|
۱۳۸۸ سه شنبه ۸ ثور
شيخ محسني همان كنيزك شيطان است!
به نام خدا، آموزگار سخن و ادبروز جمعه مورخ 4 ثور 1388 به مسجد الزهرا رفتم. آقاي محقق سخنراني داشت. جمعيت كثيري آمده بودند. اكثريت را جوانان تشكيل ميدادند. اين خود يك صفبندي اجتماعي را نشان ميداد. نسلهاي يك جامعه چگونه از هم مجزا ميشوند و فاصلههاي اجتماعي چگونه ايجاد ميشود و چگونه برجسته ميشود. البته تعداد افراد مسن نيز كم نبودند. اما تعداد كثير را جوانان تشكيل ميدادند كه براي خود دغدغههاي خاص دارند و نيازهاي خاص و جهان را نيز از منظر خاصي نگاه ميكنند.آقاي محقق تلاش كرد كه در اين سخنراني خود روحيهي مردم را زنده نگه دارد و در عين حال با مهارت خاصي به ارايه و انتقال نظريات و پيام خود نيز بپردازد. آقاي محقق، يكي از محاسني كه در سخنرانيها و حرفهاي خود دارد اين است كه صريح و قابل فهم و منظم حرف ميزند و به همين لحاظ سخنان او خيلي زود در بين مردم خط ايجاد ميكند و مخاطبان او ميدانند كه منظور او چه بود و او چه ميگويد و چه ميخواهد. اين حسن در سخنان آقاي خليلي كمتر ديده ميشود. آقاي خليلي وقتي سخن ميگويد به نظر ميرسد تلاش ميكند اطراف مختلف از سخن او آزرده نشود و براي هر مرحلهاي راهي باشد. اين البته براي يك سياستمداري كه خواهان حسن رابطه با همه باشد و براي هر امر احتمالي گزينهاي داشته باشد، خوب است اما براي سياستمداري كه نقش موثر و برجستهاي ايفا كند، زيانبار تمام ميشود. مردم به سخن صريح و شفاف ضرورت دارند تا بدانند در يك موقعيت خاص چه موضع خاصي بگيرند. شهيد مزاري نيز وقتي سخن ميگفت اين ويژگي را داشت كه حرفش را هر كسي صريح و زود ميفهميد و در سخنان خود حاشيهروي زياد نميكرد و اصل حرف را ميگفت و مردم نيز به نقطهاي ميرسيدند كه بايد انتخاب كنند.به هر حال، آن روز آقاي محقق از آقاي سيداسماعيل بلخي نقل قولي كرد كه مردم را هوشدار ميداد دايرهي اسلام را خيلي تنگ نسازند و كاري نكنند كه بگويند هر كسي مثلاً سرش برهنه بود كافر است و هر كسي نكتايي زد بگويند مسيحي است و هر كسي لنگي و دستار داشت بگويند مسلمان است. گفت: اگر اين كار را كرديد يك روز خود تان تنها ميمانيد و لنگي و مسلماني تان و يك نفر هم در كنار تان نخواهد بود. آقاي محقق، همچنين مردم را از غيبت كردن و تهمت زدن در پيش رو و يا پشت سر كس برحذر داشت و با ذكر آيهاي از قرآنكريم كه گفته است: «ولا يغتب بعضكم بعضاً أيحب احدكم أن ياكل لحم اخيه ميتاً، فكرهتموه» (برخي از شما برخي ديگر را غيبت نكند. آيا كسي از ميان شما دوست دارد كه گوشت برادر مردهاش را بخورد؟ پس كراهت داريد) تأكيد كرد كه غيبت كردن و تهمت زدن و آبرو و عزت كسي را در ميان خدشهدار كردن گناهي بزرگ است و به اين گناه نزديك نشويد.فراز برجستهي سخنان آقاي محقق فكاهي و لطيفهاي بود كه در مورد يك كنيزك شيطان بيان كرد و طي آن واضح ساخت كه بعضيها در سال يك مرتبه يك شيطنت كوچك ميكنند و با اين شيطنت كوچك خونهاي بيشماري را ميريزند و فتنههاي بيشماري را خلق ميكنند و باعث تباهي و رسواييهاي بيشمار ميگردند.اصل داستان او اين بود:مرد تاجري بود كه ميخواست به تجارت هندوستان برود. زني داشت كه او را فوقالعاده دوست ميداشت و عمري را در نيكي و خوبي با او سپري كرده بود. اين بار تصميم گرفت قبل از سفر، كنيزكي را براي خانمش خريداري كند تا به عنوان خدمتكار در كنار او باشد و به كارها و امور منزل نيز رسيدگي كند. وقتي بازار كنيزفروشي رفت، كنيزكي را ديد در نهايت حسن و جمال و هوشياري. اما وقتي قيمتش را پرسيد متوجه شد كه فوقالعاده ارزان است. از صاحبش علت آن را پرسيد. صاحبش گفت: اين كنيزك همهي حسنها را دارد اما تنها سالي يك بار يك شيطنت كوچك ميكند. تاجر خنديد و گفت: من روزي هشت بار شيطنت ميكنم، اين يكي سالي يك بار شيطنت ميكند. باكي ندارد با خود ميبرم و از او كار ميگيرم. اما تاجر نفهميده بود كه اين شيطنت از همان شاهشيطنتهاست كه او خبر ندارد.