرج است ، مردم ، جسم و روح مردمش ، قانون و فرهنگ و نظام كشور اش ... بخاطر خودش ، جسمش ، شكمش ، روحش ...... و بنساله و بي اندام مي شود. قلم محصل ناكام است و رنج مي برد، لاغر است و خشك مي زند . هوا داريي عدالت ، قانون ، انسانيت ، فداكاري ، بخشش ، توانايي ، توازن ، امنيت ، خداپرستي ، دين داري ، راستي و صداقت، حق خواهي و..... خيالهاي پوشالي هر مخيله را پوشاك داده است. اما در پيادگاه خيالها،‌بي عدالتي ، ظلم ، غريبي ،‌خونخواري ،‌دروغ ، فريب، آوارگي ، چورو چپاول، و.... همه و همه در انتظار سخت و خاكين گون ، ثقه به وقت مي كند . تا پذيراي و شكر گذاريي وارونه پوشيدن آستين به پا شود.

اندرون دو سنگ كوفته مي شويم - قلم محصل در كدام يكي يگانه است ؟ يا در مي خيام خام مي شود :

امروز كه نوبت جواني من است                    

مي نوشم ز آن كه كامراني من است؛

عيبم مكنيد، گرچه تلخ است خوش است            

تلخ است، چرا كه زندگاني من است

نه خامسوز ، كه ندانيم چرا مي سوزيم . بل در جرمگاهي خامل باشيم . از ابتدايي بدست كنندگان قلم تا نيمه قلگاه ادب امروز و نبشتگان زرنگار؛  زشت خويان ، سعادتمندان خرصفت، سروش گروهان اهريمن ،‌صالح نمايان دغل كار ، شوكت سواران ضلال ،‌ضجه سرايان آتشين پول كه كنج جيب هاي مردم به توسل شان در بانگ هاي جهاني ريختانده شده است و...... در دو جبهه و دو مرز ، دو خدا و دو ..... سر وكله بريدند.

قلم محصل يا در بيرون مي خشكت ويا داخل در صرير است، اما اين گاه وبيگاه لاغر عزم سفر دارد. بيهوده صانع و پراگنده شايع مي شود . بهره داري از نبشته سراياني اندك انديش ، چيز دان ريز فهم ، زيرك باف و خموش نشينان  بعضي، محصل را در ماسه ها غرق مي كند ؛‌ ناله زان شيدا روزي كه از مارشالان بالا ، بلايي تنهايي دور و بر محصل را در چمن زار عقرب پرور كلان كند . آنوقت بيني چون سرايش و تشبه استاد رفعت : ....

معلم كج است و الفبا معوج              

قلم داند ويك دوسه همكلاسي....

زمينه يي نوشيدن تلخي هاست به مزار قلم محصل، بغض هاي تان را با گريه ها رهنمايي خواهيد كرد و ادب در گوشه هاي انزوا چه خوش دارد لعنت و تفرين را قبول مي كنند . شيوا بيان اسد بودا : "...چه چیز می‏تواند با مزه‏تر از «لذت‏ِِِتلخی» باشد؟ همان‏گونه که لذت تلخی برگِ‏ حشیش، شیره‏ي تریاک و داروهای کیف‏آور یک «معتاد» را نشئه می‏کنند، نوشته‏ها، كلمات و نقاشي‏ها و هنرهاي تلخ ما را به جهان تلخ و سرشار از خماری و کیف و نشئگی می‏برند"؛ براستي و به حقيقت !

سردار اميري - كابل- 19 قوس 1390 يكشنبه شب