کِلکِ خیال‌انگیزِ کافرانِ عجم؛

شرحی بر خط نستعلیق‌‌

اسد بودا

روزگارِ تارِ خط نستعلیق بازتابِ تباهی و ویرانیِ حوزة تمدنی‌ایِ است که این خط در آن علاوه بر دلالت‌های معنایی جنبة هویتی نیز دارد. تبارِ تاریخی این خط که بیش تر در «نگارش کتب عادی، ادبی و متن‌های غیر مذهبی» کاربرد دارد و در سراسر «تنها سه نسخه‌ی شناخته‌شدة قرآن(ویکی‌پدیا)» به این خط وجود دارد، به «ترکانِ تیموری(۱۳۷۰ - ۱۵۰۶ م)» بر می‌گردد. تیموریان با ترکیبِ «نسخ» و «تعلیق»، حذفِ زیر و زَبَر و پیش و در برابر داخل کردن حروفِ «پ»، «چ»، «گ» و «ژ» که حامل و ناقل «آوای(voice)» کافرانِ عجم‌ هستند، این هنر را پدیدآوردند. خط‌شناسان استقلال این خط از دیگر خطوط را وام‌دار مکتبِ هرات دانسته و از «میرعلی هروی» به عنوان «ستارة درخشانِ آسمان خط نستعلیق» یاد می‌کنند که به «به‌مدت یک قرن و نیم» این هنر تحتِ تاثیر او بوده‌اند. به نظرِ آن‌ها خط نستلعیق «در سده هشتم در هرات شکل واقعی خود را پیدا کرد و رسمیت یافت و در قامت خطی قابل رقابت با خطوط ششگانه قدیمی قد علم کرد؛ به نحوی که از آن پس اغلب کتاب‌ها و مطالب فارسی و شاید تمامی متون غیرمذهبی به این خط نوشته شد. سپس در آسیای مرکزی و خراسان بزرگ (بخارا٬ مشهد و هرات) توسعه یافت(همان)» و در اندک زمانی در تبریز، قزوین، دهلی، حیدرآباد، اصهفان، شیراز، تهران و استانبول(قلمرو سیاسی ترکان) و حتی قاهره ترویج یافت و آثار هنریِ درخشانی به این خط پدید آمدند.  

نستعلیق شکافی در دلِ نگارشِ اسلامی است و درک و فهم نستعلیق، بدون پرداختن به زبان و دگردیسی‌ها وفراز و نیشب‌هایِ حوزة تمدنی «بلخ» و «خراسان»، به ویژه درک و فهمِ سرگذشت خط و زبان پس از سلطه‌یِ عرب‌ها بر عجم‌ها و رابطة نابرابر «مولایان» و «موالیان» رخدادپذیر نیست. تسلط اعراب بر حوزه‌ی تمدنیِ «بلخ» و «خراسان» نه تنها با کشتارهای وسیعِ انسانی همراه بود، بلکه قتل‌عام‌های بزرگِ فرهنگی را نیز در پی داشت. شاید بتوان گفت که صورتِ‌بندی نظری«عبدالرحمن ابن‌خلدون» یکی از روشن‌ترین صورت‌بندیِ‌هایی است که می‌توان این موضوع را با آن تحلیل کرد. او دلیلِ این قتلِ عام فرهنگی را امرِساختاری و ناشی از اخلاقِ بدویِ و غیرِ شهری عرب‌ها می‌داند. به نظر او هنر و دانشِ عقلی و مکتوب پدیداری شهری هستند و با ذهنیتِ بدویِ عرب‌ها تناقضِ ذاتی دارند. اما بر خلاف دانشِ عقلی و هنری که «پلورالیسمِ ادارکی» و بحث و چون و چرا در بارة جهانِ آدمی حیثیتِ ذاتیِ آن‌ها به شمار می‌رود، دین با «اوامر» و «نواهی» سر و کار دارد و با ساختارِ زندگی قبیله‌‌ای که در آن دانشِ میراثی و آداب و سنتِ پدران بر دانشِ اکستابی غلبه دارد، به‌تمام همخوانی دارد. ساختار تعبدیِ دین هم به لحاظ فرم و هم از نظر محتوا با ساختار تمایز نیافته و قبیله‌ی عرب که همه‌چیز بر محورِ سنتِ پدران می‌چرخد، قابل تطبیق است. دانش عقلی و فنون و هنری اما نه تنها در جوامعِ قبیله‌ا‌ی و بدوی کاربرد ندارند، بلکه به بحران و از هم‌گسیختگیِ اجتماعی می‌انجامد. او حادثة مشهورِ سوزاندن و به آب‌افگندنِ کتاب‌ها توسط مسلمانان در صدر اسلام را از نظرِ تاریخی بر همین مبنا توجیه می‌کند.

به نظر ابن خلدون به رغمِ کتاب‌سوزان‌ها و قتل عام‌های فرهنگی، عجم‌ها به صورت آشکار و پنهان در برابر تفکرِ قبیله‌ی عرب‌ از خود مقاومت نشان داده‌اند. این مقاومت که پیوستاری از ادبیات و فلسفه و هنر و تفسیر‌نویسی را در بر می‌گیرد تاثیر عمیقی بر اسلام گذاشت و شیوة زندگیِ عرب‌ها را دگرگون کرد. خردگرایی "سنتِ عجمی" است و اسلام محتوایِ عقلی‌اش را و ام‌دارم عجم، به‌ویژه مکتب بلخ است. توسعة شهری و تفسیرنویسیِ قرآن بدون عجم‌ها ناممکن بود. عرب‌ها سهم بسیار اندکی در تفسیرنویسی دارند. برخی از تفاسیر ریشة عجمی دارند و برخی دیگر شرح و بازخوانیِ قرآن در چارچوبِ الاهیات یهودی‌ـ مسیحی. او از دو نوع تفسیر نویسی نام می‌برد: تفسیرنویسی «روایتی و مستند به آثار و روایاتِ نقل شده است که عبارت از شناختنِ ناسخ و منسوخ و موجباتِ نزول مقاصدِ آیه‌هاست و برای دانستنِ کلیة این مسایل هیچ راهی به‌جز نقل از صحابه و تابعان(ابن خلدون، 1359: 891)» وجود ندارد. این تفسیر نویسی سویه‌ی یهودی دارد و « سببِ آن این است که قوم عرب اهل کتاب و دانش نبودند، بلکه خوی بادیه‌نشینی وبی‌سوادی بر آنان چیره شده بود و هرگاه آهنگِ فراگرفتنِ مسیایلی می‌کردند که نفوسِ انسانی به شناختنِ آن‌ها همت می‌گمارند... موضوعات را از کسانی می‌پرسیدند که پیش از آنان اهل کتاب بوده‌اند و آن‌ها اهل تورات از یهودیان و کسانی از مسیحیان‌اند(همان: 892)» این تفسیرنگاری بازرواییِ قرآن در چارچوبِ ذهنیتِ یهودی‌ـ‌مسیحی و مبتنی بر احادیثی «کعب‌الاحبار»، «وهب‌بن منبه» و «عبدالله سلام» است که ابن خلدون تعبیر «توارتیانِ چادر نشین» را در مورد آن‌ها به کارمی‌برد.

نوعی دیگر تفسیر نویسی وجود دارد که «به زبان بر می‌گردد. مانند شناختنِ لغت و اعراب و بلاغت در ادای کلمات و در ادای معنی بر حسبِ مقاصد و اسلوب‌ها(همان: 893» تفسیرنویسی نوعِ دوم از برخی جهات با تفسیر نوع اول اشتراک دارد، اما به هرحال این تفسیر در وضعیتِ اجتماعی متفاوت نگاشته شده و مربوط به جوامعی است که مخاطبِ مستقیم محمد نبوده‌اند و در زمان‌های بعد از او اسلام آورده‌اند. بحث از "روش‌های ادای کلمات و معنی بر حسبِ مقاصد و اسلوب‌ها" برای عرب‌ها بی‌معناست، زیرا از یک‌سو قرآن «به زبان و بر اسلوبِ بلاغتِ آن قوم نازل شده است و همة اقوامِ عرب آن‌را می‌فهمیدند و معانیِ آن‌را از مفردات و ترکیب‌های آن می‌آموختند» و از سوی دیگر «قرآن بر حسبِ وقایع و اتفاقات جمله به‌جمله و آیه به‌آیه نازل می‌شد ... و پیامبر، آیات مجمل را بیان و تشریح می‌کرد و و ناسخ و منسوخ را جدا می‌کرد و آن‌ها را به اصحابِ خویش می‌آموخت (همان: 890)» تفاوت این دو تفسیر آن است که در اولی نقل مهم است و در دومی توجیه، استدلال و دریافت وجوهِ بلاغی و متافوریکِ قرآن. ابن خلدون از «کشاف» زمخشری به عنوان بهترین تفسیر نوع دوم نام یاد می‌کند. این نگاه تحلیلی و انتزاعی زمخشری به قرآن را می‌توان بر اساس زمینه‌های فرهنگی تبیین کرد. میان پس‌زمینه‌یِ فرهنگی «ترکی‌ـ‌عجمی» زمخشری و نوشتنِ این تفسیر عمیقا پیوند وجود دارد. او متعلق به "مکتبِ بلخ" بود. پس‌زمینه‌یِ فرهنگی عقلی او بود که توانست این «بهترین تفسیر» را بنگارد. کشاف زمخشری، پیکرآراییِ قرآن است در چارچوبِ "سنتِ حضری- عقلیِ بلخ" و بنابراین در آن نوعی مقاومتِ پنهان در برابر فرهنگِ بدوی عرب، نیز به چشم می‌خورد و در عینِ حالی که «در انواع فنونِ زبان داری شگفتی‌‌هایی است(همان:893(». به بیانِ روشن‌تر، کشاف محتوایِ عجمی دارد و «در نتیجه هرجا در آیات قرآن به شیوه‌های بلاغت بر می‌خورد از مذاهب و معتقدات فاسدِ ایشان(معتزلی) استدلال می‌کند و به‌همین سبب محققانِ مذهبِ سنت از آن دوری می‌جویند و به سببِ دامگاه‌هایی که در آن نهفته است عامة مردم را از آن بر حذر می‌دارند.(همان)»

اگر با این چشم‌انداز به تاریخ اسلام بنگریم، در این صورت عقلی‌سازیِ فرهنگِ اسلام توسط مکتبِ بلخ را می‌توان نوعی مقاومت در برابر فرهنگِ چادرنشینی و قبیله‌گرایی عرب دانست. همان‌گونه که محدثین یهودی و مسیحی می‌خواستند با واردکردنِ اسرائلیات و جعلِ احادیث بن‌پارهای اعتقادی و مذهبیِ شان را به نام احادیث در باورهای اسلامی بگنجانند، عجم‌های کافر نیز تلاش کرده اند با نوشتنِ تفسیر، تاریخ‌، مباحثِ زبانی، منطق و فلسفه، تفکر بدوی عربِ را تلطیف نموده و با تزریق بن‌پارهای تفکر شرکی و الحادیِ عجمی از حاکمیتِ مطلقِ تفکرِ بدوی عرب و «مونوپولیزه‌شدن باورهای دینی» و توحیدی جلوگیری نمایند. به استثنای فیلسوفان چون حکیم رازی که ادعای نبوت را «فتنه‌‌انگیزی در میان مردمان» دانسته و از پیامبران به عنوان «نفس‌های از خود بیگانه‌گشته» یاد می‌‌کردند و البته طرح چنین ایده‌هایی سبب گردید که «ملحد» لقب گیرد، دیگر عجمیان/موالیان نیز از راه ترجمة آثار یونانیان، تفسیرنویسی، تحلیلِ احادیث، تاریخ‌نگاری، شعر و دیگر شیوه‌هایِ ممکن در برابر عربی‌سازی زبان و باور مقاومت کردند. احتمالا این مقاومت‌ها موجب گردید که زبانِ عربی در سطح نخبه‌ها باقی ماند و نتوانست به زبانِ مردمی بدل شود.

شاید خطا نباشد اگر ادعا کنیم که بسیاریِ از موضوعاتِ فرهنگی و تاریخی، از جمله «خطِ نستعلیق» را می‌توان در این چارچوب تحلیل کرد. به سخنی‌دیگر مقاومت در برابرِ بدوی‌شدنِ جهان فقط به تفسیر زمخشری، تحلیلِ رازی از نبوت و دیگر تاویل‌هایِ تاریخی و عقلی از اسلام محدود نمی‌گردد، «نستعلیق»، نیز نوعی مقاومت در برابر رسم‌الخطِ عربی است و رنگ و بویِ کافرانِ عجم دارد. البته از نظر تاریخی، نه تنها خط نستلعیق، بلکه فنِ دقیقِ نوشتن در کلیتِ آن، فرهنگِ غیرعربی و هنری است که موالیان آن را ترویج کردند. ابن‌خلدون تاکید می‌کند که خط یک پدیدة شهری است و البته «در هر شهری زیبایی و خوبی خط وابسته به میزانِ عمران و اجتماع مردمِ آن و مسابقة آنان در راه رسیدن به مرحلة کمال و ترقی است... و به همین سبب بیش‌تر بادیه‌نشینان بی‌سوادند و با خواندن و نوشتن آشنا نیستند و کسانی هم که خواندن یا نوشتن را می‌دانند نه در خواندن چندان قادراند و نه در نوشتن مهارت دارند(همان: 829)»به نظر او خط عربی در زمان حکومت «تبایعه» که دوران «تجدید زندگیِ شهری درعراق بود»، بسیار پیش‌رفت کرده بود، اما در زمان بعثتِ محمد به دلیل منازعاتِ قومی رو به زوال بود و در «آغاز اسلام از لحاظ استواری و زیبایی و خوبی نه به مرحلة نهایی و کمال، بلکه به حدِ متوسط هم نرسیده بود، زیرا عرب در بادیه‌نشینی و توحشِ به سر می‌بردند و از صنایع دور بودند.(همان: 832-831)» عدمِ تخصص عرب‌ها به فنِ خط‌نویسی در نگارشِ قرآن تاثیر مستقیم داشته است و «رسم‌الخط قرآن که صحابه آن را با خطوطِ خود نوشته‌اند، پدیده آمده است(همان)»، اما آن‌ها به دلیلِ ناآگاهی با این فن، قرآن را «با خطوطی نااستوار از لحاظِ زیبایی، اصول خطِ قرآن را نوشته اند و در نتیجه بسیاری از رسم‌الخط‌های آنان با قواعد و اصول صنعتِ خط مخالف است و اهل فن آن‌ها را بر خلافِ قیاس تشخیص داده‌اند. سپس تابعان نیز همان رسم‌الخط را از لحاظ تبرک و تیمن رسم‌الخطِ اصحابِ پیامبر، پیروی کرده‌اند(همان: 832)» این پندار که کاتبان قرآن را به «به کمال مهارت در خط نسبت می‌دهند، ... درست نیست»، زیرا در مصحفِ رسمی «حروف بسیاری است که شکل و رسم نوشتنِ آن‌ها بر خلافِ قواعد و اصول» است که از جمله می‌توان به «افزدونِ "یاء" در "بأیید" و افزودنِ "الف" در "لا اذبحنه" و "لا اوضعوا" و "واو" در "جَزآؤالظالمین"(همان: 889)»، به ترتیب در سوره‌های طور(آیه 47)، نمل(آیه 21)، توبه(آیه 47)، حشر(آیة 17)، اشاره کرد.

 سرشتِ مدنیِ «فنِ نوشتن» با فرهنگِ بسته و بدویِ عرب‌ها قرابتی نداشت و حتی پس از اسلام عرب‌ها تا مدت‌ها فنِ نوشتن را درست بلد نبودند. این فن زمانی رشد کرد که آن‌ها «به فرمان‌روایی و کشورداری نایل آمدند و شهرهایِ گوناگون‌را فتح کردند و کشورها را متصرف شدند و به بصره و کوفه فرودآمدند(همان: 833)». عباسیان پس از فتح بغداد و نام‌گذاری آن به نام «دارالاسلام» به ترویج«خط بغدادی» پرداختند که از نظر "نشانه‌گذاری" و "حسنِ منظر" با «خطِ کوفی» اختلاف داشت. «این اختلاف در اعصارِ مختلف استحکام یافت(همان: 834) و سرانجام "علی عجمی" روشِ جدیدی را پایه‌گذاری کرد، «عجم‌هایی که در عراق سکونت داشتند آن‌ را فراگرفتند(همان)» و زمینه‌یِ ثبت و انتقالِ فرهنگ و هنر را در این حوزة تمدنی فراهم کردند. بنابراین درک و فهم خط نستعلیق،  به درک و فهم تاریخ موالیانِ و رنج و سرکوبِ فرهنگی کافرانِ عجم بستگی دارد. «به رغمِ آن​که اکثرِ محتواي آن را ذهنيتِ عربي - اسلامي تشکيل مي​دهد، این خطدرون‌مایة شرکی و شکلِ الحادي​ـ​مجوسي دارد. این خط حامل راز و رمز کافرانِ خطرناک است و رعايت نکردنِ زير، زبر، سکون، پيش، تنوين و تشديد در اين خط عرب​ها را در گيجي فرو مي​برد. حُرمتِ نماز به زبانِ فارسي و حتي چون و چرايِ فقهيان در بارة صحتِ عقدها و ايقاع​ها به اين زبان در زمانِ حاضر را نیز مي​توان نشانِ کين​توزي آشکارِ زبانِ عربي نسبت به زبان عجم و سرکوب و به​حاشيه​رانيِ آن دانست. زبانِ عربي، از طريق پيوندِ خودش با علايم و شرح​نويسي​هاي مفصل در مورد کاربُردهايِ زير و زبر و ديگر علايمِ قرائت، توانست بر بسياري از زبان​ها سلطه پيدا نموده و به عنوان زبانِ توحيد آن​ها را به قلمروِ شرک براند. رعايتِ دقيق علايم​را مي​توان نوعي تکنيکِ سرکوب و نشانه​ي برتري​جويي «مولايانِ عرب» بر «مواليانِ بلخ و خراسان» دانست که نمي​توانستند زبان «عربيِ مُبين» را درست ادا نمايند. سرپيچيِ خط نستعليق از علايم و حرکاتِ زبانِ عربي نوعي مقاومتِ راديکالِ فرمي و محتوايي زبانِ عجم در برابر زبانِ عرب و در عينِ حال نمادِ مادي صداهايِ محوشدة موالياني است که عربي​را دست و پاشکسته تلفظ کرده​اند(اسدبودا: 1390)» نستعلیق، آهِ محسوس زبانِ تکفیر شده است، همان‌گونه که «تصوف» و «فلسفه». هرچند این هرسه در حالِ حاضر حامل و ناقلِ باورهای دینی است و «حبلِ متینِ» فرهنگِ عرب بازوی آن‌ها را پوست کنده و «قول ثقیل» تازیان کمر و قچر و کمرِ آن‌ها را شکسته، اما به هرحال باید آن‌ها مقاومتِ پنهانِ فرهنگیِ کافرانِ عجم در برابر موحدانِ عرب درک کرد. نسب این گرایش‌های کفرآمیز و الحادی به «قتل‌عام‌های فرهنگی» و «کتاب‌سوزان» می‌رسد؛ به کتاب‌های عقلی، تاریخی و هنری‌ایِ که در صدرِ اسلام به آب و آتش افگنده شدند. زبان نستعلیق همان قدر رازآلود و گنگ و دارای خم و پیچ است که زبانِ فلسفه و عرفان: تنها در پرتو این نگاهِ تاریخی و فهم و درک نستعلیق به عنوانِ آوای عینیت‌یافتة تکفیرشدگان است که می‌توان نستعلیق‌نگاری را درک و فهم کرد. همان‌گونه که فلسفه و تصوف «تعلیق اوامر و نواهیِ دینی» است، نستعلیق نیز «تعلیقِ خوش‌نویسیِ عربی» و بازتاب صدایِ عجم‌های خطرناکی است که به زبانی غیر از زبانِ خدا سخن می‌گویند.  

گفت‌آوردها: 

  • 1. عبدالرحمن ابن خلدون، مقدمة ابن خلدون، ترجمة محمدپروین گنابادی، تهران، بنگاهِ ترجمه و نشر کتاب، 1359. عبارت‌های داخلِ گیومه از این کتاب نقل قول شده‌اند.
  • 2. اسد بودا، وفاداری به الحاد کودکی، جمهوری سکوت. این ایده که نستعلیق مقاومتِ نوشتاری در برابر زبان عربی است، نخستین‌بار در مقاله «وفاداری به الحاد کودکی» که موضوع آن نقاشی‌های اکبر خراسانی بود، طرح گردید.