حقیقتی به تلخی زهر!

سکوت همه جا را فرا گرفته بود، وٱنقدر طاقت فرسا شده بود که همه مثل باد به خود می پیچیدند. هر کس در گوشهء با ٱه و ناله بدون صدا اشک می ریختند.گریه های جان کاه اطفال و بیوه زنان همه جا را حزن انگیز ساخته بود. تنها گریه ها و ناله ها بودند که سکوت را می شکست .از کسی حرفی شنیده نمی شد. همه در تب و تاب بودند، گویا همه لال شده بودند ویا زبان شان را بریده بودند. صدای همهمهء بیداد گر شنیده میشد. مدت ها بود که چنین بود وهمه فکر می کردند که چنین وضعی جزء سرنوشت شان شده است.پیامد های پیش ٱمده را از طرف بالا و کار خداوند و تقدیر خراب خود شان تعبیر می کردند.اگر کسی از چیزی سخن می گفت، چشمهای سرخ شده و گریان اطرافیان بودند که تحقیر و سرزنش شان می کردند.

این ٱرامی و سکوت ٱهسته ٱهسته با شمشیر و تازیانهء ظالمان شکسته می شد.همه در زیر تازیانه و شمشیر ظلم خرد می شدیم. کسی جرأت نداشت که چیزی به زبان ٱرد. بعضی ها می گفتنداز عجز و ناتوانی خود ماست. اما بعضی های دیگر می گفتند نه ٱنقدر زور و فشار زیاد می باشد که اگر کوچکترین حرکتی بکنیم، در زیر پایه های ظلم نابود میشویم.

به هر قسمی که بود همه در سکوت مطلق فرو رفته بودند و در زیر شلاق های خشن و خصمانه دشمن راه می رفتند. باری کسی پشت سرش نگاه گذرای کرده بود، اورا به جرم نگاه کردن به عقب؛ به پایه دار برده چشم هایش را زنده بیرون کردند. بعد از ٱن به دار مجازات ٱویخته ، با تیر بدنش را سوراخ سوراخ کرند، هفته ها بر دار ٱویزان مانده و در ٱخر خوراک پرنده گان هواگردید. تا درس عبرت برای دیگران باشد. این وضعیت خفقان ٱور همه را از پا در ٱورده بود. از دور دست ها شنیده میشد که تقدیر بعضی ها از طرف خداوند چنین بوده و جنین به وجود ٱمده اند.و باید بدون کدام تأمل بپذیرند و گرنه خلاف قوانین الهی عمل نموده اند. و باری هم شنیده میشد که کسی ٱمده و بر ضد چنین وضعیت قد علم کرده و گفته است که سر نوشت شما چنین نبوده، بلکه از عجز و نا توانی خود تان این وضعیت بوجود ٱمده است. دیری نپایید که شنیدیم ٱن مرد که چنین حرف های را میگفت،گفته هایش را به باد فراموشی سپرده و دنبال زر و زور و قدرت روان شده است. ٱرزو ها همه به سنگ خورد و همان حالت اولی روی کار ٱمد، ظلم و استبداد غوغا می کرد کسی توجه به حال ما نمی کرد.

با چنین وضعیت سالها گذراندیم که ناگهان فرمان دیگری را صادر کردند که این جیفه ها را بکلی از بین ببرید که ملک مارا کثیف و مردار نموده اند. این ها کثافت های هستند که با هیچ چیزی پاک نمی شوند. بالاخره همان قسم کردند، به هر جا یورش بردند از خورد و بزرگ از دم تیغ گذراندند؛ دختران جوان را به حرم سرا های زد انسانی و اخلاقی بردند و از ٱنها جیفه های کثیف ساختند. و به ٱنهای که دست شان نرسیدند با ضرب گلوله و تفنگ از پا در ٱوردند. و دختران جوان که توانایی فرار داشتند مردانه وار فرار کردند . و حتی بخاطر حفظ عفت و انسانیت شان و شرافت شان حاظر شدند از بلندی های کوهای سر به فلک کشیده خود را پایین انداختند. اما از عفت و انسانیت شان پاسداری کردند.

اجساد مثل کوه در همه جا انبار شده بودند و در همه جا کله مناره ها به چشم میخورد. یگدفعه شنیدیم که کسی از تبار ما، و از سطح خود ما به داد خواهی ٱمده، و براستی این دفعه شیر مرد تاریخ ، استبداد شکن حقیقی ، پاره کنندهء گلو و قطع کنندهء صدای که فرمان از بین بردن مارا میداد. بر ضد این خفقان قد علم نموده و ابوذر وار سینهء ظالم را به زیر شلیک گلوله های تشکیل شده از ٱه و حسرت یتیمان و بیوه زنان مظلوم قرار داده و از صفحهء روزگار محو و تعداد کثیری از مردم بیچاره را از اثارت و قید ظلمت رهانید. و خود مثل شیر در دام افتاده اسیر استبداد میشود. تا باشد الگویی برای ظالمان و معامله گران مزدور و خائن باشد. و بالاخره به شکل ناجوان مردانه از بین میبرندش . واین را فراموش کرده اند که شیر شیر است زنده باشد یا مرده، روباه و روبه صفتان را بس است . ٱزاد باشد یا در بند. با از بین رفتن و نابود شدن او باز هم همه امید و ٱرزو های ما از بین رفته ؛ و بازهم اسیر نامردی های ظالم شدیم . این بار همه این را به واقعیت به عنوان سرنوشت شان قبول کرده و در زیر بار ظلم و خفقان قرار گرفتیم.

از ما به عنوان خرهای بار کش استفاده میکردند . و زیر سنگین ترین بار ها خورد میشدیم به ناچار گفته های ٱن مرد را فراموش کرده بودیم که ماهم انسان ٱزاد هستیم و ماهم مانند دیگران حق داریم زندگی کنیم.

بازی تقدیر سخت مارا به باد فراموشی و تمسخر گرفته بود. با سکوت جانکاه مثل انسانهای که از خود هیچ گونه اراده ندارند،این وضعیت را تحمل میکردیم . نه ازسر شوق، بلکه مجبور و ناتوان بودیم .

(اگر نمیتوانی بمیرانی پس بمیر). این فرمان را خوب به ذهن سپرده بودیم . مبرانده نتوانیستیم، اما در مقابل عکس العملی رانیز از خود نشان داده نمیتوانستیم. تا در مقابل ٱنها بپا خیزیم.اگر میرانده نتوانستیم پس بمیریم . فرمان های بود و صادر میشد که مطابق ٱن به بد ترین و سخت ترین کارها وا میداشت و ما بودیم که به ٱن تن میدادیم و خورد و خمیر میشدیم. باور ما نسبت به خدا نیز کم کم از بین می رفت. چرا که یک عده بالای عدهء دیگری از هیچ نوع ظلم و خشونت دریغ نمی کردند. اما خدای که حاظر و شاهد در این ماجراهای خسته کننده بود، و این مردم که در اسارت و در زیر شکنجه های استبدادیان جان میدادند و دست دعا بجانب خداوند دراز می کردند. و هیچ گونه تغیری در روال زندگی شان نمی ٱمد همه فکر می کردند که گویا (نعوذ بالله). خداوند ظالم باشد،‌که هیچ به گریه و ناله ای مظلومانه ای این سیه روزان و سیه بختان به درازنای تاریخ توجه نمی کند.در این کشمکش ها بودیم که یکبار دیگر شنیده شد که کسی بانک ٱزاد زیستن را سر داده است . هیچ توجه نکردیم زیرا که از اینگونه سخن ها گوش های ما لبریز شده بود.و ایمان داشتیم که هر منجی که بیاید، قادر به برداشتن این وزنه از روی شانه های ما نخواهد گردید. و خود در این منجلاب از بد بختی گرفتار خواهد شد. بزودی نام این مرد سر زبان ها جاری شد، در همه جا از شجاعت، دلیری و از خود گذشتگی این مرد سخن گفته میشد. روز بروز شعار ٱزادی خواهی او قوی تر شده میرفت و پر طرف دار. و شعار های را که سر میداد مطابق به ٱن عمل می کرد . و دقیق دست روی درد های بی در مان این مردم بیچاره گذاشته بود و هرچه میگفت از درد این مردم می گفت. و راز موفقیت او در این را نیز همان بود. به رهبری این مرشد بزرگ روح تازه بر بدن بی روح ما دمیده شده و زخم های ما درمان و چه زود الطیام بخشیده شد. این منجی بر علیه استبداد شعار میداد(ما هم حق داریم به عنوان یک انسان زندگی کنیم). و دیگر بودن ما نباید جرم تلقی گردد.اگر شما دارید به عنوان انسان ٱزاده زندگی می کنید و از نعمت ٱزادی بر خوردار باشید، پس ما هم به عنوان یک انسان حق داریم زنده باشیم و زندگی کنیم. و بعد از این دیگر هیچ کسی حق ندارد مانع و سد راه ما گردد. و مارا از حقوق انسانی و وجدانی ما محروم سازد. دیگر نخواهیم گذاشت که کسی بالایی ما ظلم روا دارد، و دیگر زیر بار ظلم نخواهیم رفت. به عنوان موجودات (بشر). در روی زمین و به عنوان انسان همه حق دارند زندگی کنند. پس چه خوب است برادر وار در کنار هم زندگی کنیم ، بدون این که کسی حق کسی را به هر نحوی تلف کند. و به گونه ای مساویانه هر کس از حقوق خود بر خور دار گردد، زیاد تر از این ما چیزی دیگری نمی خواهیم. و بعد از این دیگر کسی احساس حقارت و خواری نکند، بلکه به عنوان انسان های ٱزاده و سر بلند و با افتخار زندگی کنند. پس ما هم حق داریم چنین زندگی کنیم.

او سر ٱغاز و سر فصل تاریخ ٱزادی و حریت مان بود. او صدای رسا و بیدار رنج های بی در مان تاریخی مان بود. او یاد ٱور باور ها و ارزش های انسانی یگ نسل بود که در طی چند صده ای به فراموشی سپرده شده بود. او ٱن قدر بلند پر واز کرد که از قالب فردی فرا تر و بلند تر رفت. او فریاد های در گلو خفته ای ٱزادی و عزت مان بود. و از متن توده ای همین مردم رنج دیده برای احقاق حق انسانی یک نسل سر بلند بر خاسته بود. و از جنس خود مان و با درد و غم های مان به درستی ٱشنا و خود با ٱن زندگی کرده بود. و همین بود که او را صمیمی ترین ٱشنای قلبهای خسته ای مان که سالها درد کشیده و در فراق عزیزان خویش سالها این درد را متحمل شده اند گردانده بود.او عدالت، مروت و مردانگی را به یاد مان ٱورد. تا باشد دیگر ٱزاده و سر بلند زندگی کنیم.

او تا ٱخرین رمق حیات در خدمت همین مردم بود و به شعار های ٱزادی بخش که داده بود خوب عمل کرد. و با قلم سرخ شهادتش در مکتب شهادت و در محکمه ای شهادت قرار عدالت را امضأ نموده و خود به لقإ الله پیوست. صدای رسای عدالت خواهی او چی شیرین و خوب کارا بود که درد های چنیدن ساله ای مان را مداوا شد، و دیگر نگذاشت این مردم رنج بکشند. او تمامی رنج ها و مشکلات را تحمل کرد اما نگذاشت ما رنج بکشیم.

اما مردم! یک چیز را متوجه باشید که ما نیز به عنوان انسان های ٱزاده باید از خود شهامت و مردانگی را نشان دهیم. بدون این که از کسی چیزی را بخواهیم. او ٱمد دقیق همان شعار قرٱنی"کنز"را قرائت کرد، که ای کسانی که پول اندوزی و زر پرستی می کنید:متوجه باشید که کسانی هم هستند که از گرسنگی دارند نابود می شوند. او ٱمد مصداق ٱن را بر استبدادیان و فرعونیان زمان خاطر نشان کرد.و خواهان برابری در میان همه ای مردم گردید. زیرا حق قانونی و مشروع هر کس می باشد.

او مثل نسیم صبح گاهی ٱمد و همه ای پژمردگان را روح تازه ای بخشید و رفت.

ٱری! دیگر زیر ظلم و استبداد، خرد نخواهیم شد. این بار درس ٱزادی و مردانگی را خوب از بر کرده ایم و تا جان در بدن داریم فراموش نخواهیم کرد.و از ٱزادی خود دفاع خواهیم کرد.