همیشه به دختران کوچی به چشم خواهرانمان نگاه می کردیم . آنها کمی از دختران ما بی باکتر بودند و با مردهای غریبه راحت تر صحبت می کردند . بعضی از آنها فروشنده بودند . در بین همهء آنها ((مَلیکَه)) خوش زبان ترین و جذاب ترینشان بود . چشمان درشت آبی رنگ داشت . پوست سفیدش زیر آفتاب برنزه شده بود . قبل از آنکه حرف بزند لبهایش را به هم فشار می داد ، گردنش را کمی کج می کرد و ابروهایش را بالا می انداخت . شاید عمدی در کار نبود امّا این کار او عشوه گری خاصّی داشت . وقتی در مقابل او قرار می گرفتم ، اغلب هرچه داشت می خریدم . پدر من زمینهای زیادی داشت که از پدر بزرگم ارث برده بود و او هم از جدّمان و ... و خلاصه اینکه ما وضعیت مالی نسبتاً مطلوبی داشتیم . خانوادهء مَلیکه در بین کوچی ها خیلی ثروتمند نبودند . دامهایشان خیلی کمتر از بقیه بود و به همین دلیل چیزهایی که می فروختند ، محصولات دامی نبود . مَلیکَه معمولاً پارچه و سرمه و چای می فروخت . هیچکدام از پسران دِه جرأت نمی کردند از او چیزی بخرند ؛ چون می دانستند که من حسابشان را می رسم . ما پسرها دختران کوچی را بین خودمان قسمت کرده بودیم و هرکداممان خود را مالک یکی از آنها می دانست و هیچ کس حق نداشت به سمت یار دیگری نظر بد بیندازد . هرچند که من گاهی زیرچشمی نگاهی به دیگر دختران کوچی می کردم امّا هرگز نمی توانستم چشم از ملیکه بردارم .

                                                                            *****

باز هم پائیز آمد و کوچی ها رفتند . پائیز فصل دلتنگی هاست ؛ فصل ناله های عاشقانه ! خیلی دلم میخواست با کوچی ها می رفتم . دلم میخواست یک کوچی میشدم . دلم میخواست در کنار ملیکه سرمه بفروشم . دلم میخواست با ملیکه سوار قاطر شوم . دلم میخواست مانند چوپانان کوچی نَی بزنم و دلتنگی هایم را به نی بسپارم . افسوس که تمامی اینها رؤیا است و هرگز به واقعیت نمی پیوندد . ملیکه می رود و می دانم که در بهاران بر می گردد . حتماً زیباتر و شیرین تر از امسال می شود . من تا آمدنش به انتظار میمانم . نمی دانم این بار چه چیزی برایم سوغات می آورد . چون همیشه جنسهایش را فقط من میخرم . من را خوب می شناسد و شاید فهمیده که من عاشقش هستم . برادرانش هم من را می شناسند . آنها از من بدشان نمی آید و اصلاً ناراحت نمی شوند که من از ملیکه چیزی بخرم . پدر و مادرش هم مرا دیده اند . یکبار که من به پدرش مانده نباشی گفتم ، با مهربانی به من گفت : (( جور باشی ! )) احتمالاً آنها هم مرا دوست دارند . نمی دانم که ملیکه در این ایّام دوری به من فکر می کند یا نه ؟! نمی دانم که برایم دلتنگ می شود یا نه ؟!

زمستان که می شود دلتنگی هایم کمتر می شوند . وقتی کوهها برفی می شود ما به شکار کووک می رویم . چند بار سعی کردم با برف تندیس ملیکه را بسازم امّا نتوانستم . هر وقت ملیکه را جلوی چشمم مجسّم می کردم که تصویر او را روی برف حک کنم ، او جست و خیز کنان به این سو و آن سو می دوید و شیطنت می کرد . نمی توانستم تصویر ثابتی از او در ذهنم مجسّم کنم .

بیچاره مادرم خیلی نصیحتم می کرد که عشق دختر کوچی را کنار بگذارم و از دختران فامیل کسی را انتخاب کنم تا زودتر برایم آستین بالا بزنند و جشن عروسی ام را راه بیندازند . امّا در کلّ فامیل و روستایمان کسی که بتواند حتی کنیز ملیکه شود پیدا نمی شد . من ملیکه را می خواستم . او فرّخ لقا بود من امیر ارسلان !

 بهترین کُشتی گیر آبادی بودم . در جشنها که مسابقات پهلوانی برگذار می شد ، پشت چندین پهلوان دهات دیگر را به خاک مالیده بودم . روزهای پهلوانی همه مرا امیر ارسلان صدا می کردند و من در دلم ملیکه را فرّخ لقا صدا می کردم .

                                                                            *****

آن سال دلتنگی هایم به زمستان هم کشیده بود . برای آمدن بابا نوروز روز شماری می کردم . تا اینکه بهار آمد . امّا نمی دانم چرا آسمان بهار سرخ بود؟ بادهای بهاری دلپذیر نبودند . گرمای شدید و سوزنده ای داشتند . هرگز باران نیامد . ابرها دائماً از زمین فاصله می گرفتند و دور و دورتر می شدند . حتی یک گل هم در صحرا نشکفت .

 خشکسالی آمده بود . خداوند بدترین عذابش را بر ما فرود آورده بود . در صحرا هیچ علفی نبود و کشتزارهایمان هم در حال خشک شدن بودند .

بالاخره کوچی ها هم آمدند . آنها بازگشتند امّا بازگشتی عجیب داشتند : شکلهایشان تغییر کرده بود . دندانهایشان تیز و دراز شده بود . از دهانشان آتش بیرون می آمد . به جای گاو و گوسفند جانداران وحشتناکی با خود آورده بودند که وارد کشتزارهای بی رمق ما می شدند و زمینها را یکجا می بلعیدند . چشمهای کوچی ها به رنگ آسمان سرخ شده بود و نگاهشان مهیب گشته بود . دیگر چیزی برای فروش نیاورده بودند و هنگامی که رسته هایشان برپا شد ، دود و خون و آتش در دست داشتند . چوپانانشان به جای نی ، شیپور و طبل می زدند .

تعدادی از جانوران کوچی ها وارد زمینهای کربلائی محمد شدند و خاکهایش را زیر و رو کردند . کربلائی و پسرانش چوب در دست به طرف جانوران رفتند و با هر زحمتی بود آنها را از زمینهایشان بیرون راندند . امّا همین که جانوران بیرون رفتند ، چند کوچی به کربلائی محمد و پسرانش حمله ور شدند و در یک چشم به هم زدن چنگالهایشان را در شکم آنها فرو بردند . آنها روده های کربلائی و پسرانش را بیرون آورده و به دندان گرفتند و تکّه تکّه کردند و خوردند . بقیهء کوچی ها هم جانورانشان را به زمینهای دیگر فرستادند و خودشان همراه آنها رفتند تا کسی مزاحم جانورانشان نشود .

من سراسیمه به سمت زمینهای خودمان رفتم و دیدم که پدر و مادر و برادرانم مشغول درگیری با جانوران کوچی ها هستند . می خواستم به کمکشان بروم که ناگهان ملیکه را دیدم . چشمهای آبی ملیکه قرمز شده بود و وقتی دهانش می جنبید از آن کف سیاه و سرخی خارج می شد . ملیکه و برادرانش به خانواده ام حمله کردند . بیچاره پدرم اولین کسی بود که توسط برادران ملیکه خورده شد . مادرم هم به سرنوشت او دچار شد . کوچکترین برادرم پا به فرار گذاشت . ملیکه دنبال او دوید . من پشت تپه ای پنهان شده بودم . برادرم درست به طرف من می آمد . در چند قدمی تپه ، ملیکه برادرم را گرفت و دندانهایش را در گلوی او فرو برد . با پنجه هایش شکم او را درید . به من حالت تهوّع عجیبی دست داد . دیدم که قلبم از دهانم بیرون آمد . قلبم سیاه سیاه بود و کف قرمزی اطرافش را فراگرفته بود و همچنان برای ملیکه می تپید .

                                   من از ملیکه و قلبم و خودم و روستا فرار کردم .

 

جمهوری سکوت: نقاشی از سخی هزاره