۱۳۸۸ يکشنبه ۱۰ عقرب
نقش ارزش های فرهنگی  در وحدت ملی

نقش ارزش های فرهنگی در وحدت ملی

یگانه کارکرد شناخته شدۀ سخنرانی به معنایی که امروز در میان ما رایج است،تحریف حقیقت است. مونتاژ نظریه ، وصل و پیوند نظریه به نظریه های دیگر و تملق و ریا کاری را اگر به آن بیفزاییم،نمایی از یک سخنران حرفه ای و یک سخنرانی محفلی، تیپیک و روشنفکرانه را به تصویر کشیده ایم.

« نقش ارزش های فرهنگی در وحدت ملی » تحریر شدۀ متن سخنرانی من در سیمینار « وحدت ملی » بود که توسط مؤسیۀ « تبادلۀعلمی افغانستان و امریکا » در 30-7-1388 در هتل انتر کانتیننتال ،برگزار شده بود. این سخنرانی نیز از قاعدۀسخنرانی های متداول امروزی  مستثنا نیست و به سهم خود در تحریف حقیقت ،نقش لازم را بازی خواهد کرد. امری که – خوشبختانه یا بد بختانه – امروزه حساسیت کسی را بر نمی انگیزاند. متن آن را بی کم و کاست خدمت خوانندگان « جمهوری سکوت» تقدیم می کنم. هرگونه تغییر در آن به معنای تحریف مجدد حقیقت و تشدید ریاکاری است. سخنرانان دیگر این محفل حفیظ منصور،حبیب الله رفیع ،زلمی هوتک و مولوی قیام الدین کشاف بودند.

** **  **

بسم الله الرحمن الرحیم . الحمد الله و به نستعین ،انه خیر ناصر ومعین.

من هم به سهم خود مقدم حضار گرامی در این محفل گرامی می دارم. عنوان سخنرانی من« نقش ارزش های فرهنگی در وحدت ملی » است.در فرصت محدودی که در اختیار است،سعی می کنم نکاتی را در این مورد بیان کنم.

بحث از وحدت ملی در افغانستان ، امروز یکی از ضرورت های ما است.اهمیت این بحث از آنجا ناشی می شود که به دنبال سال ها جنگ و منازعه شیرازه های اجتماعی جامعه ما از هم پاشیده و ما اکنون عمیقا به یک نوع فروپاشی اجتماعی گرفتار می باشیم. ازهم پاشیدگی اجتماعی یک واقعیت است و این واقعیت جلوه های خود را در چند جا به نمایش می گذارد.عرصه  های چون فرهنگ ، سیایت و اقتصاد تجلی گاه اصلی این  فروپاشی اجتماعی است. ما در عرصه فرهنگ متأ سفانه با پدیدۀ شوم « جهل » مواجه می باشیم. در عرصۀ سیاست با درد ناسور «استبداد» روبه رو می هستیم  و در عرصۀ اقتصاد بلای خانمان سوز« فقر» دامنگیر ما است.

ما برای درمان این سه معضل جدی ،در قدم اول نا گزیر  به بازسازی وحدت ملی  هستیم. اما پرسش این است که چگونه می توان وحدت ملی را به وجود آورد؟ یکی از راه های به وجود آوردن وحدت ملی ، پیوند دادن وحدت ملی به ارزش های فرهنگی ما است.

 پیش از اینکه به نقش ارزش های فرهنگی در تأمین وحدت ملی برسیم ، لازم است یاد آوری کنیم که اکنون ما با دو پدیده مواجه هستیم: یکی وحدت ملی که ،چنانکه گفته شد  از ضرورت های روزگار ما است، و دیگر ی ارزش های فرهنگی.

سوالی که اکنون مطرح است این است که اولا ارزش های فرهنگی ما کدام است و ثانیا این ارزش ها چه نقشی می تواند در وحدت ملی ما داشته باشد؟

به نظرمن ، در فرهنگ افغانی ما ارزش های مثبت فراوانی وجود دارد . بر خی از این ارزش ها جنبۀ عقلانی و فرا دینی دارد ، اما ارزش های فرهنگی ما عمدة ناشی از دین اسلام است . عمده ترین این ارزش ها ونیز بدیهی ترین و مسلم ترین این ارزش ها  احترام به انسان ، احترام به مال انسان و روا داری و تساهل در برابر دیدگاه های مخالف،یا احترام به عقاید انسان است. این سه ارزش در گزاره های دینی به گونۀ زیر دسته بندی  و ارایه شده است :

1-قتل انسان حرام است. هرکس یک نفر را کشته است گویی تمام انسان ها را کشته است.

2-دزدی حرام است.  حفاظت از مال، همانند جان در عداد واجبات قرار دارد. بزرگان مانند غزالی یکی از اهداف شریعت را حفظ مال مسلمین می داند.

3- رواداری. یکی از عمده ترین ارزش های که در فرهنگ اسلامی مورد تاکید قرار گرفته است ، روا داری است. در اسلام نه حقیقت در ملکیت یک طایفه است ونه معرفت .همه چیز را همگان می دانند و بنا بر این باید افراد مسلمان در برابر یکدیگر روا دار و متحمل باشند.به طور کل روا داری سه عرصۀ قدرت ، حقیقت و معرفت را شامل می شود.شاخصۀ اصلی رواداری گفتگو است که در ادبیات قرآنی از آن به  « اتباع قول احسن » و «جدال احسن » یادمی گردد.

اکنون سوال این جا است که چنین ارزش های چه نسبتی با حیات اجتماعی کنونی ما دارد؟ و به طور مشخص می توان پرسید که در طول تاریخ جامعه ما و در شرایط اکنونی آن احترام انسان محفوظ بوده است؟ آیاحرمت  مال انسان محفوظ بوده و دارایی او به رسمیت شناخته شده است؟ وآیا در جامعه ما رواداری و گفتگو حاکم بوده است؟

پاسخ متأ سفانه منفی است . در فرهنگی که قتل نفس ممنوع است ، ما بالاترین میزان قتل و کشتار را شا هدیم. در فرهنگی که احترام به مال انسان ضمانت شده است، بالاترین میزان غارت و تاراج اموال و دارایی را شاهدیم. و در فرهنگی که ویژگی آن احترام به عقاید دیگران است ،بالا ترین میزان تعصب و نا روا داری و دیگر ستیزی را شاهد بوده است. واقعیت این است که این ارزش ها هیچ گونه نسبتی با حیات اجتماعی کنونی ما ندارد.و در وحدت ملی ما تأ ثیری از خود بر جا نگذاشته است. چرا؟پاسخ به این چرا بسیار دشوار است.

یکی از تناقض های تاریخ معاصر ما این است که دین اسلام که دین رحمت و مدارا و گفتگو است ، در میان ما به دین خشونت و نفرت بدل شده است. اسلامی که صلح می آورد ، در میان ما جنگ می آورد. اسلامی که همه جا اخوت و برادری می آورد  در میان ما کینه و نفرت به وجود می آورد. بررسی تاریخی و عمیق این مسایل گونۀ استحاله ودگر دیسی در ارزش های اسلامی را در میان ما نشان  می دهد.

 اما، به هر ترتیب فعلا  مجال بررسی آن نیست و روشنفکران جامعه باید روزی به این پرسش ها پاسخ دهد.فعلا وقتی آن نیست که به پدیده دردناک دگر گونی ارزش های اسلامی در دوران متأخر تاریخ افغانستان بپردازم. من فقط جهت پاسخگویی به این پرسش که چرا ارزش های اسلامی و فرهنگی در حیات اجتماعی ما تأثیر خود را ندارد ، با استفاده از یک اصل علمی مردم شناسانه        ( انتروپولوژیکال ) قصد دارم با ایجاد یک تقابل  میان دو مفهوم « قبیله» و« ملت» مسألۀ نا کار آمدی و خنثی بودن ارزش های فرهنگی را در حیات اجتماعی امروز ما تبیین نمایم.

میان« قبیله » و «ملت » از نقطه نظر علمی تفاوت و جود دارد. به این معنا که قبیله یک واحد طبیعی است و ملت یک بر ساخته تمدنی.قبیله همیشه وجود داشته است اما ملت ها به تدریج ساخته می شود.قبیله و  مردم یک مقوله انترو پولوژیک و متعلق به حوزۀ جامعه شناسی تاریخی است ، درحالیکه ملت یک مفهوم سیاسی است.

اما مهمترین تفاوت میان قبیله  و ملت ، در برخورد با ارزش ها تبارز می کند. در نگرش قبیله چیزی به نام « تفاوت » و جود ندارد. در جهان بینی مردم که بیشتر در ضمن واحد های چون قبیله و طایفه و رعایای  بزرگ طایفه و بردگان خواجه  تشکل می یابد ،انسانیت با تشابه هم مرز است.آنجا که تفاوت آغاز می گردد انسانیت به آخر می رسد. به همین جهت است که ارزش های فرهنگی در مورد مردم طایفه و قبیله ، در حد همان افراد واعضاء قبیله باقی می ماند و امکان گسترش و امتداد به مرز های متفاوت را پیدا نمی کند. قتل حرام است ، اما در مورد اعضاء قبیله ، دزدی حرام است ، اما نه از مال دیگران . به دلیل بسیار ساده . زیرا که دیگران انسان نیست. مرز های انسانیت تامرز های تشابه پیش می رود. اما آنجا که تفاوت آغاز می گردد ، انسانیت به آخر می رسد.

 بدین سان تمایز جدی میان قبیله وملت در برخورد این دو با  پدیدۀ« تفاوت» آشکار می شود. تفاوت همیشه وجود دارد. یک ناگزیری طبیعی و یک واقعیت عینی و اجتماعی است. اما، ما، تا زمانی که یک واحد طبیعی هستیم و از مرحله طبیعت به مرحله اخلاق و فرهنگ گذر نکرده ایم، تفاوت ها را به رسمیت نمی شناسیم و سعی در نابودی هر چیزی متفاوت از خویشتن داریم.

اما ، انگاه که گذار از قبیله  به ملت صورت می گیرد وبردگان یک خواجه به شهروندان آزاد و دارای خرد و اراده و تصمیم بدل می شود ، قلمرو ارزش ها نیز گسترش پیدا  می کند. و انسان های متفاوت از ما را نیز در بر می گیرد.

ملت  تفاوت ها را می پذیرد و ارزش های خود را شامل همه و همه را مشمول این ارزش ها می داند. اینجا است که کشتن انسان بد می شود ، حتی اگر آن انسان متفاوت ازما باشد و دیدگاهی دیگری داشته باشد.

به این ترتیب تا زمانیکه ما ازقبیله به ملت گذر نکرده ایم نمی توانیم که ارزش های فرهنگی خود را در مورد انسان های متفاوت از خویش نیز مر عی و مجری بدانیم.

اما وقتی که ما به مرحلۀ ملت شدن گذر کردیم می توانیم از ارزش های فرهنگی خود در تأمین وحدت ملی استفاده کنیم.  اینکه با وجود ارزش هایی که برشمردیم ، ما هنوز در آتش تفرقه و تشتت  و چند گانه گی می سوزیم، نشان آن است که ما برغم گذر زمان و هزینه های سنگین و ضیاع وقت و نیرو  و انرژی ، هنوز در لاک های قومی و طایفه ای خود جا خوش کرده ایم. و همانند یک واحد طبیعی به حکم غریزه عمل می کنیم و نه چونان یک واحد مدنی به حکم اخلاق .

بر خورد« باتفاوت» در منطق قبیله وملت

گفتیم نقطۀ اصلی تمایز میان قبیله و ملت در بر خورد با پدیده تفاوت آشکار می شود.به این معنا که تا زمانیکه در مرحله طیعی  هستیم و نظم اجتماعی ما وضعیت قبیلوی دارد  تفاوت ها به تضاد می انجامد  و تضاد  به دشمنی وستیز. و  سر انجام دشمنی به انحصار و دیگر نا پذیری منتهی می شود. منحنی حیات اجتماعی در قبیله از تفاوت اغاز می شود به انحصار طلبی و دیگر نا پذیری ختم می شود.

اما وقتیکه از قبیله به ملت گذر صورت گرفت تفاوت به تفاهم ، تفاهم به دوستی و دوستی به تنوع خواهد انجامید. می بینم ، با اینک حیات اجتماعی درملت نیز از تفاوت آغاز می شود ، اما به تضاد و دیگر ستیزی ختم نمی شود ، بلکه به تنوع و دیگر پذیری می انجامد.

با توضیحاتی که دادیم ، اکنون وقت آن رسیده است که این پرسش را اندک اندک به میان بکشیم که چرا ارزش های فرهنگی ما در زندگی اجتماعی ما تأثیر نکرده است و  در شرایط کنونی چه می توان کرد؟ و چه باید بکنیم؟

برای اینکه ارزش های فرهنگی ما در تامین وحدت ملی مؤثر باشد ، این ارزش ها باید به ارزش های مشترک ملی مبدل شود.وبرای انکه این ارزش های فرهنگی به ارزش های مشترک ملی تبدیل شود ، دو کار باید انجام شود:

1-تبدیل کردن ارزش به هنجار

فرهنگ وارزش چیزی بیگانه با انسان نیست. بلکه فضای مشترک معنوی است که انسان در آن زندگی می کند. اما وقتی که در فرهنگ ارزش های وجود دارد که این ارزشها در حیات اجتماعی ما هیچ تأثیری ندارد ، این امر می تواند به این معنا باشد که میان زندگی اجتماعی وارزش های فرهنگی ما شکاف ایجاد شده است.وقتی که در فرهنگ ما انسان حرمت دارد ولی در زندگی روز مرۀما شایع ترین پدیده قتل و کشتار است،نشان آن است که میان جامعه و ارزش های فرهنگی آن شکاف ایجاد شده است. یا ارزش های فرهنگی توجیه خود را برای افراد جامعه از دست داده و به پدیده های غیر معقول مبدل شده است، ویا اینکه جامعه دچار هبوط اخلاقی شده از ارزش های فرهنگی خود فاصله گرفته است. که می توان از آن به   بیگانگی فرهنگی نیز تعبیر کرد.

در هرصورت ،این شکاف یا بیگانگی فرهنگی به معنای این است که ارزش های فرهنگی در میان ما تبدیل به هنجار های اجتماعی نشده است.ما زمانی می توانیم از این ارزش ها به سود وحدت ملی خود استفاده کنیم که ارزش های فرهنگی تبدیل به هنجار های اجتما عی شود و در زندگی روز مرۀ ما تأثیر داشته باشد. ما باید ساکنان خانۀ فرهنگ باشیم نه در بانان در وازۀ آن. این یعنی اینکه  افتخار کردن به فرهنگ کافی نیست ، بلکه فرهنگ باید در زندگی ما تأثیر داشته باشد. ارزش فرهنگی کافی نیست. ارزش باید بدل به معیار و ضابطۀ برای زندگی شود.

2- نفی انحصار تفسیرازفرهنگ

فرهنگ ، در پیوند با جامعه از رهگذر تفسیر عبور می کند. فرهنگ به همه تعلق دارد و همه باید در تفسیر فرهنگ شریک باشد. ارزش های فرهنگی در صورتی می تواند که نقش مؤثری در تأمین و تحکیم وحدت ملی داشته باشد که به دام انحصار تفسیر و تفسیر های دل بخواهانه قرار نگیرد. ما در فرهنگ خود ارزش احترام به انسان و احترام به مال انسان را داریم. اما انحصار تفسیر این ارزش ها را به دشمنی با انسان و غارت مال انسان بدل کرده است. انحصار تفسیر ، فرهنگ را از نعمت نقد محروم و آن را به پدیدۀ بیگانه با زندگی و در واقع ابزاری برای سرگوب زندگی بدل می کند.فرهنگ تا پیوسته مورد نقد و باز اندیشی و تأمل مستمر قرار نگیرد هرگز نمی تواند تأثیر مثبتی در جامعه از خود به جا بگذارد. واین با نفی انحصار تفسیر از فرهنگ ممکن است.

 با، گشوده بودن در فرهنگ است که فرهنگ غنی می شود. هیچ فرهنگی کامل نیست.هر فرهنگی ، هر چند غنی باشد، نیاز به تعامل و دا د و ستد باسایر فرهنگ ها دارد. و تداوم حیات فرهنگ ها در همین داد وستد مستمر و مداوم است. نمی توان به دور فرهنگ سیم خار دار کشید. مفاهیم مبهم و نه چندان با معنایی چون« تهاجم فرهنگی» و یا فرهنگ بیگانه از انحصار تفسیر ارزش های فرهنگی  و بسته کردن در داد و ستد فرهنگی حکایت دارد. این نشان می دهد که ما اعتماد به نفس کافی برای تماس با فرهنگ دیگر را نداریم. وارزش های فرهنگی را به جای اینکه به ضابطه و معیاری برای رفتار اجتماعی بدل کنیم ، به چماقی برای سر کوب و ابزاری برای انسداد اجتماعی تبدیل می کنیم.

نتیجه

به طور خلاصه نتیجه می گیریم که ما در فرهنگ خود ارزش های والا و متعالی داریم. اما در طول تاریخ ما، این ارزش ها فقط در مرحلۀ ارزش باقی مانده و به هنجار های زندگی اجتماعی تبدیل نشده است. دلیل آن نفوذ و عمق جهان بینی وارزش های  زندگی قبیلوی در حیات اجتماعی ما است که ارزش های فرهنگی مار را خفه و خنثی نموده است.

اگر بخواهیم که این ارزش ها در زندگی ما مؤثر باشد،باید کوشش کنیم که این ارزش ها، از ارزش های محض به ضابطه ها و معیار های برای زندگی تبدیل شود.   و زمام اختیار این ارزش ها را به دست یک گروه ،یک شخص ، و یا یک طایفه نسپاریم. اجازه دهیم که ارزش های فرهنگی ما از منظر ها و جوانب گونا گون مورد نقد ، ارزیابی و تفسیر و تأمل قرار گیرد.آنگاه دیگر ما به فرهنگ خود تنها افتخار نمی کنیم، بلکه با آن زندگی نیز می کنیم. آنگاه  فرهنگ دیگر تنها باور های ذهنی نیست ، بلکه ضابطه های عمل اجتماعی نیز هست. تنها ارزش نیست، بلکه هنجارنیز هست. به امید آن روز. ازتوجه شما تشکر. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

نویسنده : علی امیری نظرات : 9
  • توحیدی ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۴ عقرب

    ملت پاینده است و در حال بالندگی که دارای فرهنگ متعالی و اصیل باشد؛ وای از کشورما!! که از فرهنگش جز اسارت، استبداد، کور کردن، قران سوختاندن، کتاب به آب ریختن وووو دیگر چیزی نمیتوانی بیابی! این هم میشود فرهنگ.
    جناب آقای امیری زیبا نوشتی از همه برتر این تحلیل زیبایت که ما همه چیز را فقط در سطح خودش و برای خودش میخواهیم و ارزش را نیز چنین! اما این کافی که نی بلکه هیچ است باید به آنها جنبه عملی و دستوری بخشید،

  • هادی میران ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۲ عقرب

    چه گونه ملت شویم؟

    واژه لاتینی (nation ) که به فارسی ملت ترجمه شده است، از چشم انداز تاریخی به اواسط قرن 17 میلادی برمیگردد. تعبیر وتفسیر متفاوتی که در گذر زمان از این واژه صورت گرفته، این واژه را بصورت یک پدیده چند بعدی وارد ادبیات سیاسی وجامعه شناختی کرده است. کاربرد "ملت" در زمین های متفاوت، سبب گردیده است که تعریف یکسان و یکدست از آن وجود نداشته باشد و به همین دلیل است که در مقاطع مختلف تاریخی در اشکال متفاوت تعبیر و تعریف گردیده است. بصور مثال؛ در یک برش زمانی، واژه ملت به یک گروه معینی ازمردم اطلاق گردیده است که دریک جغرافیای مشخص می زیسته اند. دربرخی موارد "ملت" به مفهوم اقاریب خونی، تعلقات خانواده گی و حتی مترادف با تشکیلات سیاسی نیز به کار رفته است. اما با گذر زمان و تغیر وتحولات در گستره ی تعاملات و مناسبات سیاسی ـ اجتماعی، واژه "ملت" با اهمیت بیشتر و درکسوت یک پدیده ی سیاسی وارد این مناسبات گردیده است. "ملت" در اشکال واعتبار یک پدیده ی سیاسی مترادف با یک طبقه ممتاز اجتماعی و گاهی هم مترادف با نخبه گان فکری تعبیر گردیده است که مراد از آن عمدتا مالکین ثروت و مبلغین مذهبی بوده اند. اما واژه مردم (people ) از منظر تاریخی، بر یک طیف وسیعتری از اعضای جامعه که گروه های متفاوتی در آن شامل بوده اند، اطلاق گردیده است. با انقلاب برژوازی درفرانسه، انگلستان وامریکا، پدیده جدیدی به نام "اقتدار مردم" دربستر تعاملات و مناسبات سیاسی ظهور کرد که مردم را دارای حقوق و اقتدار سیاسی می دانست. انقلاب برژوازی درواقع تحولات جدیدی را در عرصه ء مناسبات سیاسی واقتصادی فراهم آورد که شکل گیری بسیاری از دولت ها وملت ها، فرایند همین تحولات دانسته میشود.

    محقق سوئدی Dan Person (2005) معتقد است که ملت به مفهوم مدرن آن عمدتا بعد از انقلاب فرانسه (1789-1799) پا به عرصه وجود گذاشت، زمانی که سازمانهای سیاسی به تدریج درکسوت واعتبار دولت های مدرن، توسعه یافتند. اما واژه "ملت" دست کم با سه معنی و تعبیر نسبتا ازهم متفاوت، به کار برده شده است. درمعنی اول، ملت به مفهوم یک نظام سیاسی به کار رفته است که بطور نمونه به سازمان ملل متحد می توان اشاره کرد که متشکل از دولتها مختلف می باشد. و فراتر از آن، روابطی که میان دولت ها برقرار میشود در چهارچوب یک قانون مشخص تعریف وتدوین میگردد که قانون روابط بین المللی نامیده اند. درمعنی دوم به مفهوم یک کتله ء مردمی با فرهنگ وسنت های مشترک، فارغ از محدویت جغرافیای تعریف شده است. در معنی سوم، واژه ملت مبتنی بر گزینه های ساختاری تعریف شده است که دراین تعریف زبان مشترک، فرهنگ مشترک، دین مشترک، علایق مشترک، و جغرافیای مشترک از ویژه گیهای آن دانسته میشود.
    ملت درمفهوم امروزی آن به مجموعه ای ازانسانها اطلاق میگردد که دریک محدوده مشخص جغرافیایی با نظم ونظام واحد، فرهنگ وسنت های مشترک، علایق و منافغ مشترک، سهم مساوی در اداره دولت، امتیازات مساوی ازفرایند تلاشهای مشترک، حسن همجواری و اخلاق همزیستی مسالمت آمیز درکنارهمدیگر زندگی میکنند. تکوین ملت درمفهوم مدرن آن، عمدتا برفرضیه ساختارگرایی (Social construction ) استوار است. از دیدگاه ساختارگرایی، ملت های موجود درواقع فرایند رخدادها و تحولات سیاسی واقتصادی دانسته میشود که این تحولات و رخدادها توسط خود انسانها مدیریت ورهبری شده اند. سوای از انقلاب صنعتی که یکی از پدیده های مهم در ایجاد و تکوین ملت های معاصر دانسته میشود، توسعه طلبی دول استعماری، جنگهای اول و دوم جهانی ، مکاتب و باورهای سیاسی مانند ناسیونالیسم و کمونیزم پدیده ها ی دپگری اند که بستر تکوین ملت و دولت های معاصر را فراهم آورده اند. اما درکنار این عوامل و دلایل، علایق و منافع مشترک و تعامل نمادهای متفاوت درهمبستگی و همگرای این ساختار نقش محرز داشته اند(2).

    روند ملت سازی درافغانستان
    افغانستان به عنوان یک واحد مستقل از یک پیکره ی بزرگ، توسط احمد شا ابدالی (1747) ایجاد گردید. اما اینکه تلاشهای احمد شا درانی را ساختن هویت وملت واحد تعبیر وتفسیر می نمایند قراین منطقی چنین حکمی را تایئد نمی کند. ازمنظر تاریخی، زمانیکه احمد شا به قتل نادر افشار، کمر بست، پرداخت های فکری هویت ـ ملت، هنوز از حلقات روشنفکری اروپایی پا فراتر نگذاشته بود. ازاین رو، انگیزه و مقاصد احمد شا درانی برای ایجاد افغانستان با توجه به شرایط زمانی ومکانی آن، تنها می تواند در بستر علایق شخصی، اهداف اقتصادی و انگیزه های قدرت طلبی قابل تحلیل و تفسیر باشد. چنانچه که سیر حوادث تاریخی در تمام منطقه تحت تاثیر همین انگیزه ها قرار داشته اند. لشکر کشیها و نبردهای سنگینی که ازاین منطقه رهبری شده اند، عمدتا درمحور علایق و مقاصد کوتا مدت اقتصادی تحلیل و تفسیر شده اند. احمد شا درانی قبل ازهمه چیز یک نظام قبیله ای را بیان نهاد، اما دیری نگذشت که همین نظام، به بستر رقابت های خونین میان دو قبیله ی محمد زایی و سدو زایی تبدیل گردید. قطع نظر ازاینکه این رقابت ها چقدر خونین بوده اند اما قدر مسلم این است که همین رقابت های براندازنده، فرصت ایجاد یک دولت ـ ملت قاعده مند را به تفرق و عصبیت های مفرط قومی تبدیل کرد (3).

    رخدادها وتحولات تاریخی افغانستان اگر بدور از پیشفرضها و پیش قضاوت های مبتنی بر علایق وگرایش قومی مورد دقت و کنکاش قرار گیرد، این یقین برجسته میگردد که روند ملت ـ دولت وهویت سازی دراین سرزمین، ازمیان دریای خون عبور کرده است وبه همین دلیل این روند هیچ گاهی به ملت ـ دولت همبسته گر و همگرا و هویت یک دست، منتهی نگردیده است. بستری فکری که این روند در آن شکل گرفته، چنان بیمار وعفونت زا بوده که این روند را درامتداد تاریخ به یک جریان بیمار ، خون ریز و ویرانگر تبدیل کرده است. واقعیت این است که بسیاری از عوامل بحران امروز، در بستر همین روند بیمار تغذیه شده اند و جان گرفته اند که هنوز هم ازاین مردم قربانی میگیرند.

    دولت همبستگر وهمگرا در واقع حاصل اندیشه و تفکر همبسته وهمگرا می باشد. اندیشه و تفکر همبسته و همگرا دریک جامعه، تولید و بازتولید شرایط پرورش اجتماعی حاکم درآن جامعه می باشد. به هر اندازه که نهادها و محیط پرورش اجتماعی بازتاب توافق اجتماعی وتعامل نمادها باشد، به همان اندازه زمینه برای رشد وتکامل اندیشه های همبستگر وهمگرا فراهم میگردد. ملت ـ دولت ازجمله پدیده های اند که دربستر پرورش اجتماعی، تعامل نمادها و دریک روند منطقی تکوین می یابد. عواملی که این روند را سرعت بخشیده و به مقصد منتهی می سازد زیاد اند. قطع نظر از خصوصیات جغرافیایی، منابع اقتصادی، شرایط زمانی ـ مکانی، فرهنگ وسنت های رایج که درمیزان موفقیت یا عدم موفقیت این روند اثر گذار اند، دو گزینه فکری بیشتر ازهمه دراین روند مهم دانسته میشود که عبارت اند از پرورش اجتماعی ( Socialization ) و تعامل نمادین ( Symbolicintractionism ).

    از منظر تعامل نمادین یا ( symbolic intractionism ) هنجارها و رفتارهای رایج درمناسبات اجتماعی ومعیارهای قضاوت ازجمله پدیده های اند که درتعامل نمادها بوجودمی آیند. به همانگونه که نمادها می توانند قابل تعریف و بازتعریف باشند، تعاملات اجتماعی نیز قابل تغیر و تحول اند. انسانها قادراند که شرایط زیستی و تعاملات اجتماعی را طبق میل و علایق شان متحول ساخته وتعریف نمایند (4). گاهی اتفاق می افتد که به دلایل مختلف، ازجمله به دلایل عدم توجه به اهمیت نمادها متفرق، نمادها در تعامل منطقی قرار نمیگیرند. فرایند هرتعامل، منطقی و یاغیر منطقی، بصورت خصلت های رفتاری وارد مناسبات اجتماعی میگردد. به هر پیمانه ی که نمادها با گزینه های منطقی در تعامل قرار بگیرند، به همان اندازه خصلت های رفتاری می توانند مسالمت آمیز و سازنده باشند. اگر نمادها و سازه های بخشی از جامعه، دراین تعامل از نظر دور انگاشته شود، نمادها بیرون از روند تعامل، به عناصر تنش زا تبدیل میگردد که فرایند آن هرج ومرج و تفرق اجتماعی خواهد بود. شرایط دولت ـ ملت سازی نیز از این قاعده مستثنی نیست. به هر پیمانه ی که نمادهای متفاوت یک جامعه ی متکثر، در روند دولت ـ ملت سازی، مورد توجه قرار گیرد، به همان اندازه این روند منطقی می نماید و ملت و دولت می تواند آیینه پرداز تمام نمادهای اثر گذار درجامعه باشد. ملت ودولت سازی در واقع تعامل همین نمادها می باشد که عدم رعایت توازن در تعامل این نمادها، این روند را بر ضد آن تبدیل میکند. تاریخ ملت و دولت سازی درافغانستان، روایت گر این واقعیت است که این روند بدون توجه به نمادهای اثر گذار طرح گردیده و درفرجام به جا ی اینکه به یک دولت و ملت همبستگر و همگرا منتهی گردد، تنفر وتفرق را درمناسبات اجتماعی نهادینه ساخته است . همین معضل سبب گردیده است که پرورش اجتماعی دربستر داده ها، سنت ها و ارزشهای قومی صورت پذیرد و درنهایت جامعه به دسته های نا همگون و نا همگرا تقسیم گردد.

    پرورش اجتماعی
    پرورش اجتماعی یا ( Socialization ) یک بحث بیسار مفصل و دراز دامن است. این اصطلاح برای اولین بار درسال 1900 توسط ایمیلی دورکیم، وارد ادبیات جامعه شناختی گردیدکه امروز به عنوان یکی از تیئوری های کلیدی در رفتار وهنجار شناسی شناخته میشود. پرورش اجتماعی به جریان اطلاق میگردد که دربسترآن انسانها از دوران طفولیت تا پیری، بصورت مستمر اخلاق، رفتار و هنجارهای رایج در روابط اجتماعی را فرا می گیرند. از منظر این تیئوری، رفتار و کاراکترهای اخلاقی انسانها، یک پدیده اکتسابی بوده که از محیط خانواده ، شبکه روابط اجتماعی و نهادهای فرهنگی ـ اجتماعی فرا می گیرند. بر مبنای این تیئوری، هنجارها ومعیارهای حاکم وغالب در مناسبات اجتماعی و الگوهای رفتاری انسانها، دریک تعامل متقابل ساخته و پرداخته میشود. به تعبیر دگر، اخلاق والگوهای رفتاری امروز، محصول مناسبات وفرهنگ حاکم بر مناسبات دیروز است. نهادهای اثر گذار این الگو ها را تعریف وتدوین میکنند و به تدریج وارد مناسبات اجتماعی میگردد. خانواده، مکتب، شبکه روابط اجتماعی، دانشگاه و محیط کار ازجمله نهادهای اند که مراحل مختلف پرورش اجتماعی را طرح و تعریف وتدوین میکنند(5).

    درافغانستان، نهادهای پرورش اجتماعی متاثیر از سنت، فرهنگ، باورهای چند مذهبی وهنجارهای قومی اند که تعصب و تفرق از دوران طفولیت وارد الگوهای رفتاری گردیده و به تدریج بخشی از کاراکترهای اخلاقی یک شخص را شکل می بخشد. این کاراکترها و خصلت رفتاری درخیلی ها بدون تغیر و تحول، تا آخر عمر باقی می ماند. به ندرت اتفاق افتاده است که این خصایل رفتاری درافراد، جایش را به نگرش و باورهای فرا قومی وفرا مذهبی بسپارند که در واقع میشود از آن به عنوان هنجار شکنی نام برد. با توجه به این واقعیت که انسانها موجودات قابل تغیر اند، اما این خصایل رفتاری حتی گاهی به صورت ناخود آگاه در رفتار کسانی که تغیر کرده اند به مشاهده میرسند. بنابر این درجامعه ای که پرورش اجتماعی دربستر فرهنگ و سنت ها قومی، اعتقادات چند مذهبی، وگرایش های میلیتی شکل می پذیرد و تفرق و تعصب درخیلی موارد از محیط خانواده وارد الگوهای رفتاری اطفال میشود، درنهایت جامعه به دسته های ناهمبسته و نا همگرا تقسیم میگردد. چنانچه که افغانستان امروز، این واقعیت تلخ را در امتداد تمام حوادث تلخ و مصیبت بارش، به نمایش می گذارد. با توجه با این واقعیت، مردم افغانستان، به رغم داشتن سرزمین واحد، هیچ گاهی ملت همبسته و همگرا نبوده اند و چنین ادعای هم از یک خود فریبی شرین، چیزی بیشتر نیست.

    فراایند ملت سازی درافغانستان
    همانگونه که اشاره رفت، روند دولت ـ ملت سازی، درافغانستان ازمیان دریای خون عبور کرده است. ولی از آنجایکه این روند با اهداف ونیت برتری خواهی و معیارهای نژادمحور، آغاز گردیده است، دولت و ملت حاصل ازاین تلاش، هیچ گاهی نتوانسته اند که در کسوت و نماد همزیستی مسالمت آمیز، و ممثل اراده همگانی و بازتاب علایق ملی، تبلور وتجلی نمایند. دولت به جای اینکه مروج ومبلغ باورهای همبسته گر و اندیشه های خرد محور باشد، تفرق وعصبیت های قومی را درهنجارهای اجتماعی نهادینه ساخته و عملا عامل پرورش تنش و خشونت قرار گرفته است. ازهمین رو ، مردم افغانستان هیچ گاهی خودرا ملت همبسته ، هم سرنوشت و داری علایق مشترک احساس نکرده اند. بدلیل اینکه حاکمیت خود مروج عصبیت های قومی ومذهبی بوده است، تفرق اجتماعی عملا به تجزیه قومی منجر گردیده است که حتی کابل که پای تخت افغانستان است ، این واقعیت را بصورت عریان وبرهنه درمعرض نمایش میگذارد.

    به تعبیر روشن تر می توان گفت که تلاشهای که از بستر حاکمیت برای ملت سازی صورت گرفته درواقع با ثرب و سر نیزه همرا بوده که به جای ملت ساختن، جراحت های خونینی را بر اندام این سرزمین تحمیل کرده اند. فرایند این تلاشها، تفرق و تنفر آمیخته با عصبیتی اند که درشریانهای روابط و مناسبات اجتماعی نهادمند گردیده اند. یکی از نمادها برجسته یک ملت، خویشاوندی ملی است. خویشاوندی ملی قبل ازهر چیز، عنصر اعتماد و احترام واعتراف به ارزشهای متقابل را درمعرض دید میگذارد. فرایند خویشاوندی ملی، میتواند رشد استعداد جامعه و تشریک مساعی برای توسعه متوازن را درعرصه های متفاوت زندگی فراهم و بستر سازی نماید. فقدان این پدیده درساختار روابط اجتماعی، قبل ازهرچیز، روحیه بی اعتمادی وخود برتر بینی کاذب را به نمایش گذاشته ودرفرجام تجزیه و تفرق قومی را برجسته می سازد. درافغانستان ازآنجایکه پدیده های اجتماعی از چشم انداز حاکمیت نگرسته و تعریف شده اند، سبب گردیده است که معیارهای قضاوت در روابط و مناسبات اجتماعی معیارهای حاکمیت پسند باشد. حاکمیت هم بدلیل اینکه ممثل اراده و منافع و ترویج گر سنتهای یک بخشی از جامعه بوده، با تمام امکانات تلاش صورت گرفته است که خصلت های رفتاری حاکمیت پسند، معیار قضاوت برای رفتار وهنجارهای تمام اقوام ساکن دراین سرزمین قرار بگیرد. یعنی هرآنچه که بااین معیار همخوانی داشته باشند، پسندیده و متباقی باید به شدت سرکوب گردند. متاسفانه به دلیل تعصب مفرط، هیچ کسی به این واقعیت توجه نکرده اند که تنوع فرهنگی دریک جامعه و حمایت از تکثر فرهنگی ، بصورت خوبتر وبهتر زمینه های رشد وشکوفای استعداد جامعه را فراهم می سازد. حمایت حاکمیت از فرهنگ وسنت های حاکم وتحقیر و سرکوب نمادهای فرهنگی اقوام بیرون از دایره حاکمیت، نه تنها زمینه توسعه وتکامل را فراهم نکرده بلکه این کشور را برای یک قرن از مسیر توسعه وتکامل منحرف کرده است. فرایند این رویه، موانع متعددی رادرمسیر توسعه وتکامل این جامعه ایجاد کرده است که عدم خویشاوندی ملی یکی از این موانع تلقی میگردد. شاید این پدیده درنظرگاه اول چندان مهم به نظر نیاید، اما اگر با دقت بیشتری به آن نگرسته شود، اهمیت آن در توسعه اجتماعی محرز و مسلم میگردد.

    شرایط و زمینه های رشد تفکر ملی
    با توجه به آنچه که گفته آمد، مردم افغانستان تاهنوز همزیستی مسالمت آمیز وخویشاوندی ملی را تجربه نکرده اند و تاهنوز هم از گروه های پراگنده قومی به یک ملت همبسته و همگرا چهره عوض نکرده اند. ملت همبسته وهمگرا درواقع دربستر اندیشه وتفکر ملی تکوین یافته و شکل میگیرد. اگر قرار باشد که مردم افغانستان در کسوت یک ملت همبسته و همگرا عرض قامت نمایند، قبل ازهمه چیز باید شرایط و زمینه های رشد تفکر و اندیشه ی ملی فراهم گردد. این شرایط چیزی نیست که بصورت خودکار فراهم آید. این شرایط در حقیقیت مجموعه ای از گزینه های فکری و اقتصادی اند که بارعایت آن درعرصه های متفاوت مناسبات و روابط اجتماعی، زمینه ی برای شکل گیری تفکر واندیشه ملی فراهم میگردد. ازمجموعه ی این گزینه های فکری، دو گزینه ی بیسار برجسته اند که بسیاری از تعاملات اجتماعی و از آن جمله شکل گیری ورشد تفکر ملی را بستر سازی میکنند. این دو گزینه، که قبلا به آن پرداخته شد، پرورش اجتماعی (Socialization ) و تعامل نمادین یا (Symbolicintractionism ) میباشند.

    تعامل نمادهای متفاوت ومتکثر در یک روند منطقی و باز نگری در شرایط پرورش اجتماعی و همچنان ایجاد تغیر وتحول در ساختار نهاد های اثر گذار در روند پرورش اجتماعی، گزینه منطقی و بستر اصلی برای شکل گیری ورشد تفکر ملی تلقی میگردد. دریک کشور مانند افغانستان با تکثر فرهنگ ونمادهای متفاوت قومی، تعامل نمادین در واقع تعامل وتوافق نمادهای متفاوت قومی اند که به تدریج از حالت نماد های متفاوت ومتکثر به یک کلیت واحد وقابل پذیرش همگانی تبدیل میگردد. این تعامل می تواند در یک روند دیالکتیکی، فصل جدیدی را درتاریخ مناسبات اجتماعی میان مردم به وجود بیاورد که درآن تفرق و عصبیت های قومی جایش را به همزیستی مسالمت آمیز و خویشاوندی ملی بسپارد. تجارب تاریخی نشان داده اند که زیر ساخت تفکرملی و اندیشه های فراقومی، درتعامل نمادهای متکثر و دربستر پرورش اجتماعی شکل می گیرد. آنچه که قواعد رفتاری و کاراکترهای اخلاقی انسانهارا شکل می بخشد، درواقع آموزه های اند که بصورت اکتسابی از تعامل نمادها در روند پرورش اجتماعی فرا گرفته میشود. دقت در تعامل نمادها و تحول درساختار نهاد های اثر گذار درروندپرورش اجتماعی، گام اصلی برای پرورش و نهادینه ساختن تفکر ملی تلقی میگردد. با نهادمند ساختن این تفکر در ذهن جامعه و و تبارز آن در الگوهای رفتاری مردم ، ملت همبسته و همگرا از یک توهم به یک واقعیت تبدیل میگردد.

    منابع:

    Kedourie, E lie (1993). Nationalismen. WSOY, Finland 1995. - 1

    - Gellnes, Ernest (1997). Satat, Nation, Nationalism. AiT scandbook, Falun 19972

    3 ۴ فرهنگ، میرمحمد صدیق (1385 خورشیدی) افغانستان درپنج قرن اخیر. موسسه انتاشارات عرفان تهران

    Giddens, Anthony (2003). Sociology. Lund, Studentlitteratur.4

    5- Horst Jugen Helle (2005) Symbolic Interaction and Verstehen Peter Lang GmbH

  • میر احمد لومانی ! ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۱ عقرب

    جناب اقای امیری محترم سلام !
    خیلی کوچک بودم در زمان حاکمیت داود خان ، هر روز صبح در جلو مکتب مان ما بچه ها در یک صف داد می زد یم : ملی وحدت ، ملی وحدت ، ملی وحدت !
    گر چند همان موقع نیز احساس می کردیم که هدف از ایجاد این ملی وحدت چه میباشد ! یعنی تحمیل فرهنگ استبدادی قبیله یی بر سایر ملیت های تحت ستم ! اما کمی که بزرگ شدیم این استبداد را با گوشت ، پوست و استخوان مان لمس نمودیم و لمس مینماییم .
    ان چه که بر ما و بر فرهنگ ما تحمیل گردیده شده است ؛ فرهنگ استبدادی قبیله یی میباشد ! و بر همین اساس است که ، هرآن چه و هران که ، مربوط به قبیله و طایفه من نبوده ، یک امر مثتسنی بوده است !
    در زیر سایه استبداد قبیله یی ، هیج گاهی وحدت ملی یی نمیتواند عرض وجود بنماید .
    در کشوری که من ( تبعه اصلی آن ) ان جا خودم را بیگانه و یا دسته (چندم ) بدانم ؛ چگونه میتوان ان جا از وحدت ملی حرفی به میان آورد !
    ان چه میراث فرهنگی ما است مختلطی است از باز مانده یی فرهنگ خشن و بیابان گرد عرب بادیه نشین و قبایل استبدادی حاکم بر کشور ما ! که ؛ میتوان آن را فرهنگ استبداد قبایل نامید !
    ان چه را که ، امروز ما و جامعه نیاز مبرم و اساسی به ان داریم ، تحکیم هر چی بیشتر پایه های عدالت اجتماعی در این کشور میباشد ! که در ان صورت ما بسوی ملت شدن گام بر خواهیم داشت .

  • محد دایه پور ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۰ عقرب

    جناب امیر سلام .
    در مورد ملت سازی در مقالیتان کمتر پرداخت کرده اید زیرا ملت سازی یکی از اصلی ترین بخش وحدت ملی است ما نمی توان با توجه به ارزش های بدوی مسلمانان ملت را بسازیم بلکه ملت سازی راه کارکرد های امروزی تر دارد اساسا ملت سازی مفهومی غربی است که در افغانستان هنوز جا نیافتاده است در افغانستان اگر حرف از ملت است به همین ارزش ها و دیگر ارزش ها قبیلوی ارجاع داده می شود بدون توجه به زیرساخت ها تاریخی و فرهنگی تمام جامعه اگرروزی زعمای این سرزمین به نتیجه برسند که ساختار یک ملت را پی ریزی کنند ما فکر می کنیم با چالش ها ی جدید به مراتب پر هزینه تری روبه رو خواهیم بود. من فکر نمی کنم این مردان ریشدار قبیله حاضر باشند آن هزینه را پرداخت کنند تا به ملت سازی برسیم.

  • احمد رضا درویش ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۰ عقرب

    ازمتن سخنرانی کرده ، مقدمۀ آن جالب است. زبان خشن و نگاه تیز و انتقادی امیری هیج استثنا قایل نیست. حکمی را که ا و در باره سخنرانی صادر کرده است شامل خود او هم می شود.او خودش را هم نقد کرده است.در باره متن سخنرانی هم زیاد بد نیست.این روحیه همیشه تخریب کار امیری و امثال او است که ههمه چیز را بد می بیند و سخن خود را نیز تحریف حقیقت می داند.. اما در همین سخن ها هم حقیقت وجود دارد. تشکردارم ازهمه . و به خصوص از مدیریت سایت وزین جمهوری سکوت

  • الیاس کوشانی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۰ عقرب

    هر کس به اندازه بینش، درک و آگاهی اش از فرهنگ و انسانیت برداشت و یا تفسیر میکند. اما در جای که واقعا فرهنگ مردم انسان کشتن است و غارت اموال انسان، آیا ممکن است که از آنها هم انتظار انسانیت و احترام به انسان و مال انسان را داشت؟ در جای که هر پدیده ی بد بخاطر امرار معاش روا است، فکر کنم که این سخن ها خریداری نخواهد داشت اما تلاش ضرور، که شاید روزی رهروان صراط مستقیم شوند. در هر دین و فرهنگی چیزی که عقل انسان را زایل کند پدیده ی نا ستودنی است، اما در جنوب افغانستان مواد مخدر توسط خاندان کرزی، زرع و قاچاق میشود و از هرگونه نابودی کشتزار های خشخاش جلوگیری به عمل می آورند، به بهانه ی فقیر بودن مردم و کشاورزان. یعنی اگر ما غارت، قتل و مواد مخدر و یا دست به هر کاری شومی دیگری میزنیم برای ما مجاز است. این جاست که در این منطقه نه فرهنگی وجود دارد نه دینی و نه انسانی، جز مخلوقاتی که شبیه انسان است که هیج گونه خصلتی انسانی در وجود آنها دیده نمیشود. زیرا در هیج نقطه ی از جهان امروز جنون و بربریت به این اندازه وجود ندارد ملت ها سعی در کسب دانش دارند تا با کشور ها و ملت های متمدن جهان همگام شوند اما در جنوب کشور ما جز اینکه هر روز کمر را به نابودی انسان و فرهنگ انسان میبندند، چرا که خویش را در مقابل انسان و فرهنگ انسان ذلیل احساس میکنند.

  • روشنگر ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۰ عقرب

    امیری عزیز،

    تشکر از گذاشتن متن سخنرانی ات در اینجا. سخنان ات خیلی عالی، مبتنی بر واقعیت های جامعه امروزی ما، اما با در نظر داشت حاضران در مجلس و مخصوصن کسانیکه که شما نام برده اید خیلی خوب می بود که کمی ساده تر می نوشتید. باور کنید که آنها سخنانی را که شما ارائه کردید شاید اندکی از آن را درک کرده باشد. و این یک واقعیت تلخی دیگر از آن واقعیت های تلخ ماست.

  • خاکستر کلاه ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۰ عقرب

    ندانستیم رواداری چگونه استخراج شد؟
    تاکید روی مثلث فقر،جهل،استبداد شروع جالبی بود که از جناب امیری جز آن انتظار نمی رود.

  • علی غزنوی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۰ عقرب

    جناب امیری خیلی زیباست. از همه نوشته های شمازیباتر واقعا تحلیل عملی و جالبی است ولی ایکاش می شد در افغانستان گوش شنوایی می بود. در کشور ما می کوشند ارزشهای گذشته خویش را کتمان کنند و ارزشهای فرهنگی و هنری ما را بدست خویش نابود می کنند و مصیبت تا این حد باقی نمی مانند. از ارزشهای مادی به بهای جان و ارامش شان استقبال می کنند. جهل تا کدام حدی باید باشد. کسی که بر نفس خویش رحم ندارد و به فامیل و خانواده خویش نمی اندیشد. تمام ارامش خویش و قریه و ولایت و کشور خویش را به در مقابل نفرت و انزجار از دیگران که منظور از دیگران نیز فرامرزی ها نیست بلی همین نان و نمکی های دو ساله شان هست و ابزار دست دیگران قرار گرفتن است معامله می نمایند. اگر سری بزنیم به این منادیان جهاد و اسلام اکثرا کسانی بودند که از پس درس انجنیری برامده نتوانستند و مجاهد گشتند. مجاهد یعنی قصاب انسان. بعد فراتر از ان اسامه و ملا عمر ها را رهبران مذهبی و جهادی خویش انتخاب کردند که خود انها شهرت خویش را نه از تعالیم اسلامی بلکه از سربریدن و کله پراندن اموختند.
    اگر به مردم عادی بر گردیم نیز اکثرا می گویند که در صلح و همزیسیتی به سر برده اند که نه همین مردمان عادی بوده که هیزوم اتش نفرت و خشونت خود را قرار داده اند و هیچگاهی نخواستند صدای اعتراض خویش را بالا بکشند.
    همین تظاهرات چند روز قبل از جانب دانشگاه روانان نه دانشگاهیان خود مصداق قوی بر ادعای تاریک اندیشی است.
    وضعیت کنونی کشور که خود بازیچه ای در دست چند انسان که خود از ازمون الوده بر امده اند و انتخابات افغانستان دستخوش امال و خواستهای شیطانی شان کردند و به ارای ملت اهانت کردند قرار دارد دلیل دیگری است. حال نمی شود برای اثبات چنین خلاهای اشکار بر گشت به متن عربیک و از ازن با جمع و ضرب کردن حروف به حساب ابجد راه حل این معما را در یافت.
    باشد که بخود ایند و برای خود زندگی کنند و به این اموزه ای انسانی نیز پی ببرند که دیگران نیز حق زندگی و حق مساوی در استفاده از امکانات و ارزشها و حقوق شهروندی شان دارند.

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: