لهذا ما در تلاش شديم كه بياييم براي حفظ موجوديت مان جمع شويم و وحدت كنيم. تا اين وقت جنگ‌هاي داخلي‌اي كه بود، هر مخالفتي كه مي‌شد صرفاً جنبه‌ي شعاري داشت. عليه جنگ داخلي هر كس مي‌تواند مفت شعار بدهد و محكوم كند، ولو خودش هم معتقد به اين شعار نباشد. آقاي محسني در سخنراني‌هاي خود مكرراً مي‌گفت و اعلان مي‌كرد كه اگر روزي در افغانستان آتش‌بس شود، من در مكه رفته دو صد ركعت نماز مي‌خوانم و اگر روزي در بين شيعيان وحدت شود، من در مكه رفته هزار ركفت نماز مي‌خوانم. اين را در سخنراني‌هاي خود شعار مي‌داد و مي‌گفت. مردمي هم كه مهاجر شده و در بيرون رفته بودند و فشار ديده بودند، اين حرف را خوب استقبال مي‌كردند. اما روزي كه ما به خاطر حفظ موجوديت تشيع و هزاره در افغانستان، تصميم گرفتيم كه وحدت كنيم، آقاي محسني مي‌گفت كه اولين شرط ما در وحدت بي‌شرط بودن وحدت است؛ يعني كسي شرط قايل نشود. شش نفر از اعضاي شوراي مركزي‌اش در باميان آمدند، وحدت را امضاء كردند و برگشتند. آقاي محسني كه تا حالا خلاف مبناي فكري‌اش شعار مي‌داد، فكر كرد كه تا حالا كه جنگ را تقويت مي‌كردم و اختلاف بود، من وحدت را شعار مي‌دادم، حالا كه اينها آمده وحدت كرده اند، ديگر چه بگويم؟ اين بود كه از بي‌شرط بودن وحدت گذشت؛ سه شرط ماند! اعضاي شوراي مركزي در باميان نشستند، هر سه شرط را قبول كردند. اما وقتي خارج رفتيم، نه شرط شد، دوازده شرط شد، آخرش به اين نتيجه رسيديم كه ايشان نمي‌آيند. حرف از اينجا شروع مي‌شود. بعد آقاي محسني مي‌رود پاكستان و به كساني كه موجوديت ما را در افغانستان نفي كرده بودند، مي‌گويد كه اين حزبي كه در باميان تشكيل شده، حزب هزاره‌هاست و در آينده از شما حقوق مي‌خواهد!

اينها مسايلي اند كه شما بايد بدانيد و نسل‌هاي آينده‌ي تان هم بدانند.

آقاي محسني به آنها مي‌گويد كه شما بايد مرا تقويت كنيد؛ من از نگاه تشكيلاتي چهارده‌سال مبارزه كرده ام، آيت‌الله هم هستم، امكانات بدهيد، از اينكه وحدت جا بيفتد، جلوش را مي‌گيرم، من با شما هيچ اختلاف ندارم. وقتي كه اين مسأله پيش مي‌آيد، در پاكستان به تقويت كردن آقاي محسني مي‌پردازند. مولوي خالص هم كه قبلاً شعارهايش را داده است، در يك مصاحبه‌اي كه با خبرنگار انگليسي دارد، آقاي محسني در كنارش نشسته است. اين خبرنگار از مولوي خالص بازخواست مي‌كند كه تو مي‌گفتي: من شيعه‌ها را قبول ندارم، حالا كه آقاي محسني در كنارت هست، چطور است؟ مولوي خالص واضح مي‌گويد كه محسني از ماست! مردم ما بايد اين نكته را توجه كنند و بدانند كه براي چيست؟ استنباط من از اينجاست كه عمل مولوي خالص – برخلاف شعارش – نژادي است، نه مذهبي. چرا كه محسني شيعه است، عالم شيعه هم هست. چطور مي‌شود كه مولوي خالص بگويد: آقاي محسني از ماست؟ بلي، آقاي محسني هزاره نيست و مولوي خالص با هزاره‌ها اختلاف داشته است. راست مي‌گويد.

بعداً وقتي كه وحدت به وجود مي‌آيد، تبليغات به راه مي‌افتد كه اين وحدت را نجيب به وجود آورده. شما ديديد تعدادي كه آله‌ي دست اجانب قرار گرفته بودند، آن روز در مقابل پول مصاحبه‌ها و سخنراني‌هاي زيادي كردند كه اين وحدت، وحدت دولت كابل است. آقاي محسني در اين رابطه، عليه قوماندانان داخل افغانستان (كساني كه با دولت تماس گرفته بودند) صحبت مي‌كند و آنها را محكوم به اعدام مي‌نمايد و مرتد مي‌گويد. در آن وقت تعدادي از قوماندانان حركت اسلامي با دولت تماس داشتند و متأسفانه در اخير دوران جهاد، مثل دوران فعلي كه قوماندان خريدن و پول پخش كردن است، تعدادي آلوده شدند.

اين دوره همين طور مي‌گذرد و سه سال طول مي‌كشد؛ يعني اين باوري كه مردم دنيا و مردم افغانستان داشتند كه پيروزي حتمي است و ايادي روس‌ها بعد از بيرون شدن آنها نمي‌توانند مقاومت كنند، خنثي شد و حكومت نجيب سه سال دوام كرد. استراتيژي حزب وحدت در اينجا اين بود كه با اقوام داخل افغانستان تماس بگيرد و با آنها تفاهم كند، زيرا آنهايي كه در خارج اند، تحت تأثير كشورهاي خارج اند. بر اساس اين تلاش داخلي حزب وحدت بود كه تحول مزار پيش آمد. در اينجا حزب وحدت نقش تعيين كننده داشت. با اين تحول، آنهايي كه در خارج نشسته و مردم ما و باقي اقوام محروم افغانستان را حذف كرده و ناديده گرفته بودند، غافلگير شدند و جو تغيير كرد. متأسفانه در اينجا توافقاتي كه در رابطه با مجاهدين سمت شمال شده بود، آقاي مسعود خيانت كرد. اگر نه در آن توافقات حق هيچ كس ناديده گرفته نشده و حذف هيچ مليتي مطرح نبود. برداشت عده‌اي از برادران پشتون اين است كه در توافقات جبل‌السراج، پشتون‌ها حذف شده بودند؛ نه، اين حرف نبود. يك چيزي كه در اينجا شده بود، اين بود كه انحصار بشكند، ديگر در افغانستان انحصارطلبي نباشد. فيصله در اين توافقات اين بود كه حكومت تشكيل شود و قدرت را در داخل افغانستان تحويل بگيرد. رهبراني را كه در خارج بوده، از خون مردم استفاده كرده، حرف زده و آخرش هم يك عده را نفي كرده بودند، بگوييم كه شما براي يك سال در خارج تشريف داشته باشيد؛ بعد از يك سال كه زمينه‌ي انتخابات فراهم مي‌شود، اگر محبوبيتي در بين مردم داشتيد، به كابل بياييد. فيصله اين بود. اما مسعود با اين فيصله خيانت كرد. در توافق همه‌ي احزاب بودند، فقط رهبرها نبودند. مسعود، آقاي رباني را پيغام داد كه شما يك دولت تشكيل بدهيد و اين بود كه دولت تشكيل دادند؛ دوماهه، چهارماهه. اين بود كه بعد از آن همه نقش تعيين‌كننده‌اي كه مردم ما در تحولات داشت و بيش از صد جاي استراتيژيكي كابل هم در دست مردم ما بود، باز هم تعدادي در پشاور نشستند و با فشار سعودي‌ها و وهابيت – كه دو صد ميليون بيعانه‌اش بود – ما را باز هم به نام شيعه حذف كردند!

قبلاً گفتم كه در افغانستان شعار مذهبي است، اما عمل نژادي است. در پشاور مذاكرات ادامه داشت. از طرف حركت اسلامي، آقاي جاويد مذاكره مي‌كرد و از طرف ما هم آقاي خليلي و بلاغي. جلسات ده، پانزده روز ادامه پيدا كرد. بحث بر سر اين بود كه ما يك حزب كلان هستيم كه از نه حزب تشكيل شده است؛ فقط يك قسمتي از حركت جدا شده، احزاب ديگر همه در وحدت هستند، لذا ما به عنوان يك حزب سهم نمي‌گيريم، بايد به ما سهم بيشتر داده شود. در شواري قيادي نفر بيشتر بدهد، در شوراي جهادي نفر بيشتر بدهند و .... اما اينها فيصله كردند و گفتند كه حرف «شيعه‌ها» را بعداً مي‌زنيم. در اينجا موضع‌گيري‌ها باز خلاف انتظار مردم ما بود و نافهمي اينها يك بار ديگر در تاريخ تكرار شد كه بعد از سه سال و بعد از اين حضور نظامي فوق‌العاده، باز هم مي‌گويند كه حرف اينها را بعداً مي‌زنيم. در اينجا هم آقاي جاويد موضع گرفت و هم آقاي خليلي. آقاي صبغت‌الله مصاحبه كرد و در آن مصاحبه‌اش معذرتخواهي نمود. شما همه‌ي تان راديوها را گوش كرديد و شنيديد كه گفت: اين مسأله اشتباه بوده و ما براي اين برادران خود حق قايل هستيم. اما وقتي كه با آقاي محسني وارد مذاكره شدند، او مصاحبه كرد كه ما اختلاف نداريم، سوء تفاهم شده! يعني اينهايي كه در پاكستان تصميم گرفته اند، تبرئه شدند. در حالي كه فيصله بر اين بود كه اين دو جريان، روي مصالح تشيع در اينجا مشتركاً يك موضع بگيرند، ولي ايشان اين فيصله را زير پا كردند و معامله كردند. خوش برادران بيايد يا بد شان بيايد، اين را ما در تاريخ مي‌گوييم كه با سرنوشت مردم ما معامله كردند.

آقاي يونس خالص كه شيعه‌ها را نفي مي‌كرد، وقتي كه شوراي قيادي در كابل تشكيل شد، با حضور آقاي محسني اعتراض نكرد؛ يا خودش يا نماينده‌اش مرتب در شوراي قيادي شركت مي‌كرد. شما شاهد اين مسأله بوديد. باز ببينيد كه اگر در اينجا مسأله‌ي مذهب مطرح است، آقاي محسني شيعه است، كسي منكرش نيست. پس چرا اعتراض نكرد و جلسه را ترك ننمود؟ ولي وقتي حزب وحدت وارد جلسات شد، از آن تاريخ بعد جلسه را ترك كرد و ديگر نيامد! از اين مسايل هم مي‌گذريم.

آقاي مجددي از شوراي قيادي هيأت تعيين كرد كه با ما مذاكره كند. به هشت نفر در شوراي جهادي موافقت كرديم، به دو وزارت‌خانه و يك وزارت‌خانه‌ي كليدي (كه وزارت امنيت بود). به محض موافقت روي اين مسأله، تا هنوز در بيرون اعلام هم نشده بود كه آقاي سياف بر ما حمله كرد. بعد از آنكه جنگ اول خاتمه پيدا كرد، اين توافق از راديوي بي‌بي‌سي اعلام شد. بلافاصله در چهلستون شوراي قيادي داير شد، در اين جلسه آقاي محسني پيشنهاد كرد كه وزارت امنيت بايد منحل شود و همان بود كه منحل شد.

شما اينها را شاهد بوده و به دقت دنبال كرده ايد، براي اينكه به طور مسلسل در تاريخ بيايد، من دوباره يادآور مي‌شوم.

وقتي كه وزارت امنيت منحل شد، ما گفتيم كه معادلش را قبول داريم، هر چه كه هست. عضويت هشت نفر را كه در شوراي جهادي پذيرفتند، آقاي جاويد از جلسه برخاست كه اگر شما به وحدت اينقدر امتياز مي‌دهيد، ما ديگر در كنار شما نيستيم. شما و وجدان تان، اين را چه فكر مي‌كنيد؟ آيا به مردم شيعه‌اي كه حذف شده بود و با تصميمي كه گرفت، ديگران را وادار كرد كه موجوديت شان را جبراً قبول كنند، خدمت صورت گرفته است يا خيانت؟

به هر حال، اين كار را كردند، مصاحبه شد، رد شد و دوران آقاي مجددي به همين شكل تمام شد و شما اينجا (كابل) حضور داشتيد. در اين دوراني كه سيزده جنگ بر سر شما تحميل شد و بيش از بيست هزار نفر تان زخمي شده و سه هزار نفر شهيد داديد شايد ده هزار خانه‌ي تان خراب شد، ما يك بار از آقاي محسني و آقاي جاويد نشنيديم كه گفته باشند ما عاملين اين جنگ‌هاي تحميلي را محكوم مي‌كنيم و چه بسا كه آقاي محسني اينجا صحبت كرده و گفته است كه اين جنگ‌ها بي‌مفهوم است و اين جنگ‌هاي كور است.

شما سخنراني‌هايش را شنيده ايد ولي همين آقاي جاويد و آقاي محسني، كه برادر مان جناب آقاي صادق هم اين مسأله را يادآور شدند، به سر يك موتر با حزب اسلامي جنگيدند. من تا اين زمان كه موضع‌گيري‌هاي آقاي محسني را نديده بودم، نمي‌دانستم كه تصميم ايشان يك چيز است و شعار شان چيز ديگر. به خاطر خشنودي حزب‌اسلامي، آقاي محسني مصاحبه كرد و اين جنگ را محكوم كرد. به همايون جرير گفته بود كه شوراي نظار قوماندانان ما را خريده و اينها در تحت تسلط ما نيستند و ما كشته‌ي شان را مرتد مي‌دانيم. جرير آمد و اين مسأله را براي من بيان كرد و گفت كه آقاي محسني با اين جنگ‌ها و كساني كه جنگ‌افروزي مي‌كنند، اختلاف فوق‌العاده دارد، ما بايد به او بها بدهيم. من خنديدم و گفتم كه فكر نمي‌كنم اينطور باشد. بعد هم وقتي كه آقاي محسني در مدرسه‌ي مهدويه آمد و صحبت كرد، اين جنگ را به طور ضمني رد كرد، ولي – برادر مان جناب داكتر صادق اينجا هست – به شكل خصوصي، به شوراي مركزي حركت گفته بود كه اين جنگ  براي ما افتخار آفريد. بعد از آنكه شما قصر را گرفتيد از چند دولت برايم تليفون كردند و گفتند كه حركت در كابل قوي بوده است!

اين جنگ براي آقاي محسني و جاويد افتخار آفريده است! آقاي جاويد هم در جلسه گفته بود كه شوراي هماهنگي مي‌خواست در قصر دولت تشكيل بدهد، شما جاي دولت آنها را گرفتيد، اين براي ما افتخار است و دولت هم براي شما فوق‌العاده پول مي‌دهد!!

اما شما مي‌دانيد كه اين جنگ كه براي آقاي جاويد و آقاي محسني افتخار بود، براي مردم ما فاجعه بود، شما شاهد گرسنگي در اينجا بوديد، شاهد قحطي بوديد، شما شاهد بوديد كه در اينجا مواد پيدا نمي‌شد، شما خساراتي را كه در ظرف سه ماه بسته شدن بازار دوغ‌آباد برداشته ايد، مقايسه كنيد كه چند برابر پولي كه اينها از دولت گرفته اند و چند برابر بهاي موتر آنها مي‌شود. ما اينها را خلاف منافع مردم خود مي‌دانيم. آقاي محسني در صحبت اخيري كه كرده است، باز روي بي‌معياري و بي‌قانوني و لجام‌گسيختگي‌اي كه فعلاً در افغانستان حاكم است كه فتوا دادن يك چيز مفت و رايج شده است- ما را لقب «محارب» و «متجاوز» داده و در بيانيه‌ي خود گفته كه اينها مخالف سيدها هستند! شما اين حرف‌هاي او شنيديد و خوب گوش داديد؛ اما ما اين حرف و اين قبيل تبليغات را به نفع جامعه‌ي افغانستان و به نفع جامعه‌ي تشيع نمي‌دانيم كه كسي به نام هزاره، سيد، قزلباش، بلوچ و تاجك چيزي را مطرح كند و نفاق‌اندازي نمايد و هر كس هم كه اين اين مسأله را دامن بزند، من يقين دارم و اعلان مي‌كنم كه مزدور بيگانه است. اين موضع ماست.

از نگاه تشكيلاتي هم شما مي‌دانيد كه اين حرف آقاي محسني – كه گويا من مخالف سيدها هستم – تا چه حد راست است. فعلاً مسئول عمومي نظامي من سيد است، رئيس اركانش هم سيد است، در دفتر، سكرترم نيز سيد است!

بلي، درست است كه من مخالف خيانتكاران و معامله‌گران هست (تكبير مردم) و اگر خاين و معامله‌گر از هر قشر و هر طايفه‌ و هر مردمي باشد، هيچ مراعات ندارم.

از سوي ديگر آقاي محسني كه اين حرف را مي‌گويد، بياييم يك نظري در تشكيلات حركت اسلامي بيندازيم كه آيا او تبعيض نژادي اعمال كرده يه ما؟

اول كه انقلاب شروع شد و حركت اسلامي به وجود آمد (خود برادران قندهار اين مسأله را به من گفتند و اكنون من به عنوان يك امانت براي شما بازگو مي‌كنم تا در تاريخ شما ثبت باشد) از هزاره‌هاي قندهار رفته بودند پيش آقاي محسني كه خوب حالا جنگ شده، تكليف ما چيست؟ آيا ما از آنجا بيرون شويم يا بمانيم؟ ايشان شش قسم آيه و روايت براي شان مي‌خواند كه دفاع واجب است. اگر شما از آنجا بيرون بياييد، عنعنات مذهبي از بين مي‌رود. رسومات ديني از بين مي‌رود، بايد مقاومت كنيد. اما از قوماي آقاي محسني كه هزاره نبوده، پيش ايشان مي‌رود، ايشان مي‌گويند كه من برايت كمك مي‌كنم، از قندهار بيرون بيا، آنجا جنگ است، اولاد و زندگي تو تلف مي‌شود!

اين اول قضيه است. بعد بياييم در داخل حركت اسلامي نظر اندازيم كه در اينجا حركت براي هزاره‌هايي كه جهاد كردند، شهيد دادند و فداكاري كردند، چه قايل شده است؟ آيا غير از آقاي هادي و انوري و جاويد، ديگران جبهه نداشته اند؟ شهيد نداده اند؟ فداكاري نكرده اند؟

بياييد سواد اينها را هم با يكديگر مقايسه كنيم و ببينيم كه آيا از هزاره‌ها يك نفر در مرجع تصميم‌گيري حركت بوده است؟ داكتر شاه‌جهان داكتر است، داكتر صادق داكتر است، حتي فيضي هم سوادش از انوري بالاتر است، اما در كجا اين شايستگي مد نظر گرفته شده است؟

از طرف ديگر، اينها كه رفتند سر «حركت» معامله‌ي شخصي كردند، هيچ، سر «وحدت» هم معامله كردند. آقاي محسني در يك سفري كه آمده بود، پيش آقاي رباني رفته بود كه براي حركت به عنوان يك تنظيم كمك كند. آقاي رباني برايش چهل ميليون داده بود. بعد آقاي محسني به رسم اعتراض گفته بود كه ما يك حزب قوي در كنار تو هستيم، براي ما چهل ميليون مي‌دهي؟ آقاي رباني گفته بود: اين پول براي آن كساني است كه در نزد من نيامده اند، شما هم براي آنها بدهيد. ديگران اكثراً مي‌آيند و حق شان را مي‌گيرند!

حتي بعد از قضيه‌ي افشار – كه من معتقدم اين فاجعه هرگز از ياد ما نمي‌رود و از ياد مردم ما هم نمي‌رود – در ظرف دو ساعت، چهار نفر از برادراني كه در رأس حركت قرار دارند، پشت دروازه‌ي آقاي رباني، در ارگ ايستاده بودند!! در حالي كه مردم ما شايد يك سال روي خود را را به آن طرف نمي‌كرد و ناراحت بود.

در وقتي كه تعيينات حزب وحدت پيش آمد، در معامله‌اي كه اينجا صورت گرفت، جناب آقاي جاويد مبلغ كلاني را از رباني گرفت. اين مسأله از آقاي انوري پنهان بود،‌ وقتي كه آگاه مي‌شود كه آقاي جاويد پول زيادي را گرفته، اما به خزانه‌ي حركت تحويل نداده است، از جاويد بازخواست مي‌كند كه چرا اين كار را كردي؟ چرا اين پول را گرفتي و تحويل ندادي؟ آقاي جاويد صريح گفته بود كه من اين را براي آقاي اكبري و به خاطر تعيينات حزب وحدت گرفته بودم، نه براي حركت. بعد، آقاي انوري رفته از اكبري بازخواست مي‌كند كه آيا جاويد پول را كه گرفته به شما تحويل داده است؟ آقاي اكبري جواب داده بود كه نه، ما از آقاي جاويد پول نگرفته ايم، ولي دولت خودش ما را مستقيم پول مي‌دهد!

اينها را ما در تاريخ ملت «معامله» مي‌گوييم! قضيه‌ي افشار و فاجعه‌ي دردناك آن كه تا مردم ما نزده اند و تا نسل‌هاي آينده‌ي ما باشند، از آن رنج مي‌برند و مي‌سوزند، به خاطر همين معامله‌گري‌هايي بود كه سر نخ آن در دست آقاي انوري بود.

آقاي انوري، آقاي سلطاني را نزد مسعود برد و مبلغ دو صد ميليون پول گرفت تا براي چهار نفر قومانداني كه در افشار بودند، توزيع كند؛ غير از سلطاني و يك نفري كه اعدام شد، فعلاً سه نفر ديگرش در دست ما است كه آنها اعتراف دارند، ولي ما روي مصالح اين مردم و به خاطر آنكه وحدت اين مردم نشكند، لب از لب پس نكرديم و چيزي نگفتيم. آقاي بليغ به خاطر پيروزي افشار براي انوري پيام تبريكيه مي‌فرستد كه شايد به دست شما رسيده باشد و خوانده باشيد. پيام تبريكي! چه پيروزي؟! آيا در افشار تنها هزاره‌ها قتل عام شد كه آنها پيروزي حساب مي‌كنند؟ آيا افشاري‌ها قتل عام نشد؟ سيدها قتل عام نشد؟ آيا براي آن طفل‌ها و آن زن‌هايي كه سر شان بريده شده و همه در فلم ثبت اند، پيام تبريكي مي‌فرستد؟

آقاي انوري پس از قضيه‌ي افشار خارج مي‌رود، پس كه بر مي‌گردد دوستان نزديك خود را از داخل حركت جمع مي‌كند و مي‌گويد كه ما به خاطر كوبيدن فلاني (كه مرا اسم مي‌برد) و جلوگيري از جمع‌شدن هزاره‌ها در دور او، قضيه‌ي افشار را به وجود آورديم، ولي باز هم ديديم كه محبوبيت او بيشتر شده و مردم از او زيادتر حمايت مي‌كنند، حالا چه كار كنيم؟ اين حرف خود آقاي انوري است و اين‌ها را مي‌گوييم كه با خون مردم ما معامله كردند. ما خط اينها را از برادران واقعي حركت – كه فرزندان شما مردم بوده و در مقابل حملات دشمنان از شما دفاع كرده اند – جدا مي‌دانيم.

بعد از قضيه‌ي افشار، آقاي مسعود براي آقاي هادي پنج تا غند داد، چون آقاي هادي مثل آقاي انوري در اين فاجعه نقش فعال و تعيين كننده داشت. شاهد مسأله كسي است كه در جلسه‌ي قوماندانان حضور داشته است. در اين جلسه آقاي هادي با عباس پايدار صحبت مي‌كرده است و جريان جلسه همان روز براي من گزارش داده شد. متأسفانه عباس پايدار در اين جنگ اخير اغفال شد و كشته شد، كه من بسيار متأثر هستم كه چرا آله‌ي دست قرار گرفت. اما آن روز سه بار از جلسه حركت مي‌كند كه من مي‌روم در جنگ افشار، از مردم خود دفاع مي‌كنم، آقاي هادي مانع شده و او را نگه داشته است كه اين جنگ با شيعيان نيست، جنگ با مزاري است!

بلي، آقاي مسعود و آقاي رباني پس از اين فعاليت و اين حسن عمل نشان دادن، آقاي هادي را پنج غند داد. آقاي انوري به آقاي مسعود اعتراض مي‌كند كه شما چرا حركت را از غير كانال حركت تقويت مي‌كنيد؟ مسئول نظامي حركت من هستم، اگر شما به حركت كمك مي‌كنيد، بايد از كانال من باشد نه جاي ديگر. آقاي مسعود مي‌گويد كه من اين كمك را براي حركت نداده ام بلكه در مقابل خدمتي به شخص آقاي هادي داده ام كه ايشان در قضيه‌ي افشار با ما كردند و حيات سياسي و اجتماعي ما را از مرگ نجات دادند!

بناءً شما بايد بدانيد كه اين فاجعه‌ي تلخ افشار كه بالاي شما تحميل شد و پيش آمد و شما زجرش را كشيديد خود به خودي نبود، يعني دفعتاً و تصادفي به وجود نيامد، بلكه كسان ديگري بودند كه در قضيه‌ از داخل دست داشتند. اين در تاريخ گذشته‌ي مردم ما نيز ثابت شده كه دشمن در رويارويي ما را شكست داده نمي‌تواند، اما مزدور پيدا مي‌كند و از داخل شكست مي‌دهد.

اين جناب آقاي هادي است كه خون‌بهاي هفت صد نفر شهيد و مفقود شما را در افشار و بهاي ويراني و تاراج چهار هزار خانه را پنج غند مي‌گيرد!

اخيراً پيش از اين حادثه هم جناب آقاي هادي از بهسود براي آقاي سياف نماينده و نامه مي‌فرستد كه براي ما كمك كن كه در بهسود ولسوالي‌ها را به وجود مي‌آوريم؛ در نامه‌اش خطاب به سياف مي‌نويسد: «عموي بزرگوارم»! اين در نامه‌اش قيد است! سياف بعد از سيزده جنگي كه با شما كرد، براي آقاي هادي «عموي بزرگوار» مي‌شود!

اينها مسايلي است كه من بايد براي شما بگويم تا در تاريخ و براي نسل‌هاي آينده‌ي تان بماند و روشن باشد كه اين همه ستم‌هايي كه بر ما تحميل شده، چرا، به خاطر چه و توسط چه كساني بوده است؟ اين را بايد بگويم.

مسأله‌ي ديگري كه در اينجا پيش آمد و شما شاهدش بوديد، اين بود كه پيش از شروع جنگ دارالامان، ما در تپه‌‌ي خاكي يك پوسته داشتيم كه سه متر راه تداركاتي مسعود را تهديد مي‌كرد. يعني وقتي كه درگيري مي‌شد، سه متر راه اين سرك را مرمي پوسته‌ي ما مي‌گرفت. آقاي مسعود براي قوماندانان خود دستور داده بود كه شما صد نفر كشته هم اگر بدهيد، بايد اين پوسته را بگيريد. اين موضوع از طريق بي‌سيم ثبت شده است. متأسفانه در شوراي ما – كه آقاي مسعود نفوذ فوق‌العاده داشت – وقتي بحث مي‌شد، بچه‌هاي ما را محكوم مي‌كردند كه اينها جنگ‌افروزي مي‌كنند! بالاخره ما مجبور شديم هيأت تعيين كرديم كه برود بررسي كند كه آيا در تپه‌ي خاكي بچه‌هاي ما جنگ‌افروزي مي‌كنند، يا ديگران؟ اين در وقتي بود كه ما در آن تپه، سه نفر شهيد داده بوديم. در اين حال آقاي جاويد شوراي مركزي حركت را جمع كرد و عليه ما اعلاميه داد كه شما آن را خوانديد. در اعلاميه گفته بود كه اگر كسي در غرب كابل جنگ‌افروزي كند، ما بي‌تفاوت نيستيم، يعني در حمايت آقاي مسعود – كه نذر كرده بود، صد نفر كشته بدهد و آن پوسته را از ما بگيرد – وارد جنگ مي‌شود!

در اينجا ما سه متر راه تداركات مسعود را تهديد مي‌كرديم، اما اين كوه‌ها كه بيش از دو سال زندگاني مردم ما را تهديد كرده بود، اصلاً از هيچ زباني بيرون نشد كه از اين كوه‌ها مردم غيرنظامي را مي‌زنند. وقتي كه آرد سر شما قطع شد، باز هم آقاي جاويد با بي‌شرمي اعلاميه داد كه از فلان كوتل پنجشير براي شما آرد مي‌رسد! و شما هم ديديد كه آرد را براي تان آورد!!

ما اين كارها را معامله با مردم خود مي‌گوييم، و اين مسايل را بايد براي شما روشن كنم.

از طرف ديگر، آقاي جاويد رئيس حركت اسلامي بود و تمامي برادران حركت اسلامي چهارده سال اين رياست را قبول كردند و مردم شريف مربوط حركت اسلامي هم زحمتش را كشيدند، او دومين نفر در حركت بود. اما وقتي كه در كابل آمد، از روز اول از خاد آقاي مسعود ماه پنج صد هزار افغاني به عنوان كرايه‌ي منزلش مي‌گرفت! شما مي‌دانيد كه يك حزبي كه سرنوشتش در دست همچو آدمي بيفتد، چه مي‌شود؛ حالا ممكن است در يك كشور كساني باشند كه از نگاه عقيده و آرمان، و به خاطر مردم با دستگاه امنيت همكاري كنند، ولي هيچ شخصيت بارزي عضو امنيت يك دولت نمي‌شود كه در مقابل كار خود حقوق بگيرد. در اينجا با همه‌ي ظلم و كشتار و جنايتي كه از طرف دولت نام‌نهاد آقاي رباني بالاي مردم ما صورت مي‌گرفت، آقاي جاويد به عنوان مسئول شوراي مركزي حركت اسلامي، ماه پنج‌صد هزار افغاني حق‌الزحمه مي‌گرفت! اين حق‌الزحمه را كه مي‌گرفت، چه كار مي‌كرد؟ در اين او كه از اين پول براي امور شخصي خود استفاده مي‌كرد، جاي شكي نيست. اما برعلاوه‌ي آن دنبال قوماندانان ما مي‌رفت تا با آنها معامله كند و آنها را پيش جناب آقاي فهيم ببرد. جاي شك نيست كه من هم قوماندانان حركت اسلامي را كمك مي‌كردم و كمك هم مي‌كنم و اين را براي تان توضيح خواهم داد كه من هيچگاهي قوماندانان حركت اسلامي را به اين حساب كمك نكرده ام كه گفته باشم شما در وحدت بياييد، بلكه به اين عنوان كمك كرده ام كه شما از اين منطقه دفاع كنيد و اين پول را هم كه مردم ما از خارج در دست ما مي‌گذارند، به خاطر دفاع كابل است و شما حق داريد. اي كاش آقاي جاويد قوماندانان ما را به حركت دعوت مي‌كرد. او اينها را در موتر خود – كه وزيرصاحب بود و رئيس حركت اسلامي بود – در نزد فهيم مي‌برد. تعدادي از قوماندانان مي‌آمدند و اين حرف را به من مي‌گفتند و از من كسب تكليف مي‌كردند. من براي آنكه مسأله روشن شود و بدانم كه اينها چقدر پست اند، مي‌گفتم برويد و ببينيد كه اينها شما را چه مي‌گويند. آقاي جاويد اين كارها را مكرراً انجام مي‌داد، اما ما همه‌ي اين مسايل را تحمل مي‌كرديم و هيچ نمي‌گفتيم؛ حتي براي آنكه نشان بدهيم كه با حركت اختلاف نداريم، كميسيون مشترك تشكيل مي‌داديم، گارنيزيون مشترك تشكيل مي‌داديم.

با اينهمه، آنان تصميم گرفتند كه بايد راه چهلستون را قطع كنند و دارالامان را به گذرگاه وصل نمايند تا ما محاصره شويم؛ تنها پنجاه ميليون براي مهمات جنگي گرفتند. در اين رابطه ما باز با دوستاني كه در داخل حركت داشتيم و آنها از مردم ما بودند و دل شان براي مردم ما مي‌سوخت، وارد مذاكره شديم، راه تفاهم را پيش گرفتيم، مهماني راه انداختيم تا جلو اين مسأله را بگيريم. آقاي جاويد در مصاحبه‌ي خود مي‌گويد: اين توطيه بود كه قوماندانان ما را مهمان كرده بودند. حالانكه اگر ما توطيه مي‌داشتيم، قوماندانان شما را مهمان كرده بوديم و آنها هم در مهماني ما آمده بودند، همه‌ي شان را مي‌گرفتيم، پس چرا نگرفتيم؟ روشن است كه ما اين نظر را نداشتيم.

اما واقعيت اين است كه اينها تصميم گرفتند كه با دولت پلان نمايند و با هماهنگي، ما را از اينجا بردارند و نظامي‌هاي ما را نابود كنند. در رابطه با اين مسأله چند روز پيش از حادثه، جناب شيخ ناظر با يكي از قوماندانان – كه حالا بندي است – به وزيراكبرخان مي‌روند و در آنجا با انوري جلسه مي‌كنند. بعد انوري به جبل‌السراج مي‌رود و در همين حال سيد نورالله عماد مي‌گويد كه در زودترين فرصت تحولي پيش مي‌آيد و وحدتي در كنار ماست كه ديگر با ما مخالفت ندارد. آقاي فاضل هم اين حرف را در مشهد در يكي جلسه‌ي خصوصي مي‌گويد! من گفتم كه در اين قسمت درباره‌ي وحدتي‌هايي كه فرار كرده و در كنار جناب مسعود رفته اند، صحبت نمي‌كنم. اسناد منتشر شده، يك وقت ديگر مفصلاً صحبت خواهم كرد. اما حالا اينقدر مي‌گويم كه آقاي محسني در داخل حركت آن كار را مي‌كند، آقاي فاضل هم به عنوان رييس شوراي عالي نظارت حزب وحدت با آقاي مسعود توافقنامه امضا مي‌كند و مي‌گويد كه من فلاني را، تشكيلاتش را و نظامي‌هايش را از بين مي‌برم، ولي در مقابل اين كار شما حقوق سادات و قزلباش‌ها را در نظر بگيريد!

من در اول خدمت شما عرض كردم كه مخالف اين نوع تبليغات هستم، اين تبليغات زهرآگين است كه مسأله‌ي هزاره و سيد و قزلباش مطرح شود، ولي كسي كه اين مسأله را مطرح مي‌كند و روي اين غرض حركت مي‌كند، ما مجبوريم براي مردم خود روشن كنيم كه شما آگاه باشيد و فريب نخوريد. در اينجاست كه بايد دقت كرد كه علت اين كارها چيست و چه معني دارد؟ شما خود تان بازخواست كنيد كه آيا در حزب وحدت كوچك‌ترين تبعيضي در رابطه با برادران قزلباش و سادات وجود دارد؟ اگر وجود دارد و شما ديده ايد، بياييد تذكر بدهيد. شما مي‌دانيد كه در اسلام و در مذهب شيعه اين تبعيض‌ها وجود ندارد. داشتن تقوا و علم و دانش مهم است. اگر روي مسأله‌ي تبعيض بحث شود، از جمله‌ي 160 نفر اعضاي شوراي مركزي حزب وحدت، چهل و چند نفر آن از برادران محترم سادات اند. اگر مسأله‌ي لياقت نباشد، اگر مسأله‌ي عملكرد نباشد، با مقياس نفوس اين معيار جور نمي‌آيد. ما در اين مورد هيچ بحثي نداريم. ولي يك نفر كه عالم است،‌ آيت‌الله است، وقتي مي‌آيد اين مسأله را مطرح مي‌كند، خلاف انتظار ماست.

وقتي كه حزب وحدت تشكيل مي‌شد، جناب آقاي جاويد – بعد از آنكه ميثاق وحدت را در باميان امضا كرده بود – خارج رفت و بناي مخالفت گذاشت. بعداً ما هم به عنوان هيأت خارج رفتيم. سيرت طالقاني – كه معتقد است ازبك و هزاره و اينها همه يك قوم اند و در اين مورد مصاحبه هم كرده كه كار خودش است ما با آن كاري نداريم – نزد آقاي جاويد مي‌رود و مي‌گويد كه صلاح در اين است كه شما يكجا باشيد، چون يك قوم هستيد، يك مردم هستيد.

در اينجا آقاي جاويد براي او مي‌گويد كه ما اينها را اولاد چنگيز مي‌دانيم، اگر اينها مجتهد شوند، از اينها تقليد نمي‌كنيم! اين حرفي است كه آقاي جاويد به آقاي طالقاني مي‌گويد. در يك صحبت ديگر خود مي‌گويد كه ما حكومت لينن را قبول داريم ولي از مزاري را قبول نداريم!

ما اينها را مي‌گوييم كه نژادگرايي دارند و اينهايند كه به جامعه‌ي ما خيانت مي‌كنند.

هر چندي كه صحبت در اين رابطه زياد مانده و من داستان‌هاي فراواني دارم كه تحمل كرده ايم ولي از اينكه وقت تمام شده و موضوعاتي را كه بنا بود براي شما برادران مطرح كنم، در اين جلسه نمي‌رسم، لذا فشرده مي‌كنم. اما در اينجا يك نكته را درباره‌ي آقاي انوري هم مي‌گويم، بعد روي اصل موضوع مي‌روم كه قبلاً وعده داد بودم.

ما يك انگليسي را در اينجا دستگير كرده ايم كه از انگلستان است. وي از طرف يك مؤسسه‌ي انگليسي وظيفه پيدا كرده كه بيايد قوت‌ها و قدرت شيعه‌ها را در افغانستان بررسي كند و گزارش آن را تهيه نمايد. اين مأموريت او بوده است كه بايد هم در دوران جهاد و هم در دوران پيروزي كابل انجام مي‌داده است. اين نفر مسافرت‌هاي متعددي در افغانستان داشته است و جالبش اينجاست كه آن مؤسسه اول بار كه ايشان را فرستاده، گفته است كه شما هر چه گزارش تهيه مي‌كنيد، براي آقاي انوري بدهيد و آقاي انوري براي ما مي‌رساند.

اين را خود شما تا آخر قضاوت كنيد، من بيشتر از اين ديگر حرف نمي‌زنم. در اين اواخر آقاي انوري به اين نفر مي‌گويد كه براي من بدنامي دارد كه تو اينجا مي‌آيي، من وابسته به خارج جلوه مي‌كنم. به آن مؤسسه هم مي‌گويد كه اين جاسوس را بگوييد كه ديگر همراه من تماس نگيرد. اينها همه‌اش اعتراف شده و آن جاسوس مصاحبه كرده، دوسيه‌اش تكميل شده و امكان دارد كه ما مصاحبه‌اش را به زودي براي تان منتشر كنيم.

در جنگ اخير، وقتي كه بالاي تپه‌ي اسكاد فشار مي‌آيد، صداي جناب آقاي انوري را آقاي اميني (قوماندان فرقه‌ي 96 حزب وحدت اسلامي) ثبت كرده است. اين زمانيست كه چهل نفر از مصلحين عَلَم برداشته و در غرب كابل به راه افتاده اند كه اصلاح كنند و اينها دو بار نزد ما آمدند و از ما بازخواست كردند و ما هم نظر خود را كتباً نوشتيم. «قمبر» در بي‌سيم از آقاي انوري بازخواست مي‌كند كه مردم اينجا آمده اند، ما را جنگ كردن نمي‌گذارند، عَلَم را هم آورده اند، ما چه كار كنيم؟ آقاي انوري در جواب داد مي‌زند كه بر پدر اين مردم لعنت! عَلَم شان را هم بزنيد! و شما شاهد هم بوديد كه زدند.

ولي همين قمبر كه آن قدر از انوري اطاعت كرده و عَلَم را در اينجا زده و چند نفر را هم در زير آن كشته است، حالا به جرم اينكه در گذشته از مردم خود دفاع كرده، پيش آقاي انوري بندي است.

اما در مورد توطئه‌ي اخير – كه گفته بودم براي شما توضيح مي‌دهم – براي ما خبر رسيد كه در اينجا همچو تصميمي است كه گرفته مي‌شود. مسلم بود كه در اين تصميم‌گيري فقط كساني از حركت شامل بودند كه وارد معامله شده بودند. اشخاص ديگري مثل داكتر صادق و داكتر شاه‌جهان و اينها در جريان نبودند. اين به خاطر ذهنيتي بود كه در داخل حركت وجود داشت كه هر تصميمي كه عليه وحدت باشد، اينها خبر مي‌دهند. باز هم در رابطه به اين مسأله نمونه‌اي از حرف خود آقاي محسني را خدمت شما مي‌گويم كه كشفي از يك واقعيت هم است و نشان مي‌دهد كه ارتباطات اينها چطور زنجيره‌اي قايم است، در حالي كه ظاهراً با هم اختلاف دارند. به هر صورت، آقاي فاضل و آقاي محسني هم در خارج و هم در اينجا برعليه يگديگر شعار مخالفت مي‌دادند. اما وقتي كه آقاي محسني از پاكستان به عنوان بي‌طرف اينجا مي‌آيد، آقاي فاضل با داكتر صادق مدبر تماس مي‌گيرد كه تو به آقاي محسني بگو كه من مي‌خواهم تو را خصوصي ببينم. صادق هم مي‌رود اين مسأله را با آقاي محسني مي‌گويد؛ آقاي محسني در اينجا آن طينت دروني خود را بيرون مي‌كند و مي‌گويد كه چقدر اين فاضل نافهم و خر بوده! اين را كه به تو گفته، تو كه رفته اين را به مزاري مي‌گويي! اين تعبير آقاي محسني است (خنده‌ي مردم).

به اين خاطر است كه مي‌گويم «صادق» و امثال اينها از توطئه خبر نداشتند و همانطوري كه خودش هم در اينجا پيش شما بيان كرد كه من از جريان بيست و سه سنبله خبر ندارم، راست مي‌گويد. ايشان خبر نداشتند و علتش هم اين بود كه اگر خبر مي‌داشت، به خاطر روحيه‌ي وطندوستي و مردم‌دوستي‌اي كه داشت، ما را خبر مي‌داد. لهذا احتياط كرده و ايشان را خبر نكرده بودند. ولي به كسان ديگري از برادران حركت كه گفته بودند، آنها باز روي دوستي و وطندوستي خود به ما گفته بودند و ما نيز اين را اعلام كرديم.

اما باز هم براي شما مي‌گويم كه صادق نه از اقدامي كه ما كرديم خبر داشت و نه از اقدام آنها. ولي از آنجايي كه ايشان معاون نظامي حركت بودند، سوق و اداره در خانه‌اش بود و در غياب انوري، ايشان تصميم‌گير نظامي بودند، ما هم نتوانستيم كه او را در جريان قرار دهيم. ايشان اين گلايه را از ما دارند و حق هم دارند.

اما ما جلو توطئه را در روز اول گرفتيم. شما ديديد كه در اينجا آنچنان جنگ و آدم‌كشي پيش نيامد. اسكاد در روز اول هيچ فير نكرد، چون ما به برادراني كه در آنجا روي منافع و مصالح ملت شان فكر مي‌كردند، گفته بوديم كه ما نمي‌خواهيم اسكاد چور شود،‌ شما آن را نگه‌ داريد و آنها هم قبول كرده بودند. اما از صادق هم ناراحت نيستم،‌ چون او در جريان و تشكيلاتي بوده، چهارده سال مبارزه كرده و بعد هم آمده سيزده روز در اسكاد در مقابل ما جنگيده است، ما هيچ ناراحتي نداريم، ولي اين را مي دانيم و مي‌گوييم كه اگر صادق در اسكاد نمي‌رفت، از اسكاد فير نمي‌شد؛ خودش هم مي‌داند و من هم مي‌دانم كه جنگ اسكاد را صادق فعال كرد. يك تعداد فرار كردند، يك تعداد دستگير شدند، اما او سيزده روز جنگيد،‌ ما منكرش نيستيم و شما هم ديديد كه در اين مدت سيزده روز از اسكاد سر اين منطقه فير مي‌شد. ولي ما ملاحظه‌ي مردم را داشتيم و هم ملاحظه‌ي شوراي مركزي را. بعد از سيزده روز تصميم گرفتيم كه چاره نداريم جز آنكه بر اسكاد عمل نظامي نماييم. هم «شوراي نظار» و هم «اتحاد» و همه مي‌دانند كه اسكاد بعد از سيزده روز به زور گرفته شده است. مقاومتي هم كه در اينجا كرده، داكتر صادق كرده. انوري بعد از اينكه در اينجا جنگ در گرفت،‌ پايش در اسكاد ننشسته، جاويد غرب كابل را نديده و هادي‌اش اصلاً نبود. اين مسأله بود. اما با آنهم ما از مقاومتي كه داكتر صادق كرده ناراحت نيستيم. درست است كه براي ما فاجعه بوده و براي مردم ما هم فاجعه بود،‌ ولي من شخصاً‌ از اين مقاومت و پايمردي‌اش راضي هستم. در يك جريان و يك حزب بوده،‌ چهارده سال جنگيده،‌ شهيد داده، فداكاري كرده و اين مسأله هم برايش توجيه نبوده و خيال مي‌كرده كه ما اقدام كرده ايم.

اما بعد از اينكه اسكاد به زور سلاح ثقيله گرفته شد و شما شاهد بوده ايد كه قمبر و صابر بالاترين فاجعه را در دشت آزادگان بوجود آورده بودند، ما باز هم براي قمبر كه در آن اواخر در قلعه‌ي قاضي بود،‌ نفر فرستاديم و نامه داديم و گفتيم كه برادران ما،‌ در آنطرف نرويد،‌ اين يك توطيه بود و ما جلوش را گرفتيم، با شما جنگ نداريم،‌ شفيع را گفتيم كه به قمبر نامه بنويس،‌ او هم نوشت؛ خانواده‌ي قمبر را نزدش فرستاديم و برايش گفتيم كه تو در گذشته اينجا از ملت خود دفاع كرده اي، به جرم اين دفاع آنجا بندي مي‌شوي و كشته مي‌شوي؛ نرو،‌ من دلم بخاطر اين مي‌سوزد كه در مقابل اتحاد،‌ در مقابل شوراي نظار از مردم خود دفاع كردي و امروز آله‌ي دست قرار گرفته اي. اما متأسفانه كه او قبول نكرد و رفت. ما نمي‌خواستيم كه يك دانه سلاح مردم ما در دست سياف بيفتد،‌ اما متأسفانه اين كار شد. حالا هم در آنسوي شهر پنجاه نفر از قوماندانان و مجاهدين حركت را به جرم اينكه شما با فلاني همكاري داشتيد،‌ بندي كرده اند. در حالي‌كه شما در اينجا هم جنگ قمبر را شاهد بوديد و هم به دستور انوري علم زدنش را، اين به‌خاطر اطاعتي بوده كه او از انوري نموده است. شما مي‌دانيد كه در بين مردم اهل تشيع افغانستان عَلَم ابوالفضل آنقدر ارزش دارد كه براي مردم ما داستان اهانت‌باري درست شده كه هزاره‌ها تيغ ابوالفضل را بر نمي‌دارند، ولي قرآن خدا را مي‌خورند! اين را در مورد ما گفته اند؛ اما اين از يك عقده سرچشمه مي‌گيرد كه ما با آن موافق نيستيم. ما عَلَم ابوالفضل را و خود ائمه را به‌خاطر خدا و به خاطري كه در خط خدا مي‌دانيم، احترام داريم؛ ولي به هر صورت، آنها اين عَلَم را زدند و در پايش آدم هم كشتند!! اين اطاعت را قمبر از انوري كرده، ولي امروز بندي است.

حالا كسي اگر از من كمك گرفته و در اينجا مصرف كرده،‌ اين به جرم همكاري با حزب وحدت،‌ جرم است،‌ انوري اولين نفري است كه از من پول گرفته است. بعد از جنگ دوم با سياف، انوري پيش من آمد كه اسكاد در خدمت مردم ما بود و بچه‌هاي اسكاد از مردم ما دفاع مي‌كردند،‌ مثل يك سنگر وحدت برايش كمك كردم. ده ميليون افغاني را كه انوري گرفته، هيچ قوماندان حركت برابرش از من نگرفته است. من خيلي كمك كه كرده باشم، پنج لك و شش لك بوده و خدا را هم شاهد مي‌گيرم كه هيچگاهي اين كمك را براي آن نكرده بودم كه بگويم شما بياييد در «وحدت»؛ بلكه براي آن بود‌ كه مهاجرين ما از اروپا، از كويته،‌ از خليج و از ايران پول جمع مي كردند و براي جنگ كابل مي‌فرستادند. اين بچه‌هاي غيور و سربلند حركت هم در كنار برادران وحدت از مردم خويش دفاع مي‌كردند. لهذا براي ما فرق نداشت، هر چه كه داشتيم و داشته باشيم، در اختيار شان قرار مي‌داديم و مي‌دهيم.

من هيچ مخالفتي با حركت و مردم حركت و قوماندان حركت ندارم و حتا براي كساني كه در جنگ ما آمده و كشته شده اند، بسيار متاثر شدم و هستم. من از كشته شدن عباس پايدار خيلي متأثر هستم. براي اينكه او درك نمي‌كرد كه آْله‌ي دست قرار گرفته است. اما در گذشته او از مردمش جانانه دفاع كرده بود. روي اين مسأله است كه حالا ما از اينجا اعلان مي‌كنيم كه فقط چهار نفر از حركت در برابر مردم ما خيانت و معامله كرده اند و ما در مقابل‌شان موضع داريم. باقي برادران، برادر ما هستند، نور چشم ما هستند و اگر هم با ما جنگ كرده اند، خوب كرده اند،‌ چون براي شان توجيه نبوده و نمي‌دانستند،‌ حالا هم برگردند، اينجا حركت سر جاي خود است، سنگرهايش سر جاي خود است، مردمش سر جاي خود است، همچنين براي آنعده كساني كه بندي هستند،‌ متأثر هستم،‌ چون اينان به عنوان همكاري با من بندي هستند. در حالي‌كه واقعيت اين نيست، جرم آنها اين است كه از ملت شان دفاع كرده اند، جرم آنها اين است كه در اينجا جانانه ايستادگي كرده اند،‌ و اين در داخل حركت عدالت نيست،‌ بي عدالتي است!