تاجر رفت و مدتي را در هندوستان ماند و وقتي قرار شد برگردد، احوالش پيشاپيش به خانه رسيد. كنيزك رفت نزد بيبي و براي او با حالتي افسرده و ناراحت گفت: من خبر بدي دارم. بيبي پرسيد: چي؟ گفت: از منبع موثق شنيده ام كه آغايم زني زيبا از هند گرفته و به محض اينكه برسد تو را از بين ميبرد يا طلاق ميدهد. زن باور نكرد، اما اصرار و حالت خاص كنيزك او را به شك انداخت و راه چاره را پرسيد. كنيزك گفت: من ملايي را ميشناسم كه تعويذ و اوده بلد است، بيا نزد او برويم و از او راه چاره بخواهيم. كنيزك قبلاً با ملا قرار و مدار گذاشته بود و وقتي رفتند تمام ماجرا از زبان ملا تكرار شد و زن باورش به يقين تبديل شد كه خبر راست بوده و بايد از ملا بخواهد كه او را در برابر اين حادثهي شوم ياري كند. ملا مبلغي پول گرفت و گفت: كارد جوهرداري پيدا كن و به محض اينكه شوهرت رسيد و از خستگي به خواب رفت، يكي دو تار از موهاي ريش زير زنخ او قطع كن و براي من بيار تا اوده كنم و آن را بسوزان. زن در جا ميميرد يا اينكه توسط شوهرت طلاق داده ميشود. زن قبول ميكند و به خانه بر ميگردد. كنيزك اين بار ميرود تا ارباب خود را ببيند و قبل از رسيدن به منزل او را باخبر سازد. وقتي نزد ارباب ميرسد ميگويد كه به خاطر نان و نمكي كه خورده است بايد اين واقعيت را بگويد: زنش با جواني كاكل زرين عاشقي انداخته و شب و روز را در غيبت ارباب با او خوشگذراني كرده و حالا هم وقتي ارباب برسد، در اولين فرصت او را با كارد جوهردار به قتل ميرساند. ارباب از شنيدن قصه باورش نميآيد و ميگويد كه بالاخره با اين زن اين همه دير زندگي كرده و اين و آن فداكاري را از او ديده است و امكان ندارد كه همچون عمل خاينانه از او سر بزند. كنيزك به هر صورتي كه شده، او را متقاعد ميسازد كه براي احتياط هم كه شده مراقب باشد و وقتي به منزل رسيد به بهانهي خستگي برود و بخوابد، ولي براي احتياط شمشير خود را نيز در كنار خود داشته باشد.وقتي ارباب ميرسد، هر دو طرف وضعيت را متفاوت و مشكوك احساس ميكنند و به خبري كه شنيده بودند باورمندتر ميشوند. ارباب بدون معطلي ميرود تا براي رفع خستگي بخوابد و در بستر هم كه ميافتد پردهاي را روي خود ميكشد و وانمود ميكند كه به خواب عميقي فرو رفته است. زن كه از خواب او اطمينان مييابد با كارد جوهردار ميرود تا دو تار موي ريشش را بگيرد. اما هنوز دستش زير گلوي ارباب نرسيده بود كه ارباب چشم باز كرده و زن را با كارد جوهردار بالاي سرش ميبيند و بدون معطلي شمشير را بيرون آورده و او را گردن ميزند. كنيزك با سرعت ميرود و قبيلهي زن را باخبر ميسازد كه ارباب زن را كشت. قبيله براي انتقامگيري با شمشيرهاي كشيده ميرسند و ارباب را با شمشير پرخون و سربريدهي زن در خانه مييابند و بدون معطلي ارباب را ميزنند. كنيزك ميرود و اين بار قبيلهي ارباب را خبر ميكند كه ارباب توسط فلان قبيله به اين اتهام كشته شد. آن قبيله هم ميرسد و كشت و خون به راه ميافتد و دهها نفر به قتل ميرسند و اين همه به خاطر يك شيطنت كوچكي بود كه كنيزك انجام داده بود!آقاي محقق با بيان اين حكايت، براي مردم هوشدار داد كه فريب شيطنت كنيزك را نخورند و متوجه باشند كه كسي به بهانههاي گونهگون صف و وحدت آنان را از هم نپاشد و از احساسات آنها سوء استفاده نكند.سخنراني آقاي محقق به طور واضح اثرات نيكو و مثبتي داشت و بعد از اين سخنراني وقتي با تعدادي از مستمعين در تيپها و گروههاي مختلف ديدار كردم اظهار ميداشتند كه با اين سخنراني متوجه شده اند كه شيخ محسني چه توطيهي خطرناكي را برعليه مردم به راه انداخته بود كه حالا به فضل خدا بدون نتيجه مانده و مردم روز به روز دوباره آگاه ميشوند.
نویسنده : نسيم توفان
نظرات : 16
|