حمام عمومی زنانه

ساعت کار: 5 صبح الی 5  عصر 

 فاطمه روشن

نه سرمه کشیدم و نه موهای کوتاهم را شانه کردم. سر کمد لباسم رفتم و مثل وقت‌هایی که با نفیسه خواهرم به استخر می‌رفتم، تند وتند لباس های زیرم را پوشیدم ورویش، لباس‌هایی که بعد از حمام باید تعویض می‌شدند.سکینه گفته بود:« این حمام تازه تاسیس شده وبسیار لوکس وپاکیزه است» وبرای من یک استخر با مخزن آبی بزرگ مجسم شده بود که اطرافش پله داشته باشد که وقتی روی یکی از پله ها می‌نشینم، خروج پر فشار آب گرم، کمرم را قلقلک بدهد. واو! خدای من نکند مثل جکوزی‌های دیگر کشورها بانوان پیری که مدام استخوان درد وپا درد دارند، پله‌های استخر را بگیرند ویک سر بنالند که فلان جایم چنین درد میکند وبهمان جایم چنان!

مثل برق سه طبقه را پایین جهیدم. هیچ کس در خیابان نبود. کنار سرک ایستادم و بلافاصله سوار مینی‌بس فرسوده ای شدم که لق لق کنان «15» دقیقه طول کشید تا به ایستگاه شفاخانه- برچی- برسد.

:«ایستگاه شفاخانه که رسیدی روبرویت را نگاه  کن تعمیر نارنجی رنگی است که نوشته حمام عمومی زنانه» زنده باد سکینه! چقدر خوب آدرس داده، از در اصلی وارد شدم و دهلیز پاکیزه‌ای را که هنوز بوی کچ میداد پشت سر گذاشتم وپرده بزرگ وضخیمی را که پیش رویم بود کنار زدم.گرمای مطبوعی به صورتم خورد ونیشم تا بناگوش باز شد، درست کنار دروازه، یک طرف دیوار؛ میز پذیرش بزرگی از سنگ مرمر بود که خانم لاغر وکوچکی حدود « 45» ساله  پشتش نشسته بود.پذیرش را آنقدر بلند ساخته بودند که روی میز را نمی‌دیدی.پشت سر خانم به طول میز پذیرش طنابی روی دیوار زده شده بود وروی آن اجناس فروشی قطارشده بود.سوتین های سفت واستخوانی در سایز‌های مختلف، شرت‌های رنگارنگ«20» افغانی. سنگ پاهای سیاه و بزرگ، آن‌قدر محو رنگ‌ها وطرح ها شده بودم که خانم گفت:«نمره می‌روی؟»گفتم بله،گفت:«کمی گران ترک است» توی دلم گفتم بیش‌تراز 200 افغانی گمان نکنم باشد.

:«نمره 60 افغانی است دخترم ولی راحت است وکسی تو را نمی‌بیند» لبخند زد.نمی‌دانم از کجا فهمید دوست ندارم در جایی باشم که ...

:«لباسه‌ایت را همین جا دربیاور وبعد برو داخل، یک نمره خالی است».فضای «50» متر مربعی بود که یک طرفش را قفسه‌هایی در دیوار کرده بودند، برای رخت کن. گرم بود وبوی چوب تازه حس خوبی به آدم می‌داد. دختر بلند ولاغری موهایش را پیش آینه بزرگی که روی دیوار نصب شده بود شانه می‌کرد ویک زن دیگر هم موهایش  را روی حرارت بخاری خشک.

پرده‌ای که در منتها الیه سالن بود کنار رفت وخانم برهنه ای که پسر4 یا 5 ساله اش را بغل گرفته بود وارد سالن انتظار شد. پسرش را روی سکوی کنار بخاری گذاشت ومشغول پالیدن چیزی در کیفش شد.چشمم روی سنیه های بزرگ وآویزانش خشک شد، نه زیبا بود ونه جذاب. آرام لباس‌هایم را در آوردم و وارد فضای حمام شدم.

چیزی شبیه حوض آب، منتها با ارتفاع زیاد که مدام آب از آن سر ریز می‌شد درانتهای حمام بود و زنان از آنجا سطل سطل آب روی خود می‌ریختند. عده ای کف حمام نشسته بودند و پشت هم را کیسه می‌کشیدند وعده ای هم تنشان پر کف بود. دو طرف حمام دو سکو به طول «40» متر ساخته شده بود واکثر زنان هم روی آن نشسته بودند.سه اطاقک در همان ابتدا بود که صدای شاور از داخلشان به گوش میرسید.روی سکو نشستم  تا یکی از اطاقکها خالی شود.

با چه کنج‌کاوی به حمام آمده بودم.انتظار دیدن اندام پری‌های برهنه ای را داشتم  که ساعت ها فکرم را مشغول کنند.اما برهنگان نزاری را می‌دیدم که زنانگی‌شان،جنسیت شان به قابل ترحم ترین شکل ممکن جلوه گر بود. سینه های آویزان وشکم های ترک ترک، اکثرشان ازدواج کرده بودند.عده ای از هم که سن وسالی از آنها گذشته بود بی غم دنیا نشسته بودند ودرد دل می‌کردند.

:« بچم که خانه باشد، عروسم هفته ای دو روز حتما وگاهی سه بار حمام میره، مه برش میگم در خانه غسل کو، زمان ما حمام کجا بود.خدا بیامرزه شوهرم، اول زمستان بود که طوی کدیم، مرد است چی میشه گفت، چله زمستان، در برف باری، از بسی هر روز پیش از نماز صبح د آب یخ غسل کدوم، استخوان برایم نماند، تمام دردایم از همو وقت است، گاهی که ناجور می‌شدم، خسور مادرم دلداریم می داد که زن بری همی است بچم، یا باید حامله باشه یا شیر بته»

زن پیری خِرخِر کنان وارد شد و به سختی لباس‌هایش را در آورد، از چروکی وتیرگی پوست بدنش جاخوردم، کمی ترس‌ناک و ترحم برانگیز بود.گویی هزاران مرد به او تجاوز کرده بودند.رچیزی شبیه مرگ بود. انسانی در سراشیب زندگی، از کمر استخوان لگنش را که در اثر زایمان های مکرر بزرگ وباز شده بود به سختی پیش می‌کشید.خدایا! آیا این موجود، همان زن مظهر زیبایی در طبیعت است؟ چرا به این شکل در آمده؟

قلبم مثل گنجشک می‌زد، نگاهم را از یک زن می‌کندم وبه زن دیگر می‌دوختم. هیچ شباهتی نمی‌شد پیدا کرد میان اینها وزنان زیبا وخوش اندامی که مدام در فیلم‌های شبکه طلوع وفارسی وان می دیدم. دختر جوانی به من خیره شده بود. نگاهش به سگ روی سوتینم بود که زبانش به شکل تکه پارچه سرخ مخملی از دهانش بیرون  افتاده بود و چوچه اش که روی شرتم بود،دهانش به خنده باز شد:«چقه خوبش است، زبانش چطور از دانِش بیرون افتیده» پاهای لاغر وباسن خوش فرمی داشت، گونه هایش چون دخترکان قریه گلگون بود وکک ومک های ریز ودرشت چهره اش را پر کرده بود. بدن صاف داشت واز شرم دخترانه ای موهای بلندش را روی بازوانش انداخته بود. زیباترین دختری که در حمامی در برچی می‌شد دید. یاد حرف‌های ترانه در لیلیه افتادم. او تنها دختری بود که در سال اول دانشگاه موبایل ولپ تاب داشت، پدرش خلبان بود واز هر کشوری که پرواز داشت، برای او عطر های خوشبو می آورد.ت رانه شب ها تا دیر وقت با دوست پسرش حرف می‌زد. دوست پسرش از او درباره ی اندامش پرسیده بود.درباره اندازه باسنش، رنگ نوک سینه هایش وحتی شماره سوتینش.

:«دخترم تو تا حالی منتظری برو ای نمره خالی است» دیوار حمام، کاشی طرح دار وزمینش موزاییکی بود. برای دقیقه ها زیر دوش ایستادم وچشم‌هایم را بستم، تمام چیز هایی را که دیده بودم از ذهنم گذراندم. دختری جوان وسرشاراز جذابیت های جنسی، زنانی که چند شکم زاییده اند وهیچ زیبایی برایشان نمانده و زنی که جز پوستی چسبیده بر استخوان ازو هیچ نمانده. مردانمان تا جایی میتوانسته اند وقدرت جنسی شان اجازه میداده از زنان شان برای ازدیاد نسل استفاده کرده اند، حال که چیزی نمانده وکارایی ومفادی برای کسی ندارند، می‌سپاردشان به دست مرگ. چه بسا او دختر سبزه رو و زیبایی بوده که مردان قریه را به هوس می‌انداخته، چه بسا عاشقانی داشته وخاطرات عاشقانه‌ی  زیادی در ذهن، نگاههای دزدکی، ملاقات های پنهانی کنار چشمه و بغل کردن ها وبوسه گرفتن ها در سایه ی تخته سنگی خموش و شاید هم خاطرات ناخوشایند. شاید شوهرش را به جنگ بردند وبه خودش تجاوز کردند،شاید هم کودکی نامشروع به دنیا آورده وکشته است، مثل تمام داستان هایی که مادر از دختران قریه وعاشقان شان می‌گفت. شاید هم برای عاشقش دست مال های زیبایی خامک دوزی میکرده.

از نمره خارج شدم، فضای عمومی جای سوزن انداختن نبود، زنان به طبیعی‌ترین شکل ممکن، برهنه و ناگزیر در هم می لولیدند وصداهایشان از هم قابل تشخیص نبود.

:«نمی‌دانم چی کنم،کجا به مادرم گفته می‌تانم، خدا اولادایم ره زن نکنه خاله، جگرم ر آتیش زده‌ای پدر نالد، مگمش صبر کو عادتم خلاص شوه، می‌گه زنم استی، از هر طرفت حق شرعی‌ام است. ب مثل حیوان مفته د جانم. پیش ماما رفتم مگه خیرست، بانش، بهتر ازوست که مرض د جانت پیدا شوه، خود گرفته نتانی.....

نه چیزی می دیدم و نه می شنیدم، مدام صدای دخترک در گوشم بود.

:«دختر خاله در بست که نگرفتی تا شو!»

 

فاطمه روشن، 23 جدی