مقدمه

می دانیم، علامه فیض محمد کاتب هزاره نویسنده کتاب پر آوازه «سراج التواریخ» یکی از مفاخر و مورخان بی نظیر‌ و بزرگ کشور است، وی در سال 1241ش، متولد، و درسال 1390ش، وفات یافته است. کاتب در اثر دانش، درایت، و شایستگی که داشت، توسط عبدالرحمن‌خان به عنوان کاتب و وقایع نگار رخداد‌ها و سوانح افغانستان انتخاب شد؛ مرحوم فیض محمد کاتب نیز به خوبی از عهده ای این کار بر آمد و از آن زمان، تا عصر امان ‌الله خان(نوه عبدالرحمن) به عنوان تاریخ نویس معتبر افغانستان مشغول نگارش تاریخ افغانستان بود، همزمان، تلاش های ارزنده ‌ای در جهت خدمت به مملکت و مردم افغانستان و پیشرفت کشور انجام ‌داده است، از جمله: اشتراک در لوی‌جرگه، تدوین و تصویب قوانین، تدریس در مکتب حبیبیه و تدوین کتاب های درسی معارف، سهم ارزنده و بی بدیلی را ایفا کرده است. و در زمان حبیب‌الله کلکانی معروف به بچه سقاو، و طبق منابع موجود در اثر ضرب شتم توسط وی از دنیا رفته است.

 یکی از مسائل مهمی که مرحوم کاتب، در قبال آن احساس مسؤلیت و تکلیف می نموده، مسأله کوچی بوده است. او در سراسر مجلدات سوم و چهارم کتاب «سراج ‌التواریخ» که به دوره عبدالرحمن خان و پسرش حبیب الله خان اختصاص دارد، هرگز از کنار این مسأله به سادگی نمی گذرد. شاید یکی از علت های اهتمام مرحوم فیض محمد کاتب این باشد، که او در پیش چشم خودش می دید که زمین های مردم هزاره به دستور والیان و حاکمانِ ولایت ها و ولسوالی ها و در رأس همه، عبدالرحمن خان بین پشتون های افغانستان تقسیم می شد؛ وحتی به این هم اکتفا نمی شد، خود امیر عبدالرحمن شخصاً به پشتون های ساکن در هند و سند و بنگال و ... نامه می نویشت و می گفت به افغانستان بیاید که به شما زمین توزیع می کنم! در عوض، مردم هزاره، اموالش غارت، زنانش تجاوز، پسران و دختران زیبایش توسط والیان و حاکمان تصرف و سیاه چرده و زجر دیده ‌هایش به عنوان غلام و کنیز به بازار خرید و فروش می شد؛ و این برای مرحوم کاتب مایه رنج و عذاب بود و هرگز نمی توانست وجدان بیدار و آگاهش را قانع کند و از کنار این وقایع به سادگی بگذرد.

 از این‌رو، در «سراج التواریخ» به بهانه های مختلف سخن از جنایت و سرقت کوچی و خیانت والیان و حاکمان به میان آورده و همواره شاه و اطرافیانش را به تأمل و تفکر در باره این مسأله دعوت می نماید و از عواقب بدفرجام آن پرهیز می دهد، اما کو عقل دانا و گوش شنوا که به سخنان کاتب گوش فرا دهد و عاقلانه تصمیم بگیرد؟

 به هر صورت بگذریم از این رجز‌خوانی ها و به تعبیر بزرگان «آب را از سر چشمه بنوشیم» و اصل گپ را از زبان کاتب بشنویم که او «پیش چشم خود دیده است» و «ما فقط شنیده ایم»!! آنچه اینک از نظر شما خوانندگان محترم می گذرد، نامه ای است از مرحوم علامه فیض محمد کاتب هزاره به ‌امیر حبیب الله؛ مرحوم کاتب در این نامه به امیر حبیب الله می نویسد: مردم هزاره مسلمان و صاحب این املاک و مرازع است، شما به چه دلیل املاک و مرازع ایشان را گرفته و به پشتون ها(فقط پشتون ها) توزیح می کنید؟

توضیحی کوتاه در باره نامه

اجازه دهید قبل از آنکه نامه تاریخی و بلند مرحوم کاتب را به دقت بخوانیم، توضیح کوتاهی در باره این نامه بدهم. این نامه را مرحوم کاتب در سال 1285ش یعنی صد و شش سال قبل نوشته است؛ سپس آن را در صفحه 206 تا 208، بخش سوم از جلد چهارم «سراج التواریخ»، در ذیل وقایع ماه شوال1324ق، آورده است، و قرار ثبت مرحوم کاتب در شب یکشنبه، هشتم شوال 1324ق،(مطابق با 3 قوس1285ش)، از نظر امیر حبیب الله گذشته و نامهء مرحوم کاتب را امضاء نموده است. مرحوم کاتب می نویسد: در سال 1323ق، پس از آنکه سردار گل محمدخان توسط ‌امیر حبیب الله‌‌خان، به عنوان سر پرست گروه مهاجر(کوچی)، در امر جا‌به جایی و تقسیم زمین های هزاره ها بین کوچی ها تعیین گردید، فرمانی نیز از طرف وی صادر شد مبنی بر اینکه چند نفر از مردم هزاره را نیز همراه خود گرفته، رهسپار مناطق هزاره‌جات شوند و اراضی و عقار این مناطق را به‌گونه ای بین کوچی ها تقسیم نمایند که هم هزاره ها کُلاًّ منطقه را ترک نکنند! و هم اراضی را که کوچی ها بدون فرمان تصاحب کرده اند، اگر بیش ‌از حد نیاز آن ها است، از آن ها پس گرفته شود! مرحوم کاتب، می گوید: مسؤلیتِ پی گیری و اجرای این دستور، به سردار نصر‌الله خان(برادر حبیب الله خان)، واگذار گردیده بود، وقتی من(کاتب) نامه‌ء خودم را در خصوص رسیدگی و توجه جدی به این مسأله به امیر حبیب‌الله دادم، و اعلام نمودم که من(کاتب) برای رسیدگی و پیگری این موضوع آمادگی دارم، مرا نیز به نصر‌الله خان ارجاع داد و در جواب نامهء من نوشت: «سر رشتهء این فقره، از حضور، به نائب السلطنه(نصر‌الله خان) گفته شده، به او عرض نمایید که جواب شما را بدهد»، سپس مرحوم کاتب می نویسد: «او(نصر‌الله‌خان) مردم هزاره را کافر و از اهل هنود و مجوس بدتر می دانست، اقدام در اجرای امر والا(حبیب الله) نکرده، مردم هزاره منتشر و به ممالک خارجه رهسپر شدند»[1]

متن نامه مرحوم کاتب

بسم الله الرحمن و الرحیم(بسلمه را درمتن کتاب نیاورده است)، «فدای حضورِ ملاطفت ظهورِ عدالت نشورِ والا شوم! چون به مدلول «إن الدّین عند‌الله الإسلام»[2]، رشتهء اتحاد و اتفاقِ اسلامیّتِ عمومِ رهروانِ طریفِ انیقِ آیین محمدی به مؤدّای «کُلّ مَن قال لا‌ إله إلا الله محمّد‌ رسو ‌الله، مُسلِمٌ» بالاتفاق،  مرتبِط و منعقد است، و رتبهء اساس اجتماعیهء ایشان به فحوای «لاتقولوا لِمَن اَلقی السلام لَستَ مؤمناً موحداً»[3]، ما مردم هزاره، گروه مهاجر افغان(کوچی ها) را به سیاقِ سراپا وفاق «إنّما المؤمنون إخوۀ»[4]، برادر دینی خُلّان روحانی خویش دانسته، به مضمونِ صدق مشحونِ «یا أیها‌ الذین آمنوا اُدخُلُوا فی السِلمِ کافّۀ»[5]، رعایت و حمایتِ ایشان را که از اطاعت کفر سر برتابیده، جانب مملکت اسلام شتابیده اند، قطعِ‌نظر از حکم پادشاه، لازم و مُتحتّم می شماریم و قرار [آیهء] کریمهء «والذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل‌الله، والذین آووا و نصروا، اُولئک هم المؤمنون حقاً لهم مغفرۀ و رِزق کریم»[6]، جا و مؤا دادن و یاری کردن ایشان را موجب ثبات ایمان، و مورث وفاق، و باعث جمعیت و  اتفاق می پنداریم، و کارکنان و مأمورین متعصبهء دولت، بر خلاف این عقیده و پندارما بیچاره گان، سالک مسلک وساوس شیطانی و هواجس نفسانی شده، وگوش وهوش به نهی «ولا تأکُلُوا اموالکم بینکم باالباطل و تُدلُوا بها الی‌الحکام لِتأکُلُوا فریقاً مِن  اموال الناس بالإثم و انتم تعلمون»[7] که خداوند منع فرموده، ننهاده، مزارع و مساقات چهارلک خانوار را بر طبق مرامِ خود و وِفقِ «فبدّل‌ الذین ظلموا قولاً غیر الذین قیل لهم»[8]، به پنج هزار و هفتاد و شش نفر، ذکور و اناث و پسران و دختران مهاجر و ناقل[کوچی‌های افغانی و هندی] داده اند، چنانکه یک نفر از ایشان در چند مَوضِع، مزرع و مرتع به خلاف دستورالعمل پادشاهی متصرّف آمده، صدمه و لطمه بزرگ بر قوه اجتماعیهء اسلامیهء داخلهء مملکت و تمدن بشریّتِ رعیت دولت و وسعت ارزاق و کثرت تعداد نفوس زده اند، که از این کردار ناهنجار ایشان، خسارت و زیان زیاد در عوائد و فواید دولت نیز وارد آمده است. و اکنون انتشارِ اشتهاراتِ مراجعت آیاتِ عدالت سمات، هزاران خانوار نفوس، از فراریان مردم هزاره از خارج و داخل مملکت، که اراضی و عقار ایشان را افغان مهاجر و ناقل(کوچی ها)، تصاحب کرده است، گِردآمده؛ از عدم مسکن و مزرع و مرتع، حیران و سرگردان و مُتَرصّد و منتظر اجرای امر و احسان حضرت والا که فرموده اند می باشد؛ که شخص امینِ با دینی را که خادمِ صادقِ دولت و خیرخواه ملت باشد، ممیّز این امر قرار داده، با یک نفر مَسّاح، که در پیمایش اراضی، مُثلّث را از مُربّع و مُسَدّس را از ذو‌الشرف، فرق بتواند و تفریق در اشکال هندسی نهد و عده ای از میرزادگان که به حضور در دستهء میراسپور، ملازمت دارند و دو نفر مسّاح از افغان مأمور شوند، تا به اتفاق ممیز و مفتش، اراضی و مزارع متصرّفه مهاجر و ناقل را در قید طناب و تعداد جریب آورده، بر طبق دستورالعمل پادشاهی، مزرع و مرتع به نفوس ذکور و اناث ایشان بدهند؛ که حل این مسأله به وجه صواب به روی روز آمده، دغدغه در خاطروالا و غربای هزاره نماند. و گروه مهاجر و ناقل افغان(کوچی‌های پشتون از داخل و خارج)، از قوه به فعل آمدن این کار خجسته آغاز فرخنده فرجام، رنجه خاطر و دلگیر نبوده، جاده پیمای طریق ممنوع «ولا تکونوا کالذین تفرقوا اختلفوا من بعد ما جائهم البیات و اُولئک لهم عذاب الیم»[9]، نشوند و افتراق و اختلاف را در دل و دماغ راه ندهند، و باید به بودن مردم هزاره در این مملکت راضی باشند، زیرا نظر به اتحاد اسلامیّت و اطاعت دولت و قوهء اجتماعیّت حامی و معاضد همدیگر‌ند. و اگر اراضی متصرّفه ایشان از تعداد نفوس ایشان کمی کند، مردم هزاره حاضرند که املاکی که در دست تملک دارند به ایشان بدهند و همچنین آنان نیز، بایست به خسارت‌ دولت و تشتت و قِلّت ملت و تفرقه اجتماعیّت راضی نشوند، و افزون از دستورالعمل پادشاهی، که هر واحدی از ذکور، سه جریب و اناث دو جریب زمین نگیرند. و با مردم هزاره بگذراند، تا جانبین برادروار، زیست و گذران نموده، به همان قدر معیّن و مقّرر قناعت ورزند. وچون حضرت والا(حبیب الله)، پارسال فرموده بود که چند تن از مردم هزاره نیز با سردار گل‌محمدخان بروند، و ایشان(هزاره‌ها) توان مخارج سفر را نداشتند، و هم فراریان ایشان حاضر نیامده بودند، فرمودهء والا به تعویق افتاد. اکنون یادآوری شد که امر جهان مطاع به عمل اجرا آید.»[10] والسلام.

تحلیل نکات مهم مندرج در فرمان حبیب الله و  بدنبال آن  در نامه مرحوم کاتب

نکته اول اینکه:

در فرمان حبیب الله قید شده که «چند تن از مردم هزاره را همراه ببرند». باید دانست که حضور «چند نفر هزاره» صرفاً به منظور مشروعیت بخشی و شاهد گرفتن بر تقسیم زمین های شان بوده است؛ زیرا آن ها نه در قسمت عدم تقسیم زمین های مردم حق اظهار نظر داشته اند، و نه از جانب مالکان زمین صاحب اختیار بودند، بلکه موظف بودند تا در موقع تقسیم زمین ناظر باشند! و در نهایت نیز امضا نمایند؛ تا بدین ترتیب به خیال خودشان، این کار را شکل قانونی بدهد و هیچ یک از هزاره ها در آینده حق اعتراض نداشته باشند؛ چنانکه هم اکنون نیز بسیاری از «کوچیها» مدعی اند که آنها قواله شرعی و رسمی در دست دارند؛ لذا خوب است بدانیم که منظورشان از قواله شرعی، عمدتاً همین تقسیم خط های جابرانه مأمورین دولت بوده است که بدون رضایت صاحبان زمین تهیه و امضاء می شده است. اما اینکه چرا مرحوم کاتب، این پیشنهاد را تکرار میکند، و خود اعلام آمادگی میکند؟ شاید در ابتدا، علت این پیشنهاد برای شما مبهم باشد، ولی اگر جلد سوم و چهارم کتاب مستطاب «سراج التوریخ» را تورق کنید، می بیند که مرحوم کاتب، بارها برای حل دعاوی «هزاره ها» با «کوچیها» مأموریت یافته است و به خوبی از عهدهء مسؤلیتش بر آمده است. به عنوان نمونه یک بار به عنوان وکیل مدافع مردم بهسود، در «محکمهء اجلاس امور متفرقه» به طرف مقابل پاسخ دندان شکن میدهد و ریشهء دعوا را می خشکاند.[11] و به خاطر همین اقدامات مؤثر مرحوم کاتب بوده است، که یکبار، در حین مأموریتش در مالستان، مورد تعقیب کوچیهای که قصد قتل او را داشتند، قرار گرفته و شبانه منطقه را ترک میکند.[12]

نکته دوم اینکه:

 در فرمان حبیب‌الله‌خان آمده است «زمین ها بگونه ای تقسیم شود که مردم هزاره‌ کاملا منطقه را ترک نکند»، شاید برخی تصور کنند این خود، نشانگر حسن نیت امیر نسبت به مردم هزاره می تواند باشد، اما حقیقت چیزی دیگری است؛ و آن اینکه: کاتب، خود در جای دیگری نوشته است: سلاطین و پادشاهان افغانستان، جز درگیری های خانوادگی، دیگر اهتمامِ در جهت ترقی کشور و رشد صنعت و تولید و تأمین اقلام مورد نیاز کشور نداشته‌ است، به همین خاطر، بخش معظم مایحتاج حکومت به خصوص روغن، گندوم و گوشت از مناطق هزارستان تأمین می شد. پس از تهاجم وحشیانه سپاه عبدالرحمن، و قتل و غارت و کوچ اجباری مردم منطقه، یکباره حکومت متوجه شد که در قسمت تهیه اقلام مایحتاج خودش به شدت دچار بحران گردیده است، در همان زمان عبدالرحمن به برخی از حاکمان مناطق نامه می نویسد و تقاضا می کند که مالیاتی را که قبلاً از مردم هزاره دریافت می کرده اند، از کوچی های زمین گرفته نیز بخواهند، حاکمان مناطق، درخواست امیر را با کوچیان مطرح می کند، کوچی ها‌ جواب سربالا داده و هیچ توجهی به آن نمی کند.[13] امیر تازه متوجه می شود که چه اشتباه بزرگی را مرتکب شده است و چه انسانهای شرارت طلب و دهشت افکنی را بر سر مردم افغانستان مسلط نموده است؛ کوچیانی را که خود در ابتدا مهاجر خوانده بود، زمینهای مردم هزاره را به آنها داده بود، در نامه های بعدی خودش به «مفاجِر» و «مُفسِد» ‌خطاب می نمود.[14] پس از آنکه امیر مذکور به جهنم واصل شد، فوراً پسرش اطلاعیه‌ای را صادر نمود و طی آن از مردم آواره هزاره خواست که به وطن و مؤای خویش برگردد؛ قرار گزارش مرحوم کاتب، بسیاری از مردم هزاره نیز، به این فرمان دلخوش کرد‌ند و از کشور‌های مختلف تصمیم بازگشت گرفتند، اما آنچه متأسفانه هرگز اتفاق نیافتاد همان کوتاه کردن دست کوچی ها از مناطق هزارستان، و تحویل زمین های مردم هزاره به خودشان بود. بلکه بالعکس، در همان زمان، پروژه تقسیم و تصاحب زمین های مردم هزاره توسط حاکمان و والیان با جدیت تمام انجام میگرفت؛ چنانکه در همین نامه مرحوم کاتب نیز اشارت رفته است.

لذا اینکه در فرمان امیر حبیب الله آمده است «زمین ها به بگونه ای تقسیم شود که مردم هزاره‌ کاملا منطقه را ترک نکند»، دو علت دارد، یکی اینکه: مردم هزاره یگانه منبع مهم تأمین مایحتاج دولت‌ افغانستان بوده است، که با رفتن ایشان، دولت در بخش روغن و گوشت و گندوم دچار بحران شده است؛ دوم اینکه: حبیب الله به این باور رسیده بود، که اگر مردم هزاره کاملا از منطقه اخراج شود، با رفتن ایشان مناطق هزارستان تبدیل به بیشه و بیابان می شود، زیرا، کوچیها همیشه در منطقه نمانده و در زمستان‌ به پاکستان و هند میروند، و پس از تخلیهء کامل این مناطق، هرگز کوچی ها جایگزین خوبی نیستند.[15]

نکته سوم اینکه:

