۱۳۸۸ دوشنبه ۴ عقرب
با شمع ها در تاریکی تابه

با شمع ها در تاریکی تابه

در یکی از بعد ازظهرگرم تیر ماه، مینی بسی به آرامی درکنار جاده اسفالت توقف میکند، ودرب ماشین آهسته باز میشود. زنی جوان وقد بلند باعینک آفتابی ومانتو وچادر مشکی از ماشین پیاده میشود،وماشین حرکت میکند ومیرود.

زن جوان دستی به عینکش میزند وطول جاده رانگاه میکند،وقتیکه مطمیین میشودماشینی در حال عبور از جاده نیست،از عرض جاده میگذردوپا به جاده خاکی میگذارد.

این زن جوان که ۲۵غروب طلایی از عروسی اش نگذشته، اسمش عاطفه است.عاطفه طول جاده خاکی را نگاه میکند، فقط چند نفر را میبیند که در جاده خاکی به طرف روستای عسکر اباد میروند. در انتهای جاده خاکی روستای با انبوهی از درخت به چشم میخورد. گنبد فیروزه ی مسجدروستا وچندباب خانه با نمای سنگی از لابلای درختان خود نمای میکنند. اطراف روستا تا چشم کار میکند زمین های کشاورزی قراردارد.

گرمای طاقت فرسای تیرماه امانش  رابریده، مسیر دو کیلومتری جاده تا روستا به نظرش خیلی طولانی می آید. دستمالی از داخل کیفش بیرون می آورد وعرق پیشانی اش را پاک میکند ودوباره آنرا تاکرده سر جایش میگذارد.

چادرش راجمع جورمیکند وراه می افتد. مدت در هوای گرم تابستان راه میرود واحساس میکند گلویش خشک شده دست میبرد به داخل کیف که لباسهای امیر داخل آن است،میخواهد آب میوه بردارد وبخورد اما یکباره یاد امیر می افتد که چگونه با یک لیوان آبگرم وغیر صحی درداخل اردوگاه روز های گرم تابستان را سپری میکند. آب میوه را سرجایش میگذارد وباقدم های استوار به راه خود ادامه میدهد. دقایق بعد دیگر به روستای عسکر آباد رسیده است. عسکرآباد روستای کوچکی است که بیشتر خانه هایش شبیه خانه های شهری بانمای بیرونی سنگی وآجری وچند باب خانه قدیمی به سبک گنبدی شکل با نمای گلی در لابلای خانه های جدید خود نمای میکند. رویهمرفته عسکر آباد روستای کوچک، منظم با کوچه های تمیزومحیط کاملا سرسبز با آب هوای خوب میباشد.

 

عاطفه هنگام ورود به روستای عسکر آباد، نسیمی خنکی به صورتش میخورد ونفس عمیقی میکشد.آرام آرام  از وسط روستاعبور میکند. نرسیده به اردوگاه، درکنارجوی آبی که از موتورآب همجوار اردوگاه سر چشمه میگیرد می نیشیند ودست وصورت خود را میشوید وجرعه آبی مینوشد. وقتیکه کمی سرحال می آید به اطراف خود نگاه میکند، جمعیتی زیادی زن و مرد، پیر وجوان در زیر سایه درختان میباشند. بعضی آنها خواب، عده ی باهم صحبت میکنندوتعداد هم مشغول فریضه نماز ظهروعصر هستند. سمت راست خودرانگاه میکند، پیرمردی رامیبیند که کنار جوی اب نشسته وتکه نان خشکی را مدتی در آب نگهمیدارد وبعد آنرا در دهان بی دندانش میگذارد، همین موقع دختر بچه ای دوان دوان خودش را به پیر میرد میرساند وباخوشحالی میگوید: بابابزرگ،  مامان چای باشکر آورده، بیا نان را با چای شیرین بخوریم. پیر مرد پیشانی دخترک را میبوسد وباهم میروند.

عاطفه به ساعت خود نگاه میکند، هنوزوقت ملاقات نشده ومدتی باید منتظر بماندتا درب اردوگاه باز شود واو بتواند با شوهرش ملاقات کند. امروزچهارشنبه ۱۵تیر ماه است. معمولا روز های چهار شنبه مهاجرین را به سمت مرز میبرند

.

 صدای بلند گوی اردوگاه، عاطفه را به خود می اْورد که میگوید: ...مدت یک ساعت برای ملاقات وقت دارید... .

باباز شدن درب اردوگاه، جمعیتی زیادی که از صبح منتظر مانده اند، به یکباره به سمت درب اردوگاه هجوم می آورند.! گرد وخاکی زیادی به هوابلند میشود. عاطفه ایستاده و فقط نگاه میکند، وبرای در امان ماندن ازگردو خاک کمی عقب عقب میرود ودستمالی را روی دهان وبینی خود نگهمیدارد. عاطفه مدت می ایستد، وبه در ودیوار اردوگاه نگاه میکند. درب آهنی برزگ، طوسی رنگ که به طرف داخل اردوگاه باز میشود ودریچه کوچک دروسط  پله ی سمت راست آن تعبیه شده که از پشت درب بازوبسته میشود، وهنگام که درب اردوگاه بسته باشد برای پاسخ دادن به مهاجرین از این درب استفاده میشود. عاطفه به یاد می آورد که در این چند روز  چه ساعت هاکه پشت این پنجره استاده والتماس کرده اما کسی پاسخ اورا نداده! از بس که مهاجرین به دریچه مراجعه کرده وبا سنگ ویا سکه به آن ضربه زده که آن قسمت از درب کاملا رنگش پاک شده.! همیشه مقابل این دریچه شلوغ است.!

عاطفه آهسته آهسته به داخل اردوگاه میرود. به اطراف خود نگاه میکند. همه مهاجرین گرم صحبت با عزیزان خود که در داخل اردوگاه پشت سیم های خاردارمیباشد هستند. دربین جمعیت کمی جستجو میکند .امیر را میبیند که دست راستش را از لای سیم های خاردار بیرون اورده وتکان میدهدومیگوید:عاطفه، من اینجا هستم. لبخند همیشگی امیر برلبانش است. عاطفه بادیدن امیر چهره اش باز میشود ولبخندی میزند وبه طرف او میرود. نزدیک که میرسد میگوید: امیر سلام، حالت چطور است؟ امیر در جواب عاطفه میگوید: خدارا شکر خوب هستم، توچطوری؟ توی این آفتاب چطوری خودت را اینجا رساندی؟! عاطفه میگوید : من خوبم، بیا چند تا آب میوه برایت آوردم تا گرم نشده بخور. آب میوه را به امیر میدهد ومیگوید:گرسنه نیستی؟ امیر میگوید نه! گرسنه نیستم ولی چند روز است که آب خنک وبهداشتی نخوردم این آب میوه  جگرم را تازه میکند. امیر آب میوه را پشت سر هم می نوشد، واز ته دل میگوید: خدایا شکر ... .

امیر به عاطفه میگوید: راستی، توانستی کاری بکنی یانه؟ عاطفه در جواب امیر میگوید: هرجا که لازم بود رفتم. آستانداری ... دفتر امور اتباع،دفتر سازمان ملل،فرمانداری شهرستان ... طی این چند روز به هر جا که فکرش را بکنی رفتم وبه هر کس وناکس رو زدم! ولی فایده ی نداشت کسی صدایم را نشنید ...همه میگویند کاری نمیشود کرد  چون کارتش موقت است باید اخراج شود. فکر نمیکنم... امیر حرف عاطفه راقطع میکند ومیگوید: اشکال ندارد. قسمت ما هم این بوده. زیاد هم بدنیست. میروم پدر ومادرم را میبینم ودوباره برمیگردم. مانند دفعه های قبل.

عاطفه به ساعت مچی اش نگاه میکند. وقت ملاقات رو به اتمام است، انها باید از هم دیگر خداحافظی کنند. امیر وعاطفه لحظاتی به چشمان همدیگر نگاه میکنند،ولبخندی که حکایت از جدایی دارد تقدیم همدیگر میکنند. عاطفه دودست لباس ومبلغ پول نقد به امیر میدهد. امیر به عاطفه میگوید:ناراحت نباش عزیزم. به زودی برمیگردم. به مادرت تلفن کن ویا چند روز خودت برو شیراز پیش پدر ومادرت.عاطفه مواظب خودت باش. عاطفه در حالی که لبش را گاز میگیرد وسعی میکند مانع جاری شدن اشکهایش شود با صدای لرزان آهسته میگوید:خدا حافظ امیر ... به امید دیدار ... زود برگردی...  .

دم دمای غروب عاطفه به منزل میرسد. بابدن خسته وکوفته، کلید را به داخل قفل میچرخاندودرحیاط را باز میکند. یکراست میرود سراغ تلفن تابا مادرش تلفن بزند، اما تازه یادش می آید که تلفن مادرش چندروز است که قطع میباشد.

گوشی را میگذارد سر جایش. به صندلی که رویش نشسته تکیه میدهد،خستگی را در تمام بدنش حس میکند، دستی روی پشانی اش میگذارد وبه فکرفرو میرود. مدتی در همان حال باقی میماند. نمیداند چه کارباید بکند.! ازجایش بلند میشود. به طرف تلویزیون میرود. پیچ تلویزیون را باز میکند. بی هدف این کانال عوض میکند. چندباراین کار را تکرار میکند. تلویزیون را خاموش میکند. به در ودیوار اتاق نگاه میکند. دستهایش رابه صورت ضرب در زیر بغلش قرار میدهد،وشروع میکند به قدم زدن. به کف اتاق نگاه میکند. به گلهای قالی که خودش بادستهای خودش انرا بافته است نگاه میکند.مدتی در اتاق قدم میزند آرام آرام به طرف ضبط صوت میرود. دکمه پلی ضبط را فشار میدهد، وخودش به طرف صندلی میرود وروی ان مینشیندو به ان تکیه میدهد، وچشمانش را میبندد. صدای موسیقی حماسی از بلندگوهای ضبط به گوش میرسد. لحاظاتی بعد، عاطفه در میان خواب وبیداری این اشعار را میشنود.

 

وطن عشق تو افتخارم  / وطن درّ هت جان نثارم  

وطن خاک پاکت بهشتم / وطن گلخنت لاله زارم

 

وطن عاشقم بر شکو هت/ به از دُر بوّد سنگ و کوهت

وطن هر کجای که باشم / توی جان فدا ای دیارم

 

وطن قلب من هستی من/ بوّد رگِ رگم پر زخونت     

زتو همچو گل بشکفد دل / اگر در خزان یا بهارم

 

وطن عشق تو افتخارم  / وطن درّ هت جان نثارم

 

روز ها ازپی هم می آیند ومیروند. عاطفه همچنان منتظر است وچشم به راه، هر وقت صدای زنگ تلفن ویا درب حیاط را میشنود با خود میگوید: این بار دیگر خودش است اما... .

عاطفه روز ها سعی میکند بیشتر در منزل باشد چون دلش میخواهد وقتیکه امیر می آید او در خانه باشد و ازاو پذیرای کند. عاطفه اوقاتش را باخواندن کتاب وکارهای بافتنی میگذراند. از وقتیکه امیر نیست واو تنها شده  چیزی که اورا  آرام میکند خواندن قران ودعای توسل است.

عاطفه امروز، مثل همیشه صبح زود از خواب بیدارمیشود. طبق معمول بعد از عبادت صبح  مشغول کار خانه میشود، قبل از همه دستمالی بر میدارد وقاب عکس امیررا گردگیری میکندوبعد هم تقویم رومیزی را عوض میکند. امروز جمعه۱۴ شهریور ۱۳۷۸ خورشیدی است. عاطفه به عکس امیر لبخند میزند وآن راسر جایش میگذارد. بعد ازاتمام کارخانه،  طبق معمول مشغول خواندن کتاب میشود، هنوز چند سطری از کتاب را نخواندکه صدای زنگ درب حیاط را میشنود، چادر نمازش رابرمیداردوبا عجله خود به درب حیاط میرساند. درب حیاط را باز میکند، هیچکس نیست! توی کوچه را نگاه میکند در انتهای کوچه پیر مرد پستچی را میبیند که با دوچرخه اش از نبش کوچه میگذرد از نظر پنهان میشود. به داخل حیاط برمیگردد ودرب حیاط را میبندد، چشمش به پاکت نامه می افتد که پشت درب حیاط افتاده، با اضطراب نامه را برمیدارد، ابتدا آدرس فرستنده رامیخواند باتعجب میبیند ارم سازمان پزشکی قانونی دارد. باعجله خود رابه داخل اتاق میرساند، قیچی را برمیدارد وآهسته کنار پاکت نامه را میبرد ونامه را از داخل آن بیرون می آورد، نامه کوچکی به اندازه کاغذ آ ۴ که توسط ماشین تایپ شده است.

از سازمان پزشکی قانونی.

به خانواده محترم  امیر افغانی

 

احتراما:

به اطلاع میرساند از تاریخ دریافت این نامه به مدت ۱۰روز  به شما مهلت داده میشود که تا جهت شناسای وتحویل گرفتن جسد مرد ۲۵ساله بنام امیر افغانی، اهل افغانستان که در اواخر مرداد ماه در جاده بادرود کاشان به علت سانحه تصادف فوت شده است. به سازمان پزشکی قانونی کاشان مراجعه نموده  وجسد فوق را تحویل بگیرند. چنانچه تاتاریخ فوق مراجعه نشود طبق ضوابط قانونی جسد دفن خواهد شد. 

عاطفه نامه را دوباره وسه باره میخواند! پاکت نامه وهمین طور مهر وامضا نامه را نگاه میکند همه چیز طبیعی است واو امیرش را از دست داده است. عاطفه استاده روبرویش به عکس امیر که روی طاقچه است نگاه میکند، لحظاتی به عکس امیر خیره میشود واورا میبیند که لباس سفید به تن دارد ولبخند میزند ودست تکان میدهد وبا دستش اشاره میکند که دنبالم بیا. عاطفه به دنبال امیر میرود انها وارد باغی میشوندکه پر از گلهای شقایق وگل مریم است. تا چشم میبیند گل است وسرسبز. امیر بالبخند همیشگی اش به عاطفه میگوید:به دنبال من بیا. عاطفه به دنبال امیر میرود. امیر سر راهش گلهای شقایق را میچیند وبه سوی عاطفه پرتاب میکند. عاطفه سعی میکند انهارابگیرد ولی موفق نمیشود.باصدای بلند فریاد میزند، امیر... امیر ای بی انصاف آهسته تر بدو  من که به اندازه تو نمیتوانم بدوم... امیر توراخدا کمی آهسته بدو... .اما امیر انگار نه انگار صدای عاطفه را میشنود،همین طور میدود ودور میشود. کم کم فاصله انها زیاد تر وزیاد تر میشود. میان سبزه وگلهای شقایق عاطفه دیگر نمیتواند امیر راببیند. صدامیزند امیر کجا رفتی؟ چرا مرا تنها گذاشتی؟ آخر ... .

عاطفه مقداری به دنبال امیر میرود ناگهان چشمش به کوه بلندی می افتد، امیر را میبیند که با همان لباس سفید مثل یک پرنده سبک بال به طرف سر قله میرود. صدا میزند امیر... امیر ای بی انصاف چرا مرا تنها گذاشتی... امیر کمی صبرکن منم بیایم تو که رفیق نیمه راه نبودی. عاطفه میخواهد به دنبال امیر برود ولی سر راهش رودخانه با آب زلال در جریان است. عاطفه یک نگاه به رود خانه می کند ویک نگاه به امیر. امیر را میبیند که به سر قله میرسد وبناست که ازنظر پنهان شود. عاطفه صدا میزند. امیر صبرکن منم آمدم،وخود را به رود خانه می اندازد ودرمیان آب زلال رودخانه دست وپا میزند. احساس میکند که دارد غرق میشود.! همین طور که درمیان آب دست وپا میزند، وبه خود می آید، ومتوجه میشود که در کف اتاق دست ها وپا هایش را به زمین میکوبدو ناله میکند وامیر را صدا میزند.

عاطفه چشمانش را باز میکندومیبیند که همه جا تاریک است، تاریک تاریک، هیچ چیز دیده نمیشود. عاطفه با تکیه بر دیوار اتاق اهسته از جا بلند میشود. کورمال کورمال کلید برق را پیدا میکند. آنرا به سمت بالا وپائین فشار میدهد، اما لامپ روشن نمیشود. به سختی خودش را به شمعدانی میرساند. کبریتی میزند وشمعها را روشن میکند. آهسته به طرف شیر آب میرود. شیرآب را بازمیکند. اما آب نمی اید. به آیینه روبرویش نگاه میکند. هیچ چیز در آیینه دیده نمیشود. شمع را بالاتر مقابل صورتش قرار میدهد، بازهم چیزی دیده نمیشود... .

عاطفه لباس سیاهش را به تن میکند. ودست زیر چانه اش میگذارد. وبا شمعها در تاریکی تا به ...؟

نویسنده : شیرمحمد حیدری(میرافغان نظرات : 9
  • رضاصفایی ۱۳۸۹ شنبه ۱۴ حمل

    سلام ازداستان زیبایتان خیلی ممنون قصه همه ماافغانیها قصه عاطفه است عاطفه ای که اسیر بی عاطفه ای هاشده امیدواریم که امیر همه مابه سلامتی وزودی ظهورکندوهمه مارانجات دهد

  • y.f ۱۳۸۸ سه شنبه ۵ عقرب

    I cant stop crying.

  • علي ازقم ۱۳۸۸ سه شنبه ۵ عقرب

    باسلام به مير افغان عزيز
    امروز وقتي كه چشمم به اين داستان شما افتاد بي اختيار گيريه ام گرفت نام عسكر آباد ياد آوررنج وعزاب افغانان است يادم ميايد وقتي كه كوچك بودم خانه ما كنارعسكر آباد بود ما بچه ها وقتي كه دنبال نان ميرفتيم از جلو ش رد مي شديم آن وقتها جاي براي سياه پوستان بود ما سياه پوست نديده بوديم روزها به ديدنشان ميرفتيم غافل از اينكه يك روزي همه به ديدار تو ميايد .
    آنچه كه نوشته بودي دقيقا همه را باچشم خودم ديدم وهمه را لمس كردم

  • آرا ۱۳۸۸ دوشنبه ۴ عقرب

    مگر كسی هست كه به این فاجعه‌ها اهمیتی بدهد و از آن پرسش كند؟ برای ما افغانی‌ها مگر اهمیتی دارد كه هزاران امیر و عاطفه نابود شده و می‌شوند؟ حداكثر كاری كه می‌توانیم این است كه «سرفرصت» و بعد از دورشدن خطر و پایان موقتی یک فاجعه بشینیم آن را «روایت» كنیم. فاجعه روی داده و قربانی خاص تماماً زجر كشیده و مرده و تمام شده است. علاوه بر این، روایت‌گری ما بی‌جان‌تر از آن است كه به‌طور ریشه‌ای منطق قربانی‌سازی وضعیت را برملا كند. فاجعه‌ها روی داده و می‌دهند اما انسان‌ها اكثراً ساكت‌اند و با ژستی اتوکشیده، در ساختمان‌هایی شیک و دور از خطر، رو به دوربین‌های فیلم‌برداری، مشغولِ «مهندسی خوش‌آوازی» خویش اند، آدم‌های دیگر نیز آن‌قدر در کیف ژستِ حق‌به‌جانبِ این آوازهای خوش‌تیپ غرق اند که صدای قربانیان را نمی‌شنوند، فاجعه و فاجعه‌زدگان را نمی‌بینند و درباره ماهیت فاجعه فكر نمی‌كنند. کسی که در باب فاجعه فکر می‌کند و از قواعد حاکم بر وضعیت تخلف می‌کند، در حال انجام دادنِ کاری از پیش شکست‌خورده است.
    یك اتفاق وضعیت، عسكرآباد، امیر و عاطفه است؛ اتفاق دیگر اما مثلاً: چند سرباز انگلیسی وارد مرزهای آبی ایران شدند. دولت ایران با عصبانیت آن‌ها را گرفت. ابتدا مقداری هارت‌وپورت دركرد؛ اما بعد، كت‌وشلوار به تن آن‌ها كرد و خیلی محترمانه و با عزت راهی كشورشان كرد. نام این كار را گذاشتند: «رأفت اسلامی»! عمق فاجعه‌ی امیر و عاطفه و افغانی‌ها را باید در قیاس با اتفاق دوم سنجید. به‌هرحال، اگر امیر و عاطفه یك امریكایی یا اروپایی بودند هیچ وقت چنین بلاهایی سرشان نمی‌آمد. پاسخ به پرسش از این تفاوت را به مدعیان پرتعصب دین‌داری باید محوّل کنیم. بگذریم؛ چیزی نمی‌شنویم، چیزی نمی‌گوییم، چیزی نمی‌بینیم، «لایعقلون»ی است كه نمی‌تواند بر هیچ فاجعه‌ای سد پایانی بزند: "صم بكم عمی فهم لایعقلون". این آیه سخن از یك وضعیت غیرعادی است، وضعیتی دردناك و عذاب‌آور، وضعیتی که در آن انسان با این‌كه چشم و گوش و زبان (بینایی، شنوایی و گویایی) دارد، اما هیچ كدام از آن‌ها آن‌گونه كه باید، كار نمی‌كند؛ وضعیتی كه احساس و خصلت‌های انسانی در آن غیرفعال شده و قوه‌ی فهم و درک آدمی از كار افتاده است؛ اگر چیزی هم می‌گوید و كاری می‌كند بیشتر ماهیت تلبیس و كتمان حق دارد تا بیان صادقانه و مرئی‌كردن حق، درحالی‌كه حق را می‌داند و ناحق را هم می‌بیند، اما به حق و لوازم آن وفاداری نمی‌كند. در قبال فاجعه‌های عصر ما کم نیستند کسانی که بر فاجعه‌ها چشم می‌پوشند، به ناله‌ی فاجعه‌زدگان گوش نمی‌سپارند و ساکت از کنار درد آن‌ها می‌گذرند؛ برخی‌هاشان گاهی اول لگدی محکم به ساق شکسته‌ی ستمدیدگان هزاره می‌زنند، بعد به «صراطِ مستقیم»شان با ناز و ادا ادامه می‌دهند. یکی از این دانه‌درشت‌های زائد که اخیراً به نام فسقلی خود کلمه‌ی قلمبه‌سلمبه‌ی «آیت‌الله العظمی» را بند کرده و بخیه زده، و در حالی که مثل یک تراکتورِ غراضه با سروصدا این کلمه‌ی سنگین را یدک می‌کشد، بیش از آن‌که به فکر نجات امیر و امثال او باشد، بیشتر غم این را می‌خورد که چطور برای زن امیر برنامه‌ی احوال شخصیه بنویسد.
    سرنوشت مفلوکان تاریخ، از اول تا آخر، همه در کنار هم و با هم، این است که باید در «عذاب جاودانه»ی «دوزخِ فاجعه» ضجّه بزنند، بی‌آن‌که لحظه‌ای از آن رهایی یابند! آه، خدایا! چرا این آیات آغازین مزامیر 74 عهد عتیق، این‌قدر دقیق بیانگرِ حال‌وروزِ امروزِ هزاره‌ها است؟!
    ای خدا! چرا ما را ترک کرده‌ای، تا ابد؟× چرا خشم تو بر گوسفندان چراگاهت افروخته شده است؟× ... خدایا! گام‌های خود را به سوی این ویرانه‌های ابدی بردار!× زیرا دشمنان هر چه را که در قدس تو بوده، ویران کرده‌اند.× دشمنانت در میان جماعت تو نعره می‌زنند.× ... آن‌ها قدس‌های تو را آتش زده‌اند× و خانه‌ی نام تو را در زمین بی‌حرمت کرده‌اند× و در دل خود می‌گویند آن‌ها را تماماً خراب می‌کنیم.× خدایا! آن‌ها همه‌ی پرستش‌گاه‌های تو را در زمین سوزانیده‌اند.

  • انصاري ۱۳۸۸ دوشنبه ۴ عقرب

    عاقبت مهاجرت و آوارگي همين است، براي نجات از اين وضعيت يگانه راه آباد ساختن كشور است تا مردم ما مجبور نشوند براي به دست آوردن لقمه‌ي نان آواره‌ي اين كشور و آن كشور شوند. براي آباد ساختن كشور هم عزم ملي و اتحاد لازم است. تمام نيروهاي جوان و روشنفكر ما بايد آستين همت بالا بزنند.

  • کابل نشین ۱۳۸۸ دوشنبه ۴ عقرب

    سلام! با خواندن این نوشته خیلی متاثر شدم. گرچند شاید یک داستان باشد و نویسنده از تخیلات استفاده نموده در نوشته اش. ولی این داستان بازگو کننده صدها واقعه ای است که در گوشه و کنار ایران علیه مهاجرین افغانی بوقوع پیوسته است.

  • رضا ۱۳۸۸ دوشنبه ۴ عقرب

    عاطفه های زیادی جانشان را ازدست دادند از بس که اشک ریختند برای عزبران گمشده شان
    در اردگاههای سیاه ایران و پاکستان. و راه های اوروپا...

  • کارگر سفید سنگ ۱۳۸۸ دوشنبه ۴ عقرب

    با سلام و درود بر دست اندرکاران سایت وزین جمهوری سکوت و بنیندها محترم.

    تشکر از جناب میرافغان گرامی، مطلب جالب. مهاجیرن افغانی در ایران خیلی متسفانه مورید تبعض قرار میگرد، مردم ایران مردم فرهنگی و صاحب تمدن است باید خیلی فراتر از این چیزها بیاندیشد.

  • مهاجر ۱۳۸۸ دوشنبه ۴ عقرب

    عسکرآباد ورامین آشوویتز مهاجرین افغانی در ایران است.اگر تاریخ عسکرآباد ورامین را مرور نماییم ، تک تک صحنه ها آشویتز در اذهان تداعی می شود.به قطع می توان گفت که اردوگاه عسکر آباد نمادی از فاشیسم جهانی شده است،که رنگ و بوی اسلامی یافته است.
    چه بی گنا هانی که در آشویتز ایران زیر ضربات پوتین های عساکر جان دادند و چه زنان بی یاوری که عزیزانشان از این خانه مردگان دیگر باز نگشتند و یا رد مرز شدند.
    اردوگاه عسکر آباد در واقع خانه مردگان است که قسمت هایی از آن در "خاطرات خانه مردگان" نوشته بودا باز نمایی شد

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: