اشاره: این مجموعه، حکایت هایی است از سالهای پیش که در صورت امکان ذیل عنوان "سالهای پیش و قصه های قدیم" برای خوانندگان عزیز به دست نشر سپرده می شود. این قصه‌ها ظاهراً به اتفاقات ساده‌ای مانند اند، اما فکر کنم هر کدام واقعیت مهمی را بیان می کنند. البته ممکن است ترتیب نشر این حکایت‌ها چندان رعایت نشود، اما اصل اتفاقات اند که واقعی اند.

ازدواجی در غیاب داماد

پدرم کارگر بنا است. او سالهای طولانی، بنایی کرده است. خانه های زیادی را من به یاد دارم که او بادستانش ساخته است. هنوز گاهی اگر آن خانه ها را می بینم، این حس برای من دست می دهد که پدرم روی دیوار یا پشت بام آن خانه نشسته است و خانه را می سازد.

پدرم معمولاً کارهای کانتراکت یا همان اجاره را بیشتر ترجیح می دهد. سال 1383 بود که پدرم بار دیگر یک حویلی دو اتاقی را در شهر غزنی اجاره گرفته بود. حدود دوماه روی آن کار می کرد. پدرم بود و دو کارگر همیشگی. صاحب کار پدرم مردی بود که حدوداً 60 سال سن داشت. چاشت‌ها من هم که از مکتب بر می گشتم، می رفتم محلی که پدرم کار می کرد. سرراه از خانه نان چاشت آنها را نیز با خودم می بردم.

وقتی سر نان چاشت با هم می نشستیم، قصه های زیادی می شد. گاهی شوخی‌هایی بود و گاهی نیز، در جریان صرف غذا بود که قصه‌های واقعی عجیبی مطرح می شد. به عنوان واقعیت هایی که مطرح می شد هم ارزش شنیدن داشت.

یکی از این قصه‌های واقعی که در همان روزها شنیدم مربوط به ازدواج صاحب کار پدرم بود. او در یکی از روزها که قصه از زن گرفتن و ازدواج شد و احتمالاً تفاوت ازدواج در قدیم و حال به میان کشیده شد، می گفت: "ای وقتا جوانا خیلی چشم سفیده شده ان." بعد شروع کرده به قصۀ ازدواجش خودش و اینکه چگونه ازدواج کرده است. و البته داستان عجیب و مختصری بود.

می گفت: پدرم رفته بود، خواستگاری کسی که حالا شده زنم. زن ما از قریه مان بود. خانوادۀ او و خانوادۀ ما هردو در یک قریه زندگی می کردیم. من قبلاً دختر را دیده بودم. ولی وقتی پدرم رفته بود خواستگاری به من نگفته بود که خواستگاری چه کسی می رود و حتی نگفته بود که خواستگاری می رود. پدر و مادرم بنا به رسم معمول محل رفته بودند و از دختر خواستگاری کرده بودند.

می گفت: والدینم دو سه بار رفته بودند خواستگاری و خانوادۀ دختر به این دلیل که شأن خانوادگی خود را حفظ کنند، بهانه هایی آورده بودند. در تمام این مدت من اصلاً روحم خبر نداشت که چه چیزی می گذرد. بار سوم و چهارمی که والدینم رفته بودند خواستگاری، خانوادۀ دختر پذیرفته بودند که من " غلام " آنها باشم. والدین من " شیرینی تیی خانه میده کده بودن." و دختر به نام من شده بود. من هنوز نمی دانستم چه اتفاق افتاده است.

بعد ها و قتی بیرون در قریه می گشتم دختری که نامزدم شده بود را یا نمی دیدم و یا هم اگر می دیدم او سریع خودرا از من "پت" می کرد. مثلاً اگر در راهی همدیگر را می دیدیم اوراهش را کج می کرد. اگر در جایی مثلاً "معامله عمومی" بود او نمی آمد و از خانه زیاد بیرون نمی شد. برای من این همه تعجب آور بود. فکر می کردم باید چیزی اتفاق افتاده باشد. و به همین دلیل گاهی با خودم فکر می کردم چه شده باشد و هیچ کسی به من نمی گفت.

من مثل همیشه بی خبر از همه چیز کارهای روزانه ام را انجام می دادم. یکی از روزها که رفته بودم برای آوردم هیزم به کوهی دور تر از قریه، تمام روز را در کوه گذرانده بودم و عصر همان روز خسته با "یک بار پوته" به خانه برگشتم. بارم را پیش خانه انداختم تا بروم دست و رویم را بشویم و بروم به خانه. متوجه شدم که خانه مان "بر و بار" است.

بارم را از پشت "خر" انداختم پائین و دست و رویم را شسته رفتم طرف خانه. دیدم هر کسی که رد می شود به من تبریکی می دهد. تعجب کردم. دیدم محاسن سفیدان قریه نیز نشسته اند. وقتی وارد مجلس شدم. دیدم محاسن سفیدان گفتند " اوبچه تبریک باشد اینه ماشاءالله صاحب خانه شدی" آن وقت پدرم به من گفت "بچیم بریت زن آوردیم امروز بخیر!، برو که ده او خانه است." ده خانه دیگه که رفتم دیدم "بر و بار" زیاد است. زنها جشن دارند. کف می زند و می رقصند. من هنوز نبودم و زنم را آورده بودند.

با این همه او می گفت همان زمانه ها زمانه های خوبی بودند. "هیچ خبر نداشتی وقت صاحب زن شده بودی." و این مردی بود که سی سال بعد وقتی برای پسرش زن گرفته بود نیز، به پسرش نگفته بود و زن پسرش را در غیاب او آورده بود به خانه اش.

قدرت برومند