تلفن

 

در دنياي امروز "تلفن" دمِ دستي​ترين ابزارِ ارتباطي است و در بسياري از جاهاي که از انترنت خبري نيست، تلفن اين خلاء ارتباطي را جبران مي​کند. تلفن با همه​ي کارکردهاي خوبي که دارد يک کارکرد بد هم دارد و آن اينکه تلفن آدميان را از هم دور کرد.  با اختراع تلفن "شنيدن و گفتن" با "ديدن و ديده​شدن" جايگزين شد و ديگر آدميان راه هاي دور و درارز، دره هاي پر فراز و فرود، کوره​راه هاي ميانِ جنگل، دشت​​هاي پرغبار و کوتل​ها و کوه و کَمَرهاي پر از سنگ را براي ديدنِ دوست نپيمايند و در نتيجه آنان را براي هميشه از هم دور نگه دارد.

تلفن خلاء و فاصله است؛ فروکاستِ آدمي در صدا و ديگر و البته ديگر ابزارِ ارتباطي به شمول فيس بوک، حد اکثر از فروکاستِ آدمي  به صدا و تصوير، فراتر روند. ديگر گرمايي دستي حس نمي​شود و صداي تپشِ آن قلبي که براي ديدنِ ما راه​​هاي بس دوري را مي​پيمود، به خوابي مي​ماند که هرگز بر نمي​گردد. نمي​دانم اين دنيا خوب است يا بد؟ داوري در بابِ بدي و خوبي اين دنيا کار عالمانِ اخلاق و ملاها و سياست مداران و برنامه​ريزانِ فرهنگي و اجتماعي است ولي با آمدنِ تلفن همه چيز تغيير کرد و از جمله قانون برنامه​ريزي حتي ديد و بازديد دوستانه نيز شامل گرديد. با اين حال، گاهي هريک از ما دلتنگ رابطه​هاي قديمي هستيم؛ دلتنگِ لحظه​هايي که کسي بدونِ تماسِ تلفني، بدونِ هيچ گونه اطلاعي، ناگهاني و بسان "معجزه" بر دنياي ما وارد مي شد؛ ـ با آمدنش روند زندگيِ يک نواختِ ما را پر طراوت مي​کرد و روندِ معمولي را از هم مي​گسست. اين ديدارِ ناگهاني چه قدر خوش​حالي به بار مي​آورد و با چه شور و شاديِ همراه بود! کسي  به معناي واقعيِ کلمه مسافر، با گرد و خاک، با لباس هاي اتونکرده، اغلب خسته و نفس زنان با پاي پياده  و گاهي هم سوار بر اسب ناگهان و يک​باره پيدا مي​شد و دنياي ما را آن قدر هيجان مي​بخشيد که انگار  هستي تازه​اي را کشف کرده​ايم  و يا هستي​ ايِ بر هستي​هاي ديگر افزوده شده است .

دگرگونیِ عمیقی رخ داده است. ديدني در کار نيست. زندگي تلفني شده است. ديدارهاي دوستانه ديگر اتفاقي نيستند. پيشا​ـ ​پيش از همه​چيز باخبريم؛ مي​توانيم پيش بيني کنيم که فلان دوست ما در کدام ساعت در کدام ميدان هوايي يا ايستگاه ماشين است، در کدام دقيقه وارد کوچه مي​شود و درست همان لحظه​اي که پيش بيني مي​کرديم، زنگ در به صدا در مي​آيد و مي بينيميش. حتي هنگامي که مي​بينيم حس تازه​اي در ما پديد نمي​آيد. روند زندگي همان است که بود: يک​نواخت و پيوسته؛ حتي با ديدنِ نزديک ترين دوستانِ ما چندان تغيير نمي​کند و  همچنان ملال انگيز و تکراري ادامه  مي​يابد. تلفن آتش وجوديِ آدم​ها را خاموش کرده است. جريان ارتباط ميان آدم​ها، مسير بي​روح، ملال​انگيز و سرد و يخ زده​ا​​ي را مي پيمايد. براي آن که آدم​هاي امروزي بتوانند لحظه​اي وجود همديگر را تحمل کنند، وقتي با هم​اند، خود شان را به خوردنِ غذا و نوشيدني​ها، شطرنج، تاس​بازي، رقص و موسيقي و اين چيزها سرگرم مي​کنند و در نهايت همان مسيري را که براي ديدنِ دوستان شان  بدون شور و شراري آمده بودند، بي هيچ دلتنگي​ايِ بر مي​گردند. رفتن، به​معناي از دست دادن نيست. از آن​جا که تلفن هست، با رفتنِ ما کسي چندان دلتنگ نمي​شود؛ رفتنِ کسي هم ما را چندان دلتنگ نمي​کند و دنياي ما را به هم نمي​ريزد، تلفن هست: حتما تماس بگير و تماس مي​گيرم. تلفن به جاي آن​​که فاصله ها را کاهش دهد، آن را به تقدير محتوم بدل کرده است؛ به امر طبيعي و بداهتِ غيرِقابلِ درک. گسترشِ ابزارِ ارتباطي، گسترش فاصله​هاست. تقاضاي روز افزون تکنولوژيِ ارتباطي در جهان امروز، ميل​ سيري​ناپذير و جنون​آميز جدايي و فاصله​خواهي را آشکارا نشان مي​دهد.