آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری

نقاشی: علی بابا آورنگ

به پیشواز هجدهمین سالگرد شهادت پیرپرچم‌دار، پیشوای قوم، بابه مزاری(رحمت الله علیه)

شخصیت‌های معروف و مشهوردنیا توسط برجستگی در یک یا چند صفت معدود و برازنده‌ي انسانی، شهرت پیدا کرده ومورد ستایش وتمجید قرار گرفته‌اند و نام‌شان در تاریخ جاودانه مانده و از آن‌ها به نیکی و خوبی یاد می‌شود؛ مثلا یکی با مقاومت یکی با شجاعت یکی بازهد و یکی بااندیشه‌های آزاد و غیره.

اما شهید سر افراز، شادروان، زنده یاد، مرحوم شیخ عبدالعلی مزاری، نه در یک صفت یا دو صفت انسانی برجستگی داشت، بلکه به زیادی از صفات برجسته انسانی متصف و به خصال نیک انسانی آراسته بود. ازین‌رو، او یک اسوه‌ي نیکو و الگویی متعالی بود، قبای رهبری در قامت رسا و استوار او زیبا می‌نمود، او به حق شایسته‌ي رهبری بود، وی برای مردم افغانستان یک موهبت و بخشش خداوندی بود، برای مردم خصوصاً مدعیان رهبری یک نمونه‌ي متعالی انسانی بود، هرکه می‌خواهند و جاودانه شود، محبتش در دل‌های میلیون‌ها انسان، جای بگیرد، حتی دشمنانش به خوبی و لیاقت او اعتراف نمایند، باید به خصال انسانی و ویژگی‌های ویژه‌ي شهید مزاری آراسته شود.

مدعیان رهبری؛ آن‌های که بسیار حریص‌اند بدان‌ها رهبر گفته شود، وقتی به آن‌ها رهبر گفته می‌شود، آنچنان نشاط پیدا می‌کنند که موش در سوراخ بینی‌های‌شان جای می‌شود، باید شیوه‌ي رهبری را از شهید مزاری بیاموزند، شهید مزاری را الگوی عمل و زندگی خود قراردهند، بدون آنکه هنر رهبری را بدانند، مفت و بیهوده، خود را برای مردم رهبر نتراشند.

استوار وپایدارتر ازکوه

کوه، درعرف و ادبیات مردم، مظهر پایداری، عظمت، غرور و استواری و سرافرازی است، خصوصاً کوه‌های بلندی چونان هیمالیا، پامیر، هندوکش و بابا.

شهید مزاری (رحمت الله علیه) درمقابل هجمه‌ي دشمنان مردم، فشار جنگ، غم و مصیبت و بیچارگی و مظلومیت مردم، فقر و محاصره‌ي اقتصادی، توطئه‌ها، کارشکنی‌ها ودسیسه‌های داخلی، فتواهای مفتیان اعظم و ده‌ها رنج و گرفتاری، استوارتر از کوه بود. بلندی و استحکام و استواری برای کوه فخر نیست، چنانچه صلابت برای فولاد و شجاعت و جرات برای شیر فخر نیست؛ چون استواری برای کوه، صلابت و سختی برای فولاد و شجاعت برای شیر، یک امر طبیعی است.

مرحوم شهید مزاری با اراده و ریاضت و خودسازی و مبارزه با هوای نفس، باعشق و ایمان به آرمان و هدف، استوارتر از کوه و باصلابت‌تر از فولاد و شجاع‌تر ازشیر بود.

گفتنی است که در شب‌های پیش ازشهادت آن بزرگ مرد، اسطوره و سردار سر افراز، وقتی گوش به رادیوهای دنیا می‌دادیم، جنگ و حمله بر مردم مظلوم غرب کابل را آنچنان شدید و بی‌رحمانه توصیف می‌کردند که یقین می‌کردیم غرب کابل سقوط کرده و از ابنای قوم کسی باقی نمانده و از شهید مزاری خبر و اثری نیست. اما به محض آنکه مصاحبه‌ای آن اسطوره‌ي دلاوری و پایمردی را می‌شنیدیم که همانند شیر می‌غرید و بایک دنیا غرور و باورمندی و اطمنان و اعتماد به نفس سخن می‌گفت، روح تازه در جان ما می‌دمید و از نو زنده می‌شدیم و به بودن و هستیی خود باور می‌کردیم.

دیگران را هم دیدیم که در هنگامه‌ي سختی و خطر، چگونه خود را باخته بودند، دست از پای نمی‌شناختند، حال افسرده، روح پژمرده و چشم گریان‌شان را دیدم. فافهم.

مزاری شهید این عزت و غرور و اعتماد به نفس را از کجا دریافته بود؟

پاسخ این سوال از روزنه دینی این است که شهید مزاری، مصداق یک مومن واقعی و راستین بود، نه مومن ادعایی و ریاکار مردم فریب. شهید مزاری به راستی و ازروی یقین به خود باوری و اعتماد به نفس رسیده بود، هرچه می‌گفت، راست می‌گفت واز روی عقیده می‌گفت و اول خود به گفته‌ي خود عمل می‌کرد. وی همانند پیشوای بزرگش ـ امیر مومنان (علیه السلام) بود که می‌فرمود: شمارا به هیچ چیزی فرا نخوانده‌ام، مگر آنکه اول خود به آن عمل کرده‌ام و از هیچ چیزی شما را باز نداشته‌ام، مگر آنکه اول خود، آنرا ترک کرده‌ام.

حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود: «اّنَ اللَه ـ عّز وجّل ـ افّوَضَ اِلی المُومِنِ اُموَرُه کُّلَها وَلَم یُفَوّض ألَیِه اَن یَکُونَ ذَلِیلًا، ِاّنَالمٌوِمنَ اعٌّز ِمن َالَجبل، ِاّنَ الَجَبلَ یَسَتِقّلُ مِنهُِ بالمَعاِوِل،َوالمُوِمنُ لا یَسَتِقّلُ مِن ِایماِنِه شیئ»

یعنی خداوند همه‌ي امور وکارهای مومن را به خود او واگذارکرده است، که به هر شکلی که می‌خواهد تصمیم بگیرد وسرنوشت خودرا تعیین نماید، ولی اجازه نداده که مومن خود را ذلیل کند، مگر نشنیده‌ي قول خداوند را که فرموده است: «وَلِلِه اِلعَّزهُ وِلرَسُوِلِهِ وِللمُوِمنِینَ» عزت از خدا و رسول او و مومنین است. پس مومن سرافرازتر و پایدارتر از کوه است؛ زیرا کوه، توسط کلنگ و بیل و بلدوزر و ماشین‌آلات کاسته می‌شود، ولی ازعقیده و آرمان مومن چیزی کاسته نمی‌شود. اراده وعزم شهید مزاری از کوه‌های بلند، بلند‌تر و استوارتر بود و سرش، نیزه‌ها از هر سری بالاتر بود.

سرش زگردش این چرخ پیر بالا بود        زتوش و تاب شب سر به زیر بالا بود

کلام کوه شکافش که سرّ اعظم داشت        ز هضم هاضمه‌های حقیر بالا بود.

هجوم تند حوادث، شعله‌های جنگ، مشکلات و گرفتاری‌ها، مسوولیت حفظ جان مردم، کارشکنی­های داخلی، فتواهای شرعی، تهمت‌ها و تبلیغات سو، در اراده‌ای استوار شهید مزاری کمترین تزلزلی به وجود نیاورد.

آیین پرچم داری راخوب آموخته بود:

حضرت امام علی (علیه السلام) در جنگ جمل پرچم را در دست پسرش ـ محمد حنفیه ـ داد و آیین پرچم داری را بدینسان برای اوآموخت: «تَزُولُ الِجبالُ و لاَتَزل، عَضِّ عَلی َناِجذِکَ، اَعِراللَّه جُمجُمَتکَ، تِدفِی الَارِض قَدَمَکَ، ِارِم ِبَبصَرِکَ اَقصَی اَلقَوِم، َو غَضِّ بصَرکَ، َواَعَلم َانَّ اَلنَّصَر ِمن ِعنِد الِله»

پسرم اگرکوهها ازجای خود بجنبد، از جایت تکان نخور، استوار باش. دندان‌ها را برهم بفشار و آخرین درجه خشم خود را متمرکز کن، کاسه‌ي سرت را به خدا بسپار و به خدا توکل کن، پای در زمین محکم کوب و پایدار بمان، چشم بر آخرین فرد سپاه دشمن نه و پیشرویت نگاه نکن، نابودی‌يی آخرین فرد سپاه دشمن را مد نظر داشته باش، ترس در دلت راه نده، بدان که پیروزی از سوی خداست.

شهید مزاری این درس را خوب آموخته بود، کوه از جای خود می‌جنبید، او در جای خود استوار بود، خشمش علیه دشمنان مردم متمرکز بود، جمجمه‌اش را به خدا سپرده بود، پاهایش استوار و پایدار در زمین میخکوب بود، چشمش آخرین فرد سپاه دشمنان را می‌دید، ترسی در دل نداشت و پیروزی را از خداوند می‌خواست.

از علایق مادی آزاد و رها بود:

برای شهید مزاری بسیار راحت بود که پول و ثروت انباشته کند، برای خود املاک و زمین و باغ‌های خرم و ویلاهای وسیع تهیه نماید، کاخ‌های آسمان‌سای بسازد، و شهرک بسازد پول­های خود را در بانک‌های دنیا به گردش درآورد، کشتی‌های تجارتی‌اش در آب­های گرم در رفت‌وآمد باشد، تجدید فراش کند و زنان زیبا و جوان انتخاب نماید، مانند دیگران عمر خود را به خوشی و نشاط بگذراند، ولی عشق و دلدادگی شهید مزاری به نجات مردم و تعیین سرنوشت مردم، بیداری و آگاهی و عزت مردم، زندگي‌یی خوش،  لذت‌های دنیا، پول و پیسه و زمین و املاک را در نظر او حقیر و بی‌ارزش ساخته بود.

پیشوای متقیان (علیه السلام) می‌فرمود: اگر بخواهم به عسل ناب، مغز گندم و پارچه‌های ابریشم دست می‌یابم، ولی هیهات است که هوای نفس بر من غلبه کند و مرا به انتخاب لباس زیبا و خوراک لذیذ بکشاند، در حالیکه در کنج وکنار مملکت، مردمانی یافت می‌شوند که توانایی به دست آوردن یک لقمه نان را ندارند و در زندگی خود یک شکم سیر غذا نخورده‌اند، آیا به همین مقدار که به من امیرمومنان می‌گویند بسنده کنم و در تلخی‌های زندگی با مردم هم نوا نباشم؟

شهید مزاری، اکثر اوقات لباسش کهنه و مستعمل بود، اگر دوستانش لباس خود را از کهنگی دور می‌انداخت، او آن را می‌پوشید، تا جایکه برایش ممکن بود، غذای که در اتاقش تهیه شده بود، به هیج وجه در بازار نان نمی‌خورد، بعد از تشکیل حزب وحدت، جناب شهید مزاری با مرحوم شهیدصادقی و کسان دیگر به عنوان هیات به تهران آمده بودند، به دفاتر و مقامات مربوطه به دنبال کارهای که داشت می‌رفت، ساعت های سه بجه که بر می‌گشت، در بازار نان نمی‌خورد، می‌آمد به دفتر، همان غذای باقیمانده‌ي دفتر را می‌خورد. صندوق­های مرمی و بوجی‌های آرد را خودش به پشت خود حمل می‌کرد، ازین طرف رودخانه به طرف رودخانه انتقال می‌داد.

دنیا طلبی، لذت خواهی، رفاه و راحتی را کیست که دوست نداشته باشد، این یک امر طبیعی است، شهید مزاری هم دوست داشت مثل دیگران، از لذتهای دنیا و نعمت‌های آن بهره‌مند باشد، ولی کمالات انسانی او به مرحله‌يی رسیده بود که  نعمت و رفاه برای او بی ارزش و حقیر بود، او برهوای نفس خود کاملاٌ مسلط بود و همه‌ي دار و ندار خود را در راه آرمان بلند و انسانی‌اش فداکرد. این حقیر دو یاسه بار درخانه‌اش رفته و دیده که یکی از اتاق‌هایش، در ندارد و فرش خانه‌اش، آن چنان کهنه است که تاروپودش از همدیگر جداست.

رهبری برای او هدف نبود، وسیله بود:

در پاسخ آنانی که می‌گویند: شهید مزاری جاه طلب و عاشق رهبری بود، می‌توان گفت که: پیامبران، امامان و شایستگان نیز، چون خود را شایسته‌ي رهبری ولایق در امور اجرایی، خدمت و برقراری عدالت می‌دانستند، به دنبال ریاست و سمت‌های سیاسی بودند؛ چنانچه حضرت یوسف (علیه السلام) به عزیز مصر پیشنهاد کرد که: «اِجَعلِنی عَلی خَزآِیِن الَارِض ِانِّی حَفِیٍظ َعلِیُم» مرا وزیر اقتصاد و مالیات کشور قرار بده که به یقین من از دارایی کشور خوب حفاظت می‌کنم و در فن بالا بردن دارایی مملکت خوب علم و دانایی دارم. بنابراین، رهبری وسمت‌های سیاسی برای چنین انسان‌های برازنده و ممتاز، وسیله بود، نه هدف، مرحوم سید رضی در نهج‌البلاغه‌ای خود آورده است که حضرت علی (علیه السلام) در منطقه‌ي به نام ذیقار، خودش کفش کهنه‌ي خود را می‌دوخت و آنرا به ابن عباس نشان داد و پرسید: این کفش چند می‌ارزد؟ ابن‌عباس گفت: این کفش آنچنان فرسوده است که هیج نمی‌ارزد. حضرت علی (علیه السلام) فرمود: این امارت و حکومتی که بر شما دارم، برایم به اندازه‌ای این کفش ارزش ندارد.

درصورتی می‌تواند ارزش داشته باشد که به واسطه‌ي آن احقاق حق کنم و عدالت را برپای بدارم .

شهید مزاری خود را شایسته می‌دید که در راس امور اجتماعی باشد و منظور او از رهبری، خدمت به مردم و نجات مردم از ظلم و تبعیض، فقر و بیچارگی بود و درعمل نیز لیاقت و کاردانی خود را به اثبات رساند و مردم، لیاقت و شایستگی وکارآیی او را برای رهبری درک کردند و به رهبریی او اعتراف نمودند. شهید مزاری، رهبری را زینت و زیور بود، او برای رهبری زیبایی داده بود، نه آنکه رهبری او را زیبا کرده باشد، رهبری به او محتاج بود، نه آنکه او به رهبری محتاج باشد.

زیباتر ازهرزیبا:

هر انسانی فطرتا زیبایی را دوست دارند، ازین‌رو مطابق سلیقه و عرف رایج، خود را بالباس و اقلام آرایشی،آرایش می‌دهند، بعضی اشخاص به جز از آرایش دادن و مُد دادن هدفی ندارند، آنهای که زیاد توجه به آرایش دارند و به مُد‌های مختلف خود را أرایش می‌دهند، دردرون خود، خود را زشت و ناقص می‌بینند و برای جبران زشتی و نقصانی که در خود احساس می‌کنند، به جز آرایش دادن خود، همت دیگری ندارند.

جناب شهید مزاری اولاً آنکه خود را زیبا، کامل و پر از اوصاف خوب می‌دید، زشت و ناقص نمی‌دید تا با آرایش دادن، زشتی‌ها و نقصان‌های خود را جبران نماید. و ثانیا او آنقدر وقت و فرصت برایش نبود که خود را جمع و جور کند و مطابق استاندارد، در حضور مردم و محل کارش ظاهر شود، اینگونه مشاغل، به نظر او بی‌هوده بود، اگر همت او همین می‌بود که فقط به آرایش خود بپردازد و ازنظر رفاه و راحتی، فقط برای خودش رسیدگی کند، مزاری نمی‌شد.

