فریاد خفته مزاری !

نجوای قرن در گوش زمانه، زمزمه ای درد جانکاه به پیش نسل های  زجر کشیده! مردی برخواسته از بادیه نشینان و پا برهنه گان جامعه، او که هرگز باری بر دوشهای زخم خورده و نا توان، انسانهای باقیمانده از لشکریان گمنام و پیاده نظام خاک نشینان خاکی، نشد ، بلکه خود با پای برهنه و لبان ترک برداشته و گونه های زخم گرفته پا به پای یتیم و فقیر هموطنش برای زدودن گردو غبار از چهره ای حقیقت و انسانیت لگد مال شده ای همگنانش و آنانیکه سهمی از زجر و شکنجه زمانه برداشته بودند دوید.

او دردمند بود وزجرگشیده، دردو زجریکه خواب از چشمان او، خستگی و گرسنگی و تشنگی را از وجود او ربوده بود، همچون مرد بیمار تاب و توان سکون و سکوت را نداشت، باید هم نداشته بادشد یک مرد، که فاجعه تام و تمام عیار را فاش و عریان در پیش چشمانش می بیند، کسیکه دردو رنج «عبدالخالق» و« ابراهیم گاو سوار» و سرو و اسرار «کاتب» را در خود داشت و وارث یک تاریخ قامت گرفته از کله منارها و ