چه‌سان باهم خندیدن و باهم گریستن ممکن می‌شود؟ چگونه ممکن می‌شود دیگر شهرهامان دخمه‌‌های تاریکی و توحّش نباشند؟ دیگر چاقوهایمان را جز از برای قسمت‌کردن بیرون نیاوریم؟ ریختن خون «دیگری» را چونان فاجعه درک کنیم نه شرابی شادخواری و مستی. و قربانیِ «دیگری» تنها راه نجات و شادمانی‌مان نباشد؟ به یقین این یک تمنّای محال است. اما این تمنّای محال «پایان سیاست» نیز هست. سیاستی که شیرازه‌ی جهان ماست و خشونت، دشمنی و نفرت و نابرابری جزء ذات، منطق و اخلاق آن می‌باشد. به تعبیر متفاوت، این سیاست آشکارا تصدیق حضور شرّ است. سیاست خود آن‌چنان که داریم تجربه‌اش می‌کنیم، آرخه‌ی شرارت و تباهیِ موجود می‌باشد. به هر روی، این تباهی و ویرانی وقتی ممکن می‌شود که «باهم- بودن» ناممکن گردد. این امتناع درون سیاست ممکن شده است.

 بودن در جوار دیگری، مراقبت از او و مشارکت در اندوه و شادمانیِ اوست. «مراقبت»، ذات و جوهر باهم- بودن است. «مراقبت» برپاساختنِ باهم- بودن، یعنی آشکارساختن مقوّمِ ذاتیِ انسان در جهان اجتماعیِ اوست. اصلاً حیات انسان به میانجی مراقبت ممکن می‌شود. مراقبت و حفظ دیگری تنها امکان انسانیّت انسان است. به سخن دقیق‌تر مراقبت از دیگری، اصیل‌ترین امکان انسان در جهان زندگیِ اوست، امکانی که خاستگاه آن ذات انسان است و انسان می‌تواند تنها به وساطت آن، تقلّاها و دویدن‌های منبعث از شوربختیی اگزیستانسیال‌اش را پاسخ دهد. اکنون اما مراقبت و باهم- بودن، به بیگانه‌ترین امر برای این موجود شوربخت بدل شده است. اما آیا این بدان معناست که دیگر انسان درکش از فاجعه و تباهی و ویرانی را از دست داده است؟ آیا انسان نمی‌بیند این تلّ از ویرانی و تباهی را که پیش روی او بالا رفته است؟ جنگ‌های جهانی، نسل‌کشی‌ها: نسل‌کشی کوزو، نسل‌کشی کردها در عراق تحت عملیات انفال و نسل‌کشیِ هزاره‌ها که از یک قرن قبل تا اکنون امتداد یافته و اینک کویته‌ی پاکستان را قربانگاه آنان بدل ساخته است، و هزاران انسانی دیگری که این‌جا و آن‌جای عالم به پای قدرت و ثروت قربانی می‌شود؟ به هر روی انسان اکنون گیج می‌زند و درک او از همه چیز به آشفتگی رسیده است. به همین جهت عالَمی را که برپا ساخته است، اینک آشوب/ خائوس بیش نمی‌باشد. علی رغم این، اما «امکان» بروی انسان هرگز فروبسته نخواهد شد. این امکان که می‌توان راه رهایی را جست، می‌توان از دیگری مراقبت نمود و با او زیست. گریه‌ و سوگِ «قربانی»، انضمامی‌ترین فراخوان این مراقبت و باهم- بودن است. ندای قربانی هرچند از میان تلنبار خاک و خون و تن‌های تکّه پاره، خیره و ضعیف برمی‌خیزد و هیچ قدرت نظامی و رسانه‌ایِ پشت آن نیست؛ اما نیوشیدن این ندای ضعیف، تنها راه بیداریِ انسان می‌باشد. ندای عریان و برهنه‌ی قربانی تنها امکان برپاساختن جهان زندگیِ انسان بر بنیاد باهم- بودن است. این ندای عریان و بی‌آلایش، تنها پنجره‌ی رؤیت نور حقیقت می‌باشد. قربانی می‌داند که ندای او به پای تبلیغات کفش و موبایل و چیپس و پوفک و فلان کالای تجاری هرچند کوچک و ناچیز نمی‌رسد، و در تراز سخنان گنگ و مملو از نیرنگ و دروغِ سیاستمدار هرگز نخواهد رسید و در قیاس با تبلیغات ساخت فلان موشک و بمب ابدا محو خواهد شد؛ اما خب چه کند قربانی؟! پناهگاه قربانی چیست؟ مأوایِ امنِ قربانی تنها، بودن با دیگری است. باهم- بودن، فریاد قربانی است. قربانی غیر از این هیچ چیزی ندارد: نه قدرت، نه بمب و موشک، نه رسانه،  نه ثروت و پول و نه دروغ و توطئه. قربانی صاحب یک فریاد است: فریاد آزادی و عدالت در پرتو باهم- بودن. قربانی در حقیقت وجدان بیدار بشریت است. قربانی فریاد می‌زند و می‌گرید تا این وجدان خاموش را در درون تک تک انسان ها بیدار سازد. قربانی ندای شکوهمند باهم- بودن و همدردی را سر می‌دهد. باهم- بودن و همدردی، بیداریِ انسان است، بیداری او در قرب حقیقت. این بیداری تنها  منطق و هدف قربانی است.