۱۳۸۸ دوشنبه ۷ ثور
در افغانستان شعارها مذهبي، اما عملكردها نژادي اند

در افغانستان شعارها مذهبي، اما عملكردها نژادي اند

 (شهيد مزاري، سخنراني بابه تجليل از شهدا، 15 جدي 1373)«... وقتي كه اين برادران جهادي ما آمدند، در پشاور نشستند و اعلام كردند كه ما براي اينها حق قايل نيستيم و اينها در افغانستان موجوديت ندارند، ما تكان خورديم كه حالا موجوديت ما در خطر است؛ كسي كه موجوديتش در خطر باشد، بايد قبل از هر چيزي از موجوديت خود دفاع كند، بعد از آن نوبت مي‌رسد به اينكه چگونه زندگي كردن و چگونه تصميم‌گرفتن خود را مطرح كند و آنگاه برسد به اينكه چگونه نظام را حاكم بسازد. ما كه در اينجا تلاش مي‌كرديم كه اين نظام، نظام انقلابي باشد يا نظام غير انقلابي، اين مرحله‌ي سوم بوده است.

لهذا ما در تلاش شديم كه بياييم براي حفظ موجوديت مان جمع شويم و وحدت كنيم. تا اين وقت جنگ‌هاي داخلي‌اي كه بود، هر مخالفتي كه مي‌شد صرفاً جنبه‌ي شعاري داشت. عليه جنگ داخلي هر كس مي‌تواند مفت شعار بدهد و محكوم كند، ولو خودش هم معتقد به اين شعار نباشد. آقاي محسني در سخنراني‌هاي خود مكرراً مي‌گفت و اعلان مي‌كرد كه اگر روزي در افغانستان آتش‌بس شود، من در مكه رفته دو صد ركعت نماز مي‌خوانم و اگر روزي در بين شيعيان وحدت شود، من در مكه رفته هزار ركفت نماز مي‌خوانم. اين را در سخنراني‌هاي خود شعار مي‌داد و مي‌گفت. مردمي هم كه مهاجر شده و در بيرون رفته بودند و فشار ديده بودند، اين حرف را خوب استقبال مي‌كردند. اما روزي كه ما به خاطر حفظ موجوديت تشيع و هزاره در افغانستان، تصميم گرفتيم كه وحدت كنيم، آقاي محسني مي‌گفت كه اولين شرط ما در وحدت بي‌شرط بودن وحدت است؛ يعني كسي شرط قايل نشود. شش نفر از اعضاي شوراي مركزي‌اش در باميان آمدند، وحدت را امضاء كردند و برگشتند. آقاي محسني كه تا حالا خلاف مبناي فكري‌اش شعار مي‌داد، فكر كرد كه تا حالا كه جنگ را تقويت مي‌كردم و اختلاف بود، من وحدت را شعار مي‌دادم، حالا كه اينها آمده وحدت كرده اند، ديگر چه بگويم؟ اين بود كه از بي‌شرط بودن وحدت گذشت؛ سه شرط ماند! اعضاي شوراي مركزي در باميان نشستند، هر سه شرط را قبول كردند. اما وقتي خارج رفتيم، نه شرط شد، دوازده شرط شد، آخرش به اين نتيجه رسيديم كه ايشان نمي‌آيند. حرف از اينجا شروع مي‌شود. بعد آقاي محسني مي‌رود پاكستان و به كساني كه موجوديت ما را در افغانستان نفي كرده بودند، مي‌گويد كه اين حزبي كه در باميان تشكيل شده، حزب هزاره‌هاست و در آينده از شما حقوق مي‌خواهد!

اينها مسايلي اند كه شما بايد بدانيد و نسل‌هاي آينده‌ي تان هم بدانند.

آقاي محسني به آنها مي‌گويد كه شما بايد مرا تقويت كنيد؛ من از نگاه تشكيلاتي چهارده‌سال مبارزه كرده ام، آيت‌الله هم هستم، امكانات بدهيد، از اينكه وحدت جا بيفتد، جلوش را مي‌گيرم، من با شما هيچ اختلاف ندارم. وقتي كه اين مسأله پيش مي‌آيد، در پاكستان به تقويت كردن آقاي محسني مي‌پردازند. مولوي خالص هم كه قبلاً شعارهايش را داده است، در يك مصاحبه‌اي كه با خبرنگار انگليسي دارد، آقاي محسني در كنارش نشسته است. اين خبرنگار از مولوي خالص بازخواست مي‌كند كه تو مي‌گفتي: من شيعه‌ها را قبول ندارم، حالا كه آقاي محسني در كنارت هست، چطور است؟ مولوي خالص واضح مي‌گويد كه محسني از ماست! مردم ما بايد اين نكته را توجه كنند و بدانند كه براي چيست؟ استنباط من از اينجاست كه عمل مولوي خالص – برخلاف شعارش – نژادي است، نه مذهبي. چرا كه محسني شيعه است، عالم شيعه هم هست. چطور مي‌شود كه مولوي خالص بگويد: آقاي محسني از ماست؟ بلي، آقاي محسني هزاره نيست و مولوي خالص با هزاره‌ها اختلاف داشته است. راست مي‌گويد.

بعداً وقتي كه وحدت به وجود مي‌آيد، تبليغات به راه مي‌افتد كه اين وحدت را نجيب به وجود آورده. شما ديديد تعدادي كه آله‌ي دست اجانب قرار گرفته بودند، آن روز در مقابل پول مصاحبه‌ها و سخنراني‌هاي زيادي كردند كه اين وحدت، وحدت دولت كابل است. آقاي محسني در اين رابطه، عليه قوماندانان داخل افغانستان (كساني كه با دولت تماس گرفته بودند) صحبت مي‌كند و آنها را محكوم به اعدام مي‌نمايد و مرتد مي‌گويد. در آن وقت تعدادي از قوماندانان حركت اسلامي با دولت تماس داشتند و متأسفانه در اخير دوران جهاد، مثل دوران فعلي كه قوماندان خريدن و پول پخش كردن است، تعدادي آلوده شدند.

اين دوره همين طور مي‌گذرد و سه سال طول مي‌كشد؛ يعني اين باوري كه مردم دنيا و مردم افغانستان داشتند كه پيروزي حتمي است و ايادي روس‌ها بعد از بيرون شدن آنها نمي‌توانند مقاومت كنند، خنثي شد و حكومت نجيب سه سال دوام كرد. استراتيژي حزب وحدت در اينجا اين بود كه با اقوام داخل افغانستان تماس بگيرد و با آنها تفاهم كند، زيرا آنهايي كه در خارج اند، تحت تأثير كشورهاي خارج اند. بر اساس اين تلاش داخلي حزب وحدت بود كه تحول مزار پيش آمد. در اينجا حزب وحدت نقش تعيين كننده داشت. با اين تحول، آنهايي كه در خارج نشسته و مردم ما و باقي اقوام محروم افغانستان را حذف كرده و ناديده گرفته بودند، غافلگير شدند و جو تغيير كرد. متأسفانه در اينجا توافقاتي كه در رابطه با مجاهدين سمت شمال شده بود، آقاي مسعود خيانت كرد. اگر نه در آن توافقات حق هيچ كس ناديده گرفته نشده و حذف هيچ مليتي مطرح نبود. برداشت عده‌اي از برادران پشتون اين است كه در توافقات جبل‌السراج، پشتون‌ها حذف شده بودند؛ نه، اين حرف نبود. يك چيزي كه در اينجا شده بود، اين بود كه انحصار بشكند، ديگر در افغانستان انحصارطلبي نباشد. فيصله در اين توافقات اين بود كه حكومت تشكيل شود و قدرت را در داخل افغانستان تحويل بگيرد. رهبراني را كه در خارج بوده، از خون مردم استفاده كرده، حرف زده و آخرش هم يك عده را نفي كرده بودند، بگوييم كه شما براي يك سال در خارج تشريف داشته باشيد؛ بعد از يك سال كه زمينه‌ي انتخابات فراهم مي‌شود، اگر محبوبيتي در بين مردم داشتيد، به كابل بياييد. فيصله اين بود. اما مسعود با اين فيصله خيانت كرد. در توافق همه‌ي احزاب بودند، فقط رهبرها نبودند. مسعود، آقاي رباني را پيغام داد كه شما يك دولت تشكيل بدهيد و اين بود كه دولت تشكيل دادند؛ دوماهه، چهارماهه. اين بود كه بعد از آن همه نقش تعيين‌كننده‌اي كه مردم ما در تحولات داشت و بيش از صد جاي استراتيژيكي كابل هم در دست مردم ما بود، باز هم تعدادي در پشاور نشستند و با فشار سعودي‌ها و وهابيت – كه دو صد ميليون بيعانه‌اش بود – ما را باز هم به نام شيعه حذف كردند!

قبلاً گفتم كه در افغانستان شعار مذهبي است، اما عمل نژادي است. در پشاور مذاكرات ادامه داشت. از طرف حركت اسلامي، آقاي جاويد مذاكره مي‌كرد و از طرف ما هم آقاي خليلي و بلاغي. جلسات ده، پانزده روز ادامه پيدا كرد. بحث بر سر اين بود كه ما يك حزب كلان هستيم كه از نه حزب تشكيل شده است؛ فقط يك قسمتي از حركت جدا شده، احزاب ديگر همه در وحدت هستند، لذا ما به عنوان يك حزب سهم نمي‌گيريم، بايد به ما سهم بيشتر داده شود. در شواري قيادي نفر بيشتر بدهد، در شوراي جهادي نفر بيشتر بدهند و .... اما اينها فيصله كردند و گفتند كه حرف «شيعه‌ها» را بعداً مي‌زنيم. در اينجا موضع‌گيري‌ها باز خلاف انتظار مردم ما بود و نافهمي اينها يك بار ديگر در تاريخ تكرار شد كه بعد از سه سال و بعد از اين حضور نظامي فوق‌العاده، باز هم مي‌گويند كه حرف اينها را بعداً مي‌زنيم. در اينجا هم آقاي جاويد موضع گرفت و هم آقاي خليلي. آقاي صبغت‌الله مصاحبه كرد و در آن مصاحبه‌اش معذرتخواهي نمود. شما همه‌ي تان راديوها را گوش كرديد و شنيديد كه گفت: اين مسأله اشتباه بوده و ما براي اين برادران خود حق قايل هستيم. اما وقتي كه با آقاي محسني وارد مذاكره شدند، او مصاحبه كرد كه ما اختلاف نداريم، سوء تفاهم شده! يعني اينهايي كه در پاكستان تصميم گرفته اند، تبرئه شدند. در حالي كه فيصله بر اين بود كه اين دو جريان، روي مصالح تشيع در اينجا مشتركاً يك موضع بگيرند، ولي ايشان اين فيصله را زير پا كردند و معامله كردند. خوش برادران بيايد يا بد شان بيايد، اين را ما در تاريخ مي‌گوييم كه با سرنوشت مردم ما معامله كردند.

آقاي يونس خالص كه شيعه‌ها را نفي مي‌كرد، وقتي كه شوراي قيادي در كابل تشكيل شد، با حضور آقاي محسني اعتراض نكرد؛ يا خودش يا نماينده‌اش مرتب در شوراي قيادي شركت مي‌كرد. شما شاهد اين مسأله بوديد. باز ببينيد كه اگر در اينجا مسأله‌ي مذهب مطرح است، آقاي محسني شيعه است، كسي منكرش نيست. پس چرا اعتراض نكرد و جلسه را ترك ننمود؟ ولي وقتي حزب وحدت وارد جلسات شد، از آن تاريخ بعد جلسه را ترك كرد و ديگر نيامد! از اين مسايل هم مي‌گذريم.

آقاي مجددي از شوراي قيادي هيأت تعيين كرد كه با ما مذاكره كند. به هشت نفر در شوراي جهادي موافقت كرديم، به دو وزارت‌خانه و يك وزارت‌خانه‌ي كليدي (كه وزارت امنيت بود). به محض موافقت روي اين مسأله، تا هنوز در بيرون اعلام هم نشده بود كه آقاي سياف بر ما حمله كرد. بعد از آنكه جنگ اول خاتمه پيدا كرد، اين توافق از راديوي بي‌بي‌سي اعلام شد. بلافاصله در چهلستون شوراي قيادي داير شد، در اين جلسه آقاي محسني پيشنهاد كرد كه وزارت امنيت بايد منحل شود و همان بود كه منحل شد.

شما اينها را شاهد بوده و به دقت دنبال كرده ايد، براي اينكه به طور مسلسل در تاريخ بيايد، من دوباره يادآور مي‌شوم.

وقتي كه وزارت امنيت منحل شد، ما گفتيم كه معادلش را قبول داريم، هر چه كه هست. عضويت هشت نفر را كه در شوراي جهادي پذيرفتند، آقاي جاويد از جلسه برخاست كه اگر شما به وحدت اينقدر امتياز مي‌دهيد، ما ديگر در كنار شما نيستيم. شما و وجدان تان، اين را چه فكر مي‌كنيد؟ آيا به مردم شيعه‌اي كه حذف شده بود و با تصميمي كه گرفت، ديگران را وادار كرد كه موجوديت شان را جبراً قبول كنند، خدمت صورت گرفته است يا خيانت؟

به هر حال، اين كار را كردند، مصاحبه شد، رد شد و دوران آقاي مجددي به همين شكل تمام شد و شما اينجا (كابل) حضور داشتيد. در اين دوراني كه سيزده جنگ بر سر شما تحميل شد و بيش از بيست هزار نفر تان زخمي شده و سه هزار نفر شهيد داديد شايد ده هزار خانه‌ي تان خراب شد، ما يك بار از آقاي محسني و آقاي جاويد نشنيديم كه گفته باشند ما عاملين اين جنگ‌هاي تحميلي را محكوم مي‌كنيم و چه بسا كه آقاي محسني اينجا صحبت كرده و گفته است كه اين جنگ‌ها بي‌مفهوم است و اين جنگ‌هاي كور است.

شما سخنراني‌هايش را شنيده ايد ولي همين آقاي جاويد و آقاي محسني، كه برادر مان جناب آقاي صادق هم اين مسأله را يادآور شدند، به سر يك موتر با حزب اسلامي جنگيدند. من تا اين زمان كه موضع‌گيري‌هاي آقاي محسني را نديده بودم، نمي‌دانستم كه تصميم ايشان يك چيز است و شعار شان چيز ديگر. به خاطر خشنودي حزب‌اسلامي، آقاي محسني مصاحبه كرد و اين جنگ را محكوم كرد. به همايون جرير گفته بود كه شوراي نظار قوماندانان ما را خريده و اينها در تحت تسلط ما نيستند و ما كشته‌ي شان را مرتد مي‌دانيم. جرير آمد و اين مسأله را براي من بيان كرد و گفت كه آقاي محسني با اين جنگ‌ها و كساني كه جنگ‌افروزي مي‌كنند، اختلاف فوق‌العاده دارد، ما بايد به او بها بدهيم. من خنديدم و گفتم كه فكر نمي‌كنم اينطور باشد. بعد هم وقتي كه آقاي محسني در مدرسه‌ي مهدويه آمد و صحبت كرد، اين جنگ را به طور ضمني رد كرد، ولي – برادر مان جناب داكتر صادق اينجا هست – به شكل خصوصي، به شوراي مركزي حركت گفته بود كه اين جنگ  براي ما افتخار آفريد. بعد از آنكه شما قصر را گرفتيد از چند دولت برايم تليفون كردند و گفتند كه حركت در كابل قوي بوده است!

اين جنگ براي آقاي محسني و جاويد افتخار آفريده است! آقاي جاويد هم در جلسه گفته بود كه شوراي هماهنگي مي‌خواست در قصر دولت تشكيل بدهد، شما جاي دولت آنها را گرفتيد، اين براي ما افتخار است و دولت هم براي شما فوق‌العاده پول مي‌دهد!!

اما شما مي‌دانيد كه اين جنگ كه براي آقاي جاويد و آقاي محسني افتخار بود، براي مردم ما فاجعه بود، شما شاهد گرسنگي در اينجا بوديد، شاهد قحطي بوديد، شما شاهد بوديد كه در اينجا مواد پيدا نمي‌شد، شما خساراتي را كه در ظرف سه ماه بسته شدن بازار دوغ‌آباد برداشته ايد، مقايسه كنيد كه چند برابر پولي كه اينها از دولت گرفته اند و چند برابر بهاي موتر آنها مي‌شود. ما اينها را خلاف منافع مردم خود مي‌دانيم. آقاي محسني در صحبت اخيري كه كرده است، باز روي بي‌معياري و بي‌قانوني و لجام‌گسيختگي‌اي كه فعلاً در افغانستان حاكم است كه فتوا دادن يك چيز مفت و رايج شده است- ما را لقب «محارب» و «متجاوز» داده و در بيانيه‌ي خود گفته كه اينها مخالف سيدها هستند! شما اين حرف‌هاي او شنيديد و خوب گوش داديد؛ اما ما اين حرف و اين قبيل تبليغات را به نفع جامعه‌ي افغانستان و به نفع جامعه‌ي تشيع نمي‌دانيم كه كسي به نام هزاره، سيد، قزلباش، بلوچ و تاجك چيزي را مطرح كند و نفاق‌اندازي نمايد و هر كس هم كه اين اين مسأله را دامن بزند، من يقين دارم و اعلان مي‌كنم كه مزدور بيگانه است. اين موضع ماست.

از نگاه تشكيلاتي هم شما مي‌دانيد كه اين حرف آقاي محسني – كه گويا من مخالف سيدها هستم – تا چه حد راست است. فعلاً مسئول عمومي نظامي من سيد است، رئيس اركانش هم سيد است، در دفتر، سكرترم نيز سيد است!

بلي، درست است كه من مخالف خيانتكاران و معامله‌گران هست (تكبير مردم) و اگر خاين و معامله‌گر از هر قشر و هر طايفه‌ و هر مردمي باشد، هيچ مراعات ندارم.

از سوي ديگر آقاي محسني كه اين حرف را مي‌گويد، بياييم يك نظري در تشكيلات حركت اسلامي بيندازيم كه آيا او تبعيض نژادي اعمال كرده يه ما؟

اول كه انقلاب شروع شد و حركت اسلامي به وجود آمد (خود برادران قندهار اين مسأله را به من گفتند و اكنون من به عنوان يك امانت براي شما بازگو مي‌كنم تا در تاريخ شما ثبت باشد) از هزاره‌هاي قندهار رفته بودند پيش آقاي محسني كه خوب حالا جنگ شده، تكليف ما چيست؟ آيا ما از آنجا بيرون شويم يا بمانيم؟ ايشان شش قسم آيه و روايت براي شان مي‌خواند كه دفاع واجب است. اگر شما از آنجا بيرون بياييد، عنعنات مذهبي از بين مي‌رود. رسومات ديني از بين مي‌رود، بايد مقاومت كنيد. اما از قوماي آقاي محسني كه هزاره نبوده، پيش ايشان مي‌رود، ايشان مي‌گويند كه من برايت كمك مي‌كنم، از قندهار بيرون بيا، آنجا جنگ است، اولاد و زندگي تو تلف مي‌شود!

اين اول قضيه است. بعد بياييم در داخل حركت اسلامي نظر اندازيم كه در اينجا حركت براي هزاره‌هايي كه جهاد كردند، شهيد دادند و فداكاري كردند، چه قايل شده است؟ آيا غير از آقاي هادي و انوري و جاويد، ديگران جبهه نداشته اند؟ شهيد نداده اند؟ فداكاري نكرده اند؟

بياييد سواد اينها را هم با يكديگر مقايسه كنيم و ببينيم كه آيا از هزاره‌ها يك نفر در مرجع تصميم‌گيري حركت بوده است؟ داكتر شاه‌جهان داكتر است، داكتر صادق داكتر است، حتي فيضي هم سوادش از انوري بالاتر است، اما در كجا اين شايستگي مد نظر گرفته شده است؟

از طرف ديگر، اينها كه رفتند سر «حركت» معامله‌ي شخصي كردند، هيچ، سر «وحدت» هم معامله كردند. آقاي محسني در يك سفري كه آمده بود، پيش آقاي رباني رفته بود كه براي حركت به عنوان يك تنظيم كمك كند. آقاي رباني برايش چهل ميليون داده بود. بعد آقاي محسني به رسم اعتراض گفته بود كه ما يك حزب قوي در كنار تو هستيم، براي ما چهل ميليون مي‌دهي؟ آقاي رباني گفته بود: اين پول براي آن كساني است كه در نزد من نيامده اند، شما هم براي آنها بدهيد. ديگران اكثراً مي‌آيند و حق شان را مي‌گيرند!

حتي بعد از قضيه‌ي افشار – كه من معتقدم اين فاجعه هرگز از ياد ما نمي‌رود و از ياد مردم ما هم نمي‌رود – در ظرف دو ساعت، چهار نفر از برادراني كه در رأس حركت قرار دارند، پشت دروازه‌ي آقاي رباني، در ارگ ايستاده بودند!! در حالي كه مردم ما شايد يك سال روي خود را را به آن طرف نمي‌كرد و ناراحت بود.

در وقتي كه تعيينات حزب وحدت پيش آمد، در معامله‌اي كه اينجا صورت گرفت، جناب آقاي جاويد مبلغ كلاني را از رباني گرفت. اين مسأله از آقاي انوري پنهان بود،‌ وقتي كه آگاه مي‌شود كه آقاي جاويد پول زيادي را گرفته، اما به خزانه‌ي حركت تحويل نداده است، از جاويد بازخواست مي‌كند كه چرا اين كار را كردي؟ چرا اين پول را گرفتي و تحويل ندادي؟ آقاي جاويد صريح گفته بود كه من اين را براي آقاي اكبري و به خاطر تعيينات حزب وحدت گرفته بودم، نه براي حركت. بعد، آقاي انوري رفته از اكبري بازخواست مي‌كند كه آيا جاويد پول را كه گرفته به شما تحويل داده است؟ آقاي اكبري جواب داده بود كه نه، ما از آقاي جاويد پول نگرفته ايم، ولي دولت خودش ما را مستقيم پول مي‌دهد!

اينها را ما در تاريخ ملت «معامله» مي‌گوييم! قضيه‌ي افشار و فاجعه‌ي دردناك آن كه تا مردم ما نزده اند و تا نسل‌هاي آينده‌ي ما باشند، از آن رنج مي‌برند و مي‌سوزند، به خاطر همين معامله‌گري‌هايي بود كه سر نخ آن در دست آقاي انوري بود.

آقاي انوري، آقاي سلطاني را نزد مسعود برد و مبلغ دو صد ميليون پول گرفت تا براي چهار نفر قومانداني كه در افشار بودند، توزيع كند؛ غير از سلطاني و يك نفري كه اعدام شد، فعلاً سه نفر ديگرش در دست ما است كه آنها اعتراف دارند، ولي ما روي مصالح اين مردم و به خاطر آنكه وحدت اين مردم نشكند، لب از لب پس نكرديم و چيزي نگفتيم. آقاي بليغ به خاطر پيروزي افشار براي انوري پيام تبريكيه مي‌فرستد كه شايد به دست شما رسيده باشد و خوانده باشيد. پيام تبريكي! چه پيروزي؟! آيا در افشار تنها هزاره‌ها قتل عام شد كه آنها پيروزي حساب مي‌كنند؟ آيا افشاري‌ها قتل عام نشد؟ سيدها قتل عام نشد؟ آيا براي آن طفل‌ها و آن زن‌هايي كه سر شان بريده شده و همه در فلم ثبت اند، پيام تبريكي مي‌فرستد؟

آقاي انوري پس از قضيه‌ي افشار خارج مي‌رود، پس كه بر مي‌گردد دوستان نزديك خود را از داخل حركت جمع مي‌كند و مي‌گويد كه ما به خاطر كوبيدن فلاني (كه مرا اسم مي‌برد) و جلوگيري از جمع‌شدن هزاره‌ها در دور او، قضيه‌ي افشار را به وجود آورديم، ولي باز هم ديديم كه محبوبيت او بيشتر شده و مردم از او زيادتر حمايت مي‌كنند، حالا چه كار كنيم؟ اين حرف خود آقاي انوري است و اين‌ها را مي‌گوييم كه با خون مردم ما معامله كردند. ما خط اينها را از برادران واقعي حركت – كه فرزندان شما مردم بوده و در مقابل حملات دشمنان از شما دفاع كرده اند – جدا مي‌دانيم.

بعد از قضيه‌ي افشار، آقاي مسعود براي آقاي هادي پنج تا غند داد، چون آقاي هادي مثل آقاي انوري در اين فاجعه نقش فعال و تعيين كننده داشت. شاهد مسأله كسي است كه در جلسه‌ي قوماندانان حضور داشته است. در اين جلسه آقاي هادي با عباس پايدار صحبت مي‌كرده است و جريان جلسه همان روز براي من گزارش داده شد. متأسفانه عباس پايدار در اين جنگ اخير اغفال شد و كشته شد، كه من بسيار متأثر هستم كه چرا آله‌ي دست قرار گرفت. اما آن روز سه بار از جلسه حركت مي‌كند كه من مي‌روم در جنگ افشار، از مردم خود دفاع مي‌كنم، آقاي هادي مانع شده و او را نگه داشته است كه اين جنگ با شيعيان نيست، جنگ با مزاري است!

بلي، آقاي مسعود و آقاي رباني پس از اين فعاليت و اين حسن عمل نشان دادن، آقاي هادي را پنج غند داد. آقاي انوري به آقاي مسعود اعتراض مي‌كند كه شما چرا حركت را از غير كانال حركت تقويت مي‌كنيد؟ مسئول نظامي حركت من هستم، اگر شما به حركت كمك مي‌كنيد، بايد از كانال من باشد نه جاي ديگر. آقاي مسعود مي‌گويد كه من اين كمك را براي حركت نداده ام بلكه در مقابل خدمتي به شخص آقاي هادي داده ام كه ايشان در قضيه‌ي افشار با ما كردند و حيات سياسي و اجتماعي ما را از مرگ نجات دادند!

بناءً شما بايد بدانيد كه اين فاجعه‌ي تلخ افشار كه بالاي شما تحميل شد و پيش آمد و شما زجرش را كشيديد خود به خودي نبود، يعني دفعتاً و تصادفي به وجود نيامد، بلكه كسان ديگري بودند كه در قضيه‌ از داخل دست داشتند. اين در تاريخ گذشته‌ي مردم ما نيز ثابت شده كه دشمن در رويارويي ما را شكست داده نمي‌تواند، اما مزدور پيدا مي‌كند و از داخل شكست مي‌دهد.

اين جناب آقاي هادي است كه خون‌بهاي هفت صد نفر شهيد و مفقود شما را در افشار و بهاي ويراني و تاراج چهار هزار خانه را پنج غند مي‌گيرد!

اخيراً پيش از اين حادثه هم جناب آقاي هادي از بهسود براي آقاي سياف نماينده و نامه مي‌فرستد كه براي ما كمك كن كه در بهسود ولسوالي‌ها را به وجود مي‌آوريم؛ در نامه‌اش خطاب به سياف مي‌نويسد: «عموي بزرگوارم»! اين در نامه‌اش قيد است! سياف بعد از سيزده جنگي كه با شما كرد، براي آقاي هادي «عموي بزرگوار» مي‌شود!

اينها مسايلي است كه من بايد براي شما بگويم تا در تاريخ و براي نسل‌هاي آينده‌ي تان بماند و روشن باشد كه اين همه ستم‌هايي كه بر ما تحميل شده، چرا، به خاطر چه و توسط چه كساني بوده است؟ اين را بايد بگويم.

مسأله‌ي ديگري كه در اينجا پيش آمد و شما شاهدش بوديد، اين بود كه پيش از شروع جنگ دارالامان، ما در تپه‌‌ي خاكي يك پوسته داشتيم كه سه متر راه تداركاتي مسعود را تهديد مي‌كرد. يعني وقتي كه درگيري مي‌شد، سه متر راه اين سرك را مرمي پوسته‌ي ما مي‌گرفت. آقاي مسعود براي قوماندانان خود دستور داده بود كه شما صد نفر كشته هم اگر بدهيد، بايد اين پوسته را بگيريد. اين موضوع از طريق بي‌سيم ثبت شده است. متأسفانه در شوراي ما – كه آقاي مسعود نفوذ فوق‌العاده داشت – وقتي بحث مي‌شد، بچه‌هاي ما را محكوم مي‌كردند كه اينها جنگ‌افروزي مي‌كنند! بالاخره ما مجبور شديم هيأت تعيين كرديم كه برود بررسي كند كه آيا در تپه‌ي خاكي بچه‌هاي ما جنگ‌افروزي مي‌كنند، يا ديگران؟ اين در وقتي بود كه ما در آن تپه، سه نفر شهيد داده بوديم. در اين حال آقاي جاويد شوراي مركزي حركت را جمع كرد و عليه ما اعلاميه داد كه شما آن را خوانديد. در اعلاميه گفته بود كه اگر كسي در غرب كابل جنگ‌افروزي كند، ما بي‌تفاوت نيستيم، يعني در حمايت آقاي مسعود – كه نذر كرده بود، صد نفر كشته بدهد و آن پوسته را از ما بگيرد – وارد جنگ مي‌شود!

در اينجا ما سه متر راه تداركات مسعود را تهديد مي‌كرديم، اما اين كوه‌ها كه بيش از دو سال زندگاني مردم ما را تهديد كرده بود، اصلاً از هيچ زباني بيرون نشد كه از اين كوه‌ها مردم غيرنظامي را مي‌زنند. وقتي كه آرد سر شما قطع شد، باز هم آقاي جاويد با بي‌شرمي اعلاميه داد كه از فلان كوتل پنجشير براي شما آرد مي‌رسد! و شما هم ديديد كه آرد را براي تان آورد!!

ما اين كارها را معامله با مردم خود مي‌گوييم، و اين مسايل را بايد براي شما روشن كنم.

از طرف ديگر، آقاي جاويد رئيس حركت اسلامي بود و تمامي برادران حركت اسلامي چهارده سال اين رياست را قبول كردند و مردم شريف مربوط حركت اسلامي هم زحمتش را كشيدند، او دومين نفر در حركت بود. اما وقتي كه در كابل آمد، از روز اول از خاد آقاي مسعود ماه پنج صد هزار افغاني به عنوان كرايه‌ي منزلش مي‌گرفت! شما مي‌دانيد كه يك حزبي كه سرنوشتش در دست همچو آدمي بيفتد، چه مي‌شود؛ حالا ممكن است در يك كشور كساني باشند كه از نگاه عقيده و آرمان، و به خاطر مردم با دستگاه امنيت همكاري كنند، ولي هيچ شخصيت بارزي عضو امنيت يك دولت نمي‌شود كه در مقابل كار خود حقوق بگيرد. در اينجا با همه‌ي ظلم و كشتار و جنايتي كه از طرف دولت نام‌نهاد آقاي رباني بالاي مردم ما صورت مي‌گرفت، آقاي جاويد به عنوان مسئول شوراي مركزي حركت اسلامي، ماه پنج‌صد هزار افغاني حق‌الزحمه مي‌گرفت! اين حق‌الزحمه را كه مي‌گرفت، چه كار مي‌كرد؟ در اين او كه از اين پول براي امور شخصي خود استفاده مي‌كرد، جاي شكي نيست. اما برعلاوه‌ي آن دنبال قوماندانان ما مي‌رفت تا با آنها معامله كند و آنها را پيش جناب آقاي فهيم ببرد. جاي شك نيست كه من هم قوماندانان حركت اسلامي را كمك مي‌كردم و كمك هم مي‌كنم و اين را براي تان توضيح خواهم داد كه من هيچگاهي قوماندانان حركت اسلامي را به اين حساب كمك نكرده ام كه گفته باشم شما در وحدت بياييد، بلكه به اين عنوان كمك كرده ام كه شما از اين منطقه دفاع كنيد و اين پول را هم كه مردم ما از خارج در دست ما مي‌گذارند، به خاطر دفاع كابل است و شما حق داريد. اي كاش آقاي جاويد قوماندانان ما را به حركت دعوت مي‌كرد. او اينها را در موتر خود – كه وزيرصاحب بود و رئيس حركت اسلامي بود – در نزد فهيم مي‌برد. تعدادي از قوماندانان مي‌آمدند و اين حرف را به من مي‌گفتند و از من كسب تكليف مي‌كردند. من براي آنكه مسأله روشن شود و بدانم كه اينها چقدر پست اند، مي‌گفتم برويد و ببينيد كه اينها شما را چه مي‌گويند. آقاي جاويد اين كارها را مكرراً انجام مي‌داد، اما ما همه‌ي اين مسايل را تحمل مي‌كرديم و هيچ نمي‌گفتيم؛ حتي براي آنكه نشان بدهيم كه با حركت اختلاف نداريم، كميسيون مشترك تشكيل مي‌داديم، گارنيزيون مشترك تشكيل مي‌داديم.

با اينهمه، آنان تصميم گرفتند كه بايد راه چهلستون را قطع كنند و دارالامان را به گذرگاه وصل نمايند تا ما محاصره شويم؛ تنها پنجاه ميليون براي مهمات جنگي گرفتند. در اين رابطه ما باز با دوستاني كه در داخل حركت داشتيم و آنها از مردم ما بودند و دل شان براي مردم ما مي‌سوخت، وارد مذاكره شديم، راه تفاهم را پيش گرفتيم، مهماني راه انداختيم تا جلو اين مسأله را بگيريم. آقاي جاويد در مصاحبه‌ي خود مي‌گويد: اين توطيه بود كه قوماندانان ما را مهمان كرده بودند. حالانكه اگر ما توطيه مي‌داشتيم، قوماندانان شما را مهمان كرده بوديم و آنها هم در مهماني ما آمده بودند، همه‌ي شان را مي‌گرفتيم، پس چرا نگرفتيم؟ روشن است كه ما اين نظر را نداشتيم.

اما واقعيت اين است كه اينها تصميم گرفتند كه با دولت پلان نمايند و با هماهنگي، ما را از اينجا بردارند و نظامي‌هاي ما را نابود كنند. در رابطه با اين مسأله چند روز پيش از حادثه، جناب شيخ ناظر با يكي از قوماندانان – كه حالا بندي است – به وزيراكبرخان مي‌روند و در آنجا با انوري جلسه مي‌كنند. بعد انوري به جبل‌السراج مي‌رود و در همين حال سيد نورالله عماد مي‌گويد كه در زودترين فرصت تحولي پيش مي‌آيد و وحدتي در كنار ماست كه ديگر با ما مخالفت ندارد. آقاي فاضل هم اين حرف را در مشهد در يكي جلسه‌ي خصوصي مي‌گويد! من گفتم كه در اين قسمت درباره‌ي وحدتي‌هايي كه فرار كرده و در كنار جناب مسعود رفته اند، صحبت نمي‌كنم. اسناد منتشر شده، يك وقت ديگر مفصلاً صحبت خواهم كرد. اما حالا اينقدر مي‌گويم كه آقاي محسني در داخل حركت آن كار را مي‌كند، آقاي فاضل هم به عنوان رييس شوراي عالي نظارت حزب وحدت با آقاي مسعود توافقنامه امضا مي‌كند و مي‌گويد كه من فلاني را، تشكيلاتش را و نظامي‌هايش را از بين مي‌برم، ولي در مقابل اين كار شما حقوق سادات و قزلباش‌ها را در نظر بگيريد!

من در اول خدمت شما عرض كردم كه مخالف اين نوع تبليغات هستم، اين تبليغات زهرآگين است كه مسأله‌ي هزاره و سيد و قزلباش مطرح شود، ولي كسي كه اين مسأله را مطرح مي‌كند و روي اين غرض حركت مي‌كند، ما مجبوريم براي مردم خود روشن كنيم كه شما آگاه باشيد و فريب نخوريد. در اينجاست كه بايد دقت كرد كه علت اين كارها چيست و چه معني دارد؟ شما خود تان بازخواست كنيد كه آيا در حزب وحدت كوچك‌ترين تبعيضي در رابطه با برادران قزلباش و سادات وجود دارد؟ اگر وجود دارد و شما ديده ايد، بياييد تذكر بدهيد. شما مي‌دانيد كه در اسلام و در مذهب شيعه اين تبعيض‌ها وجود ندارد. داشتن تقوا و علم و دانش مهم است. اگر روي مسأله‌ي تبعيض بحث شود، از جمله‌ي 160 نفر اعضاي شوراي مركزي حزب وحدت، چهل و چند نفر آن از برادران محترم سادات اند. اگر مسأله‌ي لياقت نباشد، اگر مسأله‌ي عملكرد نباشد، با مقياس نفوس اين معيار جور نمي‌آيد. ما در اين مورد هيچ بحثي نداريم. ولي يك نفر كه عالم است،‌ آيت‌الله است، وقتي مي‌آيد اين مسأله را مطرح مي‌كند، خلاف انتظار ماست.

وقتي كه حزب وحدت تشكيل مي‌شد، جناب آقاي جاويد – بعد از آنكه ميثاق وحدت را در باميان امضا كرده بود – خارج رفت و بناي مخالفت گذاشت. بعداً ما هم به عنوان هيأت خارج رفتيم. سيرت طالقاني – كه معتقد است ازبك و هزاره و اينها همه يك قوم اند و در اين مورد مصاحبه هم كرده كه كار خودش است ما با آن كاري نداريم – نزد آقاي جاويد مي‌رود و مي‌گويد كه صلاح در اين است كه شما يكجا باشيد، چون يك قوم هستيد، يك مردم هستيد.

در اينجا آقاي جاويد براي او مي‌گويد كه ما اينها را اولاد چنگيز مي‌دانيم، اگر اينها مجتهد شوند، از اينها تقليد نمي‌كنيم! اين حرفي است كه آقاي جاويد به آقاي طالقاني مي‌گويد. در يك صحبت ديگر خود مي‌گويد كه ما حكومت لينن را قبول داريم ولي از مزاري را قبول نداريم!

ما اينها را مي‌گوييم كه نژادگرايي دارند و اينهايند كه به جامعه‌ي ما خيانت مي‌كنند.

هر چندي كه صحبت در اين رابطه زياد مانده و من داستان‌هاي فراواني دارم كه تحمل كرده ايم ولي از اينكه وقت تمام شده و موضوعاتي را كه بنا بود براي شما برادران مطرح كنم، در اين جلسه نمي‌رسم، لذا فشرده مي‌كنم. اما در اينجا يك نكته را درباره‌ي آقاي انوري هم مي‌گويم، بعد روي اصل موضوع مي‌روم كه قبلاً وعده داد بودم.

ما يك انگليسي را در اينجا دستگير كرده ايم كه از انگلستان است. وي از طرف يك مؤسسه‌ي انگليسي وظيفه پيدا كرده كه بيايد قوت‌ها و قدرت شيعه‌ها را در افغانستان بررسي كند و گزارش آن را تهيه نمايد. اين مأموريت او بوده است كه بايد هم در دوران جهاد و هم در دوران پيروزي كابل انجام مي‌داده است. اين نفر مسافرت‌هاي متعددي در افغانستان داشته است و جالبش اينجاست كه آن مؤسسه اول بار كه ايشان را فرستاده، گفته است كه شما هر چه گزارش تهيه مي‌كنيد، براي آقاي انوري بدهيد و آقاي انوري براي ما مي‌رساند.

اين را خود شما تا آخر قضاوت كنيد، من بيشتر از اين ديگر حرف نمي‌زنم. در اين اواخر آقاي انوري به اين نفر مي‌گويد كه براي من بدنامي دارد كه تو اينجا مي‌آيي، من وابسته به خارج جلوه مي‌كنم. به آن مؤسسه هم مي‌گويد كه اين جاسوس را بگوييد كه ديگر همراه من تماس نگيرد. اينها همه‌اش اعتراف شده و آن جاسوس مصاحبه كرده، دوسيه‌اش تكميل شده و امكان دارد كه ما مصاحبه‌اش را به زودي براي تان منتشر كنيم.

در جنگ اخير، وقتي كه بالاي تپه‌ي اسكاد فشار مي‌آيد، صداي جناب آقاي انوري را آقاي اميني (قوماندان فرقه‌ي 96 حزب وحدت اسلامي) ثبت كرده است. اين زمانيست كه چهل نفر از مصلحين عَلَم برداشته و در غرب كابل به راه افتاده اند كه اصلاح كنند و اينها دو بار نزد ما آمدند و از ما بازخواست كردند و ما هم نظر خود را كتباً نوشتيم. «قمبر» در بي‌سيم از آقاي انوري بازخواست مي‌كند كه مردم اينجا آمده اند، ما را جنگ كردن نمي‌گذارند، عَلَم را هم آورده اند، ما چه كار كنيم؟ آقاي انوري در جواب داد مي‌زند كه بر پدر اين مردم لعنت! عَلَم شان را هم بزنيد! و شما شاهد هم بوديد كه زدند.

ولي همين قمبر كه آن قدر از انوري اطاعت كرده و عَلَم را در اينجا زده و چند نفر را هم در زير آن كشته است، حالا به جرم اينكه در گذشته از مردم خود دفاع كرده، پيش آقاي انوري بندي است.

اما در مورد توطئه‌ي اخير – كه گفته بودم براي شما توضيح مي‌دهم – براي ما خبر رسيد كه در اينجا همچو تصميمي است كه گرفته مي‌شود. مسلم بود كه در اين تصميم‌گيري فقط كساني از حركت شامل بودند كه وارد معامله شده بودند. اشخاص ديگري مثل داكتر صادق و داكتر شاه‌جهان و اينها در جريان نبودند. اين به خاطر ذهنيتي بود كه در داخل حركت وجود داشت كه هر تصميمي كه عليه وحدت باشد، اينها خبر مي‌دهند. باز هم در رابطه به اين مسأله نمونه‌اي از حرف خود آقاي محسني را خدمت شما مي‌گويم كه كشفي از يك واقعيت هم است و نشان مي‌دهد كه ارتباطات اينها چطور زنجيره‌اي قايم است، در حالي كه ظاهراً با هم اختلاف دارند. به هر صورت، آقاي فاضل و آقاي محسني هم در خارج و هم در اينجا برعليه يگديگر شعار مخالفت مي‌دادند. اما وقتي كه آقاي محسني از پاكستان به عنوان بي‌طرف اينجا مي‌آيد، آقاي فاضل با داكتر صادق مدبر تماس مي‌گيرد كه تو به آقاي محسني بگو كه من مي‌خواهم تو را خصوصي ببينم. صادق هم مي‌رود اين مسأله را با آقاي محسني مي‌گويد؛ آقاي محسني در اينجا آن طينت دروني خود را بيرون مي‌كند و مي‌گويد كه چقدر اين فاضل نافهم و خر بوده! اين را كه به تو گفته، تو كه رفته اين را به مزاري مي‌گويي! اين تعبير آقاي محسني است (خنده‌ي مردم).

به اين خاطر است كه مي‌گويم «صادق» و امثال اينها از توطئه خبر نداشتند و همانطوري كه خودش هم در اينجا پيش شما بيان كرد كه من از جريان بيست و سه سنبله خبر ندارم، راست مي‌گويد. ايشان خبر نداشتند و علتش هم اين بود كه اگر خبر مي‌داشت، به خاطر روحيه‌ي وطندوستي و مردم‌دوستي‌اي كه داشت، ما را خبر مي‌داد. لهذا احتياط كرده و ايشان را خبر نكرده بودند. ولي به كسان ديگري از برادران حركت كه گفته بودند، آنها باز روي دوستي و وطندوستي خود به ما گفته بودند و ما نيز اين را اعلام كرديم.

اما باز هم براي شما مي‌گويم كه صادق نه از اقدامي كه ما كرديم خبر داشت و نه از اقدام آنها. ولي از آنجايي كه ايشان معاون نظامي حركت بودند، سوق و اداره در خانه‌اش بود و در غياب انوري، ايشان تصميم‌گير نظامي بودند، ما هم نتوانستيم كه او را در جريان قرار دهيم. ايشان اين گلايه را از ما دارند و حق هم دارند.

اما ما جلو توطئه را در روز اول گرفتيم. شما ديديد كه در اينجا آنچنان جنگ و آدم‌كشي پيش نيامد. اسكاد در روز اول هيچ فير نكرد، چون ما به برادراني كه در آنجا روي منافع و مصالح ملت شان فكر مي‌كردند، گفته بوديم كه ما نمي‌خواهيم اسكاد چور شود،‌ شما آن را نگه‌ داريد و آنها هم قبول كرده بودند. اما از صادق هم ناراحت نيستم،‌ چون او در جريان و تشكيلاتي بوده، چهارده سال مبارزه كرده و بعد هم آمده سيزده روز در اسكاد در مقابل ما جنگيده است، ما هيچ ناراحتي نداريم، ولي اين را مي دانيم و مي‌گوييم كه اگر صادق در اسكاد نمي‌رفت، از اسكاد فير نمي‌شد؛ خودش هم مي‌داند و من هم مي‌دانم كه جنگ اسكاد را صادق فعال كرد. يك تعداد فرار كردند، يك تعداد دستگير شدند، اما او سيزده روز جنگيد،‌ ما منكرش نيستيم و شما هم ديديد كه در اين مدت سيزده روز از اسكاد سر اين منطقه فير مي‌شد. ولي ما ملاحظه‌ي مردم را داشتيم و هم ملاحظه‌ي شوراي مركزي را. بعد از سيزده روز تصميم گرفتيم كه چاره نداريم جز آنكه بر اسكاد عمل نظامي نماييم. هم «شوراي نظار» و هم «اتحاد» و همه مي‌دانند كه اسكاد بعد از سيزده روز به زور گرفته شده است. مقاومتي هم كه در اينجا كرده، داكتر صادق كرده. انوري بعد از اينكه در اينجا جنگ در گرفت،‌ پايش در اسكاد ننشسته، جاويد غرب كابل را نديده و هادي‌اش اصلاً نبود. اين مسأله بود. اما با آنهم ما از مقاومتي كه داكتر صادق كرده ناراحت نيستيم. درست است كه براي ما فاجعه بوده و براي مردم ما هم فاجعه بود،‌ ولي من شخصاً‌ از اين مقاومت و پايمردي‌اش راضي هستم. در يك جريان و يك حزب بوده،‌ چهارده سال جنگيده،‌ شهيد داده، فداكاري كرده و اين مسأله هم برايش توجيه نبوده و خيال مي‌كرده كه ما اقدام كرده ايم.

اما بعد از اينكه اسكاد به زور سلاح ثقيله گرفته شد و شما شاهد بوده ايد كه قمبر و صابر بالاترين فاجعه را در دشت آزادگان بوجود آورده بودند، ما باز هم براي قمبر كه در آن اواخر در قلعه‌ي قاضي بود،‌ نفر فرستاديم و نامه داديم و گفتيم كه برادران ما،‌ در آنطرف نرويد،‌ اين يك توطيه بود و ما جلوش را گرفتيم، با شما جنگ نداريم،‌ شفيع را گفتيم كه به قمبر نامه بنويس،‌ او هم نوشت؛ خانواده‌ي قمبر را نزدش فرستاديم و برايش گفتيم كه تو در گذشته اينجا از ملت خود دفاع كرده اي، به جرم اين دفاع آنجا بندي مي‌شوي و كشته مي‌شوي؛ نرو،‌ من دلم بخاطر اين مي‌سوزد كه در مقابل اتحاد،‌ در مقابل شوراي نظار از مردم خود دفاع كردي و امروز آله‌ي دست قرار گرفته اي. اما متأسفانه كه او قبول نكرد و رفت. ما نمي‌خواستيم كه يك دانه سلاح مردم ما در دست سياف بيفتد،‌ اما متأسفانه اين كار شد. حالا هم در آنسوي شهر پنجاه نفر از قوماندانان و مجاهدين حركت را به جرم اينكه شما با فلاني همكاري داشتيد،‌ بندي كرده اند. در حالي‌كه شما در اينجا هم جنگ قمبر را شاهد بوديد و هم به دستور انوري علم زدنش را، اين به‌خاطر اطاعتي بوده كه او از انوري نموده است. شما مي‌دانيد كه در بين مردم اهل تشيع افغانستان عَلَم ابوالفضل آنقدر ارزش دارد كه براي مردم ما داستان اهانت‌باري درست شده كه هزاره‌ها تيغ ابوالفضل را بر نمي‌دارند، ولي قرآن خدا را مي‌خورند! اين را در مورد ما گفته اند؛ اما اين از يك عقده سرچشمه مي‌گيرد كه ما با آن موافق نيستيم. ما عَلَم ابوالفضل را و خود ائمه را به‌خاطر خدا و به خاطري كه در خط خدا مي‌دانيم، احترام داريم؛ ولي به هر صورت، آنها اين عَلَم را زدند و در پايش آدم هم كشتند!! اين اطاعت را قمبر از انوري كرده، ولي امروز بندي است.

حالا كسي اگر از من كمك گرفته و در اينجا مصرف كرده،‌ اين به جرم همكاري با حزب وحدت،‌ جرم است،‌ انوري اولين نفري است كه از من پول گرفته است. بعد از جنگ دوم با سياف، انوري پيش من آمد كه اسكاد در خدمت مردم ما بود و بچه‌هاي اسكاد از مردم ما دفاع مي‌كردند،‌ مثل يك سنگر وحدت برايش كمك كردم. ده ميليون افغاني را كه انوري گرفته، هيچ قوماندان حركت برابرش از من نگرفته است. من خيلي كمك كه كرده باشم، پنج لك و شش لك بوده و خدا را هم شاهد مي‌گيرم كه هيچگاهي اين كمك را براي آن نكرده بودم كه بگويم شما بياييد در «وحدت»؛ بلكه براي آن بود‌ كه مهاجرين ما از اروپا، از كويته،‌ از خليج و از ايران پول جمع مي كردند و براي جنگ كابل مي‌فرستادند. اين بچه‌هاي غيور و سربلند حركت هم در كنار برادران وحدت از مردم خويش دفاع مي‌كردند. لهذا براي ما فرق نداشت، هر چه كه داشتيم و داشته باشيم، در اختيار شان قرار مي‌داديم و مي‌دهيم.

من هيچ مخالفتي با حركت و مردم حركت و قوماندان حركت ندارم و حتا براي كساني كه در جنگ ما آمده و كشته شده اند، بسيار متاثر شدم و هستم. من از كشته شدن عباس پايدار خيلي متأثر هستم. براي اينكه او درك نمي‌كرد كه آْله‌ي دست قرار گرفته است. اما در گذشته او از مردمش جانانه دفاع كرده بود. روي اين مسأله است كه حالا ما از اينجا اعلان مي‌كنيم كه فقط چهار نفر از حركت در برابر مردم ما خيانت و معامله كرده اند و ما در مقابل‌شان موضع داريم. باقي برادران، برادر ما هستند، نور چشم ما هستند و اگر هم با ما جنگ كرده اند، خوب كرده اند،‌ چون براي شان توجيه نبوده و نمي‌دانستند،‌ حالا هم برگردند، اينجا حركت سر جاي خود است، سنگرهايش سر جاي خود است، مردمش سر جاي خود است، همچنين براي آنعده كساني كه بندي هستند،‌ متأثر هستم،‌ چون اينان به عنوان همكاري با من بندي هستند. در حالي‌كه واقعيت اين نيست، جرم آنها اين است كه از ملت شان دفاع كرده اند، جرم آنها اين است كه در اينجا جانانه ايستادگي كرده اند،‌ و اين در داخل حركت عدالت نيست،‌ بي عدالتي است!

 

نویسنده : سخنراني بابه نظرات : 31
  • salam"z ۱۳۸۸ سه شنبه ۲۷ اسد

    به نظر شما سوالاتی واقعی بابه در رابطه با رهبر کبیر چه است؟ رهبر کبیر و هم قطارانش از ما چرا دفاع کرده و چی میخواسته؟ رسالت نسل نو در حفظ آرمانهای رهبر کبیر چه است؟

  • همایون ج ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۵ سرطان

    بخدا قسم همین حالا اشک در چشمانم حلقه زده خیلی تلاش کردم از هق هق کردنم در این اول صبح جلو گیری کنم.من جانم را برای راه و ارمان بابه(ع) نذر کرده بودم اما خداوند مرا لایق شهادت ندانست .میدانم اشک فایدهءندارد.نیاز به دو چیز داریم تا همیشه سرباز سیدالشهدا(علیه السلام)بمانیم.تفنگ و قلم.

  • قومندان شفیع ۱۳۸۸ سه شنبه ۲۶ جوزا

    من منحیث یک فرد هزاره واقعاً به وجود وی افتخار میکنم در غیر آن نمیدانم که چی بلای بر سر این ملت بیچاره میامد و رهروان عبدالرحمن خان که قسم ندادن حق برای این مردم را در پاکستان خورده بودند هرگز این ملت را بالاتر از برده حساب نمیکردند. این خون این جوانان و شهیدان ما بود چون شفیع و سایر شهدای که در گلزار کربلای کابل دفن شده است این مردم را به عرصه قدرت رسانید و امروز ما مردم 20% یا بیشتر صاحب حق شده ایم. اما افسوس این است که همان قاتلین و جنایتکاران بخاطر حفظ منافع شخصی خویش این شجاعان هزاره را چون قومند ان شفیع و قومندان نصیر را به قتل رسانیده اند و افسوس که امروز هم آنها در اریکه قدرت به نماینده گی از مردم هزاره تکیه زده اند. اما افسوس که بار دیگر در ین مدت هفت الی هشت سال که میلیارد ها دالر درین کشور سرازیر میشود بازهم آن جانی ها بخاطر منافع شخصی و حفظ چوکی که حق مسلم این مردم است هیچ کاری نکرده اند و بالاخره ما وشما شاهدد این بودیم که مردم ولایت بامیان سرک های خویش را کاه گل کرده اند. بیائید در انتخاب رهبر واقعی و دلسوز کار کنیم. کسی را انتخاب کنیم که رهرو واقعی رهبر شهید مزاری بزرگ و سایر شهدا باشد نه کسی را که از نام ایشان بخاطر منافع شخصی و اغوای مردم عوام استفاده کننده گان را

    به آرزوی همچو روزی

    پیروز باشید.

  • شايق ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۰ جوزا

    بسمه تعالي
    بررسي تفكر «سيادت» در افغانستان.
    اين نوشتار را به پاس روشنگريهاي تاريخي شهيد بابه مزاري براي خوانندگان منتشر مي‌كنم شايد رسالتي انساني خورد را تاحد كمي در برابر مردم خود ادا تمايم
    نوشتار كه در پي مي‌آيد نه از سر دشمني شخصي با مردمي است كه عنوان سادات را يدك مي‌كشد بلكه نقدي است بر تفكر سيادت كه بر روابط غير انساني مراد و مريدي استوار است و نتيجه جز تحميق و خيانت مذهبي و ديني به دين اسلام و مذهب تشيع و پيروان راستين و فرزندان واقعي رسول خدا و مردم هزاره نخواهد داشت. اينكه مي‌گويم اين تفكر خيانت به دين اسلام است به اين دليل است كه اين تفكر در افغانستان پيروان خود(سادات، سيدها) را به لحاظ نژادي، حيثيت اجتماعي، مذهبي و... بالاتر و برتر از ديگران مي‌داند و حتي باسوادان و بزرگان اين جريان فكري از دواج دختر به اصطلاح سيد! را با پسر هزاره مريد جايز نمي‌شمارد. اگر اينها واقعا از فرزندان واقعي رسول خدا(ص)، فاطمه(س)، علي(ع) مي‌باشد چرا و چگونه چنين ادعاها و تفكرات نژاد پرستانه و سهيونيستي را مطرح مي‌كند و به شدت از آن دفاع مي‌نمايند؟ قرآن و سنت قطعي پيامبر و امامان معصوم برتري و فضيلت هر انساني را در گروه تقوا و انجام مو به موي فرامين خداوند مي‌داند و هرگونه نژاد پرستي و خود برتربيني قومي، قبيله‌اي، تباري و... را محكوم مي‌كند. در سيره پيامبر هيچگاه ديده نشده كه ايشان فرزندان و وابستگان خود را صرفا به خاطر مسايل خوني و نسبي و نژادي از ديگران برتر دانسته باشد و بلكه برعكس ايشان يگانه دختر خود فاطمه زهرا(س) را به رعايت تقوا و انجام عمل براي آخرت تشويق مي‌نمايد و مي‌فرمايد كه در قيام معيار قضاوت خداوند عمل شخصي توست نه انتساب تو به من و اگر عمل شخص تو نباشد من به عنوان پدر هيچ كاري براي تو نمي‌توانم! هيچ حديثي از پيامبر(ص) و امامان معصوم شنيده و ديده نشده كه در آن از ازدواج دختر فرزندان قطعي و مسلم رسول خدا با غير آن منع شده باشد چه رسد به انسانهاي كه انتساب شان به پيامبر و امامان مجهول است و هيچگونه سند دال بر اثبات اين مطلب وجود ندارد. اين جرايان تفكر(تفكر سيادت) به هر حال يك جرايان نژاد پرستي تمام عيار است كه به يك ننگ مذهبي براي پيامبر و ذريه راستين آن تبديل شده است و دروغگوترين و غارتگرترين و شيادترين جريات تاريخ است كه به آبر و حيثيت اسلام و پيامبر و انوادگان راستين او صدمات و خسارات جبران ناپذيري زده است: در درك بيشتر اينكه اين تفكر يك تفكر فرعوني و سهيونيستي و يهودي است تذكر چند نكته لازم است:
    1- اگر واقعا اين مجموعه از انسانها كه عنوان سادات را يدك مي‌كشد، انسانهاي مفلوك، بي‌خانمان، سرگردان، بي‌هويت و... نيست پس چرا هيچ گونه سنخيتي ميان عمل آنان با سيره عملي و علمي پيامبر در طول تاريخ ديده نشده و نمي شود. پيامبر(ص) پيامبر آزادي انسان از اسارت جهل، ناداني، نژاد پرستي، برتري جويي قومي قبيله‌اي بود. پيامبر رهايي بخش پيامبر نور و رحمت كه پيوند خويشاوندي و ازدواجي را حتي با دوشمنان و اقشار محروم، فقير و... جامعه آن روز به خاطر گسترش فضيلت، عدالت و كرامت انساني در عمل به منصه ظهور رساند، به قول دكتر شريعتي چنين پيامبر كه خود نماد مبارزه با نژاد پرستي است چطور مي‌تواند نژاد پرستي ديگري را از جنس برتربيني تباري نسل خود با معيار خون را دوباره ترويج كند؟ چرا تفكر فرعوني سادات اگر واقعا از نسل و ذريه پيامبر است، معيار ارتباط خويشاوندي و ازدواج را تقواي الهي، كرامت و قضيلت انساني نمي‌داند كه بر معيار نژادي تاكيد مي‌كند و ازوداج دختر سيد را با يك هزاره تابو و گناه نابخشودني قلمداد مي‌كند؟
    2- تفكر سيادت، تفكر ننگ و عار بر دين و مذهب و تشيع است، ننگ و عار بر علي(ع) و اولاد پا او كه مظهر تلاش، كار و زحمت و جهاد اقتصادي براي تامين مخارج خانواده كه به نظر اين جريان توسط ايادي و شمنان اسلام براي بي آبرو كردن اسلام و مذهب شيعه خلق و راه اندازي شده است؛ چرا كه اين جريان تفكر،مظهر تنپروري، تنبلي، تكدي گري، باجگيري مذهبي، تملق و فريب مذهبي مي‌باشد كه با فريب و دغل بازي از احساسات مذهبي مردم سوء استفاده نموده جيب مردم به بهانه‌هاي خمس، نذري جد، دواي جد، منگ، كمر بسته كردن بچه و... خالي مي‌كند. علي(ع) كه شبها از ترس خدا به خود مي‌پيچيد و تا صبح عبادت مي‌كرد، روزها مانند يك عمله و كار گر ساده و بي آلايش به كلنگ و بيل زني در نخلستانها و... مشغول بود و هيگهاه ديده نشد كه حضرت روحيه آزاده و طبع انساني خود را به ننگ تكدي و جيره خواري و باجگيري مذهبي بي آلايد اما اين پسران ناخلف او چرا از پدر خود مناعت طبع، آزادگي و انسانيت و... را به ارث نبرده است؟ در اسلام گرفتن خمس بر اولاد پيامبر وقتي جايز است كه حد اقل داراي اين دو شرط باشد:الف) فقير باشد، يعني بعد از تلاش و سعي زياد براي به دست آوردن مخارج عيال و خانواده خود از طريق كار دستي، فكري و... اگر نوانست از عهده خانواده خود بر بيايد مجازند تاماداميكه فقر باقي است، از خمس به عنوان كمك هزينه زندگي خود استفاده نمايد. ب) متقي و پرهيزكار باشد و اهل معصيت و متجاهر به فسق نباشد و گوهر تابناك انتساب به پيامبر را به غبار گناه و معصيت نيالايد. اما در جامعه هزاره افغانستان، تفكر سيادت مسئله خمس را به يك شيوه ارتزاق و امرار معاش و يك سيستم اقتصادي بي درد سر و مفت تبديل كرده است. در فقه جعفري، مسئله خمس به عنوان يك تكليف شرعي و اداء دين شرعي به مستحقين واقعي براي برقراري عدالبت اقتصادي نگاه مي‌شود اما در تفكر سيادت به اين مسئله به عنوان شيوه ارتزاق و معيشت و اقتصاد و درآمد بدون درد سر كه در آن حتي با وقاحت تمام، شرايط فقر و تقواي گيرند خمس نيز ناديده گرفته مي‌شود و خمس به يك پديده مذهبي- اجتماعي مريدي_ مرادي تبديل مي‌گردد و از ساحت تكليف مقدس شرع به وادي روابط ناسالم انساني به عنوان يك قاعده رفتاري ميان پير و مراد و مريد تنزل پيدا مي‌كند. در اين تفكر، مريد بايد بخشي از مال خود را گرچه به حد نصاب شرعي نرسيده باشد و مراد هم از جنس آدمهاي شرور، بي تقوا، متجاهر به فسق و... باشد، به نام خمس به او بدهد و اين يك قاعده رفتاري بين مريد و مراد است و فرقي نمي‌كند كه مراد فقير باشد يا چون زالو از فرط خون آشامي و فربهي ممكن است بتركد.
    3- هويت تاريخي، اجتماعي و جغرافيايي پيراوان اين تفكر مجهول و نامعلوم است و اين ابهام روشن مي‌سازد كه چرا جريان تفكر سيادت به تازگي دست به جعل هويت و شجره نامه نويسي و... مي‌زند؟ به راستي چرا اين زالو صفتان قبل از اين به فكر جعل هويت و شجره نامه نويسي نبود؟ مگر غير از اين است كه مي‌خواهد مطابق علم روز و مطابق باشرايط زمان حركت كنند و زالو صفتي خود را بيشتر توجيه مذهبي- خوني نمايد و و مبشتر در منجلاب تنبل صفتي و شكم بارگي خود غوطه ور شود و بيشتر خون هزاره‌ها را مكيده و فربه تر شود؟
    توجه به اين نكات روشن مي‌سازد كه تفكر سيادت يك سناريوي از پيش تعين شده توسط دشمان اسلام و ملت و مردم هزاره است كه براي اغفال، چپاول دارايي، تفرقه افكني و... طراحي و به مراحله اجرا گذاشته شده است
    بي‌ترديد، مجموعه افرادي كه تحت عنوان «سادات» در افغانستان مخصوصا در مناطق مركزي وشمال اين كشور زندگي مي‌كنند از منظر جامعه شناختي، يكي از بي‌هويت ترين و بي ريشه ترين مجموعة انساني در جهان است. هويت تاريخي، فرهنگي، اجتماعي، تباري، سرزميني و... مجموعه عناصري است كه براي بازشناسي جامعه انساني از همديگر لازم و ضروري است. براي شناسايي هويت واقعي جامعه انساني بايد براي اين سؤالهاي اساسي جوابهاي دقيق، صريح و روش وجود داشته باشد: جامعه مورد نظر، كي، كجا و چگونه به وجود آمد كه در واقع سؤال از سه حيثيت ضروري و اجتناب ناپذير حيات اجتماعي افراد جامعه مورد نظر است. در واقع اين همان برسش از تاريخ تولد، مكان تولد و چگونگي رشد و بالندگي و... جامعه است كه پاسخ به «كي» به وجود آمد منشاء و هويت تاريخي جامعه مورد نظر را روشن مي‌سازد و پاسخ به «كجا» هويت سرزميني و جغرافيايي و پاسخ به «چگونه به وجود آمد»، فرايند شكل گيري هويت اجتماعي و فرهنگي آنهارا روشن مي‌سازد. در مورد گروه خاصي موسوم به «سادات» در افغانستان، هرسه سؤال اساسي پاسخ روشن، صريح و قانع كننده ندارد و چيزي كه عامل تعيين كننده براي شكل گيري چنين گروه‌هاي بي‌هويت به نظر مي‌رسد، عامل باورها، اعتقادات و مراسمهاي مذهبي و ديني مي‌باشد. تمام مجموعه‌هاي انساني از لحاظ پيدايش و منشاء تاريخي تاحدودي تاريخ روشن و غير مبهم دارد كه يا در آثار مكتوب به جاي مانده از نياكان آنها تجلي يافته است يا از روي قراين و شواهد باستانشناسي مانند مجمسه‌ها، سفال، ابزار و ادوات ابتدايي زندگي كشف شده از دل خاك و... مي‌توان به منشاء و تاريخ پيدايش آنها پي‌برد. اين آثار و شواهد، علاوه براين مي‌تواند به عنوان، سند و مدرك هويت سرزميني، اجتماعي، فرهنگي و چگونگي رشد و بالنگي جامعه را به اثبات برساند. فرضيه اصلي در اين مقال اين است كه «سادات» افغانستان هويت تاريخي، سرزميني، اجتماعي و فرهنگي مشخص و رشن كه عناصر لاينفك، ضروري و لازم حيات اجتماعي يك جامعه است ندارد. اينكه سادات كي و از كجا به افغانستان آمدند چگونه حيات فرهنگي، اجتماعي و... خود را به لحاظ تاريخ شكل دادند، معلوم نيست. اين گروه، به لحاظ تاريخي، فرهنگي، اجتماعي و... هيچگونه ريشه و پيوند طبيعي و عقلاني در جغرافياي تاريخي،طبيعي، فرهنگي و اجتماعي سرزمين افغانستان ندارد. پيدايش اين گروه در اين سرمين يك حادثه غير طبيعي بوده است. پيدايش جوامع انساني، از يك فرايند طبيعي و مسير مشخص تاريخي بر خور دار است و مراحل گوناگون ترقي و تكامل طبيعي و عقلاني را پشت سر مي‌گزراند اما جامعه سادات افغانستان از اين قاعده مستثناست. اين جامعه نه ريشه در تاريخ دارد و نه پايش در جايي بند است بلكه اين گروه آفريده اوهام، جهل، ناداني و... مي‌باشد. اين جامعه تافته جدابافته‌اي است كه تارش را اوهام و پودش را جهل تشكيل مي‌دهد و هيچ گونه رنگي از اصالت تاريخي و حقيقت جغرافيايي و حيثيت فرهنگي ندارد. ريشه اصلي پيدايش، شكل گيري بالندگي، رشد و... اين جامعه را بايد در وسعت جغرافيايي جهل، دينداري بدور از خرد ورزي و آمخيته با خرافات مردم ما جستجو كرد. همانطور كه در طول تاريخ حيات بشر، جهل و ناداني و دين بدون تعقل و خرد ورزي انسان باعث خلق و پرستش خدايان دروغين از جنس سنگ، چوب، خورشيد، ماه و... گرديده است. بدون شك انسان از روزي كه پا به عرصه حيات در اين كره خاكي گزاشته است، دين دار و خدا جو بوده است و در وراي حيات طبيعي و فيزيك، دنبال متافيزيك و خداي رهاي بخش و خوبيها و آفريننده هستي بوده است اما اين حس ناب حقيقت جويي و آب ذلال جستجو گري همواره با غبار سياه جهل و ناداني و خرافات آلوده گرديده است و چهره درخشان خورشيد حقيقت در پشت پرده سياه ابر جهل و ناداني پنهان مانده است. بيراهگي و كجراهگي اين حس ناب انساني، خدايان و مقدسات موهومي را خلق نمود كه هستي و تمام داشته‌هاي با ارزش انساني خود را در پاي اين خدايان مخلوق ذهن و جهل ناداني قرباني نموده است. اين خدايان مخلوق اوهام و اذهان جهل زده مردم، نه تنها بر ساحت باورهاي و اعتقادات مردم حكم روايي مي‌كردند كه بر ساحت زندگي مادي و طبيعي نيز سيطره كامل داشتند. شكل گيري پديده اجتماعي_ مذهبي سيادت در افغانستان نيز ريشه در حقيقت دينداري و دينباوري و خداباوري مردم ما دارد كه البته ظهور چهره وارونه و دور از حقيقت دين منهاي تعقل و خردوزي و آميخته باجهل و خرافات است. يكي از پديده‌هاي كه هميشه باعث انحراف باورها و اعتقادات ناب مردم و دينداران بوده است مسئله خرافات، اوهام و... مي‌باشد كه مانع از رسيدن نور حقيقت در خانه دل انسانها و تابيدن خورشيد حق در سرزمين باورها و اعتقادات انسها گرديده است. تفكرسيادت شجره خبيثه‌اي است كه ريشه در جهل، وهم، خرافه و... مردم ما دارد. من باشخص و شخصيت حقيقي مردم محترم موسوم به سادات هيچگونه دشمني ندارم و از نبود آنها در افغانستان هيچ منفعت گروهي و شخصي به من نمي رسد اما من با تفكر غير انساني و غير منطقي سيادت كه تفكر دلالي مذهبي، اجتماعي و تاديخي تبديل شده است مخالفم. تفكري كه برپايه‌هاي جهل، عوام فريبي و... استوار است و به مثابه سم مهلك و اجتماعي در بدن نحيف و ناتوان مردم جامعه ما رخنه طولاني مدت كرده است و هچگونه پاد زهري جز آگاهي و معرف مردم ما نسبت به ماهيت تاريخي و... اين جريان براي خنثي سازي آن اثر گذار نخواهد بود. تفكري سيادت هيچ فرقي با تفكر فرعونيت و نمروديت ندارد كه خدايي يك عده عوام فريب را برپايه‌هاي جهل و ناداني مردم و به استضعاف كشاندن آنان بيمه كرده و تا مرز مبارزه مقاتله با پيامبران آگاهي و دانايي و نجات بخش پيش مي‌رفت. امروزه تفكر سيادت به يك جريان سمي و مهلك در جامعه ما تبديل شده است كه جنس روابط متفكران آن با مردم از جنس روابط انسان با انسان نيست بلكه از جنس روابط فرعوني، نمرودي و احساس خدايي است. دشمن اين نمرود و فرعون زمانه، پيامبر آگاهي، موسي معرفت و عيسي دانايي است كه طلسم و جادوي چندين ساله اين فرعونيت قرن را با عصاي اراده پولادين و معرفت نجات بخش خويش بشكند و مردم دربند و گرفتار گوساله‌هاي سامري زمان را نجات بخشد. تعامل و شيوه رفتار تفكر سيادت با مردم تعامل خدا با بنده است: در اين شيوه تفكر تعامل ميان هزاره و سيد تعامل دو انسان از جنس همديگر نيست بلكه تعامل مريد و مراد است و كنش و واكنشهاي انسان هزاره تابع اراده و اوامر خدا گونه مراد بوده و استقلالي ندارد و گويا توحيد افعالي در اين تعامل انسان مريد (هزاره ) با مراد(سيد) معني و مفهوم كلامي خود را از دست مي‌دهد. در شيوه تعامل مريد و مرادي، هر آنچه را مراد بخواهد خدايي است و اگر مريد سر پيچي كند گناه نابخشودني را مرتكب شده است كه تا قيامت منفور خداي زمين و آسمان و مورد خشم پيامبر اسلام واقع خواهدشد.

  • علی اکبر فرهنگ ۱۳۸۸ شنبه ۹ جوزا

    سلام وصدسلام به بودای عزیز!
    وقتی میخواهم ازرهبرشهیدچیزی بدانم به مقاله های شما مراجعه میکنم واقعا مربه گریه می اندازد . آرزو میکنم ای کاش درکناراوبودم ودرعصراوجوانی می بوم که یک لحظه بااومی نشستم و...

  • همای هزاره ۱۳۸۸ يکشنبه ۲۷ ثور

    چه سخت است بی پدر گشتن بی پدر بودن بی پدرزیستن. خدایا!به وجود تو ایمان دارم امانمیدانم چرابزرگترین آیه ات را از چشمان ما پنهان کردی. خدایا!به یاری تو ایمان دارم اما نمیدانم چرا دست مارااز بزرگترین مصداق دستگیری کوتاه کردی. خدایا! می دانم تو ارحم الراحمینی اماچگونه گذاشتی ملیونها عاطفه مجروح شوند و ملیونهایتیم در سوگ پدر ماتم نشین گردند. خدایا! می دانم بزرگترین مرجع امیدی.اما چگونه گذاشتی اهریمنان زمان آن بزرگترین داعیه امید را ازما بگیرند و بدین سان آیه یاس را در زمیر مان القا نمایند. خدایا!می دانم که از عمق قلبها و از غیب آسمانهاو زمین آگاهی و از راز درون پردها باخبر. اما چگونه قلبهایی را که درون سینه های در شکسته و دیوار فروغلطیده تازه شروع به تپیدن کرده بودند و عاطفه هایی را که همچون غنچه های صبح بهاری تازه لب به تبسم گشوده اندوهی بخشیدی که می دانی توان تحمل آنرا ندارند. خدایا! نمیدانم چرا... خدایا!هیچ نمیدانم....

  • اقبال علی همدم ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۷ ثور

    باتشکرفراوان ازدست اندرکاران این سایت که سخنرانی های بابه کبیررانشرمیکندتاحق ازباطل تفکیک شودوبرای متعصبان مایه روشنی،برای بی خبران مایه اطلاع رسانی شود.
    گرچندکوچکترازآنم تاپیرامون شخصیت ابرمردتاریخ،نداکننده ای آزادی،حق خواهی،شکننده زنجیراسارت و.....سخن گویم.
    بابه تورفتی وحدتت راچندین پارچه کردند.
    تورفتی باقاتلین افشارمعامله کردند.
    تورفتی مردمی راکه تو پناهش بودی(بعدازخداوند)بی پناه ساختند.
    تورفتی حتی ازخودیگجوبمیراث نگذاشتی آنها گنج قارون بجای گذاشته اندوخواهندگذاشت.
    تورفتی اما پیراهن عثمان شده ای برای فریب مردم وپل شده ای برای رسیدن به پول تفنگی شده ای برای فیرکردن بسوی آنانی که مطابق ذوق وسلیقه شان نیست.
    تورفتی وقرآن سرنیزه معاویه شده ای برای مانع حرکت مردم بسوی ترقی.
    تورفتی،توی که به زنان نمی ازپیکره جامعه حقوق قایل بودی ،این حق راازآنها میگیرندباسکوت درمقابل کعب الحباروحتی بدترازآن باپخش اعلامیه هاازمردم تقاضامیشودکه درمقابل توودرکنارآنها قراربگیرند.
    تورفتی راهت رامنحرف کردند.

  • فاضلی ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۵ ثور

    شهید مزاری در این سخنرانی به چند مطلب اشاره کرده است:
    1- محسنی نسبت به مردم هزاره تبعیض قایل بوده است.
    2-رهبران هزاره ستیز پشتون محسنی را از خود می دانستند.
    3-محسنی با توافق پشتونها تلاش کرده وحدت هزاره هارا بشکند.
    4-محسنی با سرنوشت هزاره ها همیشه معامله کرده است.
    5-محسنی در توطئه افشار شرکت داشته است.
    6-محسنی در کشتار افشار دست داشته است.
    7-محسنی نیروهای مدافع غرب کابل را تکفیر کرده است.
    8-محسنی در کشتار غرب کابل دست داشته است.
    تمام موارد فوق برای کسانیکه دوره مقاومت غرب کابل را به خاطر دارند قابل تردید نیست.
    چیزی که واقعا جای تعجب و تاسف است موضع روحانیون هزاره در قبال محسنی است؛ اکثر روحانیون هزاره با محسنی رابطه عادی دارند.
    می خواهم از این دسته از روحانیون سئوال کنم که فردا روز قیامت اگر شهدای افشار و غرب کابل با بدنهای پاره پاره وکفن های خونین از خاک بر خیزند و از شما سئوال نمایند که چرا با قاتل آنها سازش کردید چه پاسخ خواهید داد؟

  • گل آغی - جاغوری ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۴ ثور

    سلام به روح خدایی مزاری (ع)رهبر بزرگوارملتی که بیداری ما مرهون قدوم مبارک اوست.ولی در باره این ابلیس خرفت آیت الله محسنی (دام ذله) باید بگویم که بدبختانه مردم مااز مذهبی بودن زیاد شان چوب بیدیدنان مانند این شیاد فاشیست را میخورند.هنوز خون های که توسط فتوای این جرثومه نفاق توسط ابلیس پیر دیگر(ربانی بیدین)ریخته شده است نخشکیده ولی بدبختانه یک عده نادان مذهبی بار دیگر از پشت این دجال حلوا حلوا میکند.بدون اینکه بدانند که راه و طریقت مذهب و اسلام عزیز چه حکمی درین باره دارد.همین تند روی های این مدهبی های جاهل نیز باعث گردیده که تعدادی زیادی از بچه های روشن این مردم چه تاجیک یا هزاره یا اوغوویا دیگر اقوام از دین رو بگردانند.درواقع دین های مختلف چیزی خوبی هستند اکثرا مارا به خدا میرسانند ولی دین در دنیای کنونی به یک دوکان و به یک وسیله تبدیل شده است.ازکنیسه و کلیسا و مسجدودیر تعدادی سود جوی فاسد مانند شیخ آصف ملعون.خمینی وملا عمر برای کاسبی خود ازدین استفاده کرده و آخرت که یادش بخیر ولی دارند دنیای نداشته مارا از ما میگیرند.نمیدانم خداوند تا کی مارا بحال خود ماوا میدارد چرا دست این ظالمان را از سر مردم بلا دیده کوتاه نمیکند ولی جواب اینست که خدا وند میفرماید:تغیر نمیابد سرنوشت قومی مگر به همت خود شان.پس بیایید برادران وخواهران بخاطر رضای خدا و بخاطر نجات از بربادی دوباره خود و مردم خود.سره را از ناسره تمیز دهیم .بیاییددین را آن طور که است درک کنیم نه آنطور که دجال های مفسد مانند شیخ آصف خبیث یا خمسنی و ملا عمر میگوید. لدا اگرما میخواهیم که در دنیا سربلندی این قوم را حفظ نماییم باید رهرو رهبر وقاید بزرگ مان شیهد مزاری باشیم .باید بدانید که خدا دیگه این مرد را در تاریخ تان تکرار نخواهند کرد بیایید اگر مرداگه درک داریداگر خواهان حقوق تان هستید راه این مرد را با تمام بینایی درک کنیم ورهرو راه این یگانه خویش باشیم.حیف که سواد ندارم وگرنه باید آنقدر مینوشتم تا خلسه زدگان مخمور قومم را بیدار میگردم تا بیش ازین با تیشه دین ریشه های خویش را قطع ننمایند.نباید بگذاریم تایک مشت آدم های سود جووزالوبنام دین دنیای مارا از ما بگیرند.نباید بمانیم که یک مشت آدم های جاهل بنام آخند.دین و دنیای مارا این گونه که میبینیم برباد دهند.اگر ما درک سالم از دین مقدس خود داشته باشیم هیچ گاه سگ نمیشویم که پاچه معرفت را با دندان جهالت بگزیم.اگر ما درک از مذهب عزیز جعفری خود داشته باشیم هیچ گاه خودرا قربانی لنگ حمام سید فاضل زاده شیادونابکار نمیکنیم برادارن و خواهران عزیز من.وهزاران این گونه مثل دیگر هست که نمیشود این جا ذکر نمود.اگر ما با درک صحیح به همه چیز برخورد سالم و دور از عقده داشته باشیم نه شیخ آصف فاشیست نه هزارن مثل او نمیتوانند که با سرنوشت ما بازی کنند.خدا مارا توفیق دهد که رهرو راه کسی باشیم که برای بودن ما جان به فنا داد.یادمزاری بزرگ( رهبر و سالاروهمت وغیرت شرافت ) مان بخیر

  • غفاری ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۳ ثور

    درد ما در هجر بابه کمتر از یعقوب نیست
    او پسر گم کرده بود و ما پدر گم کرده ایم

  • عبدالرحیم ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۳ ثور

    خداوندا !
    چه میشدسالهای دردمیماند
    کبوترباخزان سردمیماند
    بجای اینهمه آدم نماها
    یکی میماندامامردمیماند
    درودخدا برمزاری بزرگ

  • رضا ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۰ ثور

    باباه بزرگ! درود بر صداقت، پاکی و غیرتت. اگرچه نبودتت در هر نقطهء هزارجات محسوس است اما تو زنده ای و خواهی بود. نسل در حال ظهور هزاره ها بر خط تو قدم میگزارند و انتقام تمام خوانهای معصوم این ملت را میگرند.
    زنده باد بابا، زنده باد هزاره ها و وحدت هزاره ها

  • نگار ۱۳۸۸ چهارشنبه ۹ ثور

    درود بر بابه مزاری!

    و

    لعنت به آیت الشیطان محسنی!

  • فریاد هزاره ۱۳۸۸ چهارشنبه ۹ ثور

    اهداف آقای محسنی از حمایت قاطعانه قانون احوال شخصیه!:

    1- اختلاف میان هزاره ها. میان دینداران معتدل و روشنفکر و افراطیان دینی بی خبر از دین!
    2- ضربه زدن بنیادی به جامعه هزاره. او با این کار به هدف قتل عام 50 درصدی خود یعنی منزوی کردن زن هزاره منجر می شود.
    3-با برپایی آشوب ها و جنجال ها می خواهد نام مزاری را از یاد ها فراموش کند و میان مردم و مزاری فاصله ایجاد شود.

  • محمد ۱۳۸۸ چهارشنبه ۹ ثور

    درود وسلام برروح مقدس استاد شهید مزاری درسایت یو تاب ویدوی است ازسید کاظمی که در زیر ان سید ها هرچی بدو بیراه کی بوده برای هزاره ها نوشتن واز پشتون هاوتاجیک ها توصیف وتمجید کرده اند.این نشانگر ایست که در افغانستان قوم ونزاد حرف اول را میزند واگر نه دلیلی ندارد که سید ها با هزاره ها دشمنی داشته باشندسید ها که همیشه از خیراتیکه هزاره ها به انها میدهندزندگی خودر امیگذرانند بازهم با افتخار خودرا برتر از هزاره ها میدانندعجب روی دارند اینها(سادات)نمک میخورند نمکدان میشکنانند

  • رفیعی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۹ ثور

    من امسال قدرت معنوی پدر مان را در اتریش دیدم روحش شاد.


    نفرین به ایت ا........ شیطان و هم دستانش

  • م ۱۳۸۸ چهارشنبه ۹ ثور

    احمدی عزیزگفتید شما يک هزاره هستی، اما وحدتي و يا عضو کدام حزب ديگر نبوده.بابه هویت ماه است اودرقالب حزب نمیگنجد اوخیلی بزرگ است شما درکجاسراغدارید که مردم این قدر به رهبر وابسته باشد بدون کدم جبری هر سال در22حوت هرجاه هزاره است غوغاست شوراست بدون کدام سازمان دهی.شما شاهدهستیدکه دولت با یک بودجه کلان ازمسعود تجلیل مکند اما این کجا انکجاوقتی مامگیم بابه عزیزفرق مکند باریس قوم یا ریس جمهور یک کشورپدر ادم قلب جایداره.سلام بر روح بلند بابه,درودبر پیروان بابه

  • روح الله حیدر ۱۳۸۸ چهارشنبه ۹ ثور

    پدر بزرگ خیلی برایت دیق شدم!

    ارزشهایت جاویدان باشد در پیکر همه نسلهای ملتهای صلح دوست!!!

  • در افغانستان شعارها مذهبي، اما عملكردها نژادي اند ۱۳۸۸ چهارشنبه ۹ ثور

    سلام خدمت همه عزیزان.
    ودرودوصلوات به روان پاک شهدا به حصوص شهدای افغانستان وسیدالشهدای افغانستان مزاری رحمت الله علیه ویاران با وفایش.خاطره هایی از مزاری شهید دارم که یاداوری ازان برای پیروان ان شهیدبسیارجالب خواهدبود.استد شهید یکی ازخصوصیات منحصربه فردشان اینبودکه درایام عید روز اول رادر منزل خودازمسولین اعضای شورای مرکزی قوماندانان سربازان وهرکسیکه به دیدارایشان میامدپزیرایی میکرد.اینرابهترمیدانید که درخانه اش به روی همه بازبود.چندروزقبل ازاخرین حمله مسعود محسنی وکاظمی بالای غرب کابل که مصادف بود به ایام عید بنده طبق معمول روزاول را درمنزل استادرفته بودم.روزدوم موقع عبورازسرک مسجد سفید متوجه صف طولانی مردم اعم ازمردوزن وپیروجوان وحتی اطفال شدم.پرسیدم چی خبر هست؟پیره زنی جواب داد پیش بابه مزاری عید موبارکی موری مه صدقیشی شوم خداساییشیره ازسرمو کم نکنه اخرصف ایستادم.مگرمیشدان موقع راازدست داد.لحظه به فکررفتم.اه خدا واقعا که برمامهربانی کردی واین فرشته نجات قومرا بنده خاص خودراوپیروراستین علی راادامه دهنده راه حسین رابرمافرستادی وای برمااگرروزیرابدون اوزنده بمانیم.سروصدای عقب نظرم رابه خودجلب کرد تاچشم کارمیکرد مردم بود که درصف ایستاده بودند.بعد 15
    -20دقیقه نوبت رسیدوداخل مسحد شدیم.مسجدمملوبودازجمعیت بعدازپزیرایی اندکی ازمرم خواسته میشد تابااستادعیدی نموده مسجدرازودترترک بگویند تادیگران که در صف انتظاربودندواردمسجدشوند.منهم به دنبال دیگران رفتم به طرف درب مسجد جایگاه استادشهیدوهمراهانش واقعادر ان فضای ملکوتی مسجدفضای به وجود امدکه ازهمه چشمهااشک جاری شد.جلوترازما8تا10زن پیچه سفیدهمه روی استادرابوسیدن واستادهم دستهای انانرا بعددست استادراگرفته اوراکمی جلوترکشیدند همه به گرداستادحلقه زدند.وبعداین حلقه به راه افتاد.یکی صدامیزد باچیمه مابلیبورتوشنم ودیگری میگفت مه خومامدعلیره ده رایتوقربانی کدوم دو شاجوان دیگام دروم فدایتو ودیگری چپن استاد رابه سروصورت خودمیمالید.اولین باربوددیدم بابه اشک میریزد. میدانم بابه بعدازفاجعه افشارهم گریست ولی انزمان من در پغمان ودراسارت سیاف بودم.ولی انروزدرمسجد همه میگریستند وعجب فضایی حاکم بود برمسجد این لحظات متی دوام کرد وبعد تعداد ازشورای مرکزی که بااستاد انجابودند ازان زنان و قهرمان که معلوم بود ازمادران شهدابودند خواستند تا با استادخداحافظی کنند تا دیگران که جمعیت کثیری بودند ودربیرون مسجد بتوانند بااستاد عیدی کنند.بعد منهم دست استادرابوسیده وازمسجدخارجشدم اما این جریان تانزدیکیهای شب ادامه داشت.

  • عزیزه ۱۳۸۸ چهارشنبه ۹ ثور

    سلام بر روح بلند بابه.

    امروز بابه نست ما خیلی تحقیر میشویم.

  • Farzandane Baba ۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور

    احترام به مزاری احترام به اینسانیت هست

    احترام به دمکراسی

    درود مبفرستم بر روح پاکش

  • Nasrin ۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور

    Our Only Wish For Our People Is That Being Hazara Should No Longer Be A Crime ( Baba Mazari)

  • الیاس کوشانی ۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور

    جهان سپاس از دوستان ج.س تلاش شما بدون شک در راستای اعتلای فرهنگی مردمی ما نقش موءثر و حیاتی را خواهد داشت. بدون شک این تلاش ها را سید الشهدای غرب کابل بی نتیجه نخواهد گذاشت. نکته دیگری را که باید یاد آور شد این که مزاری کبیر عزت را برای مردم ما میخواست. عزت یعنی گرفتن سرنوشت خویش بدست خویش ما همه در حد و مقامی هستیم از رهبران سیاسی تا آخرین قشر جامعه ما هر چه داریم مدیون مزاری هستیم اما باید اید داشته ها را حقظ کرد از طریق همبستگی ملی ما در غیر این صورت گرفتار ذلت خواهیم شد. یا به تعبیر بابه گرامی که تاریخ خدای نخواسته تکرار خواهد شد. پس به خاطر جلوگیری از فاجعه و تکرار تاریخ عقلانیت خویش ملاک قرار دهیم نه جهالت را حتی آن عده از خواهران و برادران ما که فریب محسنی و طایفه بنی عباسیان را خورده اند, باید بدانند که عزیز تر از قمبر لنگ ها نخواهد بود برای محسنی و بنی عباسیان. قمبر خون داده بود تازه شما که فقط از او کمی جیره میگیرید این را بدانید که ادم های جیره خوار همیشه بار دوش هستند. تشکر

  • فرید یاسا ۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور

    دوستان عزیز سایت جمهوری سکوت جهانی سپاس که یاد وخاطره بابای مظلومان تاریخ را زنده کردی پیشوای شهید برای ما یک خواب و یک رویای شرین بود چیزهای خوب فقط یکبار می اید و می رود اوبزرگترین نعمت خدا براین خلق ستمدیده بود هیچ وقت توفیق زیارت ایشان نصیبم نشد ولی هر وقت نام و خاطره اش به یادم می اید دلم می گیرد اشک در چشمانم حلقه می زند بغض گلویم را می گیرد او هم همانند مولایش علی از نامردی روزگار قلب پاره پاره داشت اوهم همانند ومولایش علی به صورت شبانه اشک غم برای صداقت و مظلومیت مردمش می ریخت مزاری بزرگ مال این دنیا نبود او باید می رفت روحش شاد یادو خاطره اش جاویدان باد دلم از این به درد است که هنوز کوچه پس کوچه های غرب کابل بوی مزاری می دهد صدای دل انگیزش هنوز به گوش می رسد که از درد ونامردی نامردان زمان برای مردمش می گوید ولی افسوس که غرب کابل چقدر زود یاد وخاطره این مرد خدایی را از یاد برده است .

  • نوید ۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور

    شيخ محسني همان كنيزك شيطان است!

    در بخش نامه های از کابل بخوانید

    خیلی جالب است.

  • احمدی ۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور

    تشکر از جمهوری سکوت بخاطر نشر اين سخنراني! واقعه ها مي رود، اما تاريخ مي ماند و قضاوت نسل های بعد از تاريخ. آنچه که مهم است ما بايد واقعه ها نشر کنيم و بطور امانت به تاريخ بسپاريم و قضاوت آن بر عهده خواننده ها. من يک هزاره ام، اما وحدتي و يا عضو کدام حزب ديگر نبودم. به وحدت ملي که متاسفانه در افغانستان هنوز به مفهوم امروزی اش "ملت سازی" شکل نگرفته، باورمند هستم، اما با خواندن اين نوشته و نوشته های ديگر واقعه های تاسفبار جنگهای کابل پي بردم که حق و باطل چيست و چرا شهيد مزاری جنگيد و چرا وحدت بين شيعه ها شکل نگرفت؟ چرا بين اقوام محروم کشور مخصوصا" بين تاجيک و هزاره وحدت به وجود نيامد تا بگفته شهيد مزاری نه بلکه انحصار شکني شئونيستي يک قوم شکسته مي شد و عدالت اجتماعي بوجود مي آمد؟ مشکل در اينجانست که مردم هزاره هنوز هم کم سواد مانند خطلي مردم افغانستان است، درک حقايق در سايه شعارهای مذهبي عده ای سو استفاده جو مانند پدر استثمار "محسني" گم مي شود. بايد اين حقايق از طريق رسانه ها انقدر انعکاس يابند تا نهادينه شود و همه از بيسواد تا کودن اين جامعه بفهمد که چرا آنقدر 3000 هزار شهطد و 20 هزار زخمي داده شد و دليلش چه بود؟

  • م ۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور

    امروز 16 سال جوان شدم چون من در مسجد امام خمینی وقت پدرقوم بنوایان سخنرانی مکرد درکنارش استاده بودم مغروروسربلند,نترس ازمردن ونه درفکر جاجلال مال منال بودم عشقم وزندهگی ام پدر بودبس ,در فکر خودم شاد بودم یکدفعه متوجه شدم که سال است که یتیم شدیم بشدت گریه کردم حلا تون نوشتن وخوندن ندارم.پدر چه زود از پش مارفتی باتمام احاس تنهای مکنم پدر.

  • اميد ۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور

    سلام بر شهيد هميشه جاويد‏ بابا مزاري. راهش ژر رهرو يادش گرامي باد

  • amir norway ۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور

    salawat ber shahid babe mazari.nafrin khoda ber mohseni kasif.

  • سرباز بابه ۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور

    این سخنرانی بابه شهید باید چاپ شود و در تمام خانه های غرب کابل پخش گردد.

  • جانم فدای بابه ۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور

    اووووووووو خدای من بابه را چیقدر بزرگ ساختی.

    مردم ما باید آگاه باشد دوست و دشمن شان را بشناسد. این ویدیو مرا به دنیایی دیگری برد. تشکر از فرزندان بابه که چنین کار های خوب و شایسته را انجام میدهد. استاد محقیق باید از آرمانهای بابه عتاعت کند مردمش را نا امید نسازد باید برای جلوگیری از شتانهای مسل محسنی کثیف اقدام کند, تنها امید مردم استاد محقیق و بوله صاحب جنرال دوستم است بعد از بابه.

    روح بابه شاد

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: