تقديم به آن پليس عدالت پيشه شجاعي قهرمان

 

 

و تو اي زخمي تر از ارزگان

بكَش تن زخمي ات را

به قله نزديكتر شده اي

پلنگ زخمي زاوول

ماه بيدار است آنجا

شانه هايت را استوار نگهدار

پايان شب نزديك است

شفق را به قله ببر

ببر شكاري ايل

شیرين در انتظار است آنجا

و تو اي زخمي تر از بهسود

خواب را حرام كن بر چشمانت

مردان قريه خواب اند

همه خواب اند

از بهسود تا باميان

از جاغوري تا غور

از كابل تا مزار

با پوستين گرك پيره دار آغيل باش

تا دختران قريه آسوده خاطر

در تاب گيسوان چهل دختران

شعر چارده پال بخواند

و تو اي زخمي تر از افشار

و تو اي تنها ترين سردار

بمان همين گونه كه هستي

بگذار غرورت را

كمر بند از كارتوس ها برنو بر انگيزد

نه زنجير طلا

نه دست بند نقره اي

و نه نازكي ابرو

وقتي از جنگ فارغ بودي

به شرين بيانديش

و به چهل دختران

نه به مردان مثل من

به بابه ي قوم بيانديش

نه به عروسكانِ كه گويند رهبريم ما

و تو اي زخمي تر از تاريخ اين مرز و بوم

خالق وار زندگي كن

نوش ات باد

كه هر چه آذاده است

آن گونه زيستن را لايق است.