۱۳۸۸ سه شنبه ۱۹ عقرب
ما و مرد مس خر

ما و مرد مس خر

رضا را چند روز پیش زمانی که مس های خودم را به بازار برده بودم دیدم. غصه گلویش را گرفته بود، می گفت که کریم بیک مس های او را خریده اما او را بازی داده و تنها نیم بهای مس ها را به او داده است!

بازار پر از سرو صدا بود، دست رضا را گرفتم به سختی از میان جمعیتی که در هم فشرده بود گذشتیم، او را همراه خود پیش کریم بیک بردم،

 - هی، کریم ،  تمام پولی را که به این پسر بدهکاری همین آلان بده!

- او مغبولک تو از کجا پیدا شدی، پیسه کار داری؟ چیقدر؟

- کریم تو خودت مرا میشناسی، اگر پول این پسر را پس ندهی، خودت پشیمان میشی!

- برو، تمام شد و گذشت زمانی که تو و خانواده ات هر کاری که می خواستین می کردین. به خودت نگاه کن، از خانواده ات تو ماندی، یک تکه زباله مانند پدرت.

کلماتی که از دهان او بیرون میرختند به سختی به دیواره های گوشم می خوردند و بر می گشتند! همه چیز به آهستگی اتفاق می افتاد، انگار تمامی چیزهایی که مردم می گویند مانند این است که به یک دیوار آبی که بین من و آنهاست می خورد  و برمی گردد.

و دوباره همه چیز سرعت طبیعی خود را به خود گرفت! همه چیزهایی که شنیده بودم باعث این بود که مرا تشدید به جنگ بکنند.

با او درگیر شدم، کلاویز شدیم و یکی من می زدم و یکی هم او ، خلاصه ماجرا مردک با هرچه کردم پول رضا را نداد و من هم با دماغی پر از خون و لبی پاره شده خیلی جالب به نظر نمی رسیدم. اما او را هم خوب لت و کوب کرده بودم. کریم بیک را همه به نام کریم مردار خور می شناختند، بریش خاطر نشان کردم که درس خوبی به او خواهم داد.

به رضا این اطمینان را دادم که به کریم بیک درس خوبی خواهم داد، به او گفتم که کریم باید بیشتر از آن چیزی که به تو بدهکار هست بپردازد. رضا در حالی که قطره های اشک را از روی گونه هایش پاک می کرد و روی دست من آب میریخت می گفت که کریم بیک زحمات بیسیاری از بچه ها را به این صورت از چنگ آنها در می آورد و هیچ وقت هم هیچ کس نبوده از او بازخواست کند!

-صادق، می خوای که به خانه ما بیای و شب را اونجا بگذرونی؟

-نه، ممنونم پسر، نمی خوام که سر بار کسی باشم. تو هم به اندازه خودت دردسر داری!

در حالی که خورشید داشت در دل آسمان فرو می رفت، رضا رفت تا خانواده اش را که سال ها در دل خاک خانه کرده بودند ببیند! پدرش، مادرش، دوتا از خواهرانش و برادر کوچک او کسانی بودند که زمین سرد را برای سال ها خانه گاه خود کرده بودند. تمامی آنها زمانی کشته شدند که طالبان به خانه آنها حمله کرده و همه ی آنها را کشته بودند. همیشه این یک سوال بی جواب برای رضا بود که چرا طالبان باید این کار را می کردند؟ و جواب های مختلف در ذهنش به او پاسخ گو بودند. اما نزدیک تر از همه این بود که او فکر می کرد چون پدر او یک معلم بوده است. ولی چرا دیگر افراد خانواده او؟!! ساعتی آنجا بود، و بعد هم در تاریکی شب به خانه بر می گشت.

بعد از مدتی داستان رضا را تقریبا نزدیگ به آنچه خود گذارانده بودم یافتم،

رضا با مادرش زندگی می کرد، روزها مثل من مس جمع می کرد و می فروخت و این راهی بود که او امرار معاش می کرد. اما وضعیت من فرق می کرد، من در زندگی خودم بودم و خودم. روزها مس جمع می کردم و می فروختم و با پولی که از این راه به دست می آوردم برای خودم کتاب می خریدم و در خانه درس می خواندم. در خانه یک کتاب خانه کوچک از انواع و اقسام کتاب ها داشتم کا همه ی آنها را چندین بار مرور کرده بودم.

 

من و رضا تصمیم گرفتیم که نقشه ای بکشیم و کاری کنیم که دیگر کریم این کار ره با هیچ کسی نکند!

