گمان می کنم بر سر اطلاق«افغانی» یا «افغانستانی» برای باشندگان این جغرافیای خاص«افغانستان»، پیش از این هم در محافل روشنفکری و دانشجویی بحث های رفته است. فکر نمی کنم که لازم باشد به پیشینه شناسی این موضوع بپردازم، آن چه که این قلم را به تأمل وا داشت  یادداشتی از سخیداد هاتف در صفحه شخصی فیسبوکش بود  که گفته بود افغانی و افغانستانی هردو بار معنایی واحدی دارد و حتی بالاتر از آن افغانستانی ما را بیشتر به تنگنای افغانیت گیر می اندازد. در نتیجه نباید عرض خود برد و زحمت دیگران داد. مألا باید واداد. نیازی به گفتن ندارد که چنین چیزی نمی تواند درست باشد. بعنیه می بینیم و لمس می کنیم که در کشورهای همسایه به مهاجران غیر پشتون وقتی افغان گفته می شود حالت نارضایتی و ناخشنودی از چهره و پیشانی آنها می بارد و داد می زند و این یعنی که افغانی بار معنایی خاص خود را دارد. من گفته هاتف را با خوش بینی خاص خودم، تجاهل سقراطی در نظر می گیرم.  سقراط گاها آگاهانه و عامدانه برسر مواضع صددرصد اشتباه پای می فشرد و طرف را وادار از استدلال می کرد و خود در فرایند استدلال مشارکت فعال داشت و به طرف در زایش فکر و استدلال  یاری می رساند. البته از رهگذر این دیالوگ  گاه  بصیرت های به غایت تابناک دست می داد هر چند که پای نتیجه نهایی و قطعی کمتر به میان می آمد. پاشنه آشیل سقراط های زمانه نو اما این است که وظیفه مامایی و قابله­گی را به سر انجام نمی رساند زائو را و در میانه راه به امان خدا رها می کند. خوب شاید فصل زایش و رویش تفکر در جامعه ما از راه رسیده و ما بی­خبریم و این قابله­گان بازار شان گرم است. به هر حال برای زائو و نوزادش این وضعیت مطلوب نیست و در برخی مواقع به مخاطره می انجامد. باری ما به تنهایی بر سر این امر تأمل نمودیم و برای اینکه از یکسو ناروایی  انگ افغانی را بر اقوام  دیگر  نشان داده باشیم و از سوی دیگر آزارندگی و خشونت به نسبت کمتر نهفته در کلمه افغانستان را نشان داده باشیم، دست به دامن استدلال و شواهد برده ایم- شواهد نظری و عینی. ماحصل آن چیزی است که در پی می آید:

یکم. همه میدانیم که دولت ملت(nation state) بر ساخته مدرن است و نیز می دانیم که دولت ملت های همگن و تک ساخت و یکدست نادری وجود دارد، اگر دقیق شویم در می یابیم که بیشتر با دولت ملت های ناهمگن، سرشار از ترکیب ها و تمایزات قومی، نژادی و مذهبی حتی زبانی سرو کار داریم- البته که حاکمان هماره سعی در پوشاندن  و پنهان کردن حقیقت دارد ولی دردا که: پریرو تاب مستوری ندارد/ چو دربندی سر از روزن برآرد. دولت ها را بالضروره نامی باید- چون انسان بذاته حیوان نام گذار است. نام ها یا از نام نخستین باشندگان یک سرزمین مأخوذ است یا از نام قوم غالب گرفته شده و یا از نام نیاکان دور قوم غالب و مغلوب می آید تا هویت دو طرف منازعه را پوشش دهد و البته به گاهی که امکان چنین توافقی نبوده نام سومی که یکسره بی تفاوت به هویات دو طرف و یا اطراف منازعه بوده است  مجال پا درمیانی و میدان داری را یافته است. این چیزی است که فی مقام النظر می توان تصویر کرد، اما در مقام عمل واقعیت آن است که مردان سفید یا همان استعمارگران اروپایی بخش اعظم جهان را چنان کیک تولد بزرگ سان دیده شده برای جشن تولد اروپای مدرن، با چنگال و چاقو تکه تکه و پاره پاره نمودند. بعید می­نماید که در چنان فضای بخور و بپاش و بگیر و ببندی ملاحظات نظری بر ذکر شده را مد نظر قرار داده باشند. فی الواقع مناسبات قدرت در آن ضیافت حرف اول و آخر را می­زده است- الحق لمن غلب. اینک این نامها به رغم اینکه نا عادلانه است، نهادینه شده و در همه جا حضور دارد، در معاهدات بین المللی، کتاب­ها، نقشه­ها، مصنوعات و .... ما هم به آنها خو گرفته ایم و همگان هم می دانیم که این نام­ها لعاب­های دروغین اما بی ضرری است که می­شود از کنارش گذشت و تحملش نمود. با نیم نگاهی به اطراف مان خواهیم دیدکه در عصر و زمانه ما، در زیر چتر این نامهای هر چند ناعادلانه مردمان بسیار متفاوت با حفظ تفاوت های شان چنان ظرف سالاد- گذار از دیگ در هم جوش  دو سه دهه است که در ایالات متحده و کشورهای مشابه آن عملا در سیاست گذاری ها دنبال می شود-  زیست و زندگی می کنند و گاه چنان رنگین کمان، طیف تنوع و تلون شان را در خیال هم نمی توانیم برشمریم و نقاط التقاط و افتراق شان را تمایز نهیم. با این تفصیل «افغانستان» هم نامی است در عداد این نامها، با همان اوصاف و همان احکام و پیامدها.

دوم. «افغان» اما معرف قوم(ethnicity) خاصی است. من این قوم را با زبان پشتون، فیزیک متفاوت، مذهب دیگر و نیزخوی وخصلت و رویه­های بیگانه با آن چه که از آن من است می­شناسم. بدون هر گونه عذاب وجدانی و بی آنکه در دور باطل قوم مداری گرفتار آیم، می­توانم بخش اعظم مصایب دو سه سده اخیر این جغرافیای سیاسی را به دوش مردان این قوم نهم. بی کفایتی و نابالغی و نابخردانگی این قبیله افغانستان را به گورستان قوم افغان و دیگر اقوام بدل نموده است.

من اما «هزاره» ام. با زبان دری سخن می­کنم و می نویسم و شعر می سرایم و به اقتفا از ناصر خسرو سر آن دارم که بگویم: من آنم که درپای خوکان نریزم/ مر این قیمتی درٌ لفظ دری را. من خود را از تبار بودا و زردشت و مولا نا و سنایی و ابن سینا و فردوسی و... می دانم- بگذریم که در این سرمای سوزان زمستان فرهنگی جامعه ما برخی می خواهد نیاکانم را مصادره کنند. من به آرمان «عدالت» و «آزادی» ایمان دارم. به رغم اینکه ظریف و ریز نقشم اما سخت کوش و آب دیده ام. من در دالان تنگ و تاریک تاریخ این مرز و بوم،  چشم در چشم و پنجه در پنجه با دیوان خون آشام و هیولای بدذات  یک چشم  جنگیده ام، سرخ گلهای که در بهاران دامان دشتهای این خاک را آذین می­بندد، قطرات خون سرخ من است که جاویدانه شده و به نیروانا پیوسته است. من فنا ناپذیرم. به من تسخر نزنید اگر در قندوز  و بادغیس و جاهای دیگر به مذهبم پشت کرده ام، هر چه هست هنوز هم «هزاره» ام. هزاره بودنم مرا کفایت می کند که بی هر گونه شرمندگی و با افتخاربر سر خوان قبیله ام بازگردم. مگر نه اینکه مذهب بر قبیله سوار است نه قبیله سوار بر مذهب. هر جا نخست  قومی و قبیله ای و جامعه ای باید تا مذهب و معنویتی و مدنیتی و سیاستی بیاید. شاید شوک ناشی از تبعید حافظه ام را دچار اختلال کرده باشد و  ضرب  زور تازیانه و تیغ  مرا وادار از بر زمین نهادن برخی از محتویات کوله بارم نموده باشد اما خود و هویت اصلی ام را جا نگذاشته ام. این هویت نه  به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود. من از رهگذر تبعید ها و آواره­گی ها و رنج­های ناشی از آن بی آنکه استحاله شوم تعالی یافته ام. معراج محمدی(ص) را تجربه کرده ام. فرهنگ ها را در نوردیده ام، از همین رو اینک از شما چه پنهان گاهی حس می کنم که جهان وطنم. آری من جهان وطنی ام. اینک به رغم اعتراضی که به نام سرزمینم دارم کما اینکه اقوام مشابه من هم از این نام نا خشنودند اما بر سر نام این خاک دست به قبضه نمی برم- کما اینکه دیگران را می بینم که ازدست به قبضه بردن خودداری نموده اند. با این همه اما خط قرمزی دارم که بر سر آن با هیچ کسی مماشات نخواهم کرد. آن اسطقس و اصل الاصول و آن «یمنعون لایمسه الا المطهرون» و آن چارچوب پارادایمیک بنیانی و آن دال مرکزی در گفتمان هویتی من همانا «هویت قومی» من است. بقیه چیزی جز کمربند محافظتی و دال های حاشیه ای و بعضا تهی نتواند بود. این همان نقطه ای ثابتی است که آرشمیدس وار می توانم مدعی شوم با اتکا بدان می توانم جهانم را از نو بسازم. پس اشتباه نکنید من «افغان» نیستم بل« هزاره» ام .