چهره​هايِ بر فرازِ چوبه​يِ دار 

اسد بودا 

چهره​ها چه مي​گويند؟ عنوان نمايشگاهِ نقاشي «حسن​زاده» است که در تاریخِ 15 سنبلة 1391 در «انيستوتِ فرهنگيِ فرانسه»، در کابل برگزار گردید. با آن​که آثار به نمايش​گذاشته در اين نمايشگاه به چهره اختصاص ندارند و در بسياريِ از آن​ها بدن در کليتِ آن نمايش داده است، چهره در مرکزِ نگاهِ نقاش قرار دارد و ديگر اعضاي بدن حواشي هستند که صرفا به خاطر برجسته​سازيِ چهره نمايش داده شده​اند. اما به راستي چه رازهاي در چهره وجود دارند که نقاش مي​خواهد آن​ها را افشا کند و چه چيزهايي در چهره زياده از حد عيان و عريان است که نقاش را وا مي​دارد از ما پنهان سازد؟ از همه​ مهم​تر چه​چيز در چهره وجود دارد که انتظار سخن​گفتن را در ما بر مي​انگيزد و ما خود را مخاطب و دستِ کم طرفِ گفت​وگويِ آن​ها احساس مي​کنيم؟

بي​ترديد پرسش از چهره که در واقع از بدن، در کليتِ آن، نمايندگي مي​کند، يک پرسشِ جدي و اساسي است. چهره علاوه بر آن​که سخن مي​گويد، نخستين سخنِ بدن است؛ سخني که طبيعتِ ناميده​شده و تحريف​شده را، فقط بيان نمي​کند، همان​گونه که هست، نشان مي​دهد. چهره سنجيدارِ اعتبار و صحتِ بودنِ ماست و در دنياي جديد قانون و چهره در هم ادغام شده​اند. براي اثباتِ شهرونديِ خود در يک کشور به شناسنامة نياز داريم که چهرة ما به طورِ کامل در آن حک شده باشد. سفر به دنياي بيرون از قلمروِ شهروندي نيز تنها با گذرنامه​يِ که چهره​ي ما را مهرِ پليس تاييد مي​کند، ميسر است، در غير اين صورت کسي ما را به​رسميت نمي​شناسد. نام مهم، اما در تعيينِ هويتِ ما کافي نيست. با نام​ها و مشخصاتِ قلابي مي​توانيم زندگي مي​کنيم و به کشورهايِ ديگر سفرکنيم و حتي در صورتِ لزوم آن را تغيير بدهيم، ولي با چهره​يِ قلابي هرگز. اما چهره فقط در دنيايِ امروز مهم نيست، در سراسرِ زندگيِ بشر مهم بوده است. چهره از نخستين دورانِ زندگيِ بشر و از زماني که آدمي کوشيد، مهار «ظهورِ و عيان​بودنِ شان» را مهار کند و در تملکِ خويش در آورد، به يک مسئله​ي اساسي بدل گرديد. تاريخِ آدمي به يک معنا جنگ برسرِ از آنِ خودساختن چهره​ها از يک​سو و دست​کاري و کنترلِ ظهور و افشايِ رازهاي چهره از سوي ديگر است. حاکم کسي است که مي​تواند در مورد حذف و ادغام چهره در ساختار قدرت تصميم تصميم بگيرد. چهره، پيوسته آن ثنويت و دوگانگيِ را بازتوليد مي​کند که قدرت حاکم بر اساسِ آن انسان​ها را به خوب و بد، زشت و زيبا و پاک و ناپاک تقسيم مي​کند. اين باور که قدرتِ حاکم نمايندة عام و تامِ مردم است، بدان معناست که حاکم چهرة همگاني است و با حذف و ادغامِ چهره​ها، خود را در مقام چهرة همگاني و نمايندة حقيقيِ خواست​ها و آروزهايِ آن​ها بر می​سازد.

چهره، برون​سوي وجودِ ماست؛ پنجره​يِ نگاهِ ما به جهانِ بيرون و روزنه​ي که نورِ جهانِ بيرون را با ميان​جي دريافت​هاي حسي به درون مي​تاباند. به بيانِ آگامبن «چهره هم بي​حفاظ بودنِ جبران​ناپذيرِ آدميان است و هم همان ساحتِ گشوده​​ايِ که در آن پنهان مي​شوند و پنهان مي​مانند(آگامبن، 1387: 93)» انسان به عنوان هستي که «در ساحتِ امرگشوده به سر مي​برد(همان)»، با چهره خود را عيان مي​سازد. برخلافِ ديگر هستي​هاي زنده که علاقه​يِ به آيينه ندارند، آدمي تنها موجودي است که با ايستادن در برابرِ آيينه و نگريستن به چهره​اش​، تلاش مي​کند خود را باز شناسد. چهره يگانه چيزي است که آدمي خود را در آن باز مي​يابد. اگر چهره براي حسن​زاده پرسشِ اساسي است که در عينِ حالي که دنيايِ او را «فرو مي​ريزد» «زندگيِ او نيز هست»، بدان جهت است که او در چهره، خودش را در مي​يابد و با ميان​جي خود را از ديگران متمايز مي​کند. فروريختنِ او، ناشي از ديدنِ حياتِ ويران و پاره​پاره​يِ اوست، حياتِ ويراني که او سال​ها آن را آباد، تصور مي​کرد؛ دل​بستگيِ او به اين چهره​ها، اما، دل​بستگيِ او به خودش است؛ خودِ که حتي برايِ خودِ او غريبه و ناآشناست و ناگهان با خودش به گونه​ي روبه​رو مي​گردد که «دربرابرش ايستاده است، کوراست و نقابي بر چهره دارد[i]»

از اين منظر کارکرد چهره درست همانندِ آيينه نشان​دادن و هم​رساني است. اين که در فقهِ اسلامي، قانونِ حجاب چهره​را در بر نمي​گيرد، بدان جهت است که چهره شورِآشکارگي و محال​بودنِ راز است. چهره، دشمنِ رازهاست. هر آن​چه در دنيايِ دروني مي​گذرد، به صورتِ شادي، ناراحتي، شرم، بي​شرمي، اضطراب، آرامش و فروتني و غيره در چهره آشکار مي​گردد. «چهره، شورِ پرده​برداشتن است(همان)» و اغلبِ با تغييرِ رنگ دروغ​هاي ما را فاش مي​کند و سخنانِ بي​بنيادِ ما را تکذيب. بر خلافِ زبان که در بسياريِ اوقات، به جايِ نشان​دادن و افشاي اسرارِ درون، آن را رازواره​تر مي​سازد، دردا که چهره تا حد زيادي بي​وفاست و رازهاي دروني را افشا مي​کند. اما هرآن​چه نقشِ هم​رساني را بر دوش دارد و چيزي غير از خودش را نشان مي​دهد، خودش بايد شفاف و بي​پرده باشد. بنابراين چهره​ «چيزي نيست جز گشودگي، جز انتقال​پذيري. گام​برداشتن در نورِ چهره، يعني همين گشودگي‌ٍ بودن​ـ رنج بردن از آن، و آن را تابِ آوردن(همان: 94)»

از آن​جا که «چهره پرده برداشتن از خود زبان است(همان)» بهتر است پرسشِ«چهره​ها چه مي​گويند؟» را اندکي تغيير داده و به گونه​ي ديگر مطرح کنيم: چهره​ها چيزي را افشا مي​کنند؟​ چه رازهايي در پشتِ پرده ناديده مانده​اند که حسن​زاده با ميان​جي هنر از رخسارِ  آن​ها پرده بر مي​گيرد. چرا با ديدنِ اين چهره​ها به رازهاي پي مي​بريم که زندگي ما را به «طنزِ تلخ و ترس​ناک؛ طنزِ پر از رنج؛ طنزِ پر از عذاب[ii]» بدل مي​کند؟ به نظر مي​رسد پاسخ​دادن به اين پرسش​ها بدونِ مراجعه به تاريخ ممکن نيست. اين​چهره​ها صداهايِ از عمقِ تاريخ و هرکدام به نحوي افشاگرِ رازهايي است که در تاريخ کتمان شده​اند. تاريخِ افغانستان نبردِ چهره​ها، رنگ​ها و قيافه​هاست؛ نبردي که تا هنوز ادامه دارد. اين نبرد هم در سطحِ واقعي به عنوان حذفِ فيزيکي رخ داده است و هم در سطحِ بيان و گفتار، به​ويژه تاريخ​نگاري. در مقامِ واقع و تجربي، در اشکالِ چون قتل​عام​ها و اخراج​همگاني و شکنجه​هاي چون رقصِ​مرده، به دهان توپ​بستن، گوش​بريدن، تيل​داغ کردن و مانندِ اين ها رخ تبارز پيدا کرده است و در نظمِ گفتار به عنوانِ فراموشيِ تجربه، کتمانِ حقايق و رخدادهاي تاريخي و توليد انبوهِ جعليات. بنابراين اين صورتک​ها و اين چهره​ها، بيش از همه افشاگرِ سيمايِ مکتومِ کساني است که قدرت​هاي حاکم آن​ها را مجرم، باغي و «کافرِواجب​القتل» تلقي نموده و بي آن​که به آن​ها فرصت سخن​گفتن و نفس​کشيدن داده شود، به بدترين شکلِ ممکن نابود کرده​اند. از نظر تاريخي، دستِ کم از در تاريخ​نگاريِ ناسيوناليست ما اين چهره​ها را نمي​بينم و تاريخِ سراسر درخشانِ عبدالحي و حسن کاکر و غبار با تبعيد اين چهرها از دنيايِ متن، حيثيتِ تاريخ​نگاري کسب مي​کنند. اين چهره​هاي پريده​رنگ، خاموش، بي​کلام و اغلب سرد و نابينا افشاگرِ چشمانِ کور و ملاعمريِ تاريخ​اند.

 چهره همه چيز است؛ چهره مي​بيند، مي​شنود، سخن مي​گويد، مي​شنود، مي​خندد، مي​گريد، اما چهره​هاي حسن​زاده سرد و کرخت و خاموش​اند، بي​حس و بي​حرکت. آن​ها نه مي​بينند و نه ديده مي​شوند، نه شهيدند، نه شاهد. درست به لطفِ  سردي، کرختي و بي​حسي آن​هاست که به راز تاريخ دروغ و بي​چهرة افغانستان پي مي​بريم که چشمانش کور است و با کسر و چهره​زداييِ ستمديدگان، خودش را به عنوانِ تاريخِ درخشان گروهِ فاتح قوام مي​بخشد. اين چهره​ها به جاي آن​که سخن بگويند، ـ پرسشي که حسن زاده مطرح مي​کند ـ، مسيرِ ارزگان تا کابل را بر سر نيزه​ها مي​پيمايند. البته در بخشي از کارهاي حسن​زاده، چهره​ها ساحتِ پيچيده​تر پيدا مي​کنند و حالتِ تجسمي و چند بعدي پيدا مي​کند، اما حتي ابعاد متثکر، هم نمي​تواند سکوتِ چهره​ها را در هم بشکند و آن​ها را به سخن​گفتن، ديدن، و ديده​شدن وا دارد. آن​ها در هر حالت در يک وضعيتِ اضطراري به سر مي​برند و خاموش و بي​زبان در نخ​هاي باريک و نامرئي تاريخ آويزان​اند؛- هستي​هايِ برزخي و بي​سرنوشتي هستند که در تعليق تام و تمام به سر مي​برند. اگر آن​ها را در بسترِ تاريخي قرار دهيم، مي​توانيم بگوييم که آن​ها در واقع زبانِ خاموشِ دارهاست، مواد و مصالحي که پادشاهانِ افغانستان، براي ِ عبرت​گيري قومِ باغي و غدار، از سرهاي آنان مناره​هاي يادگار برافراشتند. لبانِ شان خاموش​، گوش​هاي بريده، چشمانِ خالي و کنده​شده از حدقه، بدن​هاي بي​ريخت، زخمي و پوسيدة آن​ها با زندگيِ قربانيانِ تاريخِ افغانستان، هم​خوانيِ تام و تمام دارند. آن​ها تصوير عيني و انضماميِ حياتِ​برهنة است که قدرتِ حاکم بي​ميان​جي بر بدنِ آن​ها، بر گوشت و پوست و استخوانِ آن​ها اعمال شده است. سخن​گفتن ناشي از ديدن است، ناشي از شنيدن است، ناشي از حس کردن است. اين چهره​هاي بر سرِ دار و سر به​داري که قدرت​هاي فاتح زبان و گوشِ آن​ها را بريده​اند و چشمِ آن​ها از حدقه​ي سر بيرون کشيده​اند، نمي​توانند ببيند، بشنوند و سخن بگويند. بنابراين سکوت و خاموشي اين چهره​ها افشاگرِ تاريخي است که سربه​سر سرکوب سکوت و دروغ است و ديگر هيچ.

فراخونِ حضورِ بدنِ از يادرفته در چهره ـ چيزي که از يک​سو شهوتِ نابوديِ فيزيکيِ آن​ها را در حاکمان برانگيخته است و از سوي ديگر انگيزة فراموشي آنان در تاريخ​نگاريِ ملي استـ، براي نسلِ کنونيِ ما از هرجهت مهم است، اما چهره نبايد کلي و يک​دست درک و فهم شود. چهره​، انتزاعي و يک دست نيست. در متنِ چهره به چشم​ها مي​رسيم که به گمانم مهم​ترين عنصرِ هنري حسن​زاده را تشکيل مي​دهد. چشم​ها در عينِ حالي که چشم هستند، چشم نيستند، سوراخ​هاي نامتقارني هستند که نه با يک​ديگر هم​خواني دارند و نه از توانايي ديدن برخوردارند. در بدو نظر و در ظاهر مي​نگرند، اما در کم​تر از يک لحظه خالي​بودنِ خويش را فاش مي​کند.  شايد بتوان گفت که اين چشمان بي​نور و فرو​رفته در اعماقِ نيستي، پوچي و بي​جوهري چهره را هم​رساني مي​کنند و شورِ افشاي اين راز را دارد که «آدميان در حقيقت هيچ نيستند، مگر همين تظاهر و تشويش در ظاهر. از آن​جا که آدميان هيچ ذاتي، هيچ ماهيتي، و هيچ تقديرِ مشخصي، نه هستند و نه بايد باشند، در تهي​ترين و بي​جوهرترين وضعِ ممکن به سر مي​برند: حقيقت همين است. آن​چه از ايشان پنهان مي​ماند نه چيزي پسِ پشتِ ظاهر، بلکه خود ظاهر گشتن است، اين حقيقت که هيچ نيستند، الا يک چهره. وظيفه​ي سياست بازگرداندانِ خود ظاهربه​ظاهر، واداشتنِ خودِ ظاهر به ظهور، است(همان: 96)». اين چشم​هاي نا متقارن، داراي قابليتِ ديدن، اما ناتوان از آن، نماد مادي تاريخ اين سرزمين لم​يزرع و بي​حاصلي است که اراده​هاي کور در آن فرمان رانده​اند؛ اراده​هاي که با نابينا کردن و از حدقه در آوردنِ چشمِ قربانيان، خود را  نيز کور کرده​اند. مگر نه اين است که ما چشم داريم، اما، نمي​ خواهيم بينيم؟ نقاشي​هاي حسن​زاده با تمام توان​مندي از کوري به عنوان يک خواستِ تاريخي پرده بر مي​دارند.

خطاست اگر ادعا شود اين چهره​ها سخني ندارند و هرگز و در هيچ شرايطي نمي​توانند سخن بگويند. غيبتِ سخن، غيبتِ ديدن و در مجموع فقدانِ رگه​هاي حيات و تعطيل و تعليقِ فهم و حواس، عيني​ترين سخنِ آن​هاست. بنابراين در پاسخ به پرسشِ چهره​ها چه مي​گويند؟ مي​توان گفت:"چهره​ها بيان​گر هيچ​اند/ هيچ نمي​گويند"، و با اين هيچ نمي​گويندِ شان بر غيبتِ بيان و گفتارِ مرتبط به حقايق شهادت مي​دهند. سخنِ چهره​ها، "نمي​توانم/ نمي​گذارد سخن​ بگويمِ" ​است؛ نمي​توانم سخن بگويمِ که سويه​هاي پنهانِ تاريخِ درخشانِ افغاني را، افشا مي​کند. رساترين صدايِ اين چهره​هاي رانده​شده در حوزة حرامِ گفتار در صدايِ فيض​محمد کاتب طنين​افگنده است که "نمي​توانم/ نمي​گذارد سخن​ بگويمِ" در کانونِ نگاهِ او جاي دارد. سکوت و سخن​نگفتنِ اين چهره​ها خواست نيست، اجبار است، به همين سبب در هر فرصتي تلاش کرده​اند رازهايي را افشا نمايند. گاهي به زبانِ سوختن در آتش در آثارِ اسماعيل مبلغ، گاهي به زبانِ زنداني در آثار به بندکشيدة علي​محمد زهما، پارة اوقات در آواها و صداهاي گنگ و رعب​انگيز مساجد و حسينه​ها و گاهي هم در تارِ دلخراشِ دمبوره. اکنون، اين چهره​هاي از يادرفته، در شکل​هاي و فرم​هاي متفاوت مجالِ بروز و ظهور يافته​اند. هم صدايِ آنان، هرچند به صورتِ ضعيف، زبان و ادبيات به گوش مي​رسد، هم دستِ کم به صورتِ جسدِ بي​روح، يا همان کالبدِ خاکيِ اوليه​ي فاقد حيات در آثار حسن​زاده، با چشمانِ سرد و بي​نور بر ما خيره​خيره مي​نگرند. ديوهاي سرگردانِ خادم​علي، که به مراتب ناآشناتر و بيگانه​تر از چهره​هايِ خاموشِ حسن​زاده است، يادآورِ سرزمين​هاي مغصوب​ و بيان پيچيده​تري و تصويرِ ديگري  از اين چهره​هاست. خوش​نويسي سرشار از ترومايِ علي​بابا اورنگ، جيغِ شيرو، بدبيني و تيره​نگري و تيره​نگاريِ اشراق، چشم​انداز غبارآلودِ نقاشي​هاي اکبرِ خراساني که غم و اندوه را بر فرقِ آدمي ميخ مي​زند و در دنياي تصوير و سينما کارهايِ استاد مسافر، ابوذرِ اميني، صحراکريمي و... و هم​چنين ديگر فرم​هاي بياني چون قصه​هاي استادخاوري، اشعارِ شريف سعيدي، ابوطالب مظفري و بيشر خسته​دل و ديگران، که هم​چون دودِ سياهي به ياد قربانيان به هوا بلندند، همه و همه بر آن هستند که ما را با  اين چهره​ها خاموشِ و بيگانه آشتي داده و اين تاريخِ چرکين و جلادپرور را با در محور قرار دادنِ سرنوشتِ قربانيان، شست​وسو داده و به کمکِ ادبيات و هنر، امرگذشته را از  سلطه​ي قدرت​ و گروه​هاي فاتحي که با چشمِ کور و قلبِ ناپاک به دنيا مي​نگرند، نجات دهند.  


[i] نقلِ قول داخلِ گيومه، برگرفته از گفته​هاي حسن​زاده، در بروشوري است که به مناسبت نمايشِ آثارِ او چاپ شده است. در اين بروشور، حسن​زاده توضيح مي​دهد که چهره، سال​ها براي او يک پرسشِ بي​پاسخ بوده است و براي پاسخ​دادن به اين پرسش ناگزيرشده است به خودش برگردد. در نتيجه پرسش از چهره به نوعي خودشناسي منجر مي​گردد و در نهايت نقاش در مي​يابد که اين خودش است که با چشمانِ کور در برابر خودش ايستاده است. در اين​جاست که ما با يک وضعيتِ به​شدت پارادوکيسکال روبه​رو مي​شويم؛ حسن​زاده، خودش را مي​بيند که "چون ديگران کور است"، اما اگر چون ديگران کور است، چگونه خودش را مي​بيند که کور است؟ از يک​سو، ديدنِ کوري، مستلزمِ بينايي است و از سوي ديگر ساحتِ بيدار و بينايِ او، خودش را کور مي​بيند. به نظر مي​رسد، همين تناقضِ وجودي است که او را آرام نمي​گذارد و ناگزير مي​سازد که کورمال کورمال در روزنه​يِ کور و مسدودِ رنگ​ها، راهي را به سويِ روشني و به جايِ که مي​بايست خودش را ببيند، بازگشايد. او، در پشتِ اين «صورتک​هاي مسخ​شده» هويتِ واقعي​اش را جست​وجو مي​کند، اما هويتِ واقعيِ او چيزي نيست، جز همين صورتک​هاي ناآشنايي که در تاريخِ افغانستان به زبانِ دارها و کله​منارها سخن گفته​اند. پي​بردنِ به کوري، چيزي که اعتراف به آن چندان آسان نيست، سرآغاز آگاهي و پي​ريزيِ حياتِ تاملي است که آدمي را از ديگر موجوداتِ زنده متمايز مي​کند.

[ii] . نقلِ قول از بروشور حسن​زاده.