غث و سمین های هزاره گرایی

حفیظ انگوری

پایانبخش

یادآوری:

این مطلب با توجه به اوضاع و احوال هزاره ها در کشور استرالیا نگاریده شده است. بنا براین از ارجمندان بیرون از این بلاد خواهشمندم در اظهار نظرهای شان، این مهم را در نظر گرفته و پای موضوعات دیگری را به میان نیاورند.

چکیده ی بخش نخست:

در بخش نخست این نوشته  گفته شد که فرهنگ اجتماعی مردم استرالیا برصراحت و صداقت استوار است و از ما بر خیانت و دروغ. و همچنین اشاره شد که وجود چنین فرهنگی در افغانستان عوامل خاصی داشته که دراسترالیا آن علت از میان برداشته شده اما معلول هنوزهم پا برجاست. و در عین حال یاد آورشده بودم که مردم ما در مواردی چون  فرهنگ و یا هویت ملی که همه باید به آن پایبند باشند، نه به صورت نظری و نه به صورت عملی توافق  ندارند و ما این بحث را از پوشش هزاره ها آغاز کردیم.

چکیده ی بخش دوم:

در بخش دوم این مطلب آمد که در این اواخر هزاره ها -آگاهانه یا نا آگاهانه- شدیداً شیفته "ناسیونالیزم کورهزارگی" شده اند و همچنین یاد آور شدم که مشکل اساسی جامعه ما در چنین شرایطی عدم درک کار و آثار فرهنگی اهل فکر و فرهنگ ماست. اینجاست که هم مردم عادی و هم منورین ما حالت انفعالی پیدا کرده و تبدیل به موجودات بی خاصیتی شده اند که هر کس به سادگی می توانند از آنها استفاده ابزاری کنند. اشاره شد که در یک تشریک مساعی جمعی از یک سو، می توانیم با پرداخت هر نفر روزی پنجاه سنت دین خود را به قشر فرهنگی جامعه بپردازیم و از سوی دیگر روند رشد فرهنگی جامعه پناهنده ی خود را سرعت ببخشیم و به نسل گیر افتاده در سنت و دگم اندیشی مدد برسانیم. نسلی که نه قدرت عصیان دارد و نه تحمل پوسیدن. و حالا دنباله مطلب:

 

زبان:

 موضوع اساسی دیگری که در میان هموطنان و به ویژه مردم هزاره بروز کرده و دیریست که به یک معضل تبدیل شده، موضوع زبان است. با این که زبان مؤثرترین حلقه ی وصل میان آحاد یک جامعه است اما در جامعه ی مهاجر ما خود این امر به صورت مشکل لاینحلی در آمده است. اولاً هنوز جنجال برساخته ی"فارسی" و "دری" حل نشده که عده ای نا آگاه بدون داشتن صلاحیت های علمی، غیر مسؤلانه و کاملاً نا آگاهانه از یکی از گویش های زبان فارسی یعنی لهجه ی هزارگی "زبان هزارگی" را پیش کشیده اند و جاهلانه آب به آسیاب دشمن می ریزند.

این ها گویش "هزارگی" را از "قند پارسی" جدا دانسته و آن را زبان مستقلی می دانند. ولی در عمل، زبان گفتاری هرکدام از این خلایق دارای گویش هایی متاثر از کشوری است که در آنجا بزرگ شده اند. این که ما خود را به گویش یک منطقه و یا یک شهر و روستایی آن هم از یک کشور دیگری وابسته یا محدود کنیم عمق فاجعه برای ملت و قوم ماست چه فاجعه ای بد تر از این که ما تمام دارایی های فرهنگی و تاریخی خود را از زبان فارسی نادیده بگیریم و تا این حد خود را در انزوای فرهنگی قرار دهیم.

علمبردار این فاجعه فرهنگی، دست کم در این سرزمین هزاره های کویته اند که زبان شان به هر زبانی می ماند الاّ به قول خودشان "هزارگی". این که نوشتن به گویش فارسی هزارگی را هیچ نمی دانند و حتی از الفبای آن نیز آگاهی درستی ندارند بماند که گاه استدلال و پافشاری آن ها در توجیه و تفسیر این مقوله در محافل خودی به یک نمایش مسخره تبدیل می شود. البته این که چرا هزاره های کویته به این مصیبت فرهنگی دچار شده اند بحث مفصلی است که در جای خود باید به آن پرداخت. به هر حال، جالب اینجاست که برخی، صحبت به "گویش هزارگی" را افتخار وگروه کثیری دیگر آن را مسخره و دلیل بی سوادی گوینده می پندارند.

طرفداران زبان هزارگی غیر کویته گی که به صورت عموم هم زبان نوشتاری و هم گفتاری شان فارسی اند دلیل پافشاری شان را ضرورت غیر قابل انکار این زبان برای مهاجرین بی سواد هزاره که در استرالیا پناهنده می شوند؛ عنوان می کنند. به عبارتی این جماعت شیپور را از سمت گشاد آن فوت می کنند. اگر این فاجعه در بی سوادی و ضعف مفرط فرهنگی مردم ما ریشه نمی داشت، کجای دنیا رسم بوده که بی سوادی سبب ابداع زبان جدیدی شود. گذشته از این، وقتی این مشکل مردم ما از طریق منطقی یعنی فارسی هزارگی حل شدنی است؛ چه نیاز داریم که با قطع ریشه ی زبان تاریخی خود، بر مستقل بودن آن اصرار کنیم.

مشکل از آنجا شروع می شود که عده ای از افراد سودجو، از این بازار مکاره به طور ماهرانه ای بهره برداری کرده و با آبروی فرهنگی قوم و ملتی دارند کماییگری می کنند و از این طریق می خواهند در بین مردم جایگاه و پایگاه اقتصادی و اجتماعی برای خود دست و پا کنند. عده ای از کسانی که در این مورد بیش از همه دهن کجی می کنند و افتخار رسمیت یافتن این زبان را به خود نسبت می دهند؛ کسانی هستند که حالا خود را با عنوان مترجم یا به قول خود شان ترجمان -ناگفته پیداست که هردو از یک ریشه اند- مشغول کار شده و به نان و نوایی رسیده اند و برای همین هم منافع ملی و تاریخی خود را فدای منافع زودگذر و شخصی خود شان می سازند.. این عده انگیزه این کار خود را کمک به افراد پناهجوی استرالیا که سخت از ناحیه "ترجمانی نادرست" ضربه خورده بودند، مطرح می کنند. منطق این آقایان این است که: "اگر زبان دری جدا از فارسی است؛ هزارگی هم می تواند زبان مستقلی باشد." عده ای از این تبپ آدم ها برای خود جایگاه علمی و ادبی همچون ترجمان، شاعر، اینجینیر و وکیل مردم هزاره در استرالیا قایل شده ولی شغل رسمی شان ترجمانی است. نکته ی تلخ قضیه اینجاست که برخی از ایشان شغل ترجمانی را مساوی با جاکشی و دلالی(با عرض معذرت از اینکه مجبور شدم این کلمه زننده را از قول این آقایان ترجمان ها استفاده کنم) می داند. در چند سال گذشته با توجه به نیاز شدید به مترجم هزارگی همه خواهان دست یافتن به شغل ترجمانی بودند و برای راهنمایی به این گونه آدم ها مراجعه می کردند و این عده با عنایت به منافع شخصی شان نه تنها کسی را راهنمایی نمی کردند بلکه مردم را ازین شغل برحذر نیز می داشتند. نظر این ها در مورد هزاره ها چنین است: این مردم لیاقت خدمت را ندارد اگر هم خدمت بکنی قدر تو را نمی دانند بنا بر این یا باید از آن ها استفاده کرد یا دوری.

جای آن دارد  که این جا یاد کنم از دکتر صابری سردبیر مجله آرمان در ملبورن که در راستای آموزش مسلک ترجمانی و سایر خدمات اجتماعی تلاش های ارزنده ای را به صورت پیوسته برای این قوم کوفه انجام داده و میدهد که همین جا باید از زحمات شان شاکربود.

در باره ی زبان پارسی به مورد دیگری که می توانم اشاره کنم جامعه ی هزاره های ویکتوریاست که در شهر ملبورن فعالیت می کند و یکی از منسجم ترین و منظم ترین انجمن های وطنی در استرالیاست و فعالیت شان نسبت به دیگر انجمن ها با معیارهای جامعه ی استرالیا نزدیک تر است.سال 2010 بود که این انجمن محیط آموزشی "مکتب اندیشه"را با عنوان "مکتب دری" بنیاد کرد. اینجانب  به عنوان یک فرد از افراد این جامعه به آن اعتراض کرده و با مسؤولان و معلم های این مکتب، موضوع را در میان گذاشتم و استدلال کردم که از دیدگاه استادان برجسته و با صلاحیت وادیبان معاصر، "فارسی" و "دری" یک تن و یک روح اند و باید نسل جدید بدانند که در اصل ما "پارسی وان" یا فارسی زبان هستیم نه دری زبان.کلمه "دری" صفت است نه اسم. گذشته از این این لقمه ی حرام را ملی گرایان پشتون روی سفره ی ما گذاشته است و شماها که انسان های فرهیخته و با سواد این قوم هستید بیایید و از دانش، آگاهی و معرفت خودت بهره برده و آب به آسیاب دشمن نریزید. همه می دانیم که حتی در اوایل دوره ی ظاهرشاه هم مضمون درسی زبان در مکاتب دولتی فارسی بود و وقتی ترکتازی پشتون ها علیه هویت، فرهنگ و زبان فارسی در کشور شروع شد آن مضمون به دری تبدیل شد تا ما را از ریشه جدا کنند. بنا بر این اسم این مکتب را مکتب فارسی یا فارسی دری بگذارید اما این آقایان تحت تأثیر جو جاهلانه ی موجود، موضوع را نپذیرفتند.

در واقع سیاست های نامعقول و فرهنگ ستیز رژیم های گذشته و حال در افغانستان فارسی دری را و یا بهتر است بگویم فارسی را به واژه ی "دری" محصور ساخته و به شدّت و حدّت تبلیغ می کنند که "فارسی" جداست و "دری" جدا.

وای از آنروزیکه آید آن زمان دی و دی

 وزیر فرهنگ بگوید دلته راښه او سړی

تحت تأثیر همین نوع جوسازی هاست که حتی باسوادان ما عمق این جدایی و این فاجعه را در نیافته و نا آگاهانه در خدمت اهداف سیاسی و قومی دیگران قدم و قلم می زنند.ناگفته نگذرم که در پی این مشاجره ام با مسؤولان مراکز فرهنگی و آموزشی، بنده مطلبی را تحت عنوان "این قند پارسی" نوشتم که در نشریه ی آرمان و تارنمای جمهوری سکوت به نشر رسید. اما از آنجا که  دوستان به اصطلاح فرهنگی ما ذهنیت استبداد زده داشته و دارند حاصلی را در پی نداشت. یعنی این عده هنوز هم با این قضایا کنار نیامده اند که بدانند آیا فارسی زبان اند یا دری زبان- افغانی اند یا افغانستانی ! زیرا فرهنگ کتاب خوانی و مطالعه بین جامعه ما رشد نکرده است. برای اکثریت قریب به اتفاق مردم ما نوشتن و خواندن یک کتاب که هیچ یک مقاله هم هدر دادن عمر و کار عبث به شمار می رود.

استدلال بندگان زبان به اصطلاح "دری" این است که فارسی به زبان ایرانی ها اطلاق می شود و اگر ما بخواهیم زبان مستقل داشته باشیم، گزینه ی دیگری نداریم مگر این که زبان خود را دری بنامیم. آیا این منطقی است که ما زبان را با مرزهای جغرافیایی جدا کنیم و فرهنگ و ادب خود را در حصار مرزهای تنگ و دشمن ساخته  محدود کنیم؟ حتا در این صورت مگر نه این است که مهد بالندگی ادبیات فارسی در قلمرو خراسان بزرگ یعنی غزنه و هرات و بلخ و بخارا (افغانستان فعلی) بوده نه تبریز و اهواز و بانه و سقز. در این صورت  باید هم زبانان ایرانی ما اسم دیگری برای زبان شان پیدا کنند نه ما. جالب اینجاست که همه از این قضیه غافل اند که  ما همه همزبان هستیم و همه فارسی زبان هستیم اما با گویش ها و لهجه های متفاوت. و مهمتر از همه این که همگان باید از زبان به عنوان "حلقه ی وصل" استفاده کنند نه وسیله ی تفرقه و جدایی.

آری ای همزبان !

غفلت نکنیم که زبان پدیده ای نیست که به مرز جغرافیایی یا سیاسی و لهجه و گویش یا خواست این و آن جدا شود بلکه روح جمعی هر قوم یعنی فرهنگ و ادبیات هر ملت است  که زبان را رشد و بالندگی می دهد یا از آن نمایندگی می کند.

به نظر این قلم حداقل کار برای بیرون رفت از این مسئله یا جنجال برساخته، نقد و تحلیل و ارزیابی موضوع توسط  نخبگان فرهنگی و ادیبان ماست که از طریق رسانه های جمعی روی آن کار کرده و آن را به بحث بگیرند تا به توافق نظر برسند و مردم را از این سردرگمی برهانند. و در واقع به داد فرهنگ و زبان و ادب ما برسند وگرنه این بلایی که به نام زبان "دری" و "هزارگی" قد راست کرده بیخ و بنیاد هرچه  فرهنگ و فرزانگی است را از جامعه ی ما خواهد کند. برخلاف تصور عموم بحث در این موارد نه تنها باعث تفرقه ونزاع  نمی شود بلکه تفرقه و نفاق پنهان و خطرناک موجود در جامعه را برملا می کند. تفرقه و تبعیض لسانی و نژادی واقعیت عینی جامعه ما بوده و هست که باعث ویرانی کشور و شکسته شدن و حدت ملی از یک سو و گسست عمیق فرهنگی ما از دیگر سو شده است.

نویسنده ی توانا و پژوهشگر کم نظیر کشور "محمد جواد خاوری" نظر معقول و منطقی یی را در این زمینه ابراز می دارد:

 "اگر وحدت و دوستی آروزی ماست، چه باک اگر عرق شرمی از کردار گذشته بر پیشانی مان بنشیند؟ اگر جرئت اعتراف نداریم، لا اقل تحمل شنیدنش را داشته باشیم. پنهان کردن آتش زیر خاکستر به معنی ایمن بودن از آن نیست.

آیا با کتمان درد و پوشاندن زخم می توان از گزندش در امان بود؟ تبعیض نژادی زخم کوچکی بر انگشت ششم ما نیست که پنهان شود، دمل چرکینی بر پیشانی ماست.سالیان سال است که می بینیم و درد می کشیم، ولی نادیده می انگاریم. گاهی هم به تعارفات رویش را می پوشانیم و وانمود می کنیم که بهبود یافته، اما خودمان خوب می دانیم که پنهانش می کنیم، نه درمان. به راستی کتمان همیشگی این حقیقت، چشم حقیقت نگر و قضاوت گر ما را بسته است. حالا اگر یکی بیاید آیینه ای در برابر ما بگیرد و ما خود را آن گونه که هستیم بنگریم، به یقین از چهره کریه خود هراس می کنیم. ما باید پی این هراس را به تن بمالیم. ‌پیامد این هراس آگاهی است. آن وقت است که اگر اهل صلاح باشیم در رفع نواقص مان خواهیم کوشید."

این نقل قول را به این دلیل آوردم که برای سینه چاکان "هزاره گرایی کور" بفهمانم که این شخصیت بزرگ ملی، پژوهشگر فرهنگ عامه و متعلق به قوم هزاره است و آثارش هم بیشتر بر محور این قوم می چرخد. ابوطالب مظفری و عسکرموسوی نیست که باچماق سید کوبیده شود و یا شاملوی خراسان( افغانستان) واصف باختری نیست که بگوئید، دو رگه است. بلی ایشانمحمد جواد خاوری عزیز است. یک هزاره درد مند. اما فکر می کنید چند نفر هزاره او را می شناسد؟ چند نفر قدر این فرزانه کم مدعا و پر کار را می داند؟ تاکی باید شخصیت های ما ناشناخته بمیرند و چند نسل بعد او را بشناسند که ای وای ما چه آدم هایی داشته ایم!؟

در سال 2007 برای رفع این نقیصه و گسترش فرهنگ و فرزانگی در میان توده ها، وقتی از عامه مردم ناامید شدم دست به ابتکار دیگری زدم و به این نتیجه رسیدم که باید فرهیختگان جامعه ی ما به مردم معرفی شوند تا هر دو جانب از همدیگر استفاده های معنوی را ببرند. مردم باید از آن ها حمایت کنند و حمایت آن ها باید آبرومندانه باشد نه به شکل گدائی. یعنی باید محصولات فکری آن ها خریداری شود. چاره را در آن دیدم که باید با تمام فرهنگی های استرالیا که امکان داشته باشد در تماس شوم و شدم که در این زمینه با من همکاری کنند. اکثریت عذر و بهانه آوردند جز یکی دو نفر. یکی از این ها از مسؤولان فرهنگی انجمن فیض محمد کاتب و دومی از مسؤولان فرهنگی طیف چپ کمونیست جامعه ما بودند که شرح مفصل آن رویداد هادر یک نامه ای تحت عنوان "من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر" در همین تارنما و جریده های محلی نشر شد.

این بزرگان ابتدا از طرح محصولات فرهنگی استقبال کردند و فرمودند که هر هزاره باید این کتاب و جراید اهل فرهنگ را خریداری کنند. ولی من براساس تجربه ام گفتم که مردم این کار را نمی کنند و بابت خواندن محصولات فرهنگی بعضی ها حتا پول می خواهند. شما چند نفر را ضمانت می کنید که این کار را بکند؟ فرمودند 12 نفر.

آن شد که من بطور آزمایشی با هزینه ی شخصی ام کتاب های نویسنده های معاصر را از ایران با همکاری صادقانه ی جواد خاوری و ابوطالب مظفری خواستم. آثاری مانند "گل سرخ دل افگار"، مجموعه داستان های کوتاه محمد جواد خاوری،  "قند پارسی"، "ماه هزار پاره، مجموعه شعر محمد شریف سعیدی، "امثال و حکم مردم هزاره" "پشت کوه قاف" "قصه های هزاره های افغانستان"، پژوهش های آقای خاوری در فرهنگ عامه ی مردم هزاره، چند شماره از مجله فرهنگی و ادبی "خط سوم" را آوردم و 12 جلد از مجله و کتاب های مورد نظر را به ایشان دادم که به افراد مورد نظرشان تحویل داده و پولش را جمع آوری کند. ولی وقتی بعد از 14 ماه از ایشان تقاضای پول کتاب ها و یا خود کتاب ها را نمودم؛ در کمال بی اعتنایی کتاب ها و مجله ها را به من برگرداندند و فرمودند که در بین این مردم بی فرهنگ کتاب خوان پیدا نمی شود. دانستم که بیشتر مسؤولان جامعه ی ما نیز در برخورد با مقولات فرهنگی مثل خود مردم عمل می کنند. و البته دریافتم که این حضرات سعی می کنندتا از پول و سرمایه ی مردم سو استفاده کنند در واقع اینان مامورین تحمیق گری اند نه منادیان روشن گری.

نهایتاً مجبور شدم دست به دامان مسؤولین فرهنگی درّدری شاخه ی استرالیای جنوبی بزنم تا بلکه بتوانیم حد اقل این مؤسسه ی فرهنگی و مجله وزین خط سوم را که شخصیت های طراز اول ادب کشور در دامن آن پرورش یافته و حالا به علت مشکلات مالی از نشر باز مانده، نجات بدهیم. واما با تأسف باید اعتراف کنم که در این جمع نیز با وجود این که افراد خبره، صادق و دلسوز جمع شده اند ولی در عمل احساس کردم که محافظه کارند و من موفق نشدم کسی در این مسیر با خود همراه سازم.

نتیجه این که ملت و قومی که برای سرنوشت جمعی حاضر نباشد که در روز یک دالر هزینه کند و ارزشی برای اهل قلم خود قایل نباشد، سرنوشتش ذلت و خواری یا گریه و زاری و در نهایت نابودی خواهد بود. این پیام حسین توسط زینب کربلا است برای ملتی که تن به هر ذلت می دهد تا زنده بماند. "گریه کنید که شما واقعا مستحق گریه هستید!"

بااین حال اجازه بدهید که این قسمت مطلبم را با داستانی از علی شریعتی که سخت با وضعیت مردم ما هم خوانی دارد، به پایان برسانم.

می گویند روزی یک آدم شهری وارد دهی شد و دید مردم همه خود را می خارند. از آن طرف وقتی مردم ده متوجه این تازه وارد شدند، دورش حلقه زده و به حال این شهری افسوس می خوردند. کسی از راه رسید و پرسید چه خبر است؟ جواب شنید که مریضی از شهر وارد ده شده است. پرسید مرضش چیست؟ جواب شنید - مرض ناخارشی!

حالا باید اندکی تأمل کرد و از خود پرسید آیا مردم ما دچار مرض ناخارشی شده اند یا به قول همشهری های سیدنی ام حفیظ مرض روانی و یا جنون دارد!

07/02/2013