شهید مزاری نیاز به آرایش و زیبایی نداشت:

ز وصف ناتمام ما جمال یار مستغنی است.    به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را.

ساده وصمیمی بود:

معمولا کسانی که به مقام و منصبی می‌رسند، خود را به گونه‌ای دیگر نشان می‌دهند؛ یعنی در مقابل مردم پوز می‌گیرند، باد در غبغب می‌اندازند، صدا و لهجه و لحن سخن خود را تغییر می‌دهند، قلمبه، سلمبه و چند پهلو سخن می‌گویند، یگان واژه و اصطلاح جدید را به کار می‌برند و با کّر و فر و تشریفات خاص در محل کار خود و در حضور مردم، حضور می‌یابند.

شهید مزاری برخلاف شیوه‌ای معمول و متعارف، با مردم بسیار خودمانی و صمیمانه برخورد می‌کرد، سخنانش آنچنان صریح، ساده، روان، به دور از اغلاق و پیچیدگی بود که یک کارگر و بازاری بی‌سواد، به آسانی سخن‌هایش را می‌فهمید و منظور او را می‌دانست و او با مردم خود صادق بود، راست می‌گفت و با وعده و نوید‌های دروغین، مردم را فریب نمی‌داد، توقع احترام و خدمت‌های شخصی از مردم نداشت، چیزی را از مردم پوشیده نگاه نمی‌داشت، در شدت جنگ و حمله‌های وحشیانه بالای غرب کابل، تبلیغات زهرآگین و کارشکنیهای جیره‌خواران، در هر هفته مردم را جمع می‌کرد و با سخنرانی‌های آتشین و بیدارگرانه‌اش، مردم را در جریان مسايل و کارشکنی‌ها می‌گذاشت و حرف‌های دلش را با مردم می‌گفت.

از تملق بیزار بود:

پادشاهان و سران و خلفا و صاحبان قدرت و چوکی را می‌بینید که برای مداحان و متملقین خود، چه قدر پول و پیسه می‌دهند و آنان را جز مقربان درگاه خود قرار می‌دهند، وقتی مداحان متملق در مدح و ستایش آنها سخن می‌گویند و شعر می‌سرایند، از شادی و نشاط در پوست خود نمی‌گنجند، در روزگار قدیم، پادشاهان و خلفا در دربار خود دلقک نگاه می‌داشتند، دلقک با بذله‌گویی و مسخرگی، پادشاه و خلیفه را به خنده می‌آوردند، خوش و با نشاط نگاه می‌داشتند، هرگاه پادشاه یا جناب خلیفه سرفه می‌کرد، یا عطسه می‌زد ،آنان، برای عطسه و سرفه‌ای شاه و خلیفه، شعر می‌سرودند و آنرا مایه‌ای خیر و برکت مملکت و مردم قلمداد می‌کردند. چنانچه شاعر دربار خلفای عباسی شعر سروده است: «بَدَءَ الّصَباح کّاّن غُرّتَهُ ـ وَجهُ الخَلِیَفِۀِ حینَ یمَتِدحُ».یعنی صبح ظاهر شد، گویی سپیدیی آن در درخشش، همانند پیشانه‌ي خلیفه بود در حالی که خلیفه مدح می‌شود. بلی، خلیفه وقتی مدح و تمجید می‌شود، انبساط و سپیدیی پیشانه‌ي او به گونه‌ي می‌شود که سپیدیی صبح صادق را به سپیدیی پیشانه‌ي خلیفه باید تشبیه کرد.

و هم اینک نیز کسانی که به عقیده‌ي خودشان سرشان به تن‌شان می‌ارزند، خود را ازدیگران چند سر و گردن بالاتر می‌دانند، توقع دارند مدح و تمجید شوند، در صفحه‌ي تلویزیون ظاهر شوند، همه روز مدل و فشن عکس‌های شان از پول بیت‌المال، در روزنامه‌ها چاپ شوند و به دیوارها نصب شوند.

جناب شهید مزاری زبان تملق نداشت، پیش احدی از روی تملق سخن نمی‌گفت، متین و با وقار بود، مظهر عظمت و حشمت و متانت بود، زورگویان بدخوی و برتری جویان جاه طلب از هیبتش می‌ترسیدند، و از وقار و متانتش تحت تاثیر قرار می‌گرفتد و نیز دوست نداشت کسی پیش او از روی تملق وارد شود و با او به زبان تملق سخن بگوید، او همه را مانند خود انسان می‌دانست و به همه احترام داشت و کرامت انسانی را در مورد همه‌ي مردم مراعات می‌کرد. اصولا کسانی که از تملق و مداحی و چاپلوسی لذت می‌برند، در نهاد خود کمبودی و ضعف احساس می‌کنند که با مداحی و چاپلوسی‌يی مداحان و چاپلوسان، ضعف و عقده‌های حقارت خود را جبران می‌کنند، ولی شهید مزاری عقده‌ي حقارت نداشت و در خود کمبود احساس نمی‌کرد، تا با مداحی و تملق آنرا جبران کند.

استعداد پرور بود

شیوه‌ی همیشگیی سلاطین و دیکتاتورهای که بر دوش مردم سوار بوده­اند، این بوده است که استعدادها را می‌کشتند، استعداد‌های خوب را بر خلاف منافع خود می‌دیدند، سعی می‌کردند استعدادها رشد نکند، فرعون که طبق نقل زمخشری در تفسیر کشاف، نود هزار کودک پسر بنی‌اسرایل را سر برید، به این دلیل بود که از استعداد این مردم و آینده‌ي خود می‌ترسید، ترس او از این بود که نشود زمانی این مردم، خودباور شوند و به خود اعتماد کنند و خود، در مورد تعیین سرنوشت خود تصمیم بگیرند، لذا پیشاپیش آن‌ها را می‌کشتند؛ تا ربوبیت خود را بدون مانع و مزاحمت، بر مردم ادامه دهد.

در داستان‌های شاهنامه‌ي فردوسی آمده است که: ضحاک ماردوش که یک روز کم، هزار سال پادشاهی کرد، روی هر دو دوش او دو مار، روییده بود و او هر روزی دو جوان را می‌کشت و مغزشان را به مارهای خود می‌خوراند، تا ازگزند آن‌ها در امان بماند، هرچند این یک افسانه است ولی گویای این حقیقت است که حاکمان مستبد، فقط از تراوشات مغزی و استعدادها و اندیشه‌های جوانان می‌ترسند، پیشاپیش مغز و اندیشه جوانان را که بالنده‌ترین ون یرومندترین قشر جامعه هستند، نابود می‌کنند، تاحاکمیت شان را بقا باشد.

برعکس، پیامبران الاهی برای رشد و شکوفایی استعدادهای توده‌های مردم قیام کردند، حضرت علی (علیه السلام) در همان خطبه‌ی اول نهج‌البلاغه می‌فرماید که: پیامبران برای این مبعوث شدند که مردم را به یاد پیمان فطریی که در اذل با خدا بسته و آنرا فراموش کرده‌اند، بیندازند و نعمت‌های فراموش شده را به یادشان بیاورند و عقول و اندیشه‌های پنهان و از کار افتاده را شکوفا ساخته و به کار اندازند. منظور از نعمت‌های فراموش شده و عقول پنهان، همان توانایی‌های روحی و استعدادهای نهفته در نهاد انسان است که در اثر تربیت صحیح بروز می‌کند.

شهید مزاری همانند پیامبران، استعداد شناس بود و به سراغ استعدادها می‌رفت واز آینده‌ي خود هراسان نبود، آن شهید بزرگوار، اگر کسی را تشخیص می‌داد که استعداد اجتهاد و فقاهت را دارد، برای اجتهاد تشویق می‌کرد و زمینه‌ي اجتهادش را فراهم می‌کرد، کسی راکه در او روحیه‌يی سلحشوری و دفاع و مقاومت را می‌دید، زمینه‌ی استعداد پروریی او را در همان رشته فراهم می‌کرد، کسی که دارای طبع شعر، هنر و نویسندگی بود، در همان فن او را تشویق می‌کرد، کسی راکه دارای هوش و استعداد سیاسی بود، زمینه‌ي استعداد پروریی او را در مسايل سیاسی فراهم می‌کرد.

و دیدیم که در مدت کوتاه رهبری آن شهید جاودانه، به یک بارگی چه قدر رجال سیاسی، علمی، نظامی، هنرمند، نویسنده، شاعر، جنگجو تربیت یافتند و در جامعه بروز داده شدند، او در سخنرانی‌های خود می‌گفت: مگر دیگران از مادر جنرال به دنیا می‌آیند و ما جوالی؟ ببینید حالا ما چه قدر جنرال داریم، به خصوص در بخش شعر و نویسندگی و هنر، عقول پنهان، توانایی‌های روحی و استعدادهای از کار افتاده، یکدم به کار افتادند، سرایندگان بسیاری، به ویژه از هزاره‌ها و شیعیان، اشعاری در ستایش و سوك او سرودند که برخی از این سروده ها، از ارزش هنری جالب توجهی برخوردارند. سوک سروده‌هایی که در رثای شهید مزاری گفته شده‌اند، از جهت حجم وکیفیت، در نوع خود کم نظیر و حتی بی‌ سابقه است و در تاریخ معاصر و حتی گذشته‌ي افغانستان در هیچ شخصیتی، این اندازه شعر سروده نشده است. این سروده‌ها ادامه‌ي حرکتی است که در تفکر شاعران مقاومت افغانستان، از چند سال قبل آغاز شده بود؛ حرکتی که مقصود اصلی آن را رنج‌ها و نیاز‌های جامعه شکل می‌بخشید. یعنی شاعران هرگاه زبان گشوده­اند، از تبعیض‌ها و ناروایی‌های نالیده­اند که رنج دیر پای قوم و قبیله‌ي‌شان است.

ببینیم کسانی که هم اکنون داعیه‌ي رهبری را دارند و خود را بدیل و جانشین شهید مزاری قلمداد می‌کنند، چند نفر سیاستمدار، نویسنده، هنرمند، شاعر وآدمهای درد بخور تربیت کرده و تحویل مردم خود داده­اند؟ بعد از خود، کی را دارند که جانشین شان باشند ومایه‌ي امیدواری مردم باشند؟

جناب شهید مزاری از جوانانی که بیکار و بی‌هدف، روز خود را در میان کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها می‌گذراندند، جنگجویان شجاع، با هدف و با آرمانی را تربیت کرد که با دلاوری و مقاومت خود، اسطور‌ه‌های نظامی را شکست دادند و هویت و موجودیت خود را علیرغم یاوه سرایانی که می‌گفتند در افغانستان هزاره وجود ندارد، اگر عده‌ي معدودی وجود دارد، از سرزمین غیر رویيده‌اند و بیگانه هستند و حق تصمیم در تعیین سرنوشت کشور ندارند، به اثبات رساندند که اگر هزاره وجود ندارد، کیستند که در مقابل حمله‌های وحشیانه‌ي شما مقاومت می‌کنند صف‌های شما را می‌شکند؟

در بهار سال 1376 بود که مزار شریف سقوط کرد، وضعیت منطقه به خصوص بامیان بسیار وخیم شد، دیدیم بزرگ نمایان پر مدعا هوش ازسرشان رفت، دست از پا گم کردند، گویی چند روز پیش قبض روح شده­اند. به او می‌گفتم مردم طرف روحیه و پیشانه‌ي شماها نگاه می‌کند، یک مقدار خود را استوار و سرحال نگهدارید، ولی بیچاره‌ها حال نداشت تا آنکه دو باره مزار شریف پس گرفته شد، سرحال آمد.

باری این حقیر و مرحوم شیخ دولت رفیعی موظف شدیم که برویم از صف مقدم جبهه‌ي دفاع و مقاومت دیدن کرده و با آنان صحبت نماییم، در دره‌ي شکاری به پُسته‌ي مرحوم قوماندان علیداد دیوانه رسیدیم، پرسید چه خبراست؟ گفتیم مزار شریف سقوط کرده است، با یک دنیا غرور و اعتماد به نفس گفت: «بُرّو بُرّو» به اصطلاح رایج خود، کسی را که می‌خواست یک فحش داد و، گفت: آرام ومطمين باشید که از این راه آمده نمی‌توانند، چنان لاش بیندازیم که جمع کرده و برده نتوانند، هر كسی که در چنین روزی از ناموس و حیثیت این مردم دفاع توانست، ما او را میگیم مسلمان، ما نماز شب خوانده نمی‌توانیم.

سرکوتل شبر رسیدیم، مرحوم قوماندان نصیر دیوانه را دیدیم رجز می‌خواند، و می‌گفت: مرد و نامرد حالا خوب معلوم می‌شود، در وقت خوشی و راحتی هرکسي خود را مرد می‌گویند، همچین لاش بیاندازیم که جمع نتوانند، اگر مرد هستند از این راه بیایند.

در پای دّره شیخعلی در صف مقدم جبهه‌ي مقاومت رسیدیم، جناب جنرال علی اکبر قاسمی، جنرال مراد خان و بیست و پنج نفر از قوماندانهاي دیگر گرد ما جمع شدند و می‌گفتند: فقط برای ما اسلحه، مرمی، مواد خوراکه بفرستید و از ما خبر بگیرید، ببنید چه طور می‌زنیم و لاش می‌اندازیم، خاطرتان جمع باشد که از این راه آمده نمی‌توانند، به مقر حزب وحدت برگشتیم شب شده بود، اعضای حزب همه در مقر حزب جمع بودند ولی سخت روحیه پریده و بی‌حال، گویی که یک هفته پیش قبض روح شده­اند، گفتیم چه خبراست خود را به این وضعیت انداخته­اید؟ بعد گزارش نظامیان بابه مزاری را برای آن‌‌ها نقل کردیم کمی پیشانه‌ها جَلو شد.

آینه‌ي تمام نمای قوم

مردم هزاره در طول سالیانی که آغاز آن هیچ معلوم نیست، همواره مورد اهانت و تحقیر قرار گرفته  و از هزاره یک موجود حقیر و مسخ شده ترسیم شده است، آنچنانکه خود هزاره‌ها به حقارت خود باور کرده بودند و خود را به عنوان یک انسانی که ارزش و حیثیت انسانی داشته باشد، باور نداشتند، بلکه باورها براین بود که ما وقتی از مادر متولد شده­ایم، نالایق به دنیا آمده­ایم، فقط به درد جوالیگری و کارهای پست و بی­ارزش می‌خوریم. و همچنین هویت اصلی هزاره برای دیگران نیز ناشناخته مانده بود.

ولی شهید مزاری، آیینه‌ی تمام­نمای مردم هزاره است؛ تجسم خشم و خروش، غرور و شهامت، دلاوری و پای مردی و سخت کوشی‌های مردم هزاره است، شهید مزاری، مظهر راستی، صمیمیت، پاکی، وفاداری و امانت‌داریی مردم هزاره است، شهید مزاری اصلا در مردم خود ذوب شده بود، به جز از خواست مردم، خواسته‌ي نداشت، به جز از مصالح و منافع مردم، مصالح و منافعی نداشت، هرکه می‌خواهد هزاره را بشناسد، مزاری را بايد بشناسد که شهید مزاری آیینه‌ي تمام‌نمای مردم هزاره است.

در دل میلیون‌ها انسان خانه دارد

پادشاهان و پولداران، صاحبان ثروت و مکنت، از آب و گل، آهن و آجر، برای خود کاخ‌های آسمان خراش و زیبا درست می‌کنند، ویلاهای وسیع وتفریحگاه‌ها می‌سازند. ولی پس از زمانی در اثر باد و باران و طول زمان، نابود می‌شود، جناب شهید مزاری در دل‌های ملیون‌ها انسان، برای خود خانه بساخت که با مرور ایام و در اثر باد و باران و حوادث تلخ و سهمگین، ویران و نابود نمی‌گردد. والسلام.