 

***

 خوب صادق، نقشه ی تو چیه؟

- رضا جان، دیشب اصلا نخوابیدم، یک نه بلکه چند نقشه دارم!

این برای من هم مهم بود که بدانم صادق چه چیزهایی را در سر دارد و هم نه! بخاطر اینکه دل پر من از کریم مرا وادار به این میکرد که همه اش به انتقام گرفتن فکر بکنم، بخاطر اینکه این تنها باری نبود که او این کار را با من کرده است.

نزدیک ظهر بود، دیگر میس هایی را که در طول روز جمع کرده بودیم باید به بازار می بردیم. تنها راهی که به شهر می رفت در گرد و غبار گم بود! و ما هم از سر و روی مان در گرمی هوا عرق می چکید. این وضعیت تا حالا چندین بار مرا مریض کرده اما برای صادق! صادق می گفت که به این وضعیت عادت کرده است. می گفت ابتدا خیلی مریض میشده اما حالا نه!

مس ها را که فروختیم، صادق پول را گرفت و نصف بیشتر آن را در جیب خود گذاشت.

رضا – باز میری که کتاب بخری؟

صادق – نه، کاری مهم تر از اون دارم، و گذشته از اون برای خریدن کتاب باید به شهر رفت، در دهات ما که کتابی چیزی پیدا نمی شود، اما من آرزو دارم که روزی همه ی این مردم توان خواندن و نوشتن داشته باشند و چیزهایی که باید به ارزش های حقیقی خود برسند، برسند.

صادق – خوب حالا، بریم نهار بخوریم که بدجوری گشنه ییم شده، بعد از آن هم  پیش کاکا سخی آهینگر می ریم  که یک قفل شکن بخریم بعد از آن هم میریم که میخ بخریم.

هنگام بازگشتن ،بعد از نهار پیش کاکا سخی رفتیم، صدای چکش هایی که به هوا می رفتند و روی سنگدان پایین می آمدند از کوچه های خاکی نرسیده به خانه ی کاکا سخی شنیده می شد، سه یا چهار کوچه که رد شدیم به خانه ی کاکا سخی رسیدیم.

کاکا سخی، مرد پول جمع گری است، هیچ وقت مانند دیگران مغازه نداشت، اما چون کار او عالی بود در خانه بیشتر از همه  در آمد داشت!

صادق در حالی که در را میزد، یخن پیراهن خود را هم درست می کرد!

رضا – چی شده، کدام جایی دیگر که نمی خواهیم برویم؟ پیش کاکا سخی میریم، نه؟

صادق – بله که پیش کاکا سخی میریم، اما تو که دختر کاکا سخی را ندیدی، چند وقت پیش کاکا سخی کار می کردم، کاکا سخی فهمید که دخترش را دوست دارم. خودم از پیشش رفتم! کاکا سخی می گفت که تو بچه با استعدادی هستی، اگر دخترم را دوست داری بدون هیچ شرط و شروطی عروس تو خواهد بود. ولی تنها چیزهایی که به مغز من خطور می کردند به من می گفتنتد: من که کسی را ندارم، نه مادر، نه پدر و نه خانواده ای که پشتتم باشند و نه کسی که بخواهی شادیتان را با آنها تقسیم کنی.  بین خودمان باشد می خواستم که با او عروسی کنم، اما نشد دیگر، خوب ایرادی ندارد. و من به این نتیجه رسیدم که همه ی زندگیمان داستانی از شدن و نشدن هاست.!!!

رضا – چرا خودت را عذاب میدی؟، تو حالا خانواده داری، من برادرت و مادرم هم مادرت، تو خودت هم برادر بزرگتر من هستی، برادری که هیچ وقت نداشتم اما آرزوی داشتن او با من بوده. من تنها فرزند خانواده هستم که توانستم از دست بیماری سرخاکو نجات پیدا کنم. دو برادر بزرگتر از خود داشتم که مردن و داغشان همیشه در دل مادرم ماند.

پیش کاکا سخی رفتیم، قفل شکن را گرفتیم و از بازار هم میخ خریدیم.

صادق – در خانه آرد داریم؟

رضا – بله، چرا؟

صادق – یک یا دو مشت آرد، آب، روغن موی و سنجاق سر لازم دارم!

با کارهای صادق گیج تر و گیج تر می شدم و نمی دانستم که این کارهای صادق چه معنی دارد، با خود فکر می کردم که صادق می خواهد کریم مردا خور را جادویی چیزی بکند؟! می خواستم که از بپرسم، اما صادق گفته بود که چیزی نپرسم!

صادق – امروز پیش کریم میریم که سه چرخه او را نشانی کنیم، تو برو و او را ده گپ بگیر، من هم  سه چرخه را نشانی میکنم.

بعد از اینکه از پیش کریم آمدیم صادق به دکان رفت و یک فقل خرید، و گفت که آن را در گونیی که در آن مس جمع می کنیم بیندازم ، که تا شب خوب کثیف شود.

بعد ظهر بود، و ما برای فروش مس ها به بازار برگشتیم صادق قفل را از گونی بیرون آورد و خوب نگاه کرد و گرفت و خوب خاک مالی کرد و باز با لباس پر روغن خود پاک کرد!

باز نصف پول را از پیش من گرفت!

رضا – صادق ، این کارا چه معنی داره دیگه؟

صادق – رضا جان من که گفتم سوال نباشه، صبر کن تا وقتی که خودم بریت بگوییم.

بعد از نهار پیش یکی از دوستان صادق که من نمی شناختم رفتیم.

صادق تقریبا تمام پولی را که از من هنگام روز گرفته بود، برای اجاره دو دوچرخه ، برای دو شب و دو روز به دوست خود داد.

صادق – خوب، رضا جان دوچرخه را که می توانی راه ببری ؟

رضا – نه، چرا؟!

صادق خنده ای کرد و گفت، چاره ای نیست تا فردا صبح باید یاد بگیری!

راستش را بپرسید، دوچرخه سواری بیسیار سخت بود، اما هر طور بود باید یاد می گرفتم که چطور آن را سوار شوم. اما دوچرخه سواری همان و زمین خوردن های زیاد هم همان.

شب آن صبح، با رضا به دنبال مرد مس خر رفته و خانه او را پیدا کردیم.

ساعت 8 بود و هوا تاریک، به مغازه قصابی که سر کوچه ی خانه ی ما بود رفتیم و مقداری استخوان خریدیم! قرار شد که ساعت 1 شب از خانه بیرون رفته و به سراغ مرد مس خر برویم! من که نمی توانستم بخوابم، ولی رضا می گفت که او حسابی خوابیده است. به سراغ او که رفتم می گفت اگر تو نمی آمدی بیدار نمی شدم.

صادق از من پرسید که همه چیز را با خود آوردم یا نه؟ خوشبختانه چیزی از یادم نرفته بود.

استخوان ها را بین خودمان تقسیم کردیم، قرار شد اگر سگی صدا کرد، برایش استخوان بیندازیم.

به خانه ی مرد مس خر رسیدیم و رضا در روشنایی چراغ قوه ای که برایش گرفته بودم خمیر درست کرد، دوچرخه ها را در تاریکی گذاشتیم و من هم به عنوان نگاه بان، نگاه بانی می کردم.

خانه مرد مس خر، مانند گور تاریک، تاریک بود. هیچ خبری از کسی یا چیزی نبود.

صادق – هی رضا، بیا ببین که چطور کلید درست می کنم!

خمیر را تقریبا سخت درست کرده بود، سنجاق را داخل خمیر کرد و خمیر را روغن زده داخل قفل کرد.

صادق – خوب حالا، تا دم صبح باید صبر کنیم که خمیر خشک شود، بعد از آن خمیر را می کیشیم و میرویم خانه، تا ظهر می خوابیم و بعد ازظهر میرویم به کلید سازی، کلید درست می کنیم! اگر مادریم پرسید که چرا مس جمع کردن نمی رویم، خود را به مریضی می زنیم.

کلید را درست کردیم و دوچرخه ها را هم پس دادیم.

روز جمعه دیگر نوبت مرحله آخر بود، تمام رشته هایی را که بافته بودیم باید امروز به کار می گرفتیم! روز جمعه روز عبادت است و بیشتر مردم برای عبادت به مسجد می روند، اما عده ای این کار را نمی کنند. یکی از این افراد کریم بیک هست که هیچ وقت به مسجد نمیرود در عوض چون جاده ای که به شهر میرود خلوت هست به شهر میرود حتما با خودش فکر می کند که گرد و خاک جاده  کمتر است و اگر کمتر گرد و خاک بخورد فرقی به صورت بد ریختش می افتد.

قبل از ظهر که هوا خنک تر بود به سراغ همان دوست قدیمی صادق رفتیم، او سبزی فروشی می کند و روزهای جمعه برای عبادت به مسجد می رود. سه چرخه ی او را همراه چند جعبه گوجه فرنگی تا شب از او اجاره کردیم. قرار این بود که از خانه های کاه گلی که رد می شدیم و می خواستیم وارد جاده ای که به شهر می شود، بشویم. بعد از چند دقیقه یک گولایی کوچک بود، من قرار بود که تابلویی درست کنم که روی آن نوشته بود، گوجه به فلان قیمت و هر موقع که کریم بیک را در حال آمدن دیدم به صادق علامت بدهم و صادق هم میخ ها را در جاده می ریخت و خودش به عنوان اینکه چیزی نمیداند برای استراحت به زیر سایه درخت می رود. اگر نقشه گرفت که هیچ وگرنه که تمام زحمات ما به هدر خواهد رفت. و نقشه همان طوری پیش رفت که ما انتظار داشتیم. کریم بیک بعد از اینکه دید سه چرخه اش پنچر شده و کاری از دست او بر نمی آید به ده برگشت تا کمک بیاورد. ما در این مدت توانستیم تمامی مس هایی را که او با خود داشت در سه چرخه خودمان بار کنیم و سه چرخه ی او را با سنگ پر کردیم و سه چرخه را همان طور که بود قفل کردیم. و به طرف شهر به راه افتادیم!

تا شهر چند ساعتی راه بود و اگر می رفتیم و برمی گشتیم هوا تاریک میشد! صادق گفت من یک فکری دارم!

از او پرسیدم که چی؟

گفت که به سراق کاکا سخی می رویم و مس ها را به او می فروشیم، حتی اگر زیر قیمت بخرد. در این صورت هم زحمت ما کمتر می شود و هم کسی به ما شک نمی کند!

بلاخره به سراغ کاکا سخی رفتیم، مس ها را به همان قیمت معمول از ما خرید و پولی که به ما داد به اندازه ای بود که می تونستیم تا یک ماه کار نکنیم و از آن استفاده کنیم.

به نظر من  با انسان هایی که تنها به منافع شخصی خویش می اندیشند و هر کاری می کنند که به هدفی که می خواهند دست یابند باید این کار را کرد. باید به آن ها درسی داده شود که بدانند، حق زحمت کسی را خوردن هنر نیست. هنر آن است که دست کسی را بگیری و به او کمک کنی.

 

نویسنده : سهراب رضایی نظرات : 5
  • دوست ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۱ عقرب

    سهراب عزیز، نوشته ات عالی بود. منتظر نوشته های بعدی ات میمانم.

  • asif ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۹ عقرب

    Baratheri aziz
    Shiwai nigareshe tan khob ast qesmate akheri dastan ra khob nawishte agar kami ba sharaite mardome ma wa dozdan mardomi ma beshter mi pardakhi jazzab ter mishood ba anham aghazi khob kardi moffaq bashi montaziri dastan hai dgerat hastem.

  • احسان ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۹ عقرب

    سلام
    روایت سادهای بود و ذهن خواننده را زیاد درگیر امور مربوطه نمی کرد.روایت با به چالش کشیدن امور روزمره و حوادث غیر مترقبه و الغائ ان به خواننده می تواند جذاب تر شود.
    شخصیتها در این داستان گنگ و نا آشنا هستند و جامعه افغانی در ان به خوبی ترسیم نشده است.
    اما برای کار اول ، استارت بسیار خوبی داشتید، چون وارد زنده گی روزمره افغانی شده اید که خصوصیات و وِیژگی های خاص خود را دارد و باز نمایی آن برای خواننده می تواند جذاب باشد .
    موفقیت شما را آرزومندم دوست گرامی
    منتظر داستان های بعدیتان هستیم

  • سهراب ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۹ عقرب

    سلام من به شما جناب حیدر عزیز!
    ممنون از نظر زیبای شما
    والا چه عرض کنم، کار اول بنده بود و ضعف قلم هم از کم تجربگی ما
    حتما در کارهای بعدی نظرات شما رعایت خواهد شد!!!


    باید گفت که پستی و بلندی کم داستان به تصویر کشاندن زندگی ساده بود که در ذهن داشتم! باز هم از شما ممنونم

  • شیرمحمد حیدری(میرافغان) ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۹ عقرب

    سلام بر جناب رضای عزیز!
    داستان را خواندم.
    خیلی اوج وفرود ندارد. از اول تا اخر داستان یک نواخت است. اگر کمی طولانی تر شود مطمئا" خواندنش خارج از حوصله خواهد بود.
    مشکلات جمع کردن مس را خوب به تصویر نکیشدی. میتوانست خیلی بهتر باشد.

    از قدیم گفتند دزد که از دزد بزند شاه دزد است (مزاح کردم)
    موفق باشید.

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: