منتقد همچون بیگانه

اسد بودا

 «1»

نقد و بیگانگیِ همبستة هم‌اند. هرچه موضوعِ نقد آشناتر باشد، نقد بیگانه‌تر به نظر می‌رسد و به پیمانه‌‌یِ که پیوند نقد و حقیقت عمیق‌تر باشد، اتهاماتی که بر منتقد وارد می‌شوند، سنگین‌تر خواهد بود. چندی است که بازار جنگِ قلمی در جمهوریِ سکوت داغ است و طبیعتا بازار نصیحت‌گرانِ کلان‌کار وتنبلی که وحدت و همدلی‌را در کتمانِ حقایق و مسکوت‌گذاشتنِ واقعیت‌ها می‌دانند، داغ‌تر. این برخورد قلمی در نقدِ آقای حلیمی بر عزیز رویش به نقطه‌ی اوج رسید، به قسمی که جمهوریِ سکوت ترجیح داد این نقد را بردارد. برداشتنِ این نقد از سایت اما نه حل مسئله، بل پاک‌کردنِ صورتِ مسئله بود و شک و تردیدها را در بارة بی‌طرفیِ این سایت بیش‌تر کرد. من از مدت‌ها پیش و از زمانی که حتی بلد نبودم یک سطر بنویسم، با نوشته‌های آقای «حلیمی» آشنا بودم و آن‌ها را می‌خواندم. در کنار استاد دکترِ محمد امینِ احمدی(سخن‌گوی کمیسونِ بازنگریِ قانونِ اساسی و رئیسِ پوهنتون ابن سینا)، سرورِ دانش(وزیر پیشینِ عدلیه و سرپرستِ وزارت تحصیلاتِ عالی)، استاد بصیراحمد دولت‌آبادی(تاریخ‌نگاری که کریم خرم کتاب‌هایش را در دریای هلمند انداخت) و علی امیری، آقای حلیمی یکی از نویسندگانِ مطرح و آشنایِ آن روزگار بود. شاید گزافه‌گویی نباشد اگر بگوییم در فضایِ بسته و سرشار از خفقانِ آن‌روز انتقادی‌ترین مقالاتِ سیاسی را حلیمی می‌نوشت. کسانی که حوادثِ آن‌روزها را در دنیایِ مطبوعات دنبال می‌کردند، «توطئه‌يِ دیگر، شکستِ دیگر» و «مروری بر تحولاتِ مقاومت بعد از رهبرِ شهید» را که اولی نگاهِ درونی و عیمق به حادثة 23 سنبله بود و دومی نگاهِ تاریخی به مقاومتِ عدالت‌خواهانة غربِ کابل، به یاد دارند. حلیمی علاوه بر عواملِ بیرونی به عوامل درونی نیز توجه دارد، جزئی‌نگر است، صورتِ مسئله‌را درست توضیحِ می‌دهد و جامعه به یک کلِ خوب یا بد  فرو نمی‌کارهد. این ویژگی‌های سبب گردیده که نوشته‌های او همواره برایم پرشور و جذاب باشد و به همین سبب در هرکجا نوشته‌ای از او دیده‌ام‌- حتی در حد یک کامنت ـ با شور و شوق آن را خوانده‌ام.

 دو روز پیش به کامنتی از حلیمی در پایِ «اطلاعیة جمهوریِ سکوت» برخوردم و مثل همیشه با حرص و ولعِ تمام آن‌را خواندم. بی‌تردید، نوشته‌هایِ حلیمی بازتابِ تجربه‌یِ اجتماعی و تاریخیِ اوست و بنابراین محال است جوهرِ دورماندگارِ رنج و آوارگیِ‌ایِ را بازتاب ندهد. در این کامنتی او اما غربتِ عظیمی طنین‌انداز است، انگار بیش از حد غریب و «بیگانه» است، نه او را همدمِ شفیقی است و نه هم‌سخن و آشنایی وجود دارد که با این تبعیدیِ غریب گفت‌وگو نموده و زبانِ پر دردِ او را دریابد. حلیمی می‌نویسد:«سلام رسولی عزیز! کجایید دوستِ ندیده آشنایِ من. در این روزها در جریانِ بحثی که با آقای رویش داشتم، مدام به یاد شما، سخیدادِ هاتف، میرحسین مهد[و]ی و جعفرعطایی می‌افتادم. به یادِ تقریبا ده‌سال قبل. به یاد بحث‌های داغ و تندی که در میانِ ما در مورد رویکرد سیاسی رهبرانِ هزاره جریان داشت. با اینکه نقد و نوشته‌ها از مواضع سیاسی بسیار متفاوت و حتی متضاد صورت می‌گرفت، اما چقدر متین و مستدل و اخلاقی پیش می‌رفت. و من از هر کدام شما بزرگ‌واران چه‌قدر آموختم. دلم برای همه‌یِ تان غریب شده است در این روزهای نامرد و نامروت. بعد از مدت‌ها شوق کردم چیزی بنویسم. اتفاقا نوشته‌های آقای رویش، بحثِ روز بود و من خواسته‌ـ‌ نخواسته به طرف نقد نوشته‌های اخیر ایشان کشانده شدم. اما دیدید که چه هجو و هجومی که بر نخواست و چه اتهاماتی که مطرح نشد! بگذریم. شرح این هجران و این خون جگر/ این زمان بگذار تا وقت دیگر. هر کجا هستید شاد و موفق باشید!» اگر این کامنت‌را به صورتِ ترتیل و شمرده‌شمرده بخوانیم، از جا تکان می‌خوریم، زیرا در آوای غریب و غم‌انگیزی کسی طنین‌انداز است که درسال‌هایِ دشوارِ جنگ و آوارگی، گفت، نوشت و سرانجام از سر ناگزیری به «گمشدگانِ غریب» پیوست، تکان‌دهنده‌تر از آن، البته، برخوردِ حذفی جمهوریِ سکوت است که مقالة او را از سایت برداشت.

«2»

هدف این پریشان‌نامه، نه همدلی و لبیک‌ به کامنتِ آقای حلیمی است و نه دعوت آقای حلیمی و رویش به سکوت به‌منظورِ وحدت و هم‌بستگی، هدف فهمِ این ماجرا و درک فیگوری است که در دنیایِ ادبیات از آن به عنوانِ "منتقد" یاد می‌شود. بی‌تردید آب‌سرد پاشیدن روی آتشِ احساسِ منتقدی که پس از مدت‌ها شوق نقد می‌کند و در عین‌حال سوژة نقدش را آقایِ رویش و محل نشر آن‌را جمهوریِ سکوت را انتخاب می‌کند، از نظر اخلاقی توجیه‌پذیر نیست. آن «نصیحت‌گرانِ دانایی» که نقد درونی را اختلاف و فرقه‌گرایی تاویل و تفسیر می‌کنند، نمی‌دانند که نبود نقدِ رادیکال نشانِ مرگِ یک جامعه است و اساسا تامل در خود و نگاهی انتقادی به خویشتن‌ یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های تفاوتِ انسان و حیوان و عینی‌ترین نشانِ گذار از طبیعت به فرهنگ  است. نشر مقالة حلیمی و سپس برداشتنِ آن‌ از سایت، آن هم به بهانه‌ی «اتحاد، همدلی، سعه‌ی صدر و انعطاف‌پذیری[i]» نه تنها با ادعای تعهدِ این سایت به «آزادیِ بیان، بازتابِ اندیشه‌های متنوع و اعتلایِ فرهنگِ گفت‌وگو[ii]» همخوانی ندارد، بلکه نشان‌گرِ نگاهِ سطحی و یک‌سویه به " آزادیِ بیان، بازتابِ اندیشه‌های متنوع و اعتلایِ فرهنگِ گفت‌وگو " است. یک‌رویه کردنِ سخن با تکنیکِ حذف و فرخواندنِ منتقد به قَلعتِ سکوت همان قدر به آفرینشِ ایده‌های نو ضربه می‌زند که مزین‌کردن ایده‌های معمول و پیشِ پا افتاده با خلعتِ ستایش.

فراخوانِ سکوت و یا مخته‌‌سردادن در رثایِ هم‌بستگیِ خیالی از دست‌رفته، اما، مسئله را حل نمی‌کند. ما به فهمِ این موضوع نیاز داریم، نه به نصیحت و بدیهی است که فهمِ حذفِ یک نقد به تاملات تئوریک و گفت‌وگوهای عمیق‌تر نیاز دارد. این برخوردِ حذفی با آقای حلیمی حتی اگر او «خاطرِ دوست را عزیز[iii]» بدارد و لب به شکایت نگشاید، نشان غربتِ نقد است و بنابراین باید موردِ تامل قرار گیرد. اگر از این منظر و با چشم‌انداز تئوریک به این موضوع بنگریم، شاید خطا نباشد اگر بگوییم که میان «نقد» و «بیگانگی» پیوند مستقیم وجود دارد. غربت جوهر نقد است و «غریبگیِ مدام» ویژگیِ بارز منتقد. غربتِ منتقد با اجتماع و باورهای جمعی، به حقیقتِ نقد بر می‌گردد، زیرا‌ هر نقدی شرحِ یک هجران است؛ شرح هجرانِ حقیقتی که کتمان می‌گردد و یا کسانی وجود دارند که آن را بدچهر و باژگون نشان می‌دهند. هرچه منتقد دنیای خودش را عمیق‌تر واکاوی نماید، شکافِ میان حیاتِ انتقادی و جهانِ واقعی عیمق‌تر و فاصلة او با این جهان بیش‌تر می‌گردد. این فاصله اما بیش از آن‌که مانعِ درک و فهم جهان شود، امکانِ نگرشِ جامع و بی‌طرفانه را آسان‌تر می‌سازد. هرنقدی تلاش می‌کند از طریق فاصله‌گیری خودش‌را به موضوع نزدیک کند. نقد کوچِ مدام و به تعبیرِ لوکاچ «‌بی‌خانمانیِ استعلایی»[iv]  است و زمانی عینیت پیدا می‌کند که نسبتِ جان و جهان به‌هم خورده و جان از جهان کوچک‌تر شده است. همواره کسانی هستند که حقایقی را از جهان کسر می‌کنند. منتقد تلاش می‌کند با نشان دادنِ حقایق مستور و کسرشده از جهان، میان جان و جهان آشتی بر قرار کند. آن مسیرِ سعادتی را که در دوران گذشته ستارگانِ آسمان نشان می‌داد، در دنیایِ امروز منتقد به عهده گرفته و مسیرهایِ احتمالی رسیدن به حقیقت را ستاره‌نگاری می‌کند.  

«3»

نقد صدای حقیقت است، اما از آن‌جا که کشفِ حقیقت در کلیتِ آن ناممکن است، منتقد در جهان خانه‌ای ندارد. شکاف میان منتقد و افراد عادی، بازتابِ فاصله میان ِ جهانِ واقعی و جهانِ آرمانی است. این شکافِ نامرئی، در سیمای بیگانة منتقد، به عنوانِ «فیگورِ تکینی» که غربتِ بی‌چهر در او چهرمَند می‌گردد، دیدپذیر می‌گردد. اگر منتقد را نه به عنوان فرد، بلکه به عنوان فیگوری در نظر گیریم که که غربتِ بی‌چهر در او چهرمَند می‌گردد، در این صورت روشنفکر مصداقِ عینی و بارزِ آن خواهد بود. «دیک پیلس» استادِ جامعه‌شناسیِ «دانشگاهِ برونل» در کتاب «روشنفکر همچون غریبه[v]» با ترسیم سیمای غریبه/ بیگانه از روشنفکر "، تفکرانتقادی را از نو پیکرآرایی کند. هرچند از نظر او غریبه پیوستاری از اندیشمندانِ چپ و راست را در بر می‌گیرد و به طور مشخص از «دورکیم» و حتی راستِ رادیکالی چون «موریس» به عنوان غریبه نام می‌برد، این تفسیر از روشنفکر اما بر بنیاد «معرفت‌شناختی» نظریه‌پردزانِ کلاسیک چون مارکس، زیمل و مانهایم استوار است. رسالتِ انقلابیِ روشنفکر در تفکر مارکس، مفهوم غریبه در جامعه شناسی زیمل و یوتوپیاگرایی و ایدئولوژی ستیزی  او در اندیشة مانهایم، این تفسیر از روشنفکر را که در آن در روشنفکر نه در متنِ اجتماع، بلکه در حاشیة آن قرار دارد، رخدادپذیر ساخته است. پیلس نوآوری فکری روشنفکران را ناشی موقیعیتِ همواره مرزی و در حاشیه‌بودگی آن‌ها می‌داند و بر این باور است که میان «در حاشیه‌بودگی» و «نوآوریِ فکری»  عمیقا پیوند وجود دارد. تفکر «نمکِ امتناع» است و در دخمه‌های اجتماع، در دخمه‌های فرهنگ و در حاشیة باورهای عمومی رشد می‌کند. تفکر تعیین مرزِ آگاهی و غیرآگاهی است و بنابراین کسانی که به تعیین این مرز اقدام می‌کنند در انظارِ عمومی بیگانه به نظر می‌رسند.

 این بیگانگی، اما، ریشه در سخنانِ انتروپیک و ایده‌هایِ غریب و ناآشنایی دارد که آن‌ها مطرح می‌کنند. مارکس نمونة آرمانی روشنفکرِ غریبه و «بی‌خانمانِ استعلایی» است، زیرا قهرمانِ اندیشه‌‌ای او نه قهرمان‌هایِ آشنایِ تاریخ، بلکه «پرولتاریایی» است که هیچ فیگورِ بیگانه‌تر از او با قهرمانی وجود ندارد. مارکس، نخستین کسی بود که پرولتاریا، این چهرة خاک‌خورده را از اعماق تاریخ بیرون کشید و  به عنوان یگانه «قهرمانِ راستینِ تاریخ» مطرح کرد. اگر جز کار حقیقتی نیست و آدمی از طریقِ کار خود و جهانش را می‌سازد، در این صورت قهرمانِ حقیقی‌تر از کارگر وجود نخواهد داشت. این حقیقت اما فقط برای مارکس قابل قبول است، نه برای همگان.  بیرون کشیدنِ کارگر، این قهرمانِ بس‌غریب و بیگانه از لایِ چرخِ ستم، از میانِ سنگ و خشت و سیمانِ عهدِ باستان و از سرو صدا و خِش‌خِش کارخانه‌های تولیدی مدرن که مرز کارگر و ماشین در آن‌ها در هم ریخته، در پندارِ رایج  و چارچوبِ باورهای عادی نمی‌گنجد. ترسیم این تصویر آرمانی از کارگر، نه فقط برایِ کارفرمایان، بلکه برای خود کارگر نیز بیگانه است، زیرا هرگز او خود را این‌چنین ندیده است و در نتیجه مارکس در چشمِ کارگرانِ نیز چهرة غول‌آسا و غریب به نظر می‌رسد، درست همان‌گونه که پیامیرانِ عهدِ باستان بیگانگانی بودند که آیات ناآشنایی را در ردِ جادوگری برای مردم تلاوت می‌کردند.

«4»

ترسیمِ این متافوریک از روشنفکر ربطی به جهت‌گیری‌های  سیاسی و اخلاقی ندارد. بیگانگان طیفِ گوناگونی از متفکرانِ چپ و راست و میانه‌رو و همچنین محافظه‌کار، اصلاح‌گرا و انقلابیِ رادیکال را در بر می‌گیرد. بیگانه کسی است در برابر تفکر رایج  می‌ایستد، باورهای مسلم را با پرسش مواجه می‌سازد و در یک کلمه «بیگانه، کسی است که حیاتِ انتقادی را بر دیگر اشکال حیات ترجیح می‌دهد. به همان میزان که یک چپ‌گرای انقلابیِ چون لوکاچ با جهانش بیگانه است، یک راستِ افراطی چون اشمیت در بیگانگی به سر می‌برد. وجه مشترکِ تمامی بیگانگان آن است که در فرمِ رایج نمی‌گنجند و برای آن‌ها محتوای زندگی مهم است، نه صورتِ آن. به نظر پیلس، یک اندیشمندِ محافظه‌کاری چون دورکیم به همان میزان با زمانش بیگانه‌ است که مارکسِ رادیکال و انقلاب‌گرا. این سخن که انسان هستیِ اجتماعی است، سخنِ نو نیست  و دستِ کم از زمان افلاطون به این سو لقلقه‌ی زبانِ بسیاری از متفکران بوده است، هم‌ارز پنداشتنِ واقعیت‌های اجتماعی با «اشیاء»، تبیین دنیایِ انسانی در کلیتِ آن بر مبنای «همبستگیِ اجتماعی» و فروکاست «خدا به جامعه» از سوی دورکیم، اما لحنِ غریب وبیگانه دارد و بنابراین باید در چارچوبِ «معرفت‌شناسیِ اجتماعیِ بیگانگی[vi]» تحلیل گردد. اگرفردیت‌گرایی روشنگری، این سوژة کانتیِ عالمِ مدرن را محور تحلیل‌های آن روزگار بدانیم، « سوسیالیسمِ همبسته‌گرایِ » دورکیم به همان میزان با فردگراییِ آرمانیِ روشنگری بیگانه است که « سوسیالیسمِ پرولتاریاییِ» مارکس.

پیلس بیگانگی روشنفکرانه‌ را بیگانگیِ خودخواسته و نوعی دفاع از حریمِ شخصی در موقعیتِ نهادی می‌داند و از کارل مانهایم به عنوان «کوچ‌گرِ جامعه‌شناختی» یاد می‌کند که به‌خاطر محافظت از حیاتِ فکریِ خود حیاتِ بیگانه‌وار را برگزید[vii]. این زیستِ غریبه‌وار چندان آسان نیست. فقط کسانی با زیستِ غریبه‌وار دست می‌یابند که با «هنرِ کناره‌گرایی» آشنا هستند. اگر این تصویرِ متافوریک از منتقد را بپذیریم و بیگانگی را یکی از مهم‌ترین ویژگیِ منتقدان بدانیم، در این صورت این سخنِ حلیمی که «دلم برای همه‌یِ تان غریب شده است در این روزهای نامرد و نامروت»، برای ما درک‌پذیر خواهد بود. آن «هجو و هجومی و اتهاماتی» که حلیمی از آن شکایت دارد، ذاتیِ زندگیِ منتقدان است، رویش نیز نه در مقامِ مدیرِ مکتب، بلکه در مقام منتقد برای ما غریب و بیگانه است. نقد شرحِ هجرانِ مدام است. وقت دیگری در کار نیست و هرگز هجرانِ حلیمی را پانی در کار نخواهد بود. غربتِ حلیمی بیش از آن‌که جغرافیایی باشد، ذهنی و ناشی از نوعی دیدِ او به جهانش است. او پیش از آن‌که آواره شود، یک آواره و برای ما غریب و بیگانه بود. منتقدانِ در هرزمانی و هرکجای عالم در معرضِ هجو و هجوم قرار دارند. نقد باختنِ امروز برای فردا و کشتنِ خویش در اکنون به امید رستاخیز در زمان‌های آینده است. انتقاد پاداشِ زهرآگین دارد: مرگِ سقراطی. آن شوقِ نوشتنی که حلیمی از آن سخن می‌گوید، دلتنگی در فراقِ حقیقتی است که از چشمِ ما مستور است. او خاطر دوست را عزیز می‌دارد و بنابر این همیشه شوقِ نوشتنی در او هست و همواره دردِ فراقی او را ناگزیر می‌کند که به رغمِ تمامی هجو هجوم‌ها ما را تنها نگذارد. حلیمی همیشه در ما و با ما خواهد بود، او در بیگانگیِ خویش برای ما آشناترین است و برای ابد«امینِ» و امانت دارِ بخشی از تاریخ ما خواهد بود. 

گفت‌آوردها
 


[i] . اطلاعیة جمهوری سکوت، http://urozgan.org/fa-af/article/1983/

نوشتن در باره حلیمی به معنای نادیده گرفتنِ استاد رویش نیست. استاد رویش نیز در آن دوران همراه آقای فولادی در پاکستان می‌نوشت. همچنین ایشان هنگام جنگ در کابل بودند و در متن جنگ فعالیت‌های فرهنگی داشتند. تا آن‌جا که به ماجرای حاضر مربوط می‌شود، به گمانم حذفِ مقاله‌ی آقای حلیمی نوع بی‌احترامی به اوست. در ضمن این یا داشت دیدگاهِ شخصی من است که هرگز طرف‌دار حذف نوشته‌های انتقادی نیستم. هیچ کسی مولای تفکر جامعه نیست. هرکسی سخن و ایده ای دارد و بنابراین باید نوشته شود و در معرضِ داوری دیگران قرار گیرد.

[ii] همان.

[iii] . محمد امین حلیمی، ...که خاطر دوست عزیز است، http://urozgan.org/fa-af/article/1985/

[iv] GEORG LUKÁCS, Georg Lukas, The Theory of The Novel, A historico-philosophical essay on the forms of great epic literature, Translated By Anna Bostock, Merlin Press, 1988, p 61

[v] Diek Pels, The Intellectual As Stranger: Studies in Spokespersonship, Routledge, 2000.

[vi] Social Epistemology of Strangerhood.

[vii] Diek Pels, The Intellectual As Stranger: Studies in Spokespersonship, p83.