 در فرمان امیرحبیب‌الله آمده است که این هئیت وظیفه دارند تا بررسی نمایند که: «مردم افغان(کوچی) بیش از اندازه زمین نگیرند»؛ و این خود، یکی از موضوعات بسیار جدی آن روز بود؛ زیرا چنانکه مرحوم کاتب می نویسد: برخی از اقوام و قبائل کوچی، اگر خود مثلاً 20 خانوار بوده است به مقدار صد خانوار منطقه را، به کمک دولت از دست هزاره ها گرفته و خود تصاحب کرده‌ بودند، یا اینکه به تعبیر کاتب، یک نفر کوچی در چندین جا، زمین گرفته بود.[16] به طور مثال قاضی عبدالشکور که خود توسط عبدالرحمن، برای تقسیم و توزیع زمین های مردم هزاره، به عنوان سرگروه مهاجر انتخاب شده بود، بهترین مناطق را از دست هزاره گرفته و خود به نام خانواده و قوم خودش ثبت نموده بود. نمونه دیگر اینکه در ارزگان هنگام تقسیم زمینهای یک دره، بین دو قوم کوچی نزاع و درگیری رخ داد، اختلاف شدت یافت، به قدری که به هیچ وجه باهمدیگر کنار نیامدند، نهایت نامه به عبدالرحمن نوشته و از استمداد حل مشکل را خواستار شدند! عبدالرحمن در جواب می نویسد: «بر پدر شما لعنت! مگر من بد کردم که این زمین ها را به صورت آماده و رایگان در اختیار شما قرار دادم، چه عیب دارد، یک، در آسیاب دیگر آرد خود را نموده و شیوه وفاق اختیار کنند و خدا را شکر گویند که لَکها روپیه زمین را رایگان مالک شدند».[17]

در همین نامهء مرحوم کاتب نیز، اشارت رفته است که «مساقات چهارلک خانوار را به پنج هزار و هفتاد و شش نفر دختر و پسر کوچی» داده شد. لطفا دقت شود! کاتب می گوید: زمینهای چهارصد هزار خانوار(نه چهارصد هزار نفر) مردم هزاره، به پنج هزار و هفتاد و شش نفر(نه پنج هزار و هفتاد و شش خانوار) کوچی داده شده است.

نکته‌چهارم اینکه:

مرحوم کاتب در همان آغاز نامهء خودش، به یک نامهء از عبدالرحمن خان، که خود آن را در جلد سوم «سراج التواریخ» نیز، درج کرده است، استناد می‌کند؛[18] عبدالرحمن در آن نامه به فتوای علماء، تمام کسانی را «لا إله الا الله(ج) و محمد(ص) رسول الله» بگوید مسلمان، دانسته است؛ مرحوم کاتب، به همین نامه استناد می کند و می گوید: «هزاره ها» شهادتین می گوید، شما به چه دلیل تصرف املاک، اموال، مراتع و ناموس ایشان را مباح و مشروع می دانید؟

نکته پنجم اینکه:

در نامهء مرحوم کاتب فرازی آمده است که شاید قدری مایه تعجب خواننده شود و آن اینکه کاتب نوشته است: «هزاره ها، کوچیها را  برادران دینی خویش می دانند و جای دادن ایشان را در افغانستان مایه وفاق ملی می داند»، ولی اگر اوضاع و شرایط آن روز در نظر گرفته شود، مایه تعجب نخواهد بود، زیرا؛ مرحوم کاتب، از یک سوی می خواهد نشان بدهد که هزاره ها معتقد به اخراج کوچیها از افغانستان نیست، آنان را جزهء مردم افغانستان میداند، و از سوی دیگر بسیاری از مناطق و مزارع بیش از بیست سال است در تصرف کوچیها است، و اگر بگوید، «کوچیها» باید کلاً منطقه را تخلیه کند، هیچ گوشی، از جمله گوش امیر بدان توجه نمیکند، پس باید طوری بنویسد که هم منکر حقیقتی به نام «کوچی» نشده باشد، و هم تصرف و تملک غاصبانه و ظالمانه آن را و حضور خسارتبار ایشان را به امیر گوشزد کرده باشد. لذا اگر مرحوم کاتب نوشته است: «هزاره ها، کوچیهای افغان را برادر دینی خود میداند»، یکی از اهدافش تألیف دل امیر بوده است، نه مشروعیت بخشیدن حضور «کوچی» در هزارستان، و دیگر اینکه نشان دهد، اگر حکومت، در مسأله «کوچیان» و «بومیان» افغانستان دخالت نکند، و آ‌نها را جهت لشکر کشی به هزارستان تشویق ننماید، جنگ و درگیری میان اقوام ساکن در افغانستان، به راحتی قابل حل است. مضاف بر این، آنچه از همه مهم تر است اینکه مرحوم کاتب، می گوید: شخص عبدالرحمن در زمان سلطنتش میان «کوچی» و «مهاجر» و «ناقل» فرق میگذاشت، و پس از این نیز باید فرق گذاشت؛[19] «کوچی» در گذشته نیز وجود داشته است و از پنجاه تا صد خانواره بیشتر نبوده است، ولی صدها خانواری که به دعوت امیر عبدالرحمن از هند و سند و بنگال به هزارستان سرازیر شده و زمینهای هزاره های نواحی «قندهار»، «هلمند»، «دهراود»، «چوره»، «ارزگان»، «دایه»، «فولاد»، «حجرستان»، «ترکستان» و مناطق مرکزی هزارستان مانند «لعل» «سرجنگل»، «ورس»، «دایکندی»، «مالستان»، «بهسود» و... را حاکمان مناطق به صورت غاصبانه و ظالمانه به نام آنها ثبت نموده است، هرگز قابل پذیرش نیست، زیرا آنها اتباع افغانستان نیستند. و بدنبال همین سیل «مهاجران هندی» بوده است که پشتونهای ولایت های جنوبی کشور نیز تشویق گردیده و به سمت هزراستان هجوم بردند. امیر، با جعل عنوان جدید «ناقل»، به حاکمان ولایات فرمان میدهد که به «ناقلان» یعنی پشتونهای جنوبی کشور نیز زمین بدهند. بنابر این، کاتب می گوید مشکل هزاره ها با چند خانوار «کوچی» قابل حل است، مشروط به این شرط که اولاً: در هزارستان زمین بایر و ظرفیت پذیرش جمعیت وجود داشته باشد.(که قطعاً برای ده خانه هم وجود ندارد)، ثانیاً: حکومت دخالت و حمایت نکند. ولی مشکل هزاره ها با «مهاجران» و «ناقلان» هرگز قابل حل نیست، جز اینکه املاک و مزارع مردم هزاره واگذار و خود از منطقه خارج شوند.

نکته ششم اینکه:

 محور اصلی نامه مرحوم کاتب، مسأله تقسیم زمینهای هزاره ‌بین «کوچیها» است، ولی حقیقت این است که پس از اندک تأملی در متن نامه، می توان دریافت که مرحوم کاتب می خواهد روش درست حکومت داری را به حبیب الله گوشزد نماید. از نظر کاتب، حکومتداری، مسلط کردنِ یک قومِ خاص بر تمام منابع و بهرمندی ایشان از امکانات و امتیازات ملی، و در مقابل سرکوب اقوام دیگر نیست. مرحوم کاتب یادآوری میکند که اگر حکومت‌‌ خود، اقوام را به جان هم نیاندازد، و یکی را علیه دیگری تحریک نکند، همه اقوام میتواند برادروار در کنار هم زندگی کند.[20] کاتب، در بخش اول جلد چهارم سراج تصریح تصریح میکند که وقتی در ارزگان ظلم و غارت و تعدی «کوچیها» به اوج رسیده بود، مردم هزاره یکپارچه به حاکم و قاضی ارزگان مراجعه نموده و از آنها استمداد حمایت جان و مال خویش را نمودند، سلطان محمدخان حاکم ارزگان با «کوچیها» وارد صحبت می شود، کوچیها با افتخار و جسارت تمام میگوید: «حاکم و قاضی را به ما دخلی نیست! ما از قوم پادشاهیم و خود در پیش پادشاه جواب می گوییم! ما از خود حامی و محرک و مربی داریم!»[21] همین سخن را مرحوم غبار در روزگار معاصر نیز تأئید نمود و نوشت: «این عبدالرحمن بود که تفرقه مذهبی و قومی را در افغانستان رواج داد و آن را به شکل یک زخم غیر قابل التیام در آورد.[22]

نکته هفتم و پایانی اینکه:

 لازم است تذکر بدهم که متن نامه مرحوم کاتب، هم به لحاظِ «نثرِ منحصر به فردِ» که دارد، و هم از حیث استناد به آیات قرآنی و شواهد روایی، و هم از حیث «عدم صراحت و لفافه گویی»! نیازمند دقت و تأمل بیش از اندازه است، و شاید برای کسانی که با آیات قرآنی و روایت اسلامی سروکار نداشته ‌باشند، مقداری، فهمش نیز مشکل باشد. لذا از خواننده محترم تقاضای میکنم ضمن قرائت نامهء کاتب به نکات دقیق و ظریف آن دقت و توجه لازم را بفرمایند.

سپاس و اهدا به:

در پایان سر به سجده شکر گذاشته و خدا را، به پاس نعمت درک و درایت و دردِ که به مردم هزاره داده است، سپاس میگویم، و ثواب این چند سطر را به روح بلند و ملکوتی اسطوره خود باوری، علامه فیض محمد کاتب و تمام شهیدان سر‌افراز مردم هزاره، به خصوص شهیدان میدان بهسود که همواره با اهدای خون خویش از دین و کشور و مردم و ناموس خویش مردانه دفاع کرده‌اند؛ هدیه می‌کنم. بهشت برین جایگاهشان باد.
 


[1] . کاتب، ملافیض‌محمد، سراج التواریخ، جلد 4، بخش3، کابل، انتشارات امیری، اول1390، صص206و208.

[2] . قرآن، آل‌عمران، آیه 19.

[3] . قرآن، نساء، آیه 94.(لازم به تذکر است که واژهء «موحدا» که در نامه مرحوم کاتب در ذیل آیه آمده است، در قرآن نیست، شاید به علت اکتفا به حافظه و بدون مراجعه به قرآن بوده است.)

[4] . قرآن، حجرات، آیه 10.

[5] . قرآن، بقره، آیه 208.

[6] . قرآن، انفال، آیه 74.

[7] . قرآن، بقره، آیه188.

[8] . قرآن، بقره، 59. اعراف162.

[9] . قرآن، آل‌عمران، آیه 105.

[10] . کاتب، همان، صص206تا208.

[11] . کاتب، سراج التواریخ، ج4، قسمت3، همان، ص517.

[12] . کاتب، سراج التواریخ، ج4، بخش1، کابل، امیری، اول1390، ص698تا 707.

[13] . کاتب، سراج التواریخ، جلد3، بخش1، (نام بدل وقایع افغانستان)، تهران، ارگان نشراتی سید جمال‌الدین حسینی، اول1372، ص429.

[14] . کاتب، سراج‌التواریخ: جلد چهارم، بخش اول، ص316.

[15] . کاتب، ملا فیض‌محمد، نژادنامه افغان، ص141و 142.

[16] . کاتب، سراج التواریخ، ج4، بخش2، ص557.

[17] . کاتب، سراج التواریخ، جلد3، بخش1، (وقایع افغانستان)، همان، ص470.

[18] . کاتب، سراج التواریخ، تتمۀ جلد سوم، کابل، اول1390، ص432.

[19] . رجوع کنید به: کاتب، سراج التواریخ، جلد 4، بخش اول، ص433. و وقایع افغانستان، همان، ص432.

[20] . کاتب، سراج التواریخ، جلد4، بخش3، همان، ص207.

[21] . کاتب، سراج التواریخ، جلد4، بخش1، ص434.

[22] . غبار، میرغلام‌محمد، افغانستان در مسیر تاریخ، ج1، تهران، جهموری، هفتم1378، ص670.