این نوشته، نگاه اجمالی است به چهار مقاله ی مسلسل استاد رویش که اخیرا در «جمهوری سکوت» نشر شده است. اما قبل از پرداختن به موضوع اصلی، شاید یادآوری این نکته نیز لازم باشد که چون در گذشته نقد کردن آقای رویش برای بعضی ها با دشواریها و مصلحت بینی هایی همراه بوده است، از این جهت همیشه با وجود خالیگاه ها و ضعف های بسیاری که در نوشته ها و گفته های ایشان دیده می شد، کمتر مورد چند و چون و نقد و پرسش قرار گرفته است. به نظر می رسد عامل این رویکرد عمدتا دو چیز بوده است:
اول، اینکه در فضایی توهم زده، مرض آلود و غیر شفافی که معمولا بر گفت و گوهایی از این دست در جامعه ی ما حاکم می شود، این نگرانی وجود دارد که بحث های فکری، مورد داوری های سیاسی قرار بگیرد و به جای دامن زدن به مجادلات عقلانی به غیب گویی های خیالی منجر شود و در چنین شرایط تاریک پر از تضاد و توطیه اندیشی، ارادت مندان و هواداران استاد رویش با نام های واقعی و مستعار، از چار سوی عالم بر منتقدان، هجو و هجوم آورند و به جای دست و پا کردن دلیل های منطقی برای استوار کردن نظرات ایشان، به دنبال ساختن علت و انگیزه های واهی برای به زمین زدن ناقدان او بگردند. و آنگاه هزاران لعن و طعن بر آنها ببارند که شما ها را چه رسد که با این انبانهای خالی از "معرفت" و کارنامه های تهی از مجاهدت و بدون درک محضر مزاری و بی سابقه ی درخشان مبارزاتی، دست از کارگری برداشته اید و دست اندرکار نقد گفته ها و نوشته های شخصیتی مثل عزیز رویش شده اید؟! این چه بی رسمی است که کسانی بی ارایه ی کمترین خدمت عملی به مردم، در باره ی دیدگاه های خادم همیشگی آنان یعنی استاد رویش، چون و چرا کنند و مذبوحانه تلاش بورزند که شان علمی، وزن اجتماعی و جایگاه سیاسی او را مخدوش نمایند؟! و در نهایت هم به این نتیجه و حکم قطعی برسند که هر کس در مورد استاد سخنی به جز تمجید و تایید بگوید یا خاین مامور است و یا جاهل معذور. منتقدان یا غرض دارند و یا مرض.
دوم، شاید این نگرانی دلسوزانه نیز وجود داشته است که چون آقای رویش علاوه بر کار و تولید فکری و خواندن و نوشتن، فعالیت سیاسی و اجتماعی هم می کند و ناگزیر برای پیشبرد اهداف سیاسی و اجتماعی شان با اقشار مختلف مردم که بیشتر افراد بی سواد و یا کم سواد هستند، سر و کار دارند و در تعامل هستند، ممکن است نقد و نگاه های پرسش گرانه و سؤال برانگیز در مورد پاره ای از نوشته های ایشان، اتوریته ی علمی او را در چشم ظاهربین و مطلق نگر عوام خراب کند و به نفوذ کلام و نقش آفرینی سیاسی و اجتماعی او آسیب برساند. و در نتیجه ما به جای یاری رساندن به یک خدمتگذار مردم خویش، ناخواسته باعث تضعیف او شویم. کاری که نه جواز اخلاقی دارد و نه مصلحت سنجی عقلانی در آن دیده می شود.
به نظر می رسد این احتیاط ها هرچه بوده و با هر انگیزه و هدف خیری که صورت گرفته باشد، نیک خواهی واقعی برای آقای رویش قطعا نبوده. در مجموع فایده های نقد کردن نظرات آقای رویش حد اقل برای خود ایشان از ضررهای آن بیشتر است. مثل هر نقدی دیگر ممکن است در ابتدا و به ظاهر مضر دیده شود اما در نهایت و در واقع مفید می باشد. مثلا اگر کسی کتابی بنویسد و کتاب او هیچ نقد نشود و یکسره تبلیغ گردد که خیلی کتاب بی نظیر و علمی و دارای مطالب بکر و تازه است و این بر خود نویسنده نیز تاثیر بگذارد، در نتیجه فایده ای ظاهری و دم دست این "نقد نشدگی" این است که نویسنده در میان عوام، صاحب نام و عنوان علمی می شود و این شهرت علمی ممکن است جایگاه اجتماعی او را نیز بالا ببرد، اما در دراز مدت و به صورت واقعی این ضرر را دارد که باعث می گردد کتابها و آثار بعدی او نیز در حد و یا حتی پایین تر از همان کتاب و یا نوشته ی اول او قرار داشته باشد. اما اگر همان اثر اول نویسنده، نقد شود و کاستی ها و نارسایی های آن روشن گردد، این نقد و بررسی در کنار ضررهای اولیه ی که ممکن است در پی داشته باشد، سبب می شود که نویسنده را به کار و مطالعه و تامل و کلنجار فکری بیشتر و سخت تر وادار کند و به تبع کتاب ها و نوشته های بعدی او عمیق تر، پخته تر و کم عیب تر بیاید و در آخر، هم نویسنده به وجهه ی علمی واقعی تر و پایدارتر برسد و هم خوانندگان سود بیشتر ببرند.
وضعیتی که مدت های زیادی آقای رویش در آن قرار داشته همیشه و یکسره ثنا و ستایش و تعریف و تمجید ایشان بوده است. در گذشته ها او حق داشته همگان را نقد کند، اما خود هیچگاه نه تنها نقد نشده بلکه در نزد خیلی ها فراتر از هر نقدی و بالاتر از هر عیاری و عاری از هر کمبودی تصور گردیده. و احتمالا تلقین و ترویج این باورهای خام اندیشانه در روحیه و رویه ی فکری خود آقای رویش نیز بی تاثیر نبوده است. و متاسفانه نتیجه آن شده که ما و جامعه ما روز به روز به جای چیدن میوه های پخته تر و شیرین تر از درخت پر ثمر تفکر معلم عزیز، گرفتار محصولات خامتر و خشک تر آن گردیده ایم. و این کم ضایعه ای نیست. جبران این زیان نیز به نقد است و نه به مدح. به همین خاطر انتظار می رود بعد از این آقای رویش از نقد خویش بیشتر استقبال کند تا از مدح خود. از سؤال کنندگان زیادتر تشکر کنند و از ثناگویان کمتر. با منتقدان محشور و مهربان باشند و با مریدان مواظب و محتاط. و بدانند که ثمره ی این همنشینی مبارک، در کنار تلخی ها و درشتی های زودگذز و دل آزار، رویش فزاینده ی شیرینی ها و لطف های پاینده و خرد نواز در گفتار و جستار ایشان است. من با همین امیدواری، در این نوشته، چهار مقاله ی اخیر استاد رویش را با رویکرد انتقادی تر بررسی و بازخوانی کرده ام.
استاد رویش زحمت کشیده اند و در چهار مقاله ی مسلسل در جمهوری سکوت (نقطه ی تعادل کجاست؟، تاکید بر هویت اتنیکی به جای سیاست اتنیکی، عبور از سیاست های مبتنی بر ترس و احترام به واقعیت ها برای عبور از واقعیت ها)، کوشیده اند تا به زغم خویش و به تعبیر خود «بدیل های سیاسی» ای را برای افغانستان ترسیم نمایند که باید مورد توجه همه ی مردم افغانستان و نیروهای سیاسی دخیل در مسایل این کشور قرار بگیرد تا بعد از سال 2014 و خروج کامل نیروهای خارجی، ترس روانی امروز ما که ناشی از خطر فروپاشی سیاسی و اعاده ی وضعیت جنگ های ویرانگر دهه نود و یا بازگشت حاکمیت دوباره ی طالبان، می باشد، به واقعیت های اجتماعی و سیاسی فردای ما تبدل نشود.
آقای رویش در مقدمه ی این سلسله مقالات، نوشته اند:«2014 تنها میعادی برای خروج نیروهای بین المللی از افغانستان نیست، نقطه ای برای تغییر اداره و مدیریت سیاسی کشور نیز هست. این سؤال از همین حالا مطرح شده است که آیا افغانستان بعد از 2014 با مودلی که از اداره ی موقت تاحالا داشته ایم اداره می شود، یا بدیلی متفاوت ارایه می کند. در یک سری یادداشت های که پیش رو داریم، «بدیل ها»ی را مورد توجه قرار می دهیم که صورتی از از تجربه های سیاسی افغانستان جدید تا 2014 خواهد بود. (روشن است که این بدیل ها در برابر بدیل طالبان مطرح نمی شوند. یعنی با ورود طالبان در صحنه، بازی به کلی شکل دیگر خواهد یافت که در آن صورت باید همه چیز به طور جداگانه بررسی شود». این مقدمه چینی آقای رویش به روشنی نشان میدهد که ایشان در نظر دارند طرح ها و مدل های سیاسی تازه ای برای ساختار سیاسی افغانستان، ارایه نمایند و به تعبیر خود شان "تجربه های سیاسی افغانستان جدید" را صورت بندی کنند. وقتی ایشان از یک طرف می گویند که در یک سری یادداشت ها می خواهند بدیل های را مورد توجه قرار دهند که صورتی از تجربه های سیاسی افغانستان جدید خواهند بود و از سوی دیگر در اول و آخر این مقدمه از مدل سیاسی افغانستان از اداره ی موقت تا حالا و حاکمیت طالبان، به عنوان دیگر ساختارهای سیاسی بدیل یاد می نمایند، خواننده خیال می کند که بدیل های سیاسی ای که آقای رویش می خواهند ارایه کنند نیز طبعا در حد مدل فعلی ساختار سیاسی افغانستان و یا بدیل سیاسی حکومت طالبان، یک طرح کلان و ساختاری سیاسی است. این ادعا در کنار اشاره به حساسیت شرایط (سرنوشت افغانستان بعد از سال 2014)، این شوق را در خواننده بر می انگیزد تا سلسه یادداشت های آقای رویش را با دقت و کنجکاوی بخواند و تعقیب نماید. اما متاسفانه هر چه خواننده بیشتر گام های آقای رویش را دنبال نمایند به ابهام و سردرگمی بیشتر دچار می شود و نه تنها از شوق اولیه چیزی در او باقی نمی ماند که به کلی از یافتن نشانه های راه نا امید می شود.
در مجموع اگر تمام نوشته های چهارگانه ی آقای رویش مطالعه شود در هیچ کدام آنها هیچ اثری از سخن گفتن در مورد طرح های سیاسی بدیل، دیده نمی شود و در نهایت هم هیچ کس نمی فهمد که واقعا مراد ایشان از این بدیل های سیاسی چیست و بالاخره چه نوع ساختار سیاسی بدیل مد نظر اوست؟ صد البته که آقای رویش در مواردی بر نکته های مهم و مفیدی تاکید می نمایند، اما همه ی آنها بیشتر شبیه توصیه های کلی سیاسی-اخلاقی است و هیچ نسبتی با طرح های سیاسی ساختاری ندارند و هیچ بدیل سیاسی ای از آنها به دست نمی آید.
در مقاله ی اول (نقطه ی تعادل کجاست؟) به این نکته تاکید می گردد که مثل توافق نامه ی بن باید منافع همه ی واقعیت های سیاسی و اجتماعی و نیروها و طرف های داخلی و خارجی مؤثر و دخیل در مسایل افغانستان در نظر گرفته شود و سیاست حذف و تخاصم، جای خود را به سیاست تحمل و تعامل سیاسی خالی نماید. این پاراگراف آخر مقاله ی آقای رویش در واقع جمع بندی و فشرده ی نظر ایشان در این مورد است:«واقعیت های جدید و رشد یافته ی کشور باید از طرف همه ی جوانب احترام شوند. نقطه ی تعادل مستلزم رسیدن به همین درک و التزام به همین درک است. افغانستان نه به انتقام جویی ضرورت دارد و نه چنگ و دندان نشان دادن می تواند کشور را به گذشته ی مطلوب همه رجعت دهد. بیاییم بیاندیشیم که چگونه این پیام را عام ساخته می توانیم و چگونه می توانیم آنانی را که در ارتباط با کشور ما، در رده های مختلف تصمیم گیری قرار دارند، بفهمانیم که افغانستان با ثبات به نظام ساسی ای ضرورت دارد که حاصل مشارکت و رضایت همگان بوده و به تامین منافع همه توجه داشته باشد». شاید نیاز به بیان و استدلال نباشد که این نکته ها در عین مفید و مهم بودن خود، از هر زاویه ای که نگاه شوند مطلقا چیزی از مؤلفه های یک طرح سیاسی ساختاری در آنها قابل رؤیت نیست و هیچ بدیل سیاسی ای را نشان نمی دهند. گذشته از این در حد توصیه های مفید سیاسی-اخلاقی هم اگر ارزیابی شوند، کدام حرف تازه ای در آنها دیده نمی شود. حد اقل در این ده سال، سیاستمداری در افغانستان نبوده است که این نکته ها را به این صورت کلی اذعان نکرده و بر آنها تاکید نورزیده باشد. از حامد کزری و افراد ریز و درشت دولت گرفته، تا اپوزیسیون، تا مقامات خارجی و تا تحلیلگران امور سیاسی افغانستان. سؤال این نیست که نظام سیاسی باید به تامین رضایت، مشارکت و منافع همه توجه کند و یا نکند. سؤال این است که کدام طرح و چه نوع ساختار سیاسی می تواند رضایت، مشارکت و منافع همگان را بیشتر تامین نماید؟
به نظر می رسد ضعف اصلی این نوشته های آقای رویش همین است که موضوع و هدف اصلی و اولیه ی نویسنده به کلی مغفول می ماند و به معنای دقیق مفاهیم و اصطلاحات سیاسی توجه لازم صورت نمی گیرد و الا اگر مقالات ایشان را خط به خط بخوانیم کم توجهی، سطحی نگری و تناقض گویی های زیادی دیده می شود. به عنوان نمونه خوشبینی زیاد نسبت به رشد رسانه ها، جامعه ی مدنی، زنان، آگاهی سیاسی مردم و ... و مؤثر و قدرتمند خواندن این واقعیت های جدید و رشد یافته. آمدن تغییرات در زمینه های یاد شده قابل انکار نیست، اما این تغییرات و واقعیت های نو آنقدر قوی و تاثیرگذار نشده اند که بتوان در معادلات قدرت و در برابر عوامل و ریشه های اصلی بحران سیاسی افغانستان روی آنها حساب کرد و امیدوار بود. و یا مثلا دیدگاه آقای رویش در مورد توافق نامه ی بن که توجه و بازگشت به آن در هر چهار مقاله مورد تاکید قرار گرفته و تقریبا مرجع و محور اصلی نوشته ها را تشکیل می دهد نیز با همین خوشبینی و سطحی نگری همراه است.
تا آنجا که مراد از توافق نامه ی بن همان سند کتبی و شالوده ها و عناصر ساختاری-نظری است که در بن آماده و امضا شد، نظرات آقای رویش درست است. اما اینکه می گویند بر اساس این توافق نامه، در وجه عملی نیز نظام سیاسی ای به وجود آمد که همه ی اطراف داخلی و خارجی صاحب نقش و حق و منافع از آن راضی بودند و مشارکت شان را در آن تامین شده می دیدند و افغانستان واقعا دارایی یک نظام سیاسی دموکراتیکی شده بود که همه ی اقشار و اقوام کشور از شهر های بزرگ تا روستاهای دور دست، حضور و حق سیاسی خویش را در آیینه ی آن می دیدند و احساس رضایت و آرامش می کردند، زیاد با واقعیت ها ی سیاسی و اجتماعی دوره ی بعد از بن مطابقت ندارد. و در واقع چیزهای که امروز آقای رویش از آن به عنوان انحرافات از توافق نامه ی بن یاد می کنند، در همان اداره ی موقتی که در بن ساخته شد، به شکلی بدتر از امروز وجود داشت. در اداره ی موقتی برآمده از بن بود که سه پست کلیدی وزارت های دفاع، داخله و خارجه به علاوه ی مناصب بالا و پایین حکومتی دیگر تنها به افراد مربوط به یک قوم واگذار شده بود و هزاره ها و ازبیگ ها حتی به اندازه ی امروز نیز سهم نداشتند و این خود نشان میداد که به رغم خوشباوری های سطحی، سیاست در افغانستان همچنان در همان بستر تاریخی انحصارگرایی مبتنی بر قومیت، حرکت نموده و توافق نامه ی بن نیز در عمل، ماهیت و مسیر اصلی بازیهای سیاسی را دستخوش تغییر نکرده است. خوشبینی های زیادی که در داخل و خارج افغانستان بعد از سقوط طالبان در باره ی آینده ی افغانستان خلق شده بود، محصول مشارکت عادلانه ی همه ی مردم افغانستان در قدرت و دموکراتیک شدن ماهیت سیاست در این کشور نبود، بلکه بیشتر از عدم توجه کافی به ریشه های اصلی بحران تاریخی افغانستان و امیدواری واهی به از بین رفتن آنها با آمدن تحولات ظاهری و تبدیل شدن سمبل های سیاسی، ناشی می شد.
آقای رویش در مقاله ی بعدی و گام دوم خویش (تاکید بر هویت اتنیکی به جای سیاست اتنیکی) نیز چیزی از «بدیل های سیاسی» نمی گوید و صرفا به ذکر چند حکایت و هشدار سیاسی بسنده می کند. از قبیل اینکه توافق نامه ی بن چگونه و با چه مبانی و اهدافی شکل گرفت و بعد انحراف از آن چطور و توسط چه کسانی شروع شد و نیز توصیه به اینکه تا دیر نشده باید دوباره به مفاد توافق نامه ی بن به حیث مرجع سیاسی موفق و مورد وفاق ملی و بین المللی توجه کرد. و نکته ی جالب دیگر این است که آقای رویش در آخر این مقاله به صراحت بحث در مورد تغییر نظام سیاسی را کار بیهوده ای می داند که تنها می تواند اذهان عامه را منحرف کرده و یا انرژیها و امکانات موجود را ضایع سازد، بدون اینکه توجه کند که بدون بحث در مورد تغییر نظام سیاسی چگونه می توان از بدیل سازیی سیاسی سخن گفت و با حفظ نظام سیاسی ای موجود، معنای بدیل های سیاسی چه می تواند باشد؟. از اینها که بگذریم تفسیر و برداشتی که آقای رویش از ماهیت توافق نامه ی بن و نحوه ی انحراف از آن ارایه می کند نیز چندان روشن نیست. ایشان می گویند توافق نامه ی بن به مردم توجه داشت و مبنای آن پذیرش واقعیت های اتنیکی کشور به عنوان معیاری برای نوعی تقسیم قدرت و تامین مشارکت عادلانه ی همه ی اقوام در دولت بود. اما بعدا انحراف از آنجا آغاز شد که این خصلت واقع بینانه و تکثرگرای توافق نامه ی بن، پوشش و بستری شد برای جنگ قدرت، جنجال آفرینی و امتیاز طلبی افراد و گروه های سیاسی ای که او آنها را نمایندگان خود ساخته ی اتنی های افغانستان می نامد. به نظر می رسد این برداشت و تحلیل از چند جهت مبهم و تقلیل گرایانه است: اینکه باید به جای نمایندگان خود ساخته ی مردم و اتنی ها به اتنی ها و مردم توجه شود، درست است که هنگام حرف زدن و در مقام نظریه پردازی می شود از آن سخن گفت و اینگونه تفکیک های منطقی را صورت داد، اما در مقام عمل و در روی زمین بازیهای سیاسی، انجام چنین تجزیه و تقسیم ها، خیلی روشن و شدنی به نظر نمی رسد. بدیهی است که نمی توان میلیون ها تن مردم و اتنی های افغانستان را راسا و به طور مستقیم در ساختار سیاسی کشور مشارکت داد. لابد باید این حق و وظیفه را به نمایندگان آنها سپرد. اگر گفته می شود افرادی که اکنون در حکومت و شورای ملی و در مجموع در بخش های مختلف نظام سیاسی حضور دارند، نمایندگان خود ساخته ی اتنی ها هستند و نه نمایندگان واقعی آنها، آنگاه این سؤال مطرح می شود که پس نمایندگان واقعی اتنی ها کیها هستند؟ و در شرایط خاص افغانستان چگونه و از چه راهی می توان نمایندگان واقعی مردم را تشخیص داد، بالا آورد و داخل نظام سیاسی کرد؟ اگر معیار انتخابات باشد، همین نمایندگان فعلی نیز به نحوی از طریق پروسه های انتخابی وارد نظام سیاسی شده اند و اگر ملاک ادعای شخصی افراد باشد، چه کسی است که چنین ادعایی را مطرح کرده نتواند؟ از اینها که بگذریم، در کل تقلیل عوامل ناتمام ماندن پروسه ی سیاسی ای که بر اساس توافق نامه ی بن راه افتاد به افراد و اشخاص خاص و فروکاستن و نسبت دادن تمام تضادها، رقابت ها و کش و گیرهای موجود در صحنه ی سیاسی و در دالانهای قدرت به امتیازطلبی و انگیزه های شخصی این و آن فرد، درک ناقص و سطحی از ریشه های اصلی مشکلات و بن بست تاریخی و ماهیت واقعی تقابل های سیاسی افغانستان است.
مقاله ی سوم آقای رویش (عبور از سیاستهای مبتنی بر ترس) نیز در همان سبک و سیاق گام های اول و دوم ایشان در یک سری توصیه های کلی در هم می پیچد و راهی به سوی ترسیم کدام «بدیل سیاسی» باز نمی کند.
تحلیل و توصیه های آقای رویش در این مقاله،نه تنها کلی است و ربط و نسبتی با ادعای اصلی این سلسه مقالات ندارد، که وارونه نیز می نماید و نه تنها وارونه می نماید که مضر نیز می باشد. درک و برداشت آقای رویش از جنگ های داخلی در دهه هفتاد خورشیدی این است که در کنار عوامل متعدد دیگر، عامل عمده ی آن انفجارهای ویرانگر، ترس اطراف درگیر از همدیگر بود و بنابراین امروز یکی از گام های اساسی برای جلوگیری از تکرار تجربه ی تلخ گذشته، عبور از سیاست های مبتنی بر ترس است. خوب است متن نوشته ی آقای رویش در این مورد را دوباره مرور کنیم:«تاریخ دیرینه پای استبداد در افغانستان، همان ترسی را در درون این ملک تزریق کرده بود که در سالهای هفتاد خورشیدی بزرگترین انفجار تاریخ سیاسی این کشور را ثبت کرد. وقتی جنگ به پایان رسید، اغلب جنگ آوران نترس و بیباک متوجه شدند که طرف مقابل شان نیز در تهور خود بیشتر از "ترس کشته شدن" عمل کرده است تا از "شجاعت کشتن". بدون شک، عوامل متعدد و فراوان دیگری نیز در انفجارهای دهه ی هفتاد دست داشت، اما آنچه گروه های درگیر را در مصاف هم نگه می داد، بیشتر از همه ترس پنهانی بود که از طرف مقابل در ذهن خود داشتند: اعضای شکست خورده ی رژیم دموکراتیک ترس داشتند که با انتقام جهادی های پیروز مواجه شوند و جهادیها ترس داشتند که دستاورد خون و مبارزه ی جهاد شان توسط کمونیست ها و یا حاشیه نشینان مفتخوار به یغما رود؛ هزاره ترس داشت که بار دیگر به دوران امیر عبدالرحمن و یا حاکمیت تلخ استبداد شاهی برگشت کند؛ پشتون ترس داشت که با انتقام جوی تاریخی ای مواجه شود که سالیان دراز به نام او ثبت شده است؛ تاجیک ترس داشت که با اندک غفلت او برگ دوره ی امیر حبیب الله کلکانی را بازنویسی کند...».
بر عکس این برداشت آقای رویش، ترس عامل اصلی جنگ های دهه ی هفتاد نبود، بلکه عدم ترس و بیباکی و خیره سری و لجاجت و غرور ناشی از این ناترس بودن آتش افروزان جنگ، یکی از عوامل ایجاد و تداوم آن جنگ ها بود. و این عدم ترس نیز خود ریشه در عدم درک و تحمل واقعیت های متنوع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه ی افغانستان از سوی عاملان جنگ داشت. عاملان اصلی جنگ های دهه ی هفتاد، دو جریان سیاسی-نظامی ای برخواسته از درون ملیت تاجیک و ملیت پشتون بودند. نه احمد شاه مسعود و برهان الدین ربانی به این واقعبینی رسیده بودند که نمی توانند با زور اسلحه و پول و توطیه های سیاسی، واقعیت های متنوع، ریشه دار و گسترده ی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی افغانستان را سرکوب کنند و نه حکمتیار و ملاعمر قادر به درک درست و عمیق این واقعیت ها بودند. احمد شاه مسعود های تاجیک، هوای عیاری امیر حبیب الله کلکانی را در سر داشتند و می خواستند به تنهایی تاریخ افغانستان را از سر بنویسند و ملاعمر های پشتون، هنوز غرق در خیال خوش تکرار تاریخ بودند و خواب پادشاهی و برپایی حکومت فاشیستی امیر عبدالرحمن را میدیدند. به یاد داریم که بعد از سقوط غرب کابل، احمد شاه مسعود در یک مصاحبه ی خود گفته بود کار مزاری و هزاره ها که می خواستند غرب کابل را جنوب لبنان بسازند تمام شد، تلاشها و توطیه های تجزیه طلبانه ی جنبش ملی و جنرال دوستم شکست خورده، سنگرهای حزب اسلامی در چهار آسیاب سقوط کرد و دیگر الحمد لله مشکلی وجود ندارد. ما اینگونه رجزخوانی ها و شعارهای تمامیت خواهانه ی مبنی بر حذف و نابودی دیگران را از زبان طالبان نیز کم نشنیده ایم. اینها نشان میدهد که تفکر سیاسی و ذهنیت فرهنگی عاملان جنگ در هر دو سو، تا کجا بسته و بسیط و بیگانه با واقعیت های افغانستان بوده است. در این میان مزاری که ضلع سوم جنگ و تحولات سیاسی-نظامی محسوب می شد، درک کرده بود که با جنگ نمی توان مسایل افغانستان را حل و فصل کرد. و بر اساس همین آگاهی بود که او نه تنها هیچگاه برای ورود به جنگی پیشدستی و عجله نکرد، سخن از حذف و نابودی احزاب و جریان های سیاسی دیگر به زبان نیاورد و برای تضعیف این قوم و آن ملیت تلاش و تقلا ننمود، بلکه همیشه و به روشنی گفت که جنگ راه حل نیست. راه حل، تحمل و پذیرش همه ی اقوام، اقشار و احزاب و شریک ساختن آنان در تعیین سرنوشت شان است. درست است که مزاری هم برای جنگ بی آمادگی نبود، اما تدابیر نظامی او تصمیم ناگزیر و واقعبینانه برای دفاع بود و نه ترس موهوم و یا تلاش سبکسرانه برای انحصاری قدرت. چون او با شناختی که از تضادهای عمیق جاری در درون جامعه و تاریخ پر از ستم، تبعیض و تعصب افغانستان و تحولات سیاسی کشور داشت، می دانست که چه او بخواهد یا نخواهد جنگ گریز ناپذیر است. این آگاهی و دید واقعبینانه ی ایشان، برای هزاره ها نیز بسیار مفید تمام شد و آنها را از خوش خیالی، سطحی نگری و توهم زده گی، اندکی بیرون آورد و برای دفاع از خود، وادار به چاره اندیشی و تدبیر گیری کرد.
ترسی که امروز در خیلی ها نسبت به سرنوشت افغانستان بعد از 2014 و نگرانی از آغاز دوباره ی جنگ های داخلی در کشور وجود دارد، محصول درک واقعبینانه تری است که ایجاد شده است. چون اکنون با توجه به تجربه ی دو دهه ی اخیر، اغلب به این نتیجه رسیده اند که جنگ راه حل بحران افغانستان نیست و از جنگ همه به یک نسبتی زیان می بینند و هیچ جریانی نمی تواند از طریق جنگ افغانستان را فتح کند و واقعیت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و تنوع قومی افغانستان را نادیده بگیرد. تعمیم و تعمیق این ترس و واقعگرایی بر خلاف آنچه که آقای رویش می گوید، نه تنها خطرناک نیست بلکه برای حفظ ثبات در افغانستان مفید است و به ترویج تحمل، دیگر پذیری و جامع نگری در کشور کمک می کند.
توصیه آقای رویش اما در شرایط فعلی این است که: «به نظر نمی رسد که ضرورت باشد کسی -هرچند این "کس" هر کسی باشد- در وضعیت کنونی افغانستان به ترس انداخته شود. کسانی که در نظام سیاسی کنونی مقامی دارند، نباید بترسند که در تغییر نظام و یا آمدن بدیلی دیگر با انتقام و تصفیه و خشونت مواجه می شوند».
من هرچه فکر کردم به راستی نفهمیدم که چرا و بر اساس چه دلایل قابل درک و بررسی آقای رویش تا این حد خوشبین هستند که با قاطعیت حکم می کنند که هیچ کس نباید بترسد و به همه ی کسانی که در نظام فعلی مقامی دارند اطمینان کامل می دهند که حتی اگر نظام تغییر کند و یا بدیل دیگری بیاید، جایگاه آنها محفوظ است و با انتقام و تصفیه و خشونت مواجه نمی شوند؟! آیا این سخنان، برخواسته از دسترسی به اطلاعات سری تصمیم سازان و تعیین کنندگان نظام سیاسی آینده است؟ یا مبتنی بر رازدانی و غیب گویی پیامبرانه؟ و یا صرفا یک توهم و خیال پردازی شاعرانه؟ و یا هم شوخی با مخاطب و محک زدن فهم و شعور آنان؟ واقعا چه تضمینی وجود دارد که مثلا اگر نظام تغییر کند و این "بدیل دیگر" طالبان باشند، نه تنها صاحب مقام های نظام که حتی زنان, فعالان حقوق بشری و جامعه ی مدنی، رسانه ها و اقلیت های مذهبی و... با تصفیه و خشونت مواجه نشوند؟
جالب این است که آقای رویش در مقاله ی چهارم شان (احترام به واقعیت ها برای عبور از واقعیت ها) در تناقض روشن با این اطمینان دهی، خوش باوری و توصیه به پرهیز از ترس، با برشمردن و برجسته کردن مشکلات و چالش های امنیتی، مالی، مدیریتی و سیاسی افغانستان بعد از 2014، این نوع خوش بینی را اغفال کننده، غیر واقعبینانه و ناشی از نقشه های پنهانی می خواند و با مطرح کردن نگرانی های زیادی، مدیران و مقام داران نظام فعلی را به ترس و تشویش می اندازد. از جمله می نویسد:«...بدیل سیاسی جدیدی که بتواند جایگزین اداره ی کنونی و تیم همکاران حکومتی آقای کرزی شود، چه چیزی خواهد بود و این بدیل با واقعیت های برجسته ای که در عرصه ی امنیت فزیکی و روانی شهروندان، مدیریت سیاست های داخلی و خارجی، انکشاف اقتصادی و تامینات معیشتی مطرح می شوند، با چه رویکردی مقابله خواهند کرد؟... بدیل جدید با شبکه ی کنونی حاکم بر قدرت چه رویکردی را در پیش خواهد گرفت: آیا آنها را به جرم حکمروایی چندین ساله ی شان با تهدید بازخواست و مجازات رو به رو خواهد کرد؟... آیا با آنها از در ایتلاف وارد خواهد شد؟... آیا آنها را به اپوزیسیون مسالمت جو تبدیل خواهد کرد؟ شاید این ادعا کافی نباشد که گویا حضور قدرتمند و مؤثر بین المللی در عرصه های فوق ادامه می یابد و هیچ جای تشویش و نگرانی وجود ندارد. برای اینکه این خوش بینی اغفال کننده را از برابر خود دور کنیم، صدها دلیل روشن و انکار ناپذیر داریم، حالانکه دلایل تقویت کننده ی این خوش بینی ها در نهایت می توانند بر حسن نیت و یا برخی نقشه های پنهانی تکیه کنند که در عرصه ی واقعبینی سیاسی قابل اعتنا نیستند».
آقای رویش در گام چهارم خویش نیز، از خیلی چیزها سخن می گویند، اما از بدیل های سیاسی هیچ نمای ارایه نمی کند. دیده شود که گام های بعدی ایشان ما خوانندگان را به سوی بدیل های سیاسی می برد و یا همچنان در وادی پریشان خوش باوری و تناقض گویی، سرگردان مان می گرداند و حکایت گویی و حیرت آفرینی می کند؟