کودک و بره‌اش

----------------------------

دمِ غروب بود و هوا سرد. بازارِ لعل را به مقصدِ منطقه‌یِ "حیدربیکِ" سرجنگل ترک گفتم. به رودخانه‌ رسیدم. در کنارِ رودخانه کودکی را دیدم که بره‌یِ سفیدی را در آغوش داشت. دلم خواست از آن کودک عکس بگیرم. دوربین را از میان کیفم بیرون آوردم؛ با دوربین به کودک نگاه کردم. کودک، صورتش را به سویِ من چرخاند و باسردی به من نگریست و به چشمِ شیشه‌‌ای و بی‌روحِ دوربین؛ نگاهش سرشار از پرسش بود و روایتِ عینی محرومیت‌های بسیار. ناگهان فرو ریختم و شرم و خجالت وجودم را فراگرفت. با خود گفتم نباید آرامشِ این کودک را، که در این هوای سرد به بره‌اش عاطفه می‌بخشد و در برابرِ این بخشش، بره به او امید و گرما می‌دهد، به هم زد. اکنون حدود دوسال از آن می‌گذرد، تصویرِ کودک و بره‌اش، اما هر روز روشن‌تر و زنده‌تر از آن‌چه دیدم در برابرِ چشمانم پدیدار می‌گردد. شاید به این دلیل که عکس‌گرفتن برایِ فراموش کردن است، برای آویختن در دلِ دیوار و در بهترین حالت نمایش‌دادن در نگارستان‌ها. هر آن‌چه نمایشی است، کاذب هم هست. نمایش ویران‌کردن است، فروکاستِ هستیِ زنده و گوشت‌خوان‌دار به اشیای بی‌روح و بی‌گوشت و خون. حس و رنج آن کودک، رابطه‌‌یِ عاطفیِ او با بره، دستانِ ترک‌خورده و نگاهِ سرد و کرختِ او را هاله‌یِ مرموزی نمایش‌ناپذیر می‌سازد. می‌توان او را دید، اما نمی‌توان نمایش داد. در چنین مواردی می‌بایست به دوربین بی‌اعتماد بود و به برداشتِ آن شک کرد. دوربین‌ها، از آن‌جا که بیش‌تر در خدمتِ نمایش‌اند، تک‌سطحی و در عینِ حال کم حافظه‌اند. اگر از آن کودک و بره‌اش عکس می‌گرفتم، او را فراموش می‌کردم. گاهی بهتراست به‌جای عکس‌گرفتن، آن‌چه را می‌بینیم و برایِ ما جذابیت دارد، در ذهنِ مان ثبت نموده و در دیوارِ قلبِ مان خال‌کوبی کنیم. تصاویری که با چوکاتِ خیال قاب می‌شوند و در دیوارِ قلبِ ما خال‌کوبی، پایاترند و می‌توانیم مدت‌ها آن‌ها را به یاد داشته باشیم، چنان‌که تصویرِ آن کودک و بره‌اش در ذهن و قلبِ من.