انگار، طوفانی در راه است:

یادداشتی در مورد دیدگاهِ حذفیِ امرالله‌صالح در بی‌بی‌سی

 

 1

هرگاه طوفاني در راه است و قرار است حوادثي دردناکي در آينده رخ دهد، نخستين انگشتِ توهين و اتهام به​سوي هزاره​ها اشاره مي​رود. تفاوتِ مذهبي و فيزيکيِ هزاره​ها از آن​ها استثناي برسازنده​اي هر حادثه‌ای ساخته است: هر جنگی با نقض حياتِ هزاره​ها خودش را بر مي​سازد و هر دولت و حکومتي تلاش کرده است با ريختنِ خون آن​ها خودش را برپاي دارد و هر قدرت حاشیه‌ای و کوچکی با نفی حقِ آن‌ها برای خودش حقی دست و پا می‌کند. از نظر تاريخي، افغانستانِ با مرز با مشخص در همان سپيده​دمِ تاريخ و در زمانِ عبدالرحمن، با تکفير، کشتار و قتلِ عامِ هزاره​ها و فتح و تصرفِ سرزمين​هاي آنان شکل گرفت، و پس از آن بدنه​يِ بروکراتيکِ کشور با مالياتِ سنگين​ـ حتي ماليات بر نفس​ـ و باج و خراج کارِ اجباريِ آن​ها به حیات خود ادامه داد. دولتِ مارکسيستي وفاداري به ايدئولوژي مارکيسستي را با کشتارِ هزاره​هاي بي​گناهِ چنداول و آتش​زدنِ خانه​ها و سر به​نيست​کردنِ هرآن هزاره‌ای​که سرش به تنش مي​ارزيد، به نمایش گذاشت. کشتارِ چنداوُل را حکومتِ کابل تفسر ايدئولوژيک مي​کرد و تاریخ‌نگاران و تحلیل‌گران تا هنوز آن را تحریف می‌کنند و لي انگيزه​​اي اصليِ آن پاک​کردنِ بخشي از شهر از جوالي​هاي هزاره، سر به​نيست​کردن سرانِ آنان و در مجموع به هدفِ پاک​سازي این هویت از هرجهت ناهمگون طراحی و انجام شد. سوسيالم قبيله​اي و نژاديِ افغانی هزاره​هاي چنداول را از مردم/ خلق کسر، و با برچسبِ وابستگي به​ايران آن‌ها را قتل عام کرد. به موازات سوسياليسمِ نژادي، نوعي ايدئولوژيِ جهادي طايفه​گرا نيز در حال رشد بود؛ جهاد طايفه​گرايي که نيز پس از فروپاشیِ دولتِ نجيب​الله، دولتي را برمبناي حذف و طردِ هزاره​ها تشکيل داد. کاروانِ دولت موقتِ جهادی که از راه تورخم وارد افغانستان گردید کوله‌بار رویاها و آرزوهای پاکستان را که پیش از این در کوه و دره‌ها و دشت‌ها بر شانه‌های شان حمل می‌کرد از پیشاور به کابل ‌آورد. این روياها هرگز آرزوهايِ مردم نبود، تحقق اسلام و برقراریِ حکومت دینی هم نبود، کشتنِ آدم​ها و محيطِ انسانِ ساخت و چنان‌که جنرال‌اختر آزور می‌کرد آتش‌زدنِ کابل بود و در نهایت ايدئولوژيِ جهادي در فروپاشيِ تجربه​يِ شهري و اخلاقِ رواداري خودش را عيان ساخت. مجاهدين نخستين برنامه​اي ديني​اش را با پاک​سازي و چور و چپاولِ مردم چنداول آغاز کرد و در قتلِ عام مردمِ بي​گناه "افشار" دهشت‌ناک‌ترین سویه‌های این ایدئولوژی که شهرکشی و تخریبَِ محیط انسان‌ساخت بود، رو نماگردید. از نظر تاريخي، قتلِ عامِ افشار را مي​توان نمونه​يِ عيني و انضمامي شهرکشي و فروپاشيِ تجربه​يِ شهري در پايتخت دانست؛ چيزي که نظير آن کم​تر در تاريخ کابل وجود داشته است. خطاست اگر ويراني​هايِ شهر کابل به طالبان نسبت داده شود، در واقع، اين مجاهدين بودند که شهر کابل را به خاک و خاکستر بدل کردند. طالبان کسي نبودند جز بقاياي جهاديِ که مي​خواستند روياي ناتمامِ پاکستان را که همانا نابوديِ تمامي آثار فرهنگي و تاريخي بود، به صورت تام و تمام تحقق بخشند. افشار نمادِ کامل شهرکشي است، قلمروِ ويراني اما تمامي شهر و سراسرِ کشور را در بر مي​گرفت. خط جهاد و ویرانی با هم هم‌خوانی تام و تمام دارد. جايی نيست که ردپاي جهاد باشد، اما ردِ پاي ويراني نباشد.

    2

 هدف از اين ياد داشتِ کوتاه نقد ايدئولوژيِ جهادي و يا نقدِ دخالتِ همسايگان و بيگانگان نيست، اشارة اجمالي به ذهنيتِ تاريخي نسبت به هزاره​هاست. مرا هرگز سر و سوداي آن نيست که همانند‌ آقاي امرالله​صالح، از خطراتِ حملاتِ احتماليِ همسايگان سخن بگويم. افغانستان ويران​تر و درب​ وداغان​تر از آن است که دخالتِ همسايگان معنا پيدا کند. دولتِ کنوني، سنديکايِ نيرو​هاي امنيتي قدرت​هاي همسايه و جهان است، و اظهارنظرهايي که از سوي کساني چون امرالله​صالح صورت مي​گيرد، نه​ به هدفِ استقلالِ ارضيِ کشور، بلکه صرفا به خاطر اعلام موضع، بريدن از يک قدرتِ بيروني و پيوستن به قدرتِ بيروني ديگر صورت مي​گيرند. افغانستان به عنوانِ کشور مستقل فقط روي نقشه ديده مي​شود و فاقد واقعيتِ خارجي است. اساسا پس از عبدالرحمن سخن​گفتن از دخالتِ کشوربيگانه تماماَ بي​معنا و مسخره​آميز است. از آن زمان تا کنون، دخالتِ پايدارِ قدرت​هاي بيروني، به عنصر اساسيِ و بنيان منطقِ حاکميت در افغانستان بدل شده است. هم​چنين اين يادداشت، در پيِ دفاع از اسلامِ شيعي که صرفا بنياد خوني و نژادي دارد، در برابر اسلامِ غيرِ شيعي که تا حدود انتزاعي​تر و غيرنژادي​تر است اما به​لحاظ ديني و الاهياتي هر نوع ظلم و ستمي را از سوي سلاطين و شاهانِ جبار و ستم​گر توجيه مي​کند، هم نيست؛ واقعيت آن است که اسلام در کليتِ خود با شتابي که حتي تصورِ آنان براي مسلمانان دشوار است،راه ​زوال و انحطاط را مي​پيمايد و به يک معنا ديگر نمي​توان «به آياتِ رسولانِ سرشکسته پن اه برد». مسلمانان جهان، از شيوخِ سعودي گرفته، تا ايرانِ ولايتي فقيهي و مصرِ اسلامي و شورشيانِ صحراهاي آفريقا هيچ کدام توان پيداکردن يک پاسخِ معقول و منطقي براي مشکلاتِ مسلمانان ندارند، چه رسد به افغانستان که روشن​ترين پاسخِ آن به بحرانِ معاصر انتحار و کشتنِ افراد بي​گناه است. الاهياتِ شيعي با خلقِ «انتظار» و توهم به «مردم​سواريِ ولي فقيه» در ايران منجرشده است و الاهيات سني در ترور و شورش و خشونت​هاي انساني آخرين نفس​هايش را مي​کشد و حتي کشش خلقِ يک دست​گاهِ سرکوب​گر و تمامت​خواهِ چون جمهوريِ اسلاميِ ايران را هم ندارد. به​سخني روشن​تر، همان​گونه که نظام ولايتِ فقيه در ايرانِ منطق جز کشتار و زندان و سرکوب و اعدام نمي​شناسد، جنبش​هاي سياسي غيرشيعي نيز جز ويران​گري، ترور و انتحار پیام ديگري برای دنیای معاصر ندارند. مسلمانان چشم​ها شان را به واقعيت​هاي زمانه بسته​​اند و با کوري خودخواسته زوالِ نهايي را مي​پيمايند. اما حتي اگر صدها سالِ ديگر چشمِ خويش را به​واقعيت​ها ببنديم و مشکلاتِ دنيايِ اسلام را به شرق و غرب و هر موجودي خيالي و وهميِ ديگري بلاگردان نماييم، اين واقعيت که در حالِ حاضر دنياي اسلام دچارِ يک بحرانِ اساسي است و پاسخ معقول و منطقي​اي در برابر حکومت​هاي فاسد و سرکوب​گر، مسايلِ فرهنگي و اجتماعي چون شهرنشيني، قوميت، تکنولوژي، جنسيت و ديگرپذيري، و از همه​ مهم​تر کار و مسايلِ اقتصادي ندارد، تغيير نخواهد کرد. با گذشتِ بيش از دو قرن از جنبش​ها و انقلاب​هايِ اجتماعيِ جهان، ما هرگز شاهد ظهورِ جنبشِ اسلامي مهمي نبوده​ايم که در برابر نيازهاي زمانه راهکار مناسبي داشته باشد. شايد به​دليلِ همين بن​بست​ها بود که ترک​ها به عنوانِ وارثان اصلي امپراطور اسلامي، مسايلِ دنيوي را در کانونِ برنامه​هاي خويش قرار داده و جهانِ آخرت را رها کردند. هرچند در قياس با جنبش​هايِ غير شيعي، جنبش​هاي شيعي موفق​تر بوده​اند، اما اکنون اين جنبش​ها در سراشيبِ سقوط قرار دارند و به شمولِ دولتِ جمهوريِ اسلاميِ ايران، که در حالِ حاضر نقش «پدرخوانده» را بازي مي​کند، در لحظه​هاي مرگ و احتضار به​سر مي​برند و در بسترِ خشونت و مرگ و سرکوب، نا اميد از آمدنِ مهدي موعود و بر قراري عدالتِ جهاني و نا مراد از صدورِ ايده​هاي شيعي در جهان واپسين​نفس​هايِ شان را مي​کشند و بيش​تر به موضوع اتمي و تسليحات مي​انديشند و پناه مي​برد تا به کمک​هاي الاهي و آسماني. وحدتِ اسلامي نيز ديگر به​ جهانِ افسانه​ها پيوسته است. وابستگيِ کشورها و جنبش​هاي اسلامي به دنيايِ غير اسلام به​مراتبِ عميق​تر از پيوندِ درونيِ ميان مسلمانان است. بسياري از کشورهايِ اسلامي، از جمله افغانستان، بدونِ همراهي و همکاريِ دنياي غرب، حتي يک لحظه هم نمي​تواند رويِ پاي خود بايستد. گذشته از وحدت​اسلام، وحدتِ مذهبي نیز از همان صدرِ اسلام تا کنون معنايي نداشته است. مخالفتِ درونيِ ميان پيروانِ يک مذهب، هرگز کم​تر از مخالفتِ آن مذهب با ديگر مذاهبِ اسلامي نبوده است. درست است کسي چون ابن تيميه شيعه را از بنيادکافر و واجب​القتل مي​داند، اما حتی از نظر او نیز در اهلِ تسنن خائنان و فتنه​جوياني وجود دارند که براي اسلامي​سازي جهان کشتنِ و حتي آتش​زدنِ آن​ها ضروري​تر از کشتن و از بين​بردنِ شيعيان است و البته در منطقِ او پس از فتنه​جويان و منافقان بايد شيعيان را کشت، بعدا ديگر پيروانِ اديانِ ابراهيميِ چون مسيحيت و يهوديت را و تنها در نبودِ فتنه​جويان در ميانِ اديانِ ابراهيمي است که نوبت کشتنِ پاگان و مشرکان فرار مي​رسد.

    3

به​هرحال جنبش‌های اسلامیِ معاصر، هیچ‌کدام نتوانسته‌اند دشمن را امر بيروني تعريف نموده و منطقِ صورت​بنديِ دوست و دشمن را در خارج از چارچوبِ اسلام تعريف نمايد. بدترين دشمنانِ اسلام، همواره بهترين دوستانِ آن بوده​اند. اسلام فقط در سطحِ شعار وجود دارد، در مقامِ عمل اما تمامي جنبش​ها و کشورهاي اسلامي، همکاري با يک قدرتِ غير اسلامي را نسبت يک همکار اسلامي ترجيح داده​اند. براي يک اسلام​گراي افغانی، همکاري با آمريکا مهم​تر از پاکستان است و دوستي با روسيه و هند و هر کفر ديگري، نسبت به ايران بدبياري کم​تري در پي دارد. اگر قرار است با پاکستان دوست یا دشمن باشيم، بايد اين دوستي یا دشمنی در چارچوبِ استراتژی قدرت​هاي جهاني تنظيم گردد و اگر قرار شود از سر ناگزیری به شهر پر دود ولايت فقيه در تهران سفري و چکري داشته باشیم، بايد بدانيم که روسيه و چين و ديگر قدرت​ها هم​راستا در اين باره چه نظري دارند. همکاري با يک​کشور اسلامي صرفا تاکتیکی است و هرگز از ارزش و اهمیت استراتژیک برخودرا نیست. بر پایه‌ی این توضیحات مي​توان « دیدگاهِ حذفیِ امرالله‌صالح در بی‌بی‌سی» را درک و فهم کرد. دیدگاه او را باید جدی گرفت، نه از آن جهت که بی‌طرفانه است، بلکه از آن جهت که طوفانی در راه است و قرار است صورت‌بندی‌ها شکل تازه‌ای به‌خود گیرند. البته نباید نقش مذهب‌شیفتگی و وابستگی روحی و روانیِ هزاره‌ها به مذهب تشیع را در بدبختی و خلقِ این روزگار سیاه نادیده گرفت، اما قصه‌ی مذهب ربطی به ولایت فقیه ندارد و تاریخ بس دور و درازی دارد. دیدگاهِ وی دلالتِ دیگر دارد. او به عنوان يک فرد آگاه و با تجربه مي​داند که صورت​بنديِ دوست و دشمن در افغانستان قومي است، بنابراین وقتي مي​گويد ايران در تلاش است از طريق «اقليتِ مذهبيِ شيعه» در افغانستان دخالت نمايد، مي​خواهد به پاکستان، عربستان و دیگر قدرت‌ها بگوید که صورت‌بندی دوست و دشمن قابل تغییر است. هم‌چنین اين سخن در عين​حالي که از بحران​هاي سياسيِ جديد خبر مي​آورد، يادآور روزهایی است که احزاب جهادی در دولتي را با حذفِ هزاره​ها و البته نه شيعه​ها تشکیل دادند. احمد شاه​مسعود با بستنِ اتهام وابستگيِ مزاري به​ جمهوريِ اسلاميِ ايران، کوشش کرد اهدافِ قومي​اش را تحقق بخشد و در يکي از مصاحبه​هايش گفت که «ايران مي​خواهد غربِ کابل را جنوبِ لبنان بسازد، ما اين توطئه​ را خنثا کرديم». جريانِ تاريخ اما نشان داد که نابوديِ غربِ کابل و حتي کشتنِ مزاري به​دستِ طالبان يکي از پروژه​هاي امنيتيِ ايراني​ها بوده است. کساني چون «سيدحسين انوري»، «محمداکبري»، «مصطفي​کاظمي» که هرسه اعضايِ رسميِ سپاه پاسداران بودند، در همان زمان به​دستورِ جمهوريِ اسلاميِ ايران در کنارِ دولتِ آقاي رباني و مسعود ايستادند و براي در هم​شکستنِ​ مقاومتِ غربِ کابل و شکستِ مزاری تا آخرين نفس تلاش کردند. اگر جنگ​هاي داخليِ دورانِ جهاد را جنگِ کشورهايِ هم​سايه و انتقالِ ناامني از پاکستان و ايران به افغانستان بدانيم، در آن زمان دولتِ آقای رباني در راستايِ منافع ايران، هند و روسيه کار مي​کرد. شيخ​آصف​ محسني و سيد ابوالحسنِ فاضل، دو عالمِ ديني شيعه اما غير هزاره و وابسته به ایران با تمام توان در فروپاشيِ مقاومتِ برابري​خواهانه​يِ غربِ کابل ايراني​ها و دولتِ آقاي رباني را ياري کردند. آيت​الله فاضل که پسرش او، دوسال پيش(1389) به​دليل همکاريِ با سپاهِ پاسدارانِ ايران در کابل دست​گير شد، عضو شورايِ مرکزيِ حزبِ وحدت بود و پس از يک توطئه​يِ نافرجام عليه مزاري، از غرب کابل فرار نمود و به​ شورايِ نظام پيوست. شيخ​آصفِ محسني که در حالِ حاضر بيش​ترين کمکِ مالي را جمهوريِ اسلامي دريافت مي​کند، همه‌ساله در سال‌مرگِ خمینی اشکِ ماتم می‌ریزد و پروژة خاتم​النبيين را به‌منظور ترويجِ افکارِ ولايتِ فقيهي و ضديت با غرب را رهبري مي​کند، به​دستور ايراني​ها فتواي قتلِ مزاري را از تريبونِ دولتِ آقاي رباني صادر کرد و مردمِ غربِ کابل را «محارب» و واجب​القتل و کشتار و نابوديِ آنان را فريضه​يِ ديني و اسلامي اعلام کرد. مزاري، به​دليل مخالفت با سياست​هايِ ايران در کابل تنها ماند، سرانجام جانش را از دست داد و نيروهاي سپاه​ پاسدران و دولتِ آقاي رباني روز مرگِ او را «يوم​المرحمه» نام گذاشتند و رسانه‌ها و مقاماتِ رسمی دولت، کشتنِ مزاری توسطِ طالبان و سقوط غربِ کابل را به مردمِ افغانستان و ديگر مسلمانان جهان تبريک گفتند.

    4

دورانِ پس از مزاري و در مجموع دورانِ پس از سقوطِ غرب کابل براي مردمِ هزاره دورانِ دشواري بود. مقاومت عدالت​خواهانه​ي هزاره​ها در کابل که نه به خاطر برتری نژادی، قومی، مذهبی و زبانی، بلکه فقط برای زنده‌ماندن و نفس‌کشیدن شکل گرفته بود، در هم شکست. روزهاي سختي بود. مردم غربِ کابل آواره و دار و ندارِ آن​ها توسط نيروهاي شوراي نظار و اتحاد اسلامي و هم‌پیمانان شیعی دولت(شیخ‌آصف‌محسنی رهبر حرکتِ اسلامی و انور قومندان این حزب، اکبری و کاظمی رهبر و قوماندان حزب سپاهِ پاسداران انقلابِ اسلامیِ افغانستان) کشته و تاراج شدند. روزنامه​هاي ايران هر روز گزارش​هايي را در مدح و ثنایِ دولتِ افغانستان مي​نوشتند، تصويرِ آقاي رباني مدام از تلويزيون جمهوری اسلامی ايران پخش مي​شد و مطبوعاتِ وابسته به​دولتِ ايران مقالاتي و قطعاتِ ادبي را در وصفِ مسعود و درة پنج​شير نشر و از مسعود به عنوان «رستمِ ايران» ياد مي​کردند. با توجه به اينکه در ایران مطبوعاتِ آزاد ندارد و هر آن​چه در مورد کشورهاي همسايه نشر مي​شود، بايد از طريق سپاه و اطلاعات دیکته شود، نشر اين مطالب را بايد معنا دار دانست. بسياري از نيروهاي فرهنگيِ سپاه پاسداران، از جمله رضاامیرخانی و محمدحسين جعفريان، پيوسته در مطبوعاتِ ايران در مورد شوراي نظار حماسه​سرايي مي​کردند. محمدحسین جعفریان، که آخرين کتابِ او تحتِ عنوان «در پايتختِ فراموشي» این اواخر در تهران منتشر گرديد، به‌روایت خودش یکی از دوستانِ نزدیک و صمیمی مسعود بوده است، در جنگ‌های داخلی دوشادوشِ نیروهای شورای نظار جنگید و حتی مجروح شد.  اين درحالي بود که مردم هزارة مقیمِ ایران حتي اجازه​ي برگزاريِ مراسمِ ياد و بود مزاري را نداشتند. اگر از روی انصاف و انسانیت به این موضوعات بنگریم، می‌توانیم بگوییم که هزاره​ها قرباني​ترين مردم دنياي معاصر است: قربانی مضاعف و تارگیتِ حذف ایران و جهان. فيلترها و سانسورها در مورد آن​ها تا آن​جاست که هرگز صدايي آنان به​جايي نمي​رسد. اين بخش از تاريخ هزاره​ها که غربِ کابل بر اثر توطئه​يِ سپاهِ پاسداران و به​منظور يک​دست​سازي گروه​هاي وابسته به​ايران قرباني گرديد، تا هنوز درست درک نشده است. اما در برابر، هر اتهامي ممکني به آن​ها در رسانه​ها، از جمله بخشِ فارسی‌ بی‌بی‌سی برجسته می‌گردد و با آب و تاب بسیار بازتاب مي​يابد: انسان هزاره فقط شکافي در دلِ مذهب، در دل اسلام و در دلِ فرهنگِ افغانی نیست، شکافی در برنامه‌های حقوقِ بشری، نهادهای بین‌المللی، تحليل​هاي امنيتي و رسانه‌های جهانی نیز هست. هرکسي ضعف و شکستش را بايد به آن​ها نسبت دهد. اين سخن امرالله صالح که ایران از طریق گروه​هاي شيعي به دنبال يک تهاجمِ مسلحانه در افغانستان است، بيش از آن​که نشان​گر دل​سوزيِ او به مردم و اين آب و خاک باشد و يا حتي يک نظر کارشناسانه و حرفه​اي باشد، يک برخوردِ سياسي، حکایتی از دگرگونيِ در آرايشِ دوست و دشمن و علاوه بر شکاف قومي، برجسته​سازيِ شکاف​هاي مذهبي نيز هست. اگر يک ژورناليستِ غير حرفه​اي يا يک شالارتانِ چون نجيب​الله کابلي چنين سخناني را بر زبان آرد، وظيفه​اش را انجام داده است و بنابراين پرسشي هم در کار نخواهد بود، اما گفتنِ چنين حرف​هاي از زبان آقاي امرالله​صالح که سال​ها در مقامِ رياستِ امنيتِ ملي اين کشور کار کرده و به​لحاظِ قانوني مي​بايست فارغ از وابستگي​هاي هويتي، به امنيتِ کل مردمِ اين کشور بيانديشد، نوعي جفا به مردمي است که پس از بيرون​راندن او از امنيتِ ملي دوست و همکارِ او بوده و حتی بیش از هم‌کیشان و هم‌تبارانش با او احترام‌آمیز برخورد کرده​اند.

    5

به​هرسان، سخن از وابستگي در افغانستان کليشه​يِ بي​معنا و حتی ریشخندآمیز است. نه در قندهار کارخانة اسلحه​سازي و توليد افزار نظامي وجود دارد، نه در کابل و مزار و نه به​طريق اولي در باميان و درة پنج​شير. تمامي اسلحه​​هايي سنگين که ما شهرهاي مان را با آن خراب کرديم، تمامي بمب​هاي انتحاريِ​اي که ترس و آدم​کشي را به کابوس عمومی و اجتماعی بدل کرده و تماميِ مرمي​هاي که ما با آن‌ها الله​اکبرگويان سينه​هاي هم​ديگر را مي​شکافيم، در جايي بيرون از افغانستان توليد و به کشور وارد مي​شوند. این ما هستیم که برای کشتنِ یک‌دیگر به همسایگان و قدرتِ بیرونی متوسل می‌شویم و این ما هستیم که اشتهایی‌سیری‌ناپذیری به کشتنِ همدیگر داریم و از ریختنِ خون هم‌دیگر هرگز سیر نمی‌شویم. این ما هستیم که با تعمیمِ مشکل نخبگان به مردم، به کین‌توزی‌های اجتماعی دامن می‌زنیم. ادبيات و کليشه​هايي که آقاي صالح به​کار برده است نه تنها در قد و قامتِ مقام رياستِ ملي يک کشور نيست، بلکه منطقِ اخلاقيِ يک گفت​وگوي عادي و ژورنالیستی هم در آن رعايت نشده است. فرض کنيد کسي بگويد پاکستان و عربستان از طريق سني​هاي افغانستان بنيادگرايي و انتحارا در افغانستان ترويج مي​کند و یا سنی‌های شمال و کابل به‌دلیل پیوند مذهبی با عربستان سعودی، افکار سلفی دارند. اين گفت‌پاره‌ها به حيثِ يک مغالطه درست است، زيرا هيچ شيعه​ي در اين کشور انتحار نکرده است. اما در مقامِ ارجاع به واقعیت آشکارا دروغ است، زيرا تماميِ اهلِ تسنن را يک​سان گناهکار مي​پندارند و در نتيجه يک سني دهقان و کشاورز، يک سني بازاري که براي به​دست​آوردن نان براي خانواده​اش کارهاي شاقه را انجام مي​دهد و در این سرمای زمستان دست‌فروشی می‌کند، یک دانشجوی یا فرهنگی سنی که مبلغِ اندیشه‌های نوگرایی است، يک ملاي مسجد سني که آداب و مناسکِ ديني را به مردم ياد مي​دهد، يک سني مريضي که در شفاخانه در حال جان دادن است، همان قدر گناهکار شناخته مي​شود که يک مولوي که مبلغ انتحار است و يا گروه​هايي که فرهنگِ انتحار و آدم​کشي را به عنوان يک امر ديني تبليغ و ترويج مي​نمايند. آقاي صالح در چارچوبِ همين کليشه و بدونِ ارجاع به مصادیقِ واقعی سخن مي​گويدـ؛ به​جايي آن​که از افراد مشخصا وابسته به​ايران و واقعا گناه​کار نام ببرد، با کاربرد مفهومِ کلي و کاذبِ شيعه، وابستگي را عموميت مي​بخشد. البته، نگرشِ کليشه​اي در مورد هزاره​ها فقط به امرالله​صالح اختصاص ندارد، حتي موتروان​هاي کابل هم در گفتارِ روزمره​شان اصطلاح «جنگ هزاره​ها و شوراي نظار»، «جنگ​ هزاره​ها و اتحاد» و «جنگِ هزاره​ها و دولت» را به​کار مي​برند. اما واقعیت این است که در ميان هزاره​ها و شيعه​ها طيف​هاي گوناگوني وجود دارند و حتی با قاطعیت می‌توان گفت که بيش​ترين ادبياتِ ضدِ جمهوريِ اسلامي ايران را در افغانستان هزاره​ها و شيعيان توليد کرده​اند. بنابراین، از امرالله صالح انتظار مي​رود که در چنين مواردي بسيار روشن و مشخص سخن بگويد و به همان ميزان که در بابِ رابطه​اي شيعيان و دولتِ ايران سخن مي​گويد، در بابِ رابطه​اي شورايِ نظار و وابستگي​هايِ حزبِ جمعيتِ اسلامي، عطانور واليِ بلخ، عبدالله​عبدالله و ديگر افراد وابسته به ايران نيز بايد سخن بگويد و البته بايد گفت وابستگيِ اين نخبگان به جمهوريِ اسلامي هزگر به معناي وابستگيِ قومِ تاجيک و يا اهلِ تسنن در کليتِ آن، به ايران نيست.

    6

جاي تاسف است که آقاي صالح به​‌رغمِ چندين سال تجربه​يِ سياسي و مردمي نتوانسته است از چارچوبِ ذهنيتِ جنگ‌های داخلي دورانِ جهاد فراتر رود. اما شايد بهتر باشد به​جاي کلي​گويي، حلقه​يِ شيعيِ نفوذيِ ايران را روشن​تر بشکافيم. اين حلقه​يِ نفوذي که امرالله صالح از آن​ها سخن مي​گويد چه کساني هستند و از همه مهم​تر از نظر سياسي با امر​الله​صالح و همراهان و هم​سنگرانِ او چه نسبتي دارند؟ آقاي صالح از حوزة علمية قم به عنوان کانونِ نرم​افزاريِ نفوذ ايران نام مي​برد و در عينِ حال، به نحوي زيرکانه​اي آيت​الله​محسني را که چهره​ي نفوذيِ دولتِ ايران است و به صورتِ مستقيم از سوي ايران حمايت و علماي نفوذيِ ايران در مدرسة او سازمان​دهي مي​شوند، استثنا مي​کند. بر هيچ​کسي پوشيده نيست که محسني نمايندة فرهنگيِ جمهوريِ اسلاميِ ايران در کابل و خاتم‌النبیین ام‌الفساد تفرقه از یک‌سو و بدنام‌کردنِ هزاره‌ها از سوی دیگر است. قانون احوالِ شخصية اهل تشيع، اين ضد بشري​ترين قانونِ چند سالِ اخير، توسط نيرويِ فرهنگيِ «سپاهِ محمد» در مشهد و در دانشگاهِ قدسِ رضوي نوشته و سپس توسط دستگاه​ تبليغاتيِ محسني به عنوان قانونِ احوالِ شخصية اهلِ تشيع به​دولتِ افغانستان پيش​نهاد گرديد. این قانون نه بیان‌گر آراء شیعیان افغانستان است و نه با آرا و فتاویِ مکتبِ نجف که اکثر مردمِ هزاره پیروِ این مکتب‌اند، هم‌خوانی دارد. به نظر می‌رسد، مخالفان و مدافعانِ اين قانون، شکافِ ميان شيعيانِ نفوذي و غير نفوذيِ ايران در افغانستان را مشخص مي​کند. بدنه​يِ اصلي هزاره و مردمِ غربِ کابل با اين قانون مخالفت کردند و حتی در برابرِ آن به‌اعتراضِ خیابانی دست زدند. از آن​جا که ميان محسني و کساني چون عبدالله​عبدالله، يونس​قانوني و ديگر ياران و هم​سنگرانِ آقاي صالح پيوندسياسي وجود دارد و در واقع هم​پيمانانِ سياسيِ شيخ​آصف از زمانِ جنگ​هاي داخلي تا اکنون، در منطقه​يِ خيرخانه سکونت دارد نه در غربِ کابل و دشتِ برچي، آقاي صالح نه تنها در موردِ او چيزي نمي​گويد، بلکه حتي تلاش مي​کند او را از وابستگي به ايران تبرئه نمايد. این قانون در دورانِ تاسیس شد که آقای صالح رئیس امنیتِ ملی بود، اکنون، پرسش این است که چرا او در آن زمان از نفوذ ایرانی‌ها سخن نگفت؟ آقای صالح در گفت‌وگو با بی‌بی‌سی از سپاهِ پاسدران نام مي​برد. بر اساسِ اظهاراتِ ايشان سپاهيانِ ايران يا کارمند سفارت​خانه​هاست و يا تحتِ پوششِ تجارت در افغانستان فعاليت​هاي استخباراتي انجام مي​دهند. اين ادعاها هم به​گمانم قابلِ سنجشِ عيني است و بايد پرسيد که نامه​يِ چه کساني در سفارتِ ايران اعبتار دارد؟ نامه​​هايي که از دشتِ برچي و غربِ کابل مي​‌روند يا ازخيرخانه و شارنو؟ در موردِ تاجران نيز مي​توان اين سنجيدار را به​کارگرفت و پرسيد که اين تاجران کجا هستند و اساسا چند تا از اين تاجران از اهلِ تشيع و مشخصا هزاره هستند؟ پروژه​هاي ساختمانيِ چون سليم​کاروان، شهرکِ آريا و ديگر پروژه​هاي تجارتيِ مبادلة کالا ميانِ ايران و افغانستان را چه کساني در اختيار دارند؟ شرکت​هاي واردکنندة گاز و نفت چه کساني هستند؟ در موردِ نفوذي​هاي فرهنگي و نظامي نيز مي​توان اين پرسش را دنبال کرد. نفوذي​هاي چون عبدالقيومِ سجادي، علي کاظمي و کبرا مصطفوي، در زد ـ ​و​ـ بندهاي سياسي در کدام جبهه قرار دارند و مهماني​ها و پارتي​هاي شبانه شان در کجاي شهر کابل برگزار مي​شوند؟ همکارانِ آنان در داخلِ پارلمانِ افغانستان و بيرون از آن چه کساني هستند؟ هم‌چنین، نفوذي​هاي نظاميِ ايران در کدام جبهه قرار دارند؟ سيدمصطفي​کاظمي به عنوان برجسته​ترين چهره​ي نظاميِ سپاهِ پاسداران هم​سنگر چه​کساني بود و در صف​بندهايِ سياسي و نظامي به کدام سمت تير شليک کردند و اکنون عکسِ او در کنار کدام يک از کشته​شدگانِ جنگ چسپانده مي​شود و آويزه​​يِ خانه​اي چه کساني است و کدام يک از فرماندهانِ جهادي تا هنوز به ياد او اشکِ تمساح مي​ريزند؟ آيا اين نظامي برجسته سپاهِ ايران تيرهايش را از کجا و به کدام سمت رها کرد؟ چه کساني را کشت و کدام​​بخش​هاي شهر را مورد هدف قرار داد؟ سيد حسينِ انوري، اين عضو نظامي حي و زنده​اي سپاهِ پاسداران که در زمان رياستِ شان والي هرات بود با چه​کساني همراه و هم​گام است و آيا در جهت​گيري​هاي سياسي​اش همراه آقاي صالح و هم​سنگرانش است يا با هزاره​ها؟ همين​طور بايد در طيفِ غير تشيع وابسته به​ايران نيز بايد روشن​تر سخن می‌گفت. چرا در بارة حفيظ​منصور چيزي نمي​گويد که در مصاحبه​اش باخبرگزاريِ جمهوريِ اسلاميِ ايران در مورد تغيير نام افغانستان، از «ايرانِ شرقي» سخن گفته است. چرا از  از تغيير نام در مزار شريف و از صدها پروژة ايران در پنجشير و مناطق ديگر؟ چرا در باره تلويزيون لمر و اعطاي پول​هاي هنگفت به ملاهاي غير شيعه و آقای کرزی و عبدالله‌عبدالله لب فرو می‌بندد  و سخن نمی‌گوید؟

    7

مي​دانم که در افغانستان مقام افراد بر تر از مقامِ سخن است و جايگاهِ سياسي و موقعيتِ قومي و مذهبي در حقانيت و عدمِ حقانيتِ گفتارها نقش اساسي دارد. اما من عمدا به​جاي به​کارگيري مفاهيمِ​ کلي چون قوم و مذهب از افراد سخن گفتم تا به خاطر عملِ افراد مشخص کل يک قوم و مذهب را متهم ننمايم. آقاي صالح به​عنوانِ کسي که سال​ها با پولِ بيت​المال مردمِ فقير و گرسنه​اي افغانستان رياستِ امنيتِ مليِ کشور را به عهده داشته و در باره​ي مسايلِ خردـ​وـ​ريز کشور اطلاعاتِ دقيق و دسته​اول دارد، بايد شفاف و مسئولانه سخن بگويد. اگر آقاي صالح توان تحليلِ دقيق مسايلِ امنيتي کشور را ندارد و ديگر تحليل​هاي شان همانندِ تحليلِ دخالتِ و حمله​ي مسلحانه​ي ايران توسط گروه​هاي شيعي باشد، به​راستي ايشان شايستگيِ مقام رياستِ​امنيت ملي کشور را ـ​که در آن پاي امنيتِ تماميِ مردم کشور در ميان است نه امنيتِ گروه و قوم خاص،​ـ ندارد و انتخابِ او از همان آغاز اشتباه بوده است. اگر توانِ تحليلِ د قيقِ مسايل را دارد، اما جانب​دارانه تحليل مي​کند، در اين صورت نه تنها صلاحيتِ اين رياست را ندارد، بلکه خطرناک نيز هست و چه​بسا ريشه​ي برخي از مسايلِ کنوني، که کشور را تا مرز فروپاشي سوق داده، به تحليلِ جانب​دارانه​ و غير بي​طرفانه​اي او از مسايلِ کشور بر گردد. اگر هيچ​کدام نيست چرا انگشتِ اتهام را به نقطه​اي خاصي و مشخصا به​سوي هزاره​ها اشاره و مطابقِ سنتِ تاريخ افغانستان تيري را به​سوي مردمي رها مي​کند که جز صلح، آرامي، امنيت و انتقالِ تجربه​يِ مدني کشورهاي ديگر به افغانستان، چيزي ديگري نمي​خواهند؟ چرا رياستِ ملي کشور گناهِ ناکامي خود و ده​ساله​ي دولت را به​گردنِ مردمي مي​اندازد که نه از کمک​هاي بين​المللي و نقدي ايران سهمي دارند و نه در دولت و نهادهاي مدنيِ کشور ردپايي؟ نمي​دانم! شايد طوفاني در راه است که ما از آن خبر نداريم. شاید جنگی در حال وقوع است که اين خبرهاي بد به گوش مي​رسد؛ زیرا صد سالِ آزگار است که هرجنگی با درازکردنِ انگشتِ اتهام به‌هزارها آغاز شده است. من زماني، در جلسه​ي که خود او حضور داشت گفته بودم، «انديشه​ي حذفي راه حل نيست. تنها سياستي به صلحِ پايدار خواهد انجاميد که هر فردي فارغ از وابستگي​هاي هويتي، به عنوان فرد و نه وابسته به​قوم و مذهب، مرجع حقيقت و موضوعِ برنامه​هاي سياسي باشد. هر راه حلي جز عدالت و برابري، جز در به​دري و ويراني​هاي بيش​تر پي​آيند ديگري نخواهد داشت.» اکنون نيز ديدگاهِ حذفي و تحليل جانب​دارانه​اي آقاي صالح را راه حل نمي​دانم. انديشه​ي حذفيِ دورانِ جهاد به​ويراني انجاميد و باور حذفيِ طالبان  هر روز از ما قرباني مي​گيرد. اين برخوردهايِ عملي حذفي، ريشه در باورها و تحليل​هاي حذفي چون تحلیلِ آقاي صالح دارند. اندیشه‌ی حذفی نه تنها از نظر اخلاقی و انسانی قابل توجیه نیست، بلکه به‌لحاظ تجربه‌یِ تاریخی و تشکیل کشوری به لحاظ مذهبی، زبانی و قومی یک‌دست، ناکام بوده است. آن هزارة دربه‌دری که با تمام فقر و بدبختی درس می‌خواند، از راه کارهای سخت خودش را زنده نگه‌می‌دارد، اگر روزی طوفانی از راه رسد در برابرِ آن خواهد ایستاد، همان‌گونه که تا هنوز در برابر هر طوفاني  ایستاده‌ است. بنابراین بهترست خواب و خیالِ شیطانیِ حذف را از سر دور کنیم و همانند تمامیِ کشورهای چندفرهنگیِ جهان نیروی ذهني و فکري خويش را در راستاي تشکیلِ یک جامعة به‌لحاظِ هویتی ناهمگون، اما با اهدافِ انسانی یگانه به‌کار گيريم تا در پناهِ فرهنگِ رواداری و دیگرپذیری، این مردم و این جامعه رستگار گردد.