پرآوازه ترین جشن و مهم ترین عید باستانی ما، جشن نوروز در ماه فروردین و در اعتدال بهاری است. پارسیان باستان [بلخی] بر اساس آیین زردشت ، به نام هر دوازده ماه سال و به مناسبت های ویژه دیگر، مراسم ستایش و جشن و شادمانی برگزار میکردند. [1] جشن «فروردین گان» و «اردیبهشت گان» در فصل بهار و جشن «نیلوفر» در فصل تابستان و جشن «مهرگان» در فصل خزان و جشن «خرم روز» و جشن «سده» و جشن «گاو گَتَل» (حیوانات) در فصل زمستان از جمله این جشن ها بوده اند. [2]  بیشتر این جشنها رنگ مذهبی و شکر گزاری داشته اند. ازین جشن ها دانسته میشود که زندگی و شادی و شادبودن در کنار ستایش خدا ، چه اندازه برای نیاکان ما جدی و مهم بوده است.

«سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است. نوروز هر ساله برپا میشود و هر ساله  از آن سخن میرود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید؛ پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا،هست. مگر خود نوروز را تکرار نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده؛

«عقل» تکرار را نمی پسندد؛ اما «احساس» تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است. طبیعت را از تکرار ساخته اند؛ جامعه با تکرار نیرومند میشود، احساس با تکرار جان می گیرد ونوروز داستان زیبایی است که در آن، طبیعت ،احساس و جامعه دست اندر کارند.

نوروز قرنهای دراز است که بر همه جشنهای جهان فخر می فروشد؛ چونکه یک قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان و آفتاب و جوشِِ شکفتن ها و شورِ زادن ها و سرشار از هیجانِ هر «آغاز».

جشنهای دیگران غالبا انسانها را از بیرون و از کارگاهها در زیر سقفها و پشت درهای بسته و آراسته با گلهای کاغذی جمع میکند. اما نوروز دست مردم را میگیرد و از زیر سقفها به دامن آزاد طبیعت آراسته با شکوفه و جوانه و سبزه، میکشاند. 

نوروز تجدید خاطره بزرگی است؛ خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال این فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد میبرد، با یاد آوری های وسوسه آمیز نوروز، به دامن وی باز میگردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن میگیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند، چهره اش از شادی می شکفد، اشک شوق می بارد، فریادهای شادی میکشد؛ جوان میشود، حیات دوباره میگیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار میشود.

تمدن مصنوعی ما هرچه پیچیده تر و سنگین تر میگردد، نیاز به بازگشت و بازشناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر میکند و بدینگونه است که نوروز، بر خلاف سنتها که پیر میشوند و فرسوده و گاه بیهوده، رو به توانایی و جوانی میرود.

نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست؛ نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست.

هیچ ملتی با یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد؛ ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است. اما زمان، این تیغ بیرحم، پیوند نسلها را قطع میکند، میان ما و گذشتگان مان- آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند- دره هولناک تاریخ حفر شده است؛ قرنهای تهی ما را از آنان جدا ساخته اند؛ تنها سنتها هستند که، پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر میدهند و با گذشتگان و یا گذشته های مان آشنا میسازند. و جشن نوروز یکی از استوار ترین و زیباترین سنت ها است.

نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش، از آن سخن گفته اند.» [3]

مورخان دوره اسلامی چون ابو عثمان جاحظ و خیام نیشابوری و ابوریحان بیرونی و... در باره نوروز و دیگر جشن های باستانی به گستردگی سخن گفته و روشنگرانه به پیشینه­ی نوروز و ویژگی­های آیین های آن پرداخته اند.

بیرونی نوشته است: نوروز را ازین جهت نوروز نامیدند؛ زیرا که پیشانی و سرآغاز سال نو است؛ [4] و نام پارسی آن بیان کننده این معنی است... بارش باران و بر آمدن شکوفه ها و سبز پوشیدن طبیعت و درختان و نغمه سرایی پرندگان و جوشش چشمه زارها و اوج جریان آبها و میل حیوانات به جفت گیری و ... در فصل بهار است. این بود که باستانیان خوش سلیقه و طبیعت دوست ما، نوروز را دلیل پیدایش و آفرینش جهان می دانستند و گفته اند: در این روز بود که خداوند افلاک را پس از آنکه مدتی ساکن بود به گردش درآورد... و زمین و مخلوقات را در این روز آفرید و کیومرث (نخستین پادشاه و بانی شهر بلخ) در این روز به پادشاهی رسید و این روز روز جشن او بود و در واقع جشن نوروز و مهرگان که در اعتدال (برابری شب و روز) بهاری و خزانی است، تعیین کننده زمان هستند.[5]

در روز ششم ماه فروردین، نوروز بزرگ است که پارسیان آن را عید بزرگ دانسته و می گفتند که: خداوند در این روز از آفرینش جهان آسوده شد؛ زیرا این روز، آخرین روزهای شش گانه است... زردشتیان می گویند که در این روز، زردشت [بلخی] توفیق یافت که با خداوند مناجات کند و کیخسرو [بلخی] در این روز به آسمان عروج کرد و در این روز برای ساکنان کره زمین خوشبختی بخش می کنند و از این جا است که اهل عجم  این روز را روز امید نام نهاده اند.» [6] 

بانیان نخستین نوروز

مورخان، شاهان پیشدادی و کیانی را نخستین بانیان جشن نوروز نوشته اند. ابوریحان بیرونی در کتاب «التفهیم» و عمر خیام در «نوروزنامه» که دو اثر مشهور پارسی قرن پنجم هجری است، شاهان پیشدادی چون کیومرث و هوشنگ و جمشید و فریدون و گشتاسب کیانی را به ترتیب از نخستین بانیان و برگزار کنندگان جشن نوروز و جشن مهرگان و جشن سده نام برده اند. [7]

بدون تردید مراسم نوروز و چهار شنبه سوری و شب یلدا، همانند سرودهای ویدی و اوستایی و فرهنگ و آیین زردشتی و زبان و ادب پارسی دری و نامها و اسطوره های جمشید و شاهنامه ها، همگام با خورشید، از باختر و خراسان زمین، یعنی از بلخ و زابلستان، به سمت غرب گسترش یافته است. همانطوری که تاریخ بلخ از کیومرث آغاز میشود، تاریخ نوروز نیز از کیومرث و جمشید آغاز میگردد.

روشن شدن زادگاه مراسم نوروز به روشن شدن جایگاه کیومرث و جمشید و زردشت و به روشن شدن جایگاه نخستین فرهنگ و ادب پارسی بستگی دارد.

جایگاه جمشید و سرانجام کار او

نگارنده باور دارد که کیومرث و جمشید نام یک نفر بوده که در طول زمان دراز دو شخص پنداشته شده است. کیومرث لقب جمشید است. نظر مورخان دوره اسلامی در باره جایگاه کیومرث یا جمشید تا حدودی مشوش است. ابوعثمان جاحظ و احمد دینوری (قرن 3) بابِل (اقلیم بابل، یا ایرانشهر) را جایگاه جمشید نوشته اند[8]  و طبری (قرن 3) و پس از او بلعمی و مسعودی و ابوریحان بیرونی (سده 4) دنباوند در جبال طبرستان را شهر کیومرث و جمشید نوشته اند،[9] و اتابک احمدشاه سَلغُری، صاحب «تاریخ معجم» (قرن 6) از اصطخر فارس (شیراز) به عنوان شهر و جایگاه جمشید نام برده است. [10] و صاحب روضت الصفا (قرن 9) حوالی دنباوند در طبرستان را «مقر عزت» و جایگاه سلطنت کیومرث دانسته است. [11] هم چنین صاحب روضت الصفا، سیستان را دارالملک جمشید و شیراز را تختگاه وی نوشته است. [12]   و ابوزید بلخی البرزکوه [در جنوب بلخ] را به عنوان جایگاه اصلی جمشید یاد کرده است. [13]

میرخواند بلخی نوشته است: در بعضی تواریخ مسطور است که جمشید در مبادی سلطنت از «سجستان» که دارالملک او بود به جانب فارس رو نمود و بنایی بی نظیر در جهان به طول دوازده فرسنگ بنیاد نهاد که آغازش صحرای خفرک  و پایانش میانه رامجرد از توابع شیراز بود و امروزه پایه های آن آشکار و نمایان است و نام آن را  چهل منار گویند. جمشید فرمان داد تا اشراف و اعیان ملک جمع شوند و خود در آن مقام شاد و مسرور بر سریر سروری و مسند جهانبانی برآمد و بساط شادی و فرش عیش و عشرت بگسترد، و این روز را نوروز نام نهاد. [14]

نقد نظر مرحوم دینوری و طبری در بارة پایتخت جمشید و نتیجه گیری

بدون شک نظر اساتید و مورخانی چون دینوری و طبری و پیروان بعدی آنها نظیر بلعمی و مسعودی و بیرونی و میرخواند و... که محل اقامت کیومرث و جمشید و... را در بابِل و یا در دنباوندِ طبرستان دانسته اند، بازتاب متون پهلوی عهد ساسانی (خوتای نامک یا شاهنامه بزرگ) است که بنام «سِیر مُلوکِ الفُرس» توسط عبدالله ابن مقفع شیرازی (دانشمند و ترجمان دوره منصور عباسی، 142 هجری) در قرن دوم از پهلوی به عربی ترجمه شده است. این ترجمه، یکی از منابع مهم مورخان دوره اسلامی در باره تاریخ پارسیان باستان بوده است.   

«ابو مشعر منجّم [بلخی] گويد: بيشتر سنوات تاريخي مغشوش و نادرست است؛ زيرا قومي ساليان و روزگاران دراز زندگي مي‌کنند و چون تاريخ آنان را از کتابي به کتاب ديگر يا از زباني به زبان ديگر نقل مي‌کنند، کم و بیش، غلط روي مي‌دهد.»[15]

ابن خلدون نگاشته است: «تاريخ نويسان و مفسران و پيشوايان روايات، وقايع و حكايات را بصرف اعتماد به راوى يا ناقل خواه درست يا نادرست بى‏كم و كاست نقل كرده و مرتكب خبط ها و لغزش‏ها شده ‏اند.»[16]

اگر به تاریخ دینوری و طبری و مسعودی و برخی دیگر از مورخان دوره اسلامی که به زبان عربی نوشته شده اند، دقت کنیم می بینیم که نویسندگان آن عاری از تعصب نبوده و از نفوذ نوشتار مغان عهد ساسانی و حاکمیت اعراب بدور نبوده اند. آنها سعی کرده اند که اساس تاریخ پارسیان باستان را از حوزة شرق کویر نمک به محیط غرب، یعنی از بلخ به عراق منتقل سازند. دینوری و طبری در بحث کیومرث و جمشید، بر خلاف نویسندگان پارسی زبان، کمتر اشاره یی به ایرانِ اوستایی و شاهنامه ای (بلخ و زابلستان) کرده اند، در حالی که بیشتر مورخان پارسی نویس چون بلعمی و صاحب مجمل و... از فرار جمشید به جبال زابلستان سخن گفته اند و اَوِستا و ابوزید بلخی از کوه البرز (هندوکش و بابا) و صاحب روضت الصفا از سیستان به عنوان دارالملک جمشید یاد کرده اند.

بنا بر این نگارنده خود را ملزم می بیند که نوشته های مورخان دورة اسلامی منجمله گفته های دینوری و طبری را با اصل متون قدیمة پارسیان باستان چون ریگ بَید و اوستا و شاهنامه ها و با منابع پارسی دیگر که در خراسان زمین نوشته شده اند، مقایسه کرده و نتیجه گیری نماید. به گفتة خود مرحوم طبری: «هر قومى پدران و نسبها و مآثر خويش را بهتر از ديگران می شناسند و در هر موضوع مورد گفتگو، به اهل آن بايد رجوع كرد.»[17]

نامهایی مانند: «ایرانویجه» «آریاوَرته» «آریَه» «آریان» «ایران» و «یَمَه» (جمشید) و «تریته» (فریدون) و «آبتین» (پدر فریدون) و «سام» و «کرشاسب» و نام رود «سَرَسْوَ تِیSaras vati» (هیرمند) نخستین بار در سرودهای مقدس «رِیگ بَید» ذکر شده و سپس تمام این نامها به اضافه نامهای کیانیان و کوه هَراییتی و هَربُرز و البرز و اُوپَارسِین (رشته کوه هندوکش و بابا) و رود داییتی (رود بلخ) و زردشت و گشتاسب کیانی حامی وی، در «اَوِستا» آمده و پس از آن در متون پهلوی و در شاهنامه های دری بازتاب یافته اند. 

اوستا ایرانویجه را  سرزمین پیشدادیان و کَیانیان و گودرزیان و نوذریان و گرشاسپ و کُورنگ و سام پورِ نریمان و زال و رستم زابلی و گشتاسب (پنجمین پادشاه کیانی)  و جایگاه ظهور زردشت و ... که از تبار کیومرث و جمشید و هوشنگ و منوچهر بامی بودند، معرفی کرده اند. ایرانویجه در اَوِستا برترین زمین ها است و به گفته ریگ بید[18] و اَوِستا، در آنجا است که یَمَه خَشِئتَه (جمشید) بهشت آسایش (وَر جمکرد) و ناز و نوش خود را پی افکند و در آنجا زردشت دیده به جهان کشود.

در بحث مربوط به جمشید، نامها و جغرافیای ذیل  بسیار مبنایی و تعیین کننده اند. 1) ایرانویجه و رود داییتی (جایگاه اقامت و زندگی یمه - جمشید یا کیومرث- و جایگاه انجمن کردن وی با اهورا مزدا و جایگاه «ور جمکرد» - نخستین شهر و پناهگاه ساخته شده توسط جمشید- و نخستین ستایشگاه جمشید و زردشت)   2) شانزده شهر اهورایی در اوستا 3) کوه هایی مانند: «هراییتی» و «هرابرز» و «البرز» و «هُکَر» (مرکز خلقت به باور پارسیان و جایگاه مرکزی آریانها و جایگاه پل صراط و جایگاه آرامش و ستایش یَمه هُورمک و  فریدون و سام نریمان و جایگاه عروج روح یمه به عرش) و کوه «اُپارسین» (کوه پارس) و کوه «اُوشِیدم» (محل وحی و الهام به زردشت) و رود «راگا» ( محل تولد زردشت و جایگاه پورشسب و دغدود پدر و مادرش)  4) دریاچه فرزدان (جایگاه ظهور منجیان موعود زردشتی چون سوشیانت و هُوشِیدر بامی که از فرزندان زردشت اند) 5) ورنه چهار گوشه که جایگاه فریدون قاتل ضحاک است. 6) زادگاه و جایگاه نخستین فرهنگ و ادب اوستا و کهن ترین شعر و نثر و ادب پارسی و نخستین شاعران دری. 7) جایگاه کیانیان و بویژه پایتخت گشتاسب شاه کیانی (حامی و پشتیبان زردشت که آیین وی را به کمک اسفندیار فرزند خود در جهان گسترش داد) 8) جایگاه خاندان سام و زال و رستم زابلی که همیشه از یلان جنگ و سپهبدان لشکر ایران کهن بودند و سرزمین شان بنام زابلستان مقر دایمی لشکر ایران بود.

جغرافیا و مشخصات ایرانویجه و نام شاهان آن در یشتها که کتاب چهارم اَوِستا است، مانند: آبان یشت (یشت5) و کیان یشت (یشت19) و فروردین یشت (یشت 13) به تفصیل یاد شده است.

به نظر نگارنده: با یک  اشاره مبهم تاریخ طبری و پیروانش که دنباوند را جایگاه جمشید نوشته اند، یا شاهنامه نشست فریدون در حین جنگ را در تمیشه مازندران خوانده است، مسأله پایتخت و جایگاه تاریخ جمشید و فریدون و پیشدادیان روشن نمیشود.

آنچه که بسیار مهم و زیربنایی است اینکه اوستا و یا متون دیگر و نوشته های مورخان خورد و کلان را با علایم و قراینی مانند فرهنگ و زبان و نامهای باستانی طوایف موجود در یک منطقه و با نشانه ها و آثار باستانی موجود که آن را تایید کند، در کنار هم سنجیده شده و مانند یک تابلو به آن نگرسته شود و سپس قضاوت گردد که آیا این تابلو با رنگ و رخ کدام سرزمین و مردم مطابقت دارد، و کیها می توانند مدعی میراثداری بیشتر باشند. 

اگر اوستا و متون پهلوی و شاهنامه ها و منابع عربی و پارسی دوره اسلامی روی هم رفته بررسی شود، دیده میشود که: تاریخ ایران کهن اوستایی و شاهنامه ای مانند سر و ته یک کرباس، یک مجموعه به هم پیوسته و دارای مشخصات جغرافیایی و قومی و فرهنگی و ادبی و آثار باستانی ویژه است و نمی توان این تاریخ بهم پیوسته را بر اساس نقل قول های پراکنده، تکه تکه کرده و به جاهای ناهمگون بخش نمود. هرگاه هر مردمی بر اساس اوستا و تاریخ ادبیات دری و منابع تاریخی و جغرافی دیگر و بر اساس دلیل و تحلیل و شواهد و قراین فرهنگی و زبانی و گویشی و بر اساس نامهای قومی و خرابه های باستانی باقی مانده و... بتوانند این هشت نقطه کلیدی و زیر بنایی یاد شده را از آن خود کنند، بیشترین سهم  از فرهنگ و تاریخ و میراث ایران کهن و پارس تاریخی را نیز از آن خود خواهند کرد.

 

جمشید در ریگ بَید

نخستین منابعی که از کیومرث یا جمشید سخن رانده اند، به ترتیب کتاب ریگ بَید و اوستا و شاهنامه های پارسی است. [19] اهل تحقیق میدانند که بخشهای نخستین ریگ بید و نیز تمام اوستا و شاهنامه های پارسی در حوزة بلخ و زابلستان سروده شده اند.

در ستايش82 ريگ بَید كه مخصوص ستايش از «يَمَ» Yama (جم) است، از وی به عنوان پادشاه گله داران مهاجر و به عنوان نخستين شخصي كه مردم خود را در كنار چراگاههاي مطلوب مستقر ساخته است ياد شده است. و نيز در ريگ ودا جمشيد به عنوان رئيس ارواح مردگان و نخستین كسي است كه به بهشت رفته است و اشخاص ديندار و خيّر پس از مرگ در نزد او ميروند.[20]

جمشید در اَوِستا

در فصل دوم وندیداد اوستا نيز همانند ریگ بَید، از جمشيد به عنوان رئيس مهاجران یاد شده كه از راه « هُور» (خورشيد) به سوي روشنايي ها مهاجرت كرده و زمین را گسترش داده است. جمشيد در اوستا به عنوان نخستين پادشاه و نخستين كسي یاد شده كه با اهورا مزدا (خداوند) در کنار رود دائیتی (رود بلخ) سخن گفته و به دستور خدا « وَر جَمكرد » (قلعه یا شهر چهار پوششه) را به منظور مقابله با طوفان آب در ایرانویجه در کنار رود دائیتی (رود بلخ) ساخته است.

در تمام اوستا به دنباوند و طبرستان یا شیراز و بابِل (Babel) به عنوان جایگاه و پایتخت جمشید اشاره ای نشده است. در هر جای اوستا که از جمشید یاد شده، كوه هُوكَر (یکی از بلند ترین قله های البرز، یعنی قله جبال هندوکش و بابا) به عنوان نیایشگاه و ستایشگاه وی و فرزندان و نوادگانش معرفی شده است.

در جای جای اوستا از جمله در رام يشت بند(15) و در آبان یشت بند 25 و در ارت یشت چنين آمده است: «او (اردویسور ناهید یا ایزد بانوی آّب) را ستایش نمود جمشيد دارندة گله و رمة خوب در بالاي هُکَر بلند سراسر درخشان. جمشید خوب رمه در پای کوه هُکَر، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند را پیشکش او (ایزد بانو) آورد... و از وی خواستار شد: ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین ! مرا این کامیابی ارزانی دار که من بزرگ‌ترین شهریار همه­ی کشورها شوم؛ که بر همه­ی دیوان و مردمان [دُروَند و دروغگو] و جادوان و پریان و «کَوی»ها و «کَرَپ»های ستمکار پیروز شوم؛ که من دیوان را از دارایی و سود و از فراوانی و رمه و از خشنودی و سرافرازی بی بهره کنم. اَرِدویسوَر اَناهیتا او را کامیابی بخشید.»[21]

وندیداد اَوِستا، هنیرة درخشان و رود هیرمند درخشان و سرزمین درخشان آریا و جمشید درخشان را در کنار هم ستایش نموده و گفته است: «کشور خنیره درخشان را ستایش می کنم. رود هیرمند دولتمند درخشان را ستایش می کنم. مُلک درخشان آریا را ستایش میکنم. جمشید درخشان دارای نوکرهای بسیار را ستایش می کنم.» [22]

وَرِ جَمكَرد

داستان طوفان در تمام کتابهای مقدس منجمله قرآن کریم بیان شده است. در قرآن برای مقابله با طوفان ، داستان کشتی نوح مطرح است؛ اما این داستان کشتی در اوستا بنام داستان «وَرِ جَمکَرد» یا شهر جمشید یاد شده است.

بر اساس اوستا منظور از « وَرِ جمکرد» قلعه یا شهر چهار پوششه ای بوده است كه جمشيد به امر خدا در کنار رود داییتی (رود بلخ) ساخته است. به احتمال زیاد منظور از «ور جمکرد» بنای نخستین شهر بلخ یا بامیان باشد که توسط جمشید ملقب به کیومرث، بنا شده است. به نظر میرسد که این داستان در حقیقت مربوط به آغاز دوران سکونت و شهر سازی مردم باستانی این حوزه بوده که تاریخ آن به شکل داستان ور جمکرد باقی مانده است.

چکیدة گزارش اوستا در باره ورجمکرد چنین است : اهورامزدا با جمشید هشدار می‌دهد که مردمانش گرفتار سی زمستان و یخ بندان هراس انگیز خواهند شد که در پی آن همة مردمان و جانوران و گیاهان نابود خواهند گشت. به راهنمایی اهورامزدا و برای چاره اندیشی در برابرچنین تبهکاری مرگباری، «جم» پناهگاهی ساخت که آن را «وَرِجمکرد» گویند و تخمة گونه‌های جانوران و گیاهان و بِهین مردمان را به آن جا برد و به دور از سرما و گزند آنها را نگاه داشت تا پس از به پایان رسیدن زمستان‌های سرد و مهیب، که در پایان هزاره، «اُوشیدر بامی» (منجی موعود) پیش می‌آید و در پی گزند رسانی‌های دیو «ملکوش» مردم و جانوران مفید نابود می‌شوند، درهای این پناهگاه را بگشاید و دوباره جهان آبادان و آکنده از مردم گزیده نژاد و نیک تبار گردد. از این پناه گاه در اوستا بنام «وَر ِجمکرد» یاد شده‌است.

«در فصل اول وندیداد از کشورهای ایرانی نشین مزدا آفریده و از آفت هایی که در برابر هر یک از این کشورها به وسیله اهریمن پدید آمده، یاد شده است. در فصل دوم راجع به مکالمات اهورامزدا با جمشید [در ایرانویجه در کنار رود دائیتی] و زندگی اولیه انسانی است و اهورا مزدا در این مکالمات به جمشید پیشنهاد نمود در ترویج آیین وی بکوشد؛ اما جمشید خود را در انجام این امر ناتوان دید و پیشنهاد را رد نمود و قبول کرد مردمان را سلطنت کند و روی زمین را آباد و وسیع و پر حاصل سازد و به دستور اهورامزدا غار بزرگی بنام «غار جمکرد» ساخت و نژادهای مختلف از گیاهان و جانداران نیک و انسان را در آن جای داد تا نسل آنان پس از فرو نشستن سیل و یخ بندان که اهورامزدا پیشگویی نموده بود، در روی زمین باقی بماند.» [23]

جایگاه جمشید و  نوادگانش در زابلستان

بلعمی داستان فرار جمشید از دست ضحاک تازی و پناه بردن به جبال زابلستان و نام فرزندان و نوادگان وی درین سرزمین را چنین شرح داده است: «جمشيد به طبرستان بود به دماوند، چون جمشيد آگاه شد از وي بگريخت و يكسال پنهان شد. [24] و پارسيان گويند بيرون ازين كتاب، كه جم بگريخت و به زاولستان شد، و گفتند دختر شاه زاولستان او را بيافت و زن او گشت و پدر ندانست، و پدرش امر [ازدواج را] بدست دختر كرده بود، پس چون دست بدين دختر دراز كرد، پسري آمدش تور نام كردش... و آن پسر را پسري آمد شيداسب نام كرد، و او را پسري آمد طورك نام كرد، وي را پسري آمد شَهم نام كرد، و وي را پسري آمد اثرط نام كرد، وي را پسري آمد گرشاسپ نام كرد، وي را پسري آمد نريمان نام كرد وي را پسري آمد سام نام كرد، وي را پسري آمد دستان نام كرد، وي را پسري آمد رستم نام كرد، وي را پسري آمد فرامرز نام كرد، و حديث ها و اخبار و سرگذشت هاي ايشان بسيار است و بسيار گويند [و] ابوالمؤيد البلخي ياد كند به شاهنامة بزرگ.»[25]

بجز بلعمی مورخان دیگر چون ملحقات شاهنامه و صاحب مجمل التواریخ والقصص نیز از گریختن جمشید به جبال زابلستان و ازدواج وی با دختر «کوهرنگ» پادشاه زابلستان به تفصیل سخن گفته اند.[26]

صاحب مجمل التواریخ والقصص نگاشته است: «چون ضحاك تازى برخاست، [جمشید] بگريخت و ده سال تنها ناشناس در عالم بگرديد، و به زابلستان بماند، تا پس از بيست سال او را از دختر شاه زابل فرزند آمد، چون راز او خواست آشكار گردد، بگريخت و به هندوستان اندرونى افتاد.» [27]

صاحب مجمل اسامی تمام فرزندان و نواسه گان (نوادگان) جمشید در زابلستان را ، به ترتیب ذیل ذکر کرده است: 1-«ثور» از پرى چهره دختر زابل شاه، به همرای دو پسر از دختر ماهنگ، مالك ماچين، به نام «هتوال» و «همايون». 2- «آبتين». 3- «افريدون». 4- «شیداسب». 5- «طورک». 6- «شم». 7- «اثرط». 8- «گرشاسپ». 9- «نریمان». از دختر ملک روم. 10- «سام» از دختر ملک مصر. 11- «زال». 12- «رستم» و برادرش «زواره» از رودابه دختر مهراب شاه کابل. 13- «فرامرز» و دو خواهر به نام «بانو گُشَسب» و «زربانو» از خالة شاه کیقباد. 14- از فرامرز «آذربرزین». 15- از «زواره» «فرهاد» و «تخواره». صاحب مجمل سر انجام افزوده است که: ايشان سخت دلاور و مبارز بودند .[28]

کوتاه سخن: 1) تاریخ بلخ بامی از کیومرث و جمشید آغاز میشود. 2) داستانها و افسانه ها و شاهنامه های جمشید و فرزندان وی چون سام و زال و «وَر زال» (در شارستان دیکندی) و رستم و... با نام بلخ و زابلستان درهم آمیخته و در این سرزمین باقی مانده اند.3) آثار باستانی زیادی بنام شهر ضحاک و غار ضحاک و غار فریدون و زیارت کاوه آهنگر و شهر نریمان و ... در بامیان موجود اند که با جمشید ارتباط دارند. 4) در بحث البرز شرح داده شده که رشته کوه البرز تاریخی و اوستایی که با جمشید ارتباط دارد، در جنوب بلخ و به قول صاحب برهان  در مرز ایران و هند واقع است[29] و به گفته شاهنامه فردوسی زادگاه و پرورشگاه فریدون و زال نیز در البرزکوه یا کوه هند و در سر مرز هندوستان بوده است. [30]

از اسناد و شواهد یاد شده به خوبی دانسته میشود که افسانه و تاریخ جمشید متعلق به سرزمین بلخ و بامیان و زابلستان است نه مربوط به بابِل (عراق) و دنباوند و طبرستان و شیراز، آنطوری که طبری و پیروانش نوشته اند. زیرا یاد و خاطرات جمشید چون انجمن کردن با اهورامزدا و ساختن «وَرِ جَمکرد» در کنار رود «داییتی» و هم چنین نامهای تمام فرزندان و نوادگان وی چون گرشاسپ و سام و زال و رستم و... در نوشته ها و کتابهای تاریخی و ادبی بلخیان و زابلیان باقی مانده است و تمام شاهنامه ها و ادبیات کهن دری و شاعران نخستین دری ، در این نواحی زاده و پرورده شده اند، از اینجا این نتیجه قابل قبول بدست می آید که زابلستان، نه فقط فرارگاه موقت جمشید بوده، بلکه دارالملک او و سرزمین هم تباران وی بوده است.

با توجه به سخنان گذشته این پرسش مهم بی پاسخ میماند که اگر جمشید متعلق به سرزمین بلخ یا زابلستان باشد، پس بناهای عجیب باستانی بنام تخت جمشید در شیراز را کِی ساخته است؟

در پاسخ این پرسش باید گفت که: نگارنده بجز نوشته میرخواند بلخی (قرن 9) صاحب کتاب روضت الصفا، تا کنون به هیچ منبع موثق و معتبری دیگر بر نخورده است که از تختی بنام تخت جمشید در شیراز نام برده باشد. به نظر میرسد آنچه که امروزه بنام تخت جمشید معروف شده است، در گذشته بنام قلعه هزار ستون بوده که توسط ملکه «همای» دختر اردشیر بهمن کیانی بلخی ساخته شده است.

ابن جریر طبری و احمد دینوری (قرن 3) و حمزه اصفهانی (قرن 4) و صاحب مجمل التواریخ (قرن 6) و... همگی ملکه همای مادر «دارا» و دختر اردشیر بهمن کیانی بلخی را بانی بناهای شگفت انگیز معروف به تخت جمشید دانسته و نوشته اند: «خمانى به فارس رفت و شهر استخر را بنا گذاشت و پياپى به جنگ روم سپاه فرستاد و پيروزى يافت... و اسيران بسيار براى وى آوردند. به بنايان رومى كه در آن ميان بودند دستور داد در هر گوشه از حوزه استخر بنايى بلند و شگفت آور به سبك روم بسازند. يكى از بناها در شهر استخر بود و ديگرى در راه داراب گَرد در يك فرسخى شهر بود و سومى در چهار فرسخى شهر در راه خراسان بود و خمانى در طلب رضاى خدا عزوجل سخت بكوشيد و نصرت و ظفر يافت و خراج از رعيت برداشت و مدت پادشاهى وى سى سال بود.» [31]  

«خمانى گروهى از بناهاى رومی را با خود آورد و براى او در فارس سه ايوان بزرگ ساختند، يكى در میان شهر اصطخر و ديگرى در كنار راه اصطخر به خراسان و سومى در راه داراب‏گرد و در فاصله دو فرسنگى اصطخر.» [32]

«هُما» بنّایان ایشان (رومی) را به ساختن بناهای موسوم به «مصانع اصطخر» که به فارسی هزار ستون گویند بر گماشت.... در اصفهان نیز در روستای موسوم به تیمُره شهری زیبا و شگفت آور ساخت و آن را حُمَهَین (هما میهن)[33] نامید. این شهر به دست اسکندر ویران شد.» [34] به پارس اندر سه بنا کرد یکی به جانب هزاران استون که اصطخر است. [35]

« گلپايگان نام شهري است به عراق در ميان اسپاهان و همدان و باني آن هماي چهره آزاد بنت بهمن دراز دست پسر اسپنديار روئين تن بوده و آنرا «چهرزادگان» مي ناميدند و جرفادقان عربی شده آن است.» [36]

مورخان دوره اسلامی همه متفق اند که شهبانو هُمای دختر اردشیر بهمن کیانی بلخی بوده و پس از پدر به تخت نشسته است. حمزه اصفهانی نام وی را «شمیران» دختر بهمن و لقبش را «هُما» ذکر کرده و  نشستگاه او را در بلخ نوشته است. [37]

منهاج سراج جوزجانی (سدة 6 هجری) نیز نشستگاه اصلی ملکه همای را در بلخ نوشته است.‏ [38]

خلاصه: با توجه به آنچه گذشت، این نتیجه قابل قبول به دست می آید که همان گونه که سرآغاز فرهنگ و ادب پارسی و اساس داستانها و افسانه ها و نام و نشان و حکایات و روایات کیومرث و جمشید و فرزندانش چون گرشاسب و نریمان و سام و زال و رستم و زردشت و گشتاسب کیانی و ... در کتابها و متون کهن مذهبی و ادبی سرزمین بلخ و زابلستان میباشند، خاستگاه نخستین مراسم نوروز که از آداب و رسوم آنها است، نیز ساخته و پرداخته همین سرزمین خواهد بود.

نوروز در افغانستان

پوهاند حبیبی نوشته است: باری مردم افغانستان از زمان اوستایی که بلخ و سیستان و تمام خراسان پرورشگاه کیش مَزدیَسنا بود، درین سرزمین با عقاید و رسوم و سنن قدیم خویش می زیستند و در قرن نخستین نشر اسلام نیز موجود بودند... جشن «نوکروز» در [زبان] پهلوی و «نوروز» در [زبان] دری که اعراب هم نوروز یا نیروز گفتند، از بزرگترین اعیاد مردم خراسان در اوایل اسلامی بود. [39]

امروزه در بیشتر شهرهای افغانستان نوروز را به نام آغاز سال نو و به یاد مولا علی خلیفه رسول الله جشن می گیرند. نگارنده معتقد است که شاید در هیچ جای دنیا جشن نوروز به اندازة افغانستان ، با شکوه و نزدیک به شکل باستانی خود برگذار نمی شود. در نوروز هر سال ، رئیس مملکت یا نمایندة خاص وی همراه شخصیت های کشوری و لشکری در بلخ (مزار شریف) حضور می یابند و در جمع صدها هزار نفر شرکت کننده داخلی و مهمانان خارجی، سخنرانی کرده و جهندة سخی (پرچم علی) به بلندی 20 متر را برافراشته، و جشن چهل روزه نوروز را آغاز میکنند و این پرچم تا چهل روز در اهتزاز است. این جشن چهل روزه بنام میله سخی جان و میله گل سرخ نیز یاد می شود.

بلخ در کتاب اَوِستا و دیگر منابع تاریخی، به نام بلخ افراشته درفش یاد شده است. به احتمال زیاد منظور از درفش افراشتة بلخ، همان درفش معروف کاویانی (کیانی) بوده که همیشه در بلخ پایتخت کیانیان، برافراشته بوده و یا در روزهای ویژه ای چون روز جنگ و روز نوروز آن را می افراشتند.

در فش کاویانی در فرامرزنامه بنام درفش کیانی یاد شده است. مانند: بشهر اندورن کوس بنواختند- درفش کیانی بر افراشتند.[40] این درفش تاریخی امروزه بنام جهنده سخی یعنی بیرق علی پرچمدار رسول خدا یاد میشود.

به نظر میرسد که پس از اسلام مردم خراسان (افغانستان) به نوروز باستانی کم کم رنگ جدید دینی دادند و نام نوروز جمشیدی را به نام مولا علی پیشوای مذهبی و نام درفش کاویانی را نیز به نام جهنده سخی تغییر دادند. همان گونه که مردم بامیان بند بربر بامیان را که شاید توسط شاهان مقتدر بربر ساخته شده بود، بند امیر نامیدند و داستان قهرمانی و اژدها کشی گرشاسب زابلی پهلوان اوستا و شاهنامه را به نام علی تغییر دادند.

در کابل، پایتخت، نیز زیارتی است که به آن زیارت سخی می گویند. مردم کابل جشن نوروز را در زیارت سخی برگزار می کنند و در آنجا نیز جهنده سخی را می افرازند. شعرها و دو بیتی هایی در رابطه با نوروز و علی وجود دارد. از جمله:

روز نوروزه خدا جان جَنده بالا می شود - از کرامات سخی جان کور بینا می شود.

 

فاضل کیانی

 


 

[1] . نک: آثارالباقیه، چ لیپزیک، ص 45/ ترجمه دانا سرشت، ص 72

[2]   مرحوم عبدالحی حبیبی در «تاریخ افغانستان بعد از اسلام» صص 643 تا 663 به تفصیل از این جشن های خراسانیان سخن گفته است.

[3] . کویر، دکتر علی شریعتی، ص 260 تا 263 (چ فرهنگ و هنر خراسان، مشهد، 1349خ )

[4]  ر.ک. بیرونی، ترجمه التفهیم، چاپ جلال الدین همایی، ص 253

[5]  نک: ابو ریحان بیرونی، آثارالباقیه، چاپ لیپزیک، ص45 / ترجمه دانا سرشت، ص، 71 و 555

[6]  نک: ابو ریحان بیرونی، آثارالباقیه، ص 217 / چاپ دانشگاه لیپزیک / ترجمه دانا سرشت، ص 282

[7]  . خیام، نوروزنامه، صص 11- 12- 14 تا ص 20 (چاپ علی حصوری، تهران، 2537 شاهی)  / به ترجمة التفهیم بیرونی ، چ همائي ص 352،  نیز رجوع شود.

[8]  الأخبارالطوال،ص:1- 2 / ترجمه،ص:26

[9]   تاريخ‏الطبري، / 1/ 146- 147 و ص 175 / ترجمه،ج‏1، ص:93 و 119/ تاریخ بلعمی، چاپ بهار، ص133./ مروج ‏الذهب مسعودی، ترجمه پاینده ج‏1، ص:215 و217 / ابو ریحان بیرونی، آثارالباقیه، ص 216 - 217 / ترجمه دانا سرشت، ص 280- 281 - 282)

[10]  اتابک اعظم احمدشاه، تاریخ المعجم فی آثار ملوک العجم، چاپ سنگی، صص 50 تا 57 و صص 60 و 82

[11]   میرخواند بلخی، روضت الصفا، ج 1، صفحه اول از بحث کیومرث. / محمد پادشاه، فرهنگ آنندراج، ج3، چ هند.  

[12]   میرخواند، روضت الصفا، ج 1 ص 2 بحث جمشید، (چ سنگی) و ج 1 ص 519

[13]   ابوزید بلخی، البدء و التاریخ ج3 ص 140- 141 / آفرينش‏و تاريخ/ ترجمه محمد رضا شفیعی، ج‏1 ص 500 - 501

[14]   میرخواند، روضت الصفا، ج 1 ص 2 بحث جمشید، (چ سنگی) و ج 1 ص 519

[15]  حمزه اصفهاني. تاريخ پيامبران وشاهان، ترجمه دكتر شعار.  ص 7 و 8

[16]   تاريخ‏ابن‏خلدون/ترجمه، ‏مقدمه،ج‏1،ص  13

[17] تاريخ‏الطبري/ ترجمه پاینده، ج‏1، ص:100

[18]    ريگ ودا، ترجمة محمد رضا جلالي نائيني ص262 (ماندالاي دهم/135)

[19]   نک: لغتنامه دهخدا، ذیل یم و یمه و جم و جمشید. و نک: دکتر معین، مزد یسنا و ادبیات پارسی، ص 41 / جان ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، صص 90 و 91 / نک: محمد رضا جلالی نائینی، گزیدة ریگ ودا، زیرنویس، ص 339

[20]    به گزیده ريگ ودا نوشته جلالی نائینی ص194 رجوع شود.

[21]   رام يشت بند 15، پورداود، يشت‌ها، ج 2، ص 145- 148 -192 و آبان يشت بند25.

[22]  پروفسورسید محمد علی حسنی، وندیداد، باب 19، بند 40، ص 168

[23]   دارمستتر، وندیداد یا مجموعه قوانین زردشت، ترجمه دکتر موسی جوان، ص 287- 288 / نیز ر.ک: ونديداد، فرگرد2 فقرات 29 و 31 . هاشم رضي، وندايداد، ج 1، ص 254 تا 257

[24] تاریخ بلعمی، چاپ بهار، ص133.

[25] تاریخ بلعمی، چاپ بهار، ص132- 133.

[26]   مجمل‏التواريخ‏والقصص، صص40- 39./ ملحقات شاهنامه، چاپ ترنر مكان، ص2100 / نیز نک: دکتر پورداود، يشتها / 1 / 196و197

[27]   مجمل‏التواريخ‏والقصص، صص40- 39.

[28]    مجمل‏التواريخ‏والقصص، متن ص25

[29]   نک: برهان قاطع ج 1، ذیل البرز. 

[30]   شاهنامه چاپ مسکو، صص:498 و 499، بيت 18078 و 18091 (داستان زادن فریدون و زال)

[31]   تاريخ ‏الطبري، ج1، ص 568 - 569- 570 / ترجمه پاينده، ج‏2، ص 484- 485- 486

[32]  احمد دینوری: الأخبارالطوال، ص27- 28 / ترجمه، ص52

[33]   در مجمل التواريخ ص55 «خُهبين» آورده است. نگارنده فکر میکند که اين نام احتمالا در اصل « هما ميهن» بوده كه امروزه خمين گفته ميشود. خمين در 30 كيلومتري گلپايگان در ولايت اصفهان ايران است. گلپايگان را نيز به گفته دهخدا ملكه هما ساخته است.

[34]  حمزه اصفهانی، تاريخ پيامبران و شاهان، ترجمه دكتر شعار، ص 38

[35]  (مجمل التواریخ، ص55) یاقوت نیز گوید: «هزار» نام دیهی است در فارس از ولایت اصطخر. (معجم البلدان ذیل هزار).

[36] .  نک: لغتنامه دهخدا، ذیل همای و گلپایگان

[37]    حمزه اصفهانی، تاريخ پيامبران و شاهان، ترجمه دكتر شعار، ص 38 / نیز نک: لغتنامه دهخدا، ذیل همای و گلپایگان

[38]   طبقات ‏ناصرى، ج‏1، ص146

[39]   عبدالحی حبیبی، تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص645- 646 (چ تهران 1363 ش).

عکس از سایت بی بی سی فارسی

[40]  . فرامرزنامه ص 71 (چ بمبیی هند 1324 ق)