جورجو آگامبن

برگردان: ع. محمدی

سانچو پانزا وارد سينمايي در حومه شهری مي‌شود. به‌دنبال دُن كيشوت می گردد و او را نشسته در کناری می یابد که به پرده خيره شده است. سالن تقريباً پُر است. بالكن ــ شبیه به تراسی بزرگ ــ پر است از بچه‌هاي نامرتب و پرسروصدا که در آن تنگی كنار هم نشسته اند. سانچو چند بار تلاش می کند تا به دن کیشوت برسد، اما موفق نمی شود. سرانجام با اکراه روی صندلی یکی از ردیف های پایینی، کنار دختری کوچک (دولسینا؟) می نشیند. دخترک آب نباتی به او می دهد. نمایش آغاز می شود. فيلمي محلی است: روي پرده، شواليه‌های مسلح با زره های بر تن و شمشیرها و سپرها به دست سوار بر اسب به جلو می رانند. ناگهان، زني ظاهر مي‌شود. در خطر است. دن كيشوت فوراً از جایش بر می خیزد، شمشيرش را از غلاف بر مي‌كشد، به سوي پرده خیز بر می دارد و با چند خیز و حمله، صفحه نمایش را پاره پاره می کند. زن و شواليه‌ها هنوز روي پرده قابل رؤیتند، اما شكاف های  سیاهی را که شمشیر دن کیشوت سبب شده، هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شوند و با سنگدلی تصاویر را می بلغند. در نهایت، از پرده هیچ نمی ماند و فقط تکیه گاه چوبيِ نگهدارنده آن باقی می ماند. تماشاچيانِ عصبانی سالن را ترك مي‌كنند، اما بچه‌ها  همچنان روي بالكن به فریادهای شادیِ ديوانه‌وارشان براي دن كيشوت ادامه مي‌دهند. فقط دختر کوچک در پایین سالن همچنان با حالتی که عدم رضایتش آشکار می باشد، بدو زل زده است.

بايد با تخيلات‌مان چه كنيم؟ دوست شان بداریم و بدانها ايمان بیاوریم تا جایی که مجبور شویم خراب شان کنیم و باطل شان سازیم (شاید این معنای فیلم های اورسن ولز باشد). اما وقتي، در پایان، خود را تهي و انجام نیافته نشان می دهند، وقتی بطلان و پوچیِ آنچه را که از آن ساخته شده اند به رخ می کشند، پس فقط می توانیم بهاي حقيقت‌شان را بپردازيم و به این درک برسیم كه دولسينا ــ كسي كه ما نجاتش داده‌ايم ــ نمي‌تواند دوست مان داشته باشد.

ـ فصل دهم کتاب Profanations