به نام خدا

گفتگوی " ستاد یاد یار مهربان" با مولف برجسته و تاریخ نگار کشور مان جناب آقای بصیر احمد دولت آبادی.

عرض سلام و ادب داریم خدمت باسعادت جناب محترم آقای دولت آبادی. از خداوند منان صحت مندی وجود مبارک شما را آرزو مندیم.

ازاینکه این وقت گرانبهای تان را برای ما اختصاص داده ودر راستای اهداف آن رهبر بزرگ یگانه مرد تاریخ شهید عبدالعلی مزاری کمک و همکاری می نمائید نهایت سپاس را داریم.

س-1 :  جناب آقای دولت آبادی از پیشینه ی فعالیت های فرهنگی خود بفرمائید و بفرمایید که چگونه و در کجا،  به سمت سوی تاریخ نویسی وتاریخ پژوهی رفتید، وچگونه اندیشه ی تاریخ نویسی درذهن شما خلق شده و از کجا شروع کردید و چه آرمان هایی را در ادامه ی این راه دنبال می کنید؟

به نام خداوند جان وخرد

 قبل ازینکه به پاسخ سوالات شما بپردازم، از همه دست اندرکاران ستاد محترم "یاد یار مهربان"تقدیرو تشکر می نمایم که ابتکاری به خرج داده و در سالگرد شهادت بابه مزاری زمینه گفتگو را با فرهنگیان فراهم ساخته است. ما این اقدام را به فال نیک گرفته، امیدواریم که آهسته و آرام مراسم سالگرد شهادت بابه مزاری در کنار تجلیل های مردمی، به سوی برنامه های ماندگار تری چون نشر مقالات و جزوات  و کتب پیش رود.تا باشد که نسل های آینده گام های شان را آگاهانه تر و استوارتر بردارند.

ج-1: به طور مشخص فعالیت های فرهنگی را در تابستان سال 1360همزمان با آشنایی ام با بابه مزاری ، با نوشتن مقالاتی در نشریه ای به نام پیام خون که در مدرسه نانوایی چهارکنت از سوی سازمان نصر، زیر نظر بابه مزاری منتشر می شد، آغاز نمودم. اما اینکه پرسیده اید ، اندیشه تاریخ نویسی چه وقت در ذهنم خلق شده؟ پاسخش کمی مشکل است. چراکه در وجود هر انسانی یک حس خارق العاده وجود دارد، منتهی کشف و به کار اندازی این حس به زمینه ها و شرایط وابسته است. یک مثال ساده می تواند این موضوع را بیشتر باز نماید، شما می دانید که بسیاری از نوابغ جهان بدون اینکه شناخته شوند سر در نقاب خاک می گذارند و حتی بسیاری شان بی سواد می مانند، چراکه فرصت با سواد شدن برای شان داده نشده است.

  با این مثال ساده، می توان اینطور نتیجه گرفت که این بابه مزاری بود که زمینه را فراهم ساخت و سمت و سوی اندیشه ام را جهت داد. ورنه من از کودکی به شکل عادی به خاطره نویسی عادت داشتم، حتی از همان زمانی که صنف اول ابتدایی بودیم و تازه آب داد ، بابا آب داد را یاد گرفته بودیم، من شروع به خاطره نویسی نمودم. شاید خیلی ها این را یک نوع خود بزرگ بینی حساب کنند. نه، بسیار روشن تر بیان می کنم که من وقتی شامل صنف اول ابتداییشدم به برکت درس مکتب خانگی قریه و شهر مزارشریف قرآن وحافظ را خوانده بودم، لذا در صنف اول برخلاف بیشتر همکلاسی هایم کتابهای فارسی صنوف 3و 4 مکتب را که بالاترین درجه علمی آنروز مکتب قریه ما بود به آسانی می خواندم. ازینرو وقتی اندک نوشتن یاد گرفتم از روی کنجکاوی به نوشتن یاد داشت ها شروع کردم. در آن شرایط در مکتب قریه ما معلمان و سرمعلم هرکدام یک دیکتاتور تمام عیار بودند، شاید اکثر مکاتب آن زمان این وصع را داشتند، چون جامعه از سوی دیکتاتور ها اداره می شد و در راس قدرت یک خایین معروف به نام ظاهرشاه قرار داشت. من در سال 1345ش وارد مکتب  ابتدایی شدم، مکتب قریه ما تازه از شکل دهاتی به ابتدایی رشد نموده بود - مکاتب دهاتی تا صنف سوم بود و مکاتب ابتدای تا صنف ششم- و چند معلم ، یک چپراسی و یک سرمعلم و یک تحویل دار داشت که اکثرا خارج از قریه ما بودند و به شکل مسافر زندگی می کردند. ازینرو تمام خرج و مصارف آنها به دوش بچه ها بود، ما مجبور بودیم هر روز یک قرص نان و یک شاخه چوب برای معلمان و بخاری های مکتب ببریم.

شماها اگر به تاریخ برگردید و سالهای 1345 تا 50را مرور کنید به خوبی در می یابید که این دوره سالهای قحطی و گرسنگی در افغانستان است و معروف به سالهای بنگلدیش! اکثر بچه ها گرسنه بودند، نان نداشتند. ما درخانه نان جو می خوردیم ولی برای معلمان فقط یک دانه نان گندم پخته نموده می بردیم. گاهی که نان گندم نداشتیم از شرم نان جو را را نمی بردیم، نگران صنف که در ایران به آن مفسیرکلاس می گویند، نان ها را جمع می نمود هرکس نان نیاورده بود، پیش  روی صنف سر یک پا ایستاد می شد تا معلم و یا سرمعلم بیاید. البته قبل از آن دم در مکتب خود سر معلم بچه ها را چک می کرد ، هرکس چوب نیاورده بود دو چوب در پشت دست مان می زد. در آن هوای سرد به حدی درد می نمود که همه گریه می کردیم. تازه درد چوب دم در مکتب کرخت نشده بود که نوبت چوب نان می رسید. خلاصه گاهی می شد که تا آخر ساعت درسی اشک هیچ کس خشک نمی شد.همه از این همه ظلم و بی عدالتی ناراحت بودیم ولی هیچ کس جرات اعتراض نداشت، بچه پولدار ها کمی راحت بودند برای معلمان خربوزه و انگور و مرغ و مسکه می بردند وآنهارا مهمانی می دادند، معلمان هم کمی هوای آنها را داشتند، ولی بچه فقرا را خدا زده بود که باید انواع شکنجه های قرون وسطایی میراث آل یحیی را تحمل می کردند. دیگران را نمی دانم چگونه با آن وضع کنار می آمدند ولی برای من که شهر را دیده بودم و یک کمی چشمم باز بود بسیار درد آور بود. من وقتی دو سه ساله بودم خانواده ما به شهر مزارشریف کوج نموده بود، ولی پس از 5سال دوباره به قریه برگشته بود.

   روزانه تعداد بچه های که لت و کوب شده بودند، ابتدا فقط به شکل عدد در کنار دفترچه حساب می نوشتم، مثلا 10، فقط خودم می دانسنتم که امروز 10 نفر لت خورده اند. بعد ها که نام افراد را یاد گرفته بودم نام آنها را در دفترچه می نوشتم. به حدی از چوب نفرت داشتیم که من در صنف دوم یک نظم بسیار طولانی در باره چوب نوشته ، در مسیر مکتب برای بچه ها می خواندم. حالا محتوای آن یادم نمانده است، فقط تصویری بود از زشتی چوب که ای چوب تو به جای میوه بدست معلم قرار می گیری تا بچه ها را بزنند و بدست پدران قرار می گیری تا مردان را لت کنند، بدست چوپان ها می افتی تا بره ها و بزغاله ها را بزنند،بدست قریدار قرار می گیری تا پدران را بکوبند، بدست حاکم می افتی تا مردم را بکوبند، آن وقت بالاتر ها را نمی شناختم فقط عسکر ها را شنیده بودم که صاحب منصب لت می کنند. خلاصه در نظم بی نظم حدود صد فرد یا بیشتر فقط عیب های چوب ترسیم شده بود، وقتی می خواندیم هم گریه می کردیم و هم خنده. به این شکل، بدبختانه از همان کودکی به مرض واقعه نگاری گرفتار شدم و تا حالا رویداد ها را می نویسم.

   وقتی با بابه مزاری آشنا شدم، او برای کشفاستعداد آدمها ،همه بچه ها  را وادار می ساخت که سخنرانی کنند! بعدا خود نوار سخنرانی بچه ها را با حوصله گوش می داد و هرکدام را می گفت تو چکاره می شوی ، تلاش کن. وقتی صحبت های مرا شنیده بود، گفته بود که این اگر از آسمان به زمین بیاید، به درد می خورد. منظور این بود که من وقتی با بابه آشنا شدم صنف 13مکتب را تمام کرده بوم، رشته ام استخراج معادن جامد بود، در صحبت هایم بیشتر از معادن و کوه ها می گفتم، بابه به شوخی می گفت سنگ را بگذار از آدم ها بگو! از اینرو، او شاید دریافته بود که این بدبخت اگر قلم را از سنگ و معدن به رویداد های تاریخی بچرخاند بهتر است. لذا مرا با خود به ایران برد، برایم مجله حبل الله را تاسیس نمود تا درد های دلم را روی کاغذ پیاده نموده برای خوانندگان عرضه بدارم. این بود که شدم آدمی درد نگار یک قوم و کشور.

  اما اینکه ، پرسیده اید چه آرمانی را در این راه دنبال می کنم؟ واضح است که تلاش کرده ام و هنوز تلاش می کنم تا مردم از واقعیت های کتمان شده جامعه آگاه شوند، بی خود ظاهر خایین را بابای ملت ندانند! من در بین تمامی شاهان افغانستان بیشتر از همه از ظاهر خایین بدم می آید نه بخاطر اینکه او در حق خودم خیانت کرده ، نه ، بخاطر اینکه او در برابر خیانت لقب خدمت گرفته است و در قانون اساسی  برای او لقب بابای ملت داده اند! ورنه جنایت عبدالرحمن خان در حق هزاره ها همانطوریکه مرحوم کاتب نوشته ، جنایتی بوده که از اول خلقت تا آن روز در جهان رخ نداده بود، ولی امروز اورا همه جانی و خایین می دانیم ، متاسفانه خیلی از مردم نا آگاه ظاهر خایین را خادم می پندارند. بنا براین هدفم این است که گوشه های ناشناخته تاریخ را روشن سازم، نه صرف برای سرگرمی چیز های بنویسم.

واقعیت این بود که من نهال خود رویی بودم در کنار باغ،اگر دست پرورش باغبان دلسوز نبود، معلوم نبود سرنوشت ، این نهال  کنار باغ را هیزم جنگ های داخلی می ساخت، یا دسته بیل پدر میراثی و در حالت خوش چانسی شاید دسته کلند یا کلنگ معادن ذغال سنگ کشور می شد.حال که آن نهال خود روی و پرپیخ کنار باغ ، پس از سه دهه ایستادگی ، هنوز با شاخ و برگ های خشکیده در کنار دیگر درختان خیشاوه شده و آبیاری شده ایستاده است، به برکت دستان نوازشگر همان باغبان دلسوز درختان است، ورنه چون این نهال ، هزاران نهال در کنار باغ رویدند، بدون اینکه آب شان دهند، پژمردند و خشک شدند! این نهال خود روی کنار باغ، بعد از 5 دهه با اینکه به اثر کم آبی در وقت نهال بودن و ضرباتی که بعدا به تنه اش وارد شده، آهسته وآرام از ریشه در حال خشک شدن است و نشانه های مردن را با پوست دادن تنه ، به نمایش می گذارد.گرچه میوه این درخت خود روی به خاطر عدم پیوند اصلاحی وعدم آب کافی، همیشه تلخ بوده و دهان خیلی ها را تلخ ساخته است، ولی به خود می بالد که همان میوه های تلخ را از کسانی که هیچ میوه ای از باغ وطن ، نصیب شان نمی شد! دریغ نکرده است. از اینکه، ریشه هاو شاخه هایش یکی یکی در حال خشک شدن اند، دیگر هیچ نگرانی ندارد، چراکه می داند که این سرنوشت محتوم هر درختی است، بخصوص یک درخت خود روی که تا این حد دوام کرده، بازهم بیشتر از حد معمول است .همین حالا هم اگر خشک شود و یا تبری از پا افگندش، دیگر باکی ندارد! چراکه می داند از همان دانه های تلخ فرو ریخته در کنار باغ ، نهال های زیادی درهرگوشه باغ روییده ، که خود به درختان جوان و حتی با میوه های شیرین ، قد برافراشته اند.هرچند که خیلی از این درختان دیگر نه قدر دست های پرورشگر آن باغبان را می دانند و نه هم اثربخشی آن دانه های تلخ را.ولی وجود خود این درختان دیگر برای هیچ کسی قابل انکار نیست، چنان انبوه شده اند که با اره های دستی ، امکان قطع کردن شان به زودی امکان پذیر نیست! مگر اینکه با اره های برقی وارد شوند.

س-2:  به نظر شما به عنوان یک پژوهشگر در تاریخ سیاسی و فرهنگی افغانستان، کدام شخصیت ها نقش موثری در روند پیشرفت فرهنگی، همبستگی ملی وترقی کشور داشته است؟

  ج-2: البته ، با عرض پوزش من از همبستگی ملی وترقی کشور برداشت کاملا متفاوت با دیگران دارم. به نظر این قلم در افغانستان هنوز ملت بوجود نیامده تا ما از همبستگی آن یاد کنیم، این یک شعار سیاسی است نه یک واقعیت تاریخی. بنابراین، تلاش در راه همبستگی ملی در جغرافیای تحلیل های تاریخی این کشور جا ندارد، جایش بیشتر در مقوله های سیاسی است.حتی در بخش داستان و ادبیات هم تاکنون راه نیافته است، شما قصه ها، اشعار ، ضرب المثل ها وغیره را مرور نمایید، همه رنگ وبوی قومی و زبانی دارند تا ملیو کشوری.

  کمی واضح تر بگویم در این خراب شده به نام افغانستان، تا کنون هیچ  فردی چه سیاسی و چه فرهنگی نتوانسته است خود را از دام قوم ، زبان، منطقه، مذهب و دیگر تعلقات تنگ نجات دهد ! هرکس منکر این ادعاست برایم ثابت نماید! یک مثال می زنم شما مرحوم غلام محمد غبار، مورخ مشهور کشور را مورد مطالعه قرار دهید، ایشان یکی از مبارزان ملی است، از نگاه قومی هم هنوز روشن نیست از چه قومی است - یعنی خود و خانواده اش زیاد روی این موضوع نپیچیده اند - همین آدم با همه ادعا های ملی و قتی وارد قضایای تاریخی اقوام می شود، نمی تواند ملی برخوردکند. شما نظر ایشان را در باره "خط دیورند" و مردمان کناره های جنوبی این خط را با "خط کرنیل رجوی"و مردمان کناره های غربی آن  باهم مقایسه کنید، بعد خواهی دانست که در افغانستان در همه بخش ها یک بام و دو هواست. چرا اینطور است؟ بخاطر اینکه اساس این کشور بر پایه نفی و اثبات بنا شده و تا وقتی سیاست قبول جایگزین این سیاست نشود، هیچ کسی نمی تواند ملی باندیشد و یا ملی کار نماید.این یک ادعا نیست یک واقعیت تلخ و انکار ناپذیرتاریخ است.مرحوم غبار مردمان کناره های جنوبی خط دیورند را "افغان" می داند و یاد آور می شود که آنها تا ابد "افغان" خواهند ماند! ولی برعکس مردمان "مرو"، "پنجده" و " دره ذوالفقار" را که همزمان با خط دیورند از افغانستان جدا شده به روسها تعلق گرفته بود و امروزه جزو خاک ترکمنستان است، هرگز "افغان" نمی داند و بسیار خوشحالی می کند که خوب شد افغانستان از شر این دزدان ترکمن نجات یافت!

من قضاوت دو گونه این بزرگمرد تاریخ وطن را سالها قبل وقتی افغانستان در مسیر تاریخ را باز نشر می نمودند ، در جریان تصحیح و مقابله دریافتم با خود گفتم این چه قضاوت است که مردمان جنوبی تا قیامت افغان می مانند و لو تابعیت هر کشوری را داشته باشند، باید از امکانات افغانستان هم استفاده کنند، ولی اقوام دیگر به محض که از خاک افغانستان بیرون ماندند ، دیگر افغان نیستند! مرحوم غبارراست گفته بود، ترکمن ها هیچگاه افغان نبوده و افغان نخواهند شد. ولی این سوال را از هر کسی می پرسیدم که چرا مرحوم غبار با آن دید وسیع و به اصطلاح ملی اینگونه تنگ نظرانه موضع گرفته است؟ متاسفانه هیچ کس مرا کمک نکرد، فقط یک نفر برایم گفت که مرحوم غبار اصالتا خود از افغانهای غلزایی است که در ولایت فاریاب به شکل کوچی زندگی می کرده اند! این مدعی افغان بودن(پشتون بودن) مرحوم غبار، مرحوم عبدالمجید ایشچی شاعر و محقق ترکمن تبار افغانستانی بود که در دوران طالبان مثل دیگران در ایران مهاجر شده بود. او قول داده بود که تمام اسناد و مدارک این قضیه را برایم تهیه می کند، متاسفانه مرگ زود هنگام اورا فرصت نداد تا این اسناد را برایم ارسال نماید.این موضوع هنوز هم به عنوان یک پرسش باقی مانده است که چطور پاکستانی ها تا ابد افغان می مانند ولی ترکمنستانی ها نمی توانند افغان باشند. با این حساب اقوام دیگری که خود را افغان می گویند، احمقانه نیست؟ شما بگوییید. شاید بگویید طبق قانون اساسی سال 1343"هرکس در افغانستان است، افغان است" با این حساب پاکستانی ها نباید افغان باشند، کتاب مرحوم غبار اولین بار در سال 1346 یعنی سه سال بعد از تصویب این قانون آن هم از طرف خود حکومت چاپ شده ،هرچند که بعداجمع کردند، ولی این حرف را هیچ افغانی تا کنون رد نکرده است که پاکستانی ها افغان نباشند! حتی در همان ابتدا که این اصطلاح وارد قانون اساسی شد، نوراحمد اعتمادی نواسه سردار عبدوالقدس خان عامل قتل عام هزاره ها و فاتح هزارستان و دیگران نزد ظاهر شاه رفته بر او اعتراض کردند که چرا گذاشته است که غیر افغانها هم افغان شوند! ظاهر شاه به اینها می گوید، عجب آدمهای احمق هستید ! دیگران از هویت قومی خود گذشته، هویت قومی شما را قبول می کنند شما ناراحت هستید! برای معلومات بیشتر در این زمینه به کتاب دهه قانون اساسی اثر آقای کوشککی مراجعه کنید.

در افغانستان همه راست نشسته ولی، کج می گوییم! کاش ماهم مثل مردم ساییر کشور ها کج نیشنی و راست گویی را پیشه خود می ساختیم تا این کشور هم آباد می شد و درد و رنج مردم آن کمتر می گردید. متاسفانه در این کشور فرهنگ راست نشستن و کج گفتن نهادینه شده و هیچ کس راست نمی گوید. تنها یک نفر راست گفت و او هم مولوی یونس خالص بود که صریح فریاد می زد که" تول غوارم شیه گان نه غوارم " یعنی همه را می خواهم در حکومت باشند ولی شیعه ها که همان هزاره ها باشد ، نمی خواهم  ودیدیم که همان یک راست گویی، باعث شد که هزاره ها بعد از یک قرن گمراه شدن به خود اندیشی برسند. کاش در این کشور ده نفر در بخش های مختلف مثل مولوی خالص صادق می بودند و مثل بابه مزاری مرد که روی این صداقت ها تکیه می نمودند تا همه می دانستند چه کار کنند!

امروز چرا هزاره ها و خیلی از مردم آزاد اندیش کشور، برای بابه مزاری احترام قایل اند؟ دلیل آن یکی همین کشف و افشا گری است. او برای اولین بار در تاریخ وطن فریاد زد که شعار ها مذهبی ،عملکرد ها نژادی است.این افشا گری هر چند به قیمت جانش تمام شد و دیدید که حتی ِکه آیت الله شیعه اورا مهدور الدم اعلام نمود، چرا؟ بخاطر اینکه او روشن ساخت که همه دروغ می گویند از رییس گرفته تا افراد پایین جامعه!حتی مولوی خالص راستگو هم دروغ گفته بود که شیعه ها را نمی خواهد ، در حالیکه آیت الله محسنی یک شیعه بود، او باید می گفت که هزاره ها را نمی خواهد این راست بود!ولی خوب همان یک شنگ راستگویی هم غنیمت شد و ساده دلان را هشدار داد! حالا هم شعار ها ملی عملکرد قومی ، سمتی و حتی خانوادگی است.شما بطور بسیار برهنه این سیاست راست نیشینی و کج گویی را بارها و بارها به شکل بسیار رسوای آن در خانه به اصطلاح ملت و مجلس به اصطلاح شورای ملی مشاهده نموده اید! که چگونه قول می دهند و باز هم رای ها قومی می شود!

س-3:  نحوه ی آشنایی خود با استاد مزاری را توضیح داده و بفرمایید چه فعالیت های فرهنگی ای در دوره ای ایشان داشتید؟

ج-3: نحوه آشنایی ام را با بابه مزاری بار ها در نوشته ها یاد آوری نموده ام، نیازی به توضیح آن نمی بینم و فعالیت های فرهنگی که در آن دوره انجام شده نیز مشخصا بیان شده است. فقط برای عزیزانی که قبلا به این آثار دسترسی نداشته اند یاد آورمی شویم که در جزوه منتشره به مناسبت هفدهمین سالگرد شهادت بابه مزاری تحت عنوان" مزاری ماندگار ترین تلاش در تاریخ هزاره های افغانستان" مراجعه نمایند. در این جزوه گوشه های از زندگی بابه مزاری روشن شده است.این جزوه را در سایت بابه مزاری و سایت های دیگر مطالعه نمایید.

س-4:  شهید مزاری را اگر از بعد تاریخی بنگرید چه تعریفی از ایشان دارید؟

ج-4: بابه مزاری از بعد تاریخی یکی از احیا گران هویت کتمان شده یک قوم و مذهب بود. نه اینکه قبل از او در این راستا تلاشی صورت نگرفته، گرفته بود ، ولی او این تلاشها را وارد فرهنگ و ادبیات سیاسی کشور ساخت. در باره حقوق اقوام و ملیت های محروم، آزادی مذاهب، آزادی بیان ، برابری حقوق زن ومرد و خیلی از واژه های که در کشور های دیگر در صحنه عمل پیاده می شود، در افغانستان بعد از حکومت امان الله خان در نشریات و گاهی در محافل نوشته و گفته شده بود، ولی بابه مزاری با مقاومت خود، به این شعار ها جنبه عملی بخشید. شما به تاریخ نیم قرن اخیر برگردید و بطور مشخص زندگی طاهربدخشی را مورد مطالعه قرار دهید، همه او را ستمی می گویند،هیچ کس روشن نمی سازد ستمی یعنی چه؟ من از شما می پرسم شما از این اتهام چه می دانید؟واقعیت این بود که اویک افغانستانی دو رگه بود ، مادرش تاجیک و پدرش ازبک ، لذا او درد دو قوم ازبک و تاجیک را یکجا با خود داشت. او مثل خیلی از مبارزان به اصطلاح ملی آن روز، در ابتدا در همان حلقه حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود، ولی می خواست کج بنشیند وراست بگوید. او فریاد زد که در افغانستان ستم قومی ، زبانی و منطقوی وجود دارد.قوم افغان به عنوان قوم حاکم بالای اقوام دیگر ستم روا داشته است. امااستحمارگران زرنگ از نا آگاهی مردم استفاده نموده ، از شعار های خود او علیه خودش استفاده نمودند، او را چنان در بین جامعه منزوی و منفور ساختند که حتی تا امروز نزدیک ترین همسنگران او جرات نمی کنند در باره او چیزی بنویسند. خیلی ها نا فهمیده ستم ملی را می کوبند!

متاسفانه در جوامع عقب افتاده و حتی در جوامع پیشرفته به جای مردم این رسانه ها اند که فکر می کنند و مردم را خط می دهند.بدبختانه خود رسانه هم بسیاری شعار های شان تقلیدی است. یک موضوع را برای تان که خود شاهد بوده بوده ام و بعدا بین نشریات رایج شد، روشن می سازم.در سال 1376 تغییراتی در هفته نامه وحدت بوجود آمد، به جای استاد دانش، مرحوم حسین شفایی مسول فرهنگی دفتر تهران حزب وحدت و نعمت الله صادقی زاده شیدانی معاون فرهنگی دفتر تهران بود. طبق برنامه قبلی رییس فرهنگی تهران ، مدیرمسول هفته نامه وحدت می شد و معاون آن باید سر دبیر می شد. استاد دانش این قضیه را به شکل دیگری حل نموده بود،ولی مرحو شفایی مهارت استا

 د دانش را در حذف نام دیگران و تنها ذکر نام خود نداشت. لذا او راه دیگری در پیش گرفت، او نمی خواست صادقی زاده سردبیر شود ، او می خواست او معاون باقی بماند و برای گریز از یک ماده قانونی به روش دیگری متوسل شد. او به صادقی گفته بود که اگر تو سر دبیر شوی به حاجی ( نگارنده )و علی زادهبرمی خورد! چراکه من مسول فرهنگی دفتر قم بودم و از نگاه اداری نمی توانستم سردبیر شوم، چراکه هفته نامه وحدت مربوط دفتر تهران بود. صادقی زاده برایم گفت: یعنی تو حاضر نیستی با من کار کنی به این معنی که زیر دست من کار کنی؟ گفتم، من در شرایط فعلی برای چهار قران حاضرم زیر دست هرکسی کار کنم. برایم آن روز کار کردن در نشریات مثل کارکردن به کارخانه دمپایی شده بود، مجبور بودم، کار کنم. چه فرق می کرد که چه کسی رییس باشد.مرحوم شفایی ، آقای صادقی زاده را معاون مدیر مسول ساخت تا اختیاری نداشته باشد. بعد این بدعت نا خواسته بدون اینکه کسی بدانند برای چه ! در نشریه همبستگی هم معاون مدیر مسول انتخاب شد، بعدا در نشریه میثاق وحدت هم این بدعت آمد و حتی بعد از سقوط طالبان درخیلی از نشریات کابل هم این بدعت تکرار شد بدون اینکه کسی سوال کند که در یک نشریه معاون مدیر مسول چه نقشی دارد؟ در سیاست هم خیلی ها تقلیدی برخورد می کنند اصلا کسی از خود نمی پرسد این اصطلاح چرا پیدا شده است؟ بدخشی را رقبایش با همان شعار خودش، در تاریخ استحاله نمودند. مثالها در بخش تاریخی به حدی فراوان اند که در این نوشته مجال باز کردن آنها نیست. یعنیدر نشریه شما دیگر جا برای مقالات عزیزان دیگر باقی نماند. از قدیم گفته اند یا نکن با فیل بان آشنایی ! یا بساز خانه ای در خور فیل! وقتی با آدم دراز نویسی مصاحبه می کنید باید کاغذ زیادی را خراب شده در نظر بگیرید.

بهرحال ،خیلی ها تلاش کردند و هنوز تلاش می کنند تا بابه مزاری را نیز چون بدخشی و دیگران بایکوت و یا تحریف کنند، ولی بابه مزاری در تاریخ سیاسی افغانستان کاری نمود کارستان، او حربه دشمن را کند ساخت. چرا که قبل از بابه مزاری روشنفکران بیشتربه سیاست عوام گریزی روی آورده بودند که گاهی حتی منجر به عوام ستیزی می شد. برعکس مرتجعان جامعه به عوام گرایی چسپیده بودند که گاهی منجر به عوام فریبی می شد ومی شود. این بابه مزاری بود که با سیاست عوام پناهی ، حربه عوامگراها و عوام فریبان  تاریخ را از دست شان گرفت و علیه خود شان به کار بست!این بود شاهکار بابه مزاری در تاریخ پر از فتنه و نیرنگ افغانستان، که کمتر تا به حال مورد توجه قرار گرفته است. قبل از بابه مزاری ، هر آزادیخواه دیگربه نحوی در تاریخ بد نام شده و از ذهنیت جامعه پاک شده بود، چه کسی جرات می کرد نام مرحوم کاتب را زنده سازد، حتی نام سید اسماعل بلخی را که بسیارهم نزدیک به زمان حاضر بود، از حافظه ها پاک کرده بودند، از عبدالخالق نام بردن جرم بود،چند خانواده از اقوام  دور نزدیک او در قریه ما زندگی می کردند، نه تنها از او یاد نمی کردند که بسیار هم او را بد می گفتند. برای ما از کودکی او را یک چهره زشت جلوه داده بودند که پادشاه غازی را کشته ، ما با همان ذهنیت کودکانه از او و خانواده او نفرت داشتیم و اوری جان دختر مامای اورا همه اذیت می نمودند! من شرح این ماجرا را در کتاب هزاره ها از قتل عام تا احیای هویت ذکر نموده ام.

 بنابراین، هنوز خیلی زود است که نقش بابه مزاری در بعد تاریخی به خوبی تعریف شود، چرا که هنوز هستند کسانی که تلاش می کنند چهره واقعی بابه را تحریف کنند. برخی حتی به نام دوستان و نزدیکان بابه مزاری،از بابه یک چهره غیرمذهبی جلوه می دهند تا بعد قومی را برجسته نشان دهند.

س-5:   اصول و مبانی فکری شهید مزاری از کجا نشات گرفته و چه تاثیری بر روند حرکت تکاملی تاریخی ملیت های محروم داشته است؟

ج- 5:  بابه مزاری از نگاه مبانی فکری یک روحانی و تحصیل کرده حوزه های علمیه شیعه بود و مدتی هم در دوران عسکری نزد یک مولوی افغان(پشتون) درس خوانده بود.به این لحاظ او یک روحانی دین باور بود! شاید تعجب کنید چرا این اصطلاح را به کار می بندم. من خود روحانی نیستم ولی از کودکی تا امروز با روحانیون وروشنفکران غیر روحانی و اقشار مختلف محشور و همدم و همزار بوده ام. من روحانی بی دین هم دیده ام، برعکس روشنفکردیندارهم دیده ام.

موضوع را با اجازه عزیزان می خواهم یک کمی  باز نمایم، زمانی که در محیط شما ها بودم وبرای یافتن یک لقمه نان تلاش می کردم ، از اینکه توان و توشه ای کار های جسمی را نداشتم به ناچار دنبال پروژه های فرهنگی می گشتم. یکی از دوستان نام یک فردی را داد که ایشان رابط بین صداو سیما است و بروژه اجاره ای می دهد. روزی که رفتم تا از او پروژه تحقیقی بگیرم، برایم گفت تو اشتباه آمدی؟ او فکر کرد من دنبال دفتر شهریه می گردم! گفتم اشتباه آمده ام ،اما بیست سال قبل نه حالا! او تعجب نمود، در را برویم باز کرد.گفتم من با آقای فلانی قرار دارم، دنبال شهریه نیستم، چراکه طلبه نیستم. گفتم در کشور شما فقط روحانی زنده ماند و آنکه زنده ماند روحانی شد،چراکه دسترخوان امام زمان پهن بود و مهماندار آن چشم فراخ! لذا خیلی ها که هیچ علاقه ای به روحانیت و روحانی شدن نداشتند از ناچاری روحانی شدند تا زنده بمانند.چراکه تنها راه با سواد شدن از همین طریق بود. البته این بحث سر درازی دارد، یک اشاره بخاطر آن بود که خیلی ها به این تصور اند که هرکس عنوان روحانی داشت دین باور است، البته باید اینطور باشد، متاسفانه اینطور نیست ، ممکن است در گذشته ها بوده، ولی امروزه روحانیت یک شغل، یک رتبه و یک درجه تحصیلی است مثل رشته های دیگر.خیلی ها از روی ناچاری عنوان روحانی را با خود می کشند! شما خود شاهد هستید که هرگاه کدام پست و مقام برای شان می رسد، از این عنوان نفرت دارند. یکی از طلبه ها که حتی هرکاره شده غیر از طلبگی ، گاهی به شوخی و راستی از ازینکه روزی طلبه بوده بسیار ناراحتی می کرد!

ولی بابه مزاری از روحانی بودن خود پشیمان نبود و به آن افتخار می نمود، چراکه یک روحانی دین باور بود. به عقیده ما دینداری با دین باری دو مقوله جدا از هم است. همه ما دینداریم، مادر زادی مذهبی و دینداریم، ولی خیلی از ما ها دین باور نیستیم! شما ها وقتی از آن فضا بیرون شدید، مفهوم این گفته را خواهی فهمید و حالا برای تان بسیار سخت استکه باور کنید دینداری با دین باوری کاملا متفاوت است. عدم درک این حقیقت ، واقعیت های درد آوری را نصیب جامعه دینی ما ساخته ، دکانداری دینی را خیلی ها با دین باوری اشتباه گرفته به جان دین و مذهب افتاده اند که این بحث جداگانه است .فقط به عنوان کسی که سالها با بابه مزاری بوده ام، به خود اجازه می دهم که ادعا کنم او دین باور بود. شواهد و قراین زیادی در دست است که در این مصاحبه زمینه جا دادن آنها نیست.

س-6 : همان گونه که درجریان هستید برخی از مقاومت غرب کابل به عنوان یک چرخش تاریخی یاد کرده اند ، مقاومت که شهید مزاری پرجمدار آن بود. براین اساس شما برای شهید مزاری در تاریخ افغانستان چه جایگاهی قایل هستید ؟ 

ج-6: البته،اصطلاح چرخش تاریخی در باره مقاومت غرب کابل، از آن نوع تیوری سازی های قشری گری است، ورنه هر مبارزه ای نظر به شرایط زمانی و مکانی متفاوت است، در حالی که از نظر فکری شاید یکی باشد. شما تلاشهای امامان شیعه را مورد نظر قرار دهید ، آیا همه یک سان مبارزه کردند؟ مگر نوع مبارزه شان چرخش به حساب می آید؟ پیامبران الهی همه یک هدف داشته اند ، آیا نوع مبارزه شان یک سان بود، گذشته از همه به تاریخ صدر اسلام برگردید، مبارزات پیامبر خدا (ص) در آغاز بعثت ، سالهای بعد ودر هجرت وپس از پیروزی های بزرگ را مطالعه کنید، همه یک سان اند؟

چرا ما بابه مزاری را جدای از تاریخ مورد مطالعه قرار می دهیم.گرچه شما با جرات سوال تان را در باره چرخش روشن نساخته اید، ولی منظور تان همان هیاهوی آتشین است که امروزه باز از همان کوره های قدیمی بلند شده که شعار داده می شود که مزاری صد درصد مذهبی وارد کابل شد و صد درصد غیرمذهبی از کابل خارج شد! این اتهام را دیروز سید جوادی غزنوی به عنوان مخالف بابه مطرح می کرد و آیت الله محسنی با همین حربه فتوای محارب بودن علیه بابه را صادر نمود، امروز کسانی به طرفداری از بابه مطرح می سازند. ولی ، هر دو طیف هدف خود را دنبال می کنند. حضرت علی (ع) می فرمایند دو گروه به خاطر من به گمراهی کشیده شدند، تعدادی به خاطر دوستی افراطی و تعدادی هم به خاطر دشمنی زیاد.هر دو گروه حتی یک سند از غیر مذهبی بودن بابه ذکرنکرده اند، فقط با شعار مردم را سردرگم ساخته اند. بابه در آخرین سخنرانی خود از مذهب گفت و مردم را به خداباوری و مسجد محوری دعوت نمود، دشمنان و دوستان از کجا چرخش فکری بابه را استنباط نموده اند.

اما در باره بخش دیگر سوال، جایگاه بابه مزاری در تاریخ افغانستان بسیار روشن است. تاریخ افغانستان یعنی تاریخ اقوام، در این خراب شده هرکس و هرقوم تاریخ خود را دارد، من به عنوان یک شاگرد صنف اول تاریخ این کشور، با جرات می گویم در این کشور تاریخ ملی وجود ندارد! شاید برای تان این ادعا بسیار سخت باشد.عصبانی نشوید با استناد به تاریخ می گویم، شما به سراج التواریخ نگاه کنید، در جلد اول این کتاب معتبر که به عنوان تاریخ مادر یاد می گردد، وقتی مرحوم کاتب اقوام باشنده این ساحه جغرافیایی را شرح می دهند، از قوم هزاره که نزدیک به یک سوم باشندگان این کشور را تشکیل می دهد نام نمی برد.

 شما در دایره المعارف آریانا مراجعه کنید از شخصیت های هزاره نامی نیست. گفتم این مصاحبه گنجایش آنرا ندارد، ورنه در هر بخش سوالات شما به حدی موضوع کتمان شده وجود دارد که خود به یک کتاب نیاز دارد. من فقط اشاره می کنم خود دنبال قضایای پنهان شده بروید. روزی در سالهای 1377و1378تعدادی از دانشجویان افغانستانی از تهران به دفتر هفته نامه وحدت آمده بودند، یک نشریه را به ما نشان دادند که نام آن پوهنتون بود، هدف شان این بود که در هفته نامه تبلیغ نماییم. من گفتم دیگر نام قحط بود که پوهنتون گذاشتید ؟ همه ناراحت شدند که تو با نام ملی مخالفت می کنی! نمی دانم حالا هم آن عزیزان با همان ذهنیت هستند یا خیر؟ گفتم کجای این ملی است، آنها ناراحت شده رفتند.

حالا هم بابه مزاری برای ما و شما بابه مزاری است نه برای دیگران، ما باید این واقعیت را قبول نماییم که آقای مسعود مثل بابه مزاری در نزد تاجیک ها عزیز است و ملا عمر بین افغانها وجنرال دوستم بین ازبک ها. ممکن است هزاره ای پیدا شود که دشمن بابه مزاری باشد و افغانی هم پیدا شود که مخالف ملاعمر و حکمتیار باشد و یا ازبک و تاجک مخالف دوستم و مسعود، ولی این به کلیت بحث مربوط نمی شود.این مطالب را به خاطر آن یاد آورشدم که ما باید واقعیت جامعه افغانستانی را درک کنیم و با چشم باز وارد صحنه شویم، نه خیال. در افغانستان هر قوم بابای خود را دارد، منتهی تا دیروز که زبان دیگران بسته بود، بابای یک قوم به زور بابای دیگران هم گفته می شد ، ولی حالا بابا ها برای تعدادی بابا و برای تعداد دیگر جلاد و دشمن است، این است واقعیت تاریخ این کشور.

س7 :  به نظر شما چرا شهید مزاری درچنین برهه تاریخی از بین جامعه ما قد بر افراشت و مزاری شد؟ به عبارت دیگر؛ آیا  تاریخ مزاری را ساخت؟ یا مزاری تاریخ ساز شد؟

ج-7:  در باره این سوال شما که مزاری چگونه مزاری شد، امسال یک جزوه نوشته ام و کارکرد های بابه را به نمایش گذاشته ام و به این باورم هرکسی چون او صادقانه تلاش کند مزاری می شود! اما اینکه مزاری تاریخ ساخت ویا تاریخ مزاری ، گمان کنم این سوال برخاسته از همان مقاله سال قبل باشد، آنجا بطور روشن بیان شده که مزاری تاریخ ساخت ، او ساخت تاریخ نبود. بطور مثال در سوریه حافظ اسد تاریخ ساخت و بشار اسد ساخت تاریخ است، در کشور های دیگر هم این مثال صدق می کند. تاریخ سازی وساخت تاریخ و گردانندگی تاریخ سه مقوله جدا ازهم و آمیخته باهم هستند.

س-8 : به نظر شما بحران زمانه شهید مزاری چه بود و مزاری برای عبور از این بحران چه طرحهای داشت؟

ج-8: عمده ترین بحران در دوران بابه مزاری بحران هویت بود که البته تا حالا این بحران وجود دارد.تمام تلاش های بابه هم در این راستا بود که جامعه را از این بحران عبور دهد. واقعیت این بود که رهبران پیشاور نشین با اینکه با دنیا ارتباط داشتند ولی از نگاه ذهنیت سیاسی، هیچ دگرگونی در ذهن شان ایجاد نشده بود و در نظام حکومت داری از روش عبدالرحمن و نادرخان پیروی می نمودند، در حالیکه این فاکتور ها دیگر کهنه و از دور زمان افتاده بود، اما آنها با همان ذهنیت وارد صحنه کابل بعد از تجاوز شوروی و حکومت باز نجیب شدند! بابه مزاری تلاش نمود تا واقعیت ها را به دوستان و رقیبان خود بقبولاند که متاسفانه این کار هزینه سنگینی به خصوص برای مردم هزاره برجا گذاشت و خود بابه هم جان خود را در این راه از دست داد تا مردمش از بی هویتی نجات یابد.

  شما اگر یک کمی حوصله به خرج دهید، مجله سراج شماره هفت مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان را پیدا کنید، آنجا شما در مقاله ساختار جمعیت و کتمان حقایق در افغانستان، متوجه خواهی شد که حتی نشریات ایرانی در دهه هفتاد نوشته اند که هزاره ها در افغانستان 5در صد اند. دریک کتاب عرب زبان که کانون مهاجر ترجمه نموده، کل نفوس هزاره ها در افغانستان شصت هزار نفر ذکر شده،تعدادی از نشریات گروه های مقیم پیشاور هم آمار این قوم را برای جهانیان بسیار اندک نشان داده اند. بابه مزاری به عنوان رهبر یک قوم با این کتمان گری مواجه بود. شما سخنرانی معروف شان در باره انگیزه و عوامل تشکیل حزب وحدت را یک بار دیگر گوش کنید و بخونید، این موضوع برای تان روشن خواهد شد که عمده ترین بحران در آن شرایط بحران هویت بوده که این بحران ناشی از همان سیاست نفی بود که مقاومت های اثباتی را در پی آورد.

س-9 :  آیا مردم ما در زمان حال و یا آینده نیاز به مزاری دیگری دارند؟ و اگر دارند راه مزاری شدن را چگونه باید جست؟ و اگر ندارند شما چه راهکاری را برای امروز تاریخی مردم مفید می دانید؟

ج-9 : سوال بسیار جالبی است، ولی یک کمی تکراری! چرا که به این سوال بار ها و بار ها پاسخ داده شده، نگارنده بطور مشخص یک مقاله را در سالگرد های گذشته تحت همین عنوان نگاشته است که در وبلاک چاکه های سرخ شاید تا هنوز باشد.فقط برای کسانی که به هر دلیلی نتوانسته اند و یا نمی توانند از مقالات الکترونیکی استفاده کنند، یاد آور می شوم که هر زمان مزاری خود را لازم دارد. نهرو از زندان به دختر خود نوشته بود که " در کشور ما تاریخ در حال ساخته شدن است و بهتر آن است در ساختن تاریخ کمک کنیم". در کشور ما وشماهم تاریخ در حال شکل گیری است ، چه بهتر که کمک نماییم تا تاریخ واقعی آن شکل گیرد.

  مزاری به عنوان یک فرد مثل هر فرد دیگر مربوط به یک زمان خاص بود،حاجی خداداد در سال 1361 کشته شده و آجه هم پیر و از پا افتاده است، دیگر مزاری از صلب و رحیم آنها متولد نخواهد شد. اما زمان عقیم نشده، راه مزاری و کارنامه مزاری پیش روی همه باز است، هرکسی در این راه برود، صداقت و تلاش مزاری را پیشه خود سازد، او مزاری است وزمان  هم همیشه به مزاری و مزاری ها نیاز دارد.یک شعر از همان زمان کودکی هنوز به خاطرم است که در چهارکتاب خوانده بودم  که می گفت:

فریدون فرخ فرشته نبود

به مشک و به عنبر سرشته نبود

ز دادو دهش یافت آن سروری

تو دادو دهش کن، فریدون تویی

 حالا هم، عزیزان و خوانندگان گرامی! بابه مزاری فرشته نبود و مثل همه انسانهای دیگر نقاط قوت و ضعفی داشت، منتهی چیزی که مزاری را مزاری ساخت صداقت مزاری و امانت داری مزاری به بیت المال، پاکی نفس او در برابر مادیات و گذشته از همه تقوای دینی او بود.او با اینکه امکانات فراوانی در اختیار داشت، ولی هیچگاه از آنها به نفع شخصی خود استفاده نکرد.شما نمی توانید در هیچ بانک دنیا قرانی به نام مزاری پیدا کنید که برای خود و خانواده خود سرمایه گذاری کرده باشد، شما یک متر زمین و جا به نام او در افغانستان و جا ها های دیگر پیدا نمی کنید! هر کسی اینگونه رفتار نماید بدون شک مردم هم اورا قبول می کنند. چرا دیگران با تمام تلاشها مزاری نشده و نمی شوند، واضح است عزت نفس مزاری را ندارند.ازینرو واقعا مزاری شدن سخت است و تقریبا ناممکن! چه کسی می تواند میلیونها پول در اختیارش باشد، ولی او فریب نخورد! وقتی ایرانی ها در دهه شصت برای اولین بار به گروه ها به جای تومان و افغانی ، دلار داد، اکثر رهبران آن دلار ها را زمین خریدند و سرمایه گذاری کردند! بروید تحقیق کنید گمراهی تعدادی از همان زمان شروع شد. خیلی ها از دست نارسی صوفی اند!

س-10: بفر مائید که بعد از شهادت شهید مزاری چه میراثی از ایشان به جا مانده، و چگونه باید از این میراث پاسداری کرد؟

ج-10 : در باره میراث برجا مانده از بابه مزاری همچون خیلی از بزرگان و رهبران جهان اختلافات و نظریات متفاوتی وجود دارد و طبعا وارثان نیز کم نیستند. یکی از میراث های زنده و آشکار بابه مزاری حزب وحدت اسلامی افغانستان است که امروز بین چند وارث مدعی تقسیم شده و هرکدام خود را وارث حقیقی و واقعی دانسته در خط بابه مزاری و ادامه دهنده راه آن بزرگمرد تاریخ وطن می دانند. نحوه اسارت و شکل و شرایط شهادت به بابه مزاری هیچ مجالی نداد و اگر هم قبلا در این باره حرفی و یا نظری داشته نیز از همگان نظر به شرایط مخفی ماند، لذا هرکسی می تواند مدعی وارث واقعی باشد. شما در تاریخ اسلام مشاهده نمودید که حتی با وجود حادثه غدیر خم به آن روشنی ، بازهم پس از رحلت پیامبر(ص) امت سر جانیشنی اختلاف پیدا کردند و میراث سیاسی پیامبر(ص) در همان لحظات اولیه که هنوز پیکر شان دفن نشده بود، تقسیم و ترکه شد.

بنابراین، ما را در باره میراث سیاسی بابه مزاری جرات حرف زدن نیست، چراکه هیچ کس بعد از شهادت ایشان در باره نحوه اسارت و اینکه چگونه ایشان رفت و چه عاملی با آن همه شناخت از تاریخ باعث شد که ایشان آنگونه به دام دشمنان گرفتار شود، لااقل برای نگارنده تا هنوز حل نشده است. عدم پیگیری موضوع خود به این سوال بی پاسخ دامن می زند که چرا در طول این سالها یک گروه تحقیق و حقیقت یاب در این باره تشکیل نشد. گذشته از همه چرا اسناد و مدارک اطلاعاتی حزب در این زمینه منتشر نمی شود که در باره شهادت بابه همواره به تحلیل ها و خاطره ها بسنده می شود!

اما در مورد میراث فرهنگی بابه، باز هم متاسفانه به دلایل گوناگون یک سازمان و تشکل هماهنگ هرگز بوجود نیامد، هرچند بنیاد بابه مزاری در مزارشریف در همان روز های نزدیک بعد از شهادت شان تشکیل شد. ولی این تشکل فرهنگی در همان بدو تشکیل خود با مسایل سیاسی گره خورد و تحت الشعاع مسایل حاد سیاسی قرار گرفت. در آن تشکل استاد خلیلی، استاد محقق، داکتر ییلاقی، آقای جویا، مرحوم حاج مصطفی،تعدادی از حاجی صاحبان پولدار واینجانب عضو بودیم ! که هیچ کاری جز نام در آن تشکل صورت نگرفت. بعد ها پیش از سقوط مزار وبامیان، در ایران تلاش شد تا این بیناد نیز رونق گیرد و من برای آن یک اساسنامه تدوین نمودم که شاید هنوز نیز بین اسناد خودم باشد و بزرگان هیچ نیازی به آن پیدا نکردند و آقای جویا با شناختی که از بزرگان یافته بود مثل خود آنها به شرایط روز با این قضایا برخورد نمود.

پس از سقوط مزار - بامیان بدست طالبان، استاد خلیلی برای بنیاد هم چون نهاد های دیگر هزینه یک منزل را اهدا نمود و چهار صبای چند آدم تحت ریاست آقای جویا در آن منزل رفت و آمد داشتند و یک سری تلاشها صورت گرفت تا آثار بابه مزاری از قبیل سخنرانی ها، مصاحبات جمع آوری شود. اندک کار ها سامان می یافت که باز قضایای سیاسی حاد شد و همه چیز در گرد باد حوادث گم شد.با رفتن آقای جویا به مزارشریف، مدت زمانی آقای رحمانی مسولیت بنیاد را به عهده گرفت، دفتر بنیاد تجمعگاه طلبه های بلخاب شد، ولی به مناسبت سالگرد شهادت بابه هرساله بنیاد مراسم می گرفت و نقش فعالی بازی می کرد. سرانجام این کار نیز به بن بست رسید و مدت زمانی کل اثاثیه بنیاد رهبر شهید در انبارمرکز فرهنگی نویسندگان گذاشته شد و از آنجا آهسته و آرام برای همیشه نابود شد.

در بخش دیگر، یکی از میراث ها مجله حبل الله بود که در یک زمان به اندزه یک وزارت خانه برای خود امکانات جذب نموده بود و کار های کلانی انجام می داد. با آمدن خود بابه مزاری در آخر سال 1368، در سال 1369 تشکیلات حبل الله از آن بزرگی و گستردگی خود، کاسته شده، بسیار کوچک شد و سرانجام به یک تشکل سه نفره تبدیل شد که در راس آن حاج مصطفی مرحوم و اعضای آن حاج کاظم و فیض محمد بودند.گرچه در بیرون و در نام هنوز من مسول آن بودم ولی از هیچ چیزی خبر نداشتم.

بابه قسمت عمده امکانات فرهنگی و انتشاراتی حبل الله را خود برای حزب وحدت در بامیان، به مشهد برد تا داخل افغانستان برود. یک تعداد وسایل در همان دفتر مشهد غارت شد، بقیه هم در تا مزر رسیده تعداد شان گم شد و باقیمانده هم در کمین از بین رفت. نه در بامیان رسید و نه هم برای حبل الله ماند ، همان ضرب المثل جمع کردن مذی و خوردن غازی شد، برای کسانی که این امکانات را به هر شکلی جمع کرده بودند جز حسرت چیزی باقی نگذاشت. باقیمانده امکانات در تهران هم، بعد از شهادت بابه آهسته و آرام کم شده کم شده و یک مقدار آن به قم منتقل شد.نصری های ایرانی به جای منزل چند صد میلیون دفتر حبل الله یک منزل رهنی سه میلیونی در بین سه راه و چهار راه غفاری قم برای حبل الله گرفتند. چند شماره مجله حبل الله با تشکل جدید که مسولیت آن به عهده آقای موحد بلخی افتاده بود ، نشر شد. امکانات در آن شرایط از سوی نصری های ایرانی و استاد محقق تامین می شد. وقتی رابط آقای موحد با استاد محقق شکر آب شد، استاد محقق یک چال سیاسی سر جویا رفت و مجله را به بنیاد رهبر شهید داد. حاج فلاح را سردبیر ساخت.

وقتی موضوع را با من در میان گذاشتند، به جویا گفتم ، استاد محقق ترا بازی داده مجله را از سر خود چپ نموده است، این حرف به حاج فلاح گران تمام شد و اینطور برداشت نمود که من سردبیری اورا قبول ندارم ، در حالیکه قضیه اینطور نبود، او زود عصبانی شده هرچه از زبانش برآمد نثارم نمود. ولی مجله حبل الله آخرین نفس های خود را می کشید، فقط یک شماره منتشر شد و به تاریخ پیوست.حاج فلاح هم وقتی به واقعیت قضیه پی برد، مردمردانه در یکی از اعیاد تماس گرفته معذرت خواهی نمود. گفتم حاجی جان نیاز به معذرت خواهی نیست ، این سیاسیون اند که ما فرهنگی ها را به جان هم می اندازند. به این شکل فاتحه حبل الله هم خوانده شد و امکانات آنرا مرحوم حاج مصطفی به خانه خود، حاجی کاظم و فیض محمد و حاکم زاده تقسیم نمود که در مرور ایام همه گم شدند، فقط همان چند مجموعه آلبوم عکس بابه برای همیشه باقی ماند و دیگر همه چیز گم شدند.

چند سال بعد از این ترکه و تقسیم، حاکم زاده احترام رفاقت به جا آورده، به من اجازه داد که در انباری منزلش دنبال نامه های بابه بگردم. البته این موافقت بعد از سه سال انتظار انجام شد، وقتی اسنادی که خودم تهیه کرده بودم بعد از نزدیک ده سال دو باره دیدم، آن چیزی نبود که در ابتدا جمع شده بودند، یک گزینش ناشیانه خیلی از اسناد را ناقص ساخته بود، هرچه بود باز هم غنیمت بود. این نامه ها هنوز موجود است و جلد اول آن تدوین شده و بقیه هنوز نیاز به کار دارد. در مورد این نامه ها و سرنوشت آنها در مقدمه جزوه " مزاری ماندگار ترین تلاش در تاریخ هزاره های افغانستان " مختصرا معلوماتی ارایه شده است.ناگفته نماند، زمانی که قرار شد از ایران بیرون شوم تمام کتابها و نشریاتی که سالها جمع کرده بودم به  آقای رحمانی فروختم که به حرم رهبر شهید در مزار منتقل نماید. به ایشان گفتم هر وقت پول شما را پس دادم کتابهایم را پس می گیرم وکل هزینه تان را پرداخت می کنم ، ولی ایشان این شرط را قبول نکردند، آثاری را که به اندازه جانم دوست داشتم از روی ناچاری از دست دادم، با خود گفتم اگر گم شد بگذار در کنار حرم بابه گم شوند.و خودم نیز برای گم شدن با مقدار اندک از همان اسناد و مدارک راه انزوا و گمنامی پیشه کردم. این بود سرنوشت میرات فرهنگی بابه که من در جریانش بودم، از آن قسمت که در کابل بوده خبری ندارم. بعد از حادثه افشار نظر خود بابه هم در باره نگهداری اسناد عوض شده بود، سید علی علوی در سفری که به ایران داشت، برایم گفت که بابه قصد دارد اسناد و مدارک را به ایران منتقل کند، شما روی آن کار کنید. دیگر هرگز نفهمیدم که این اسناد منتقل شد به من نرسید یا اصلا منتقل نشد. حاج مصطفی به رحمت حق پیوسته این راز برای همیشه مدفون شد.

س-11 : شما به عنوان یکی از یاران نزدیک شهید مزاری  چه راهکارهایی را جهت پیشبرد اهداف آن شهید بزرگوار برای فرهیختگان، فرهنگیان و جوانان امروز دارید؟

ج-11:  البته، در نظر خیلی ها پاسخ گفتن به این سوال شما آسان ترین سوال باشد، معمولا هرکسی باشد به دروغ می گوید که من کوچک تر از آنم که به دیگران توصیه کنم! در حالیکه زیر دل خود را بزرگتر از دیگران می دانند! ولی برای من، این سوال یکی از سخت ترین سوالهاست، چراکه حضرت علی(ع) می فرمایند که هرکسی می خواهد دیگران را ادب کند، سزوار است قبل از دیگران خود را ادب نماید. این فرمایش ایشان در تمامی زمینه ها انطباق می یابد، حرف مفت و شعار مفت دادن کار آسانی است ولی عمل کردن سخت است. از اینکه خودم در شرایط فعلی توان انجام کارمفید فرهنگی را ندارم، خجالت می کشم که به دیگران چیزی بگویم. از این بابت از شما عذر می خواهم.پاسخ این سوال تان قرض باشد، اگر خودم توانستم کاری را که قصد دارم انجام دهم ، طبعابه عزیزان هم توصیه خواهم نمود، فعلا که هرکسی راه خود را می رود و کسی هم به کسی بند نیست.

س-13: ودر پایان یک خاطره از شهید مزاری تعریف کنید!

ج-13 یک دهه با بابه مزاری زیستن، آنهم در آن مرحله سنی که ذهن آدم فعال است، خاطرات زیادی را به دنبال دارد. ولی یک خاطره اخلاقی را به عنوان سند تاریخی از کارکرد های بابه مزاری یاد آوری می کنم. سال 1364 ما به سفر حج رفتیم، بچه ها در سه کاروان تقسیم شده بودند، از جمع بچه های منزل دشتیار( همان جمع خود بابه) فقط ما و احمد رفعت در یک کاروان افتاده بودیم که کسی هم نمی شناخت اینها از بچه های مزاری است. از نگاه قواره هم هر دو به چشم نمی خوردیم. داستان آنرا سال گذشته هم کمی اشاره کرده بودم و در مجله حبل الله مفصل نشر شده است.

بهرحال، ایام حج تمام شد ، همه برگشتند ایران . ما آخرین کاروان بودیم، تا به فرودگاه تهران نرسیده بودیم اصلا احساس غربت نمی کردیم، همه جا برای ما یکی بود.از فرودگاه جده دیگران به خانه های خود تماس می گرفتند ، شماره پرواز و وقت رسیدن خود به تهران را به خانواده های خود می گفتند ، ما خانواده نداشتیم و در ضمن فقط دونفر لاغر مردنی مانده بودیم، صلاح ندانستیم که به منزل خبر دهیم. با خود می گفتیم همه مشغول حاجی ها شده، کسی به استقبال ما نمی آید.اصلا مساله استقبال در ذهن ما نبود. وقتی در فرودگاه مهرآباد وارد شدیم، مدتی برای رسیدن ساک های مان معطل ماندیم، دیدیم دیگران زن وبچه شان آمده، همدیگر به آغوش می کشند گریه می کنند، خنده می کنند، ما واحمد نگاه می کنیم! یک بار بی اختیاراشکهایم  سرازیر شد، از شرم اشکم را پنهان کردم ، دیدم احمد هم اشک می ریزد! هر دو احساس کردیم کاش زنگ می زدیم شاید کسی می آمد. به احمد گفتم برو زنگ بزن به منزل، او هم منتظر همین حرف بود، رفت که زنگ بزند، کسی به او نوبت نداده برگشت. هردو غمگین و ناامید منتظر رسیدن ساک ها بودیم که سید علی صدا زد، کربلا کربلا! صدا آشنا بود ، دیدیم از پشت کتاره ها دست تکان می دهد، چشم ما باز شد نزدیک بود بلند گریه کنیم. گفت : کجایید بابه یک ساعت است منتظر شماست ، با ولایتی قرار داشت دیر شده است!

رفتیم احوال پرسی کردیم ما را به منزل رسانیدند و خود برگشتند که سر قرار بروند.این خاطره یک بار دیگر، تکرار شد اما این کجا و آن کجا! سال 1374از تهران پرواز نمودیم، طیاره به میدان هوایی مزار فرود آمد، من به یاد سفر 1364 افتادم، اما این بار بابه به دیدار ما نیامد، چراکه او طرف زراعت می رفت!آنجا باز اشکهایم جاری شد، اما اشک 64 از شوق دیداربود و اشک 74 از غم فراق.

در پایان،

 می بخشید که با این وضع دیگر توان نوشتن چیزی را ندارم و باز اشکم در این گوشه ای از دنیای غربت سرازیر شد.و با تشکر از شما مطلب را در همین جا خاتمه می دهم .

 والسلام.

دوست غربت نشین شما "دولت آبادی"

29/1/2012مطابق 10/11/1390

لندن آنتاریو- کانادا

تقدیر و تشکر ازاستاد گرانمایه که کوچک نوازی نموده  مارا در غنا بخشیدن این شماره ویژه نامه یاری نمودند. از خداوند منان صحت مندی وجود مبارک شانرا که تمام عمرش بی وقفه صرف خدمت گزاری مردم ما نموده خواستاریم

 وضمن عرض و سلام خدمت خوانندگان عزیز، این مصاحبه برای شماره پنجم ویژه نامه « یاد یار مهربان» انجام گردیده است.

که در اختیار شما نیز قرار دادم.

موفق و پیروز باشید.  کوچک شما عطاالله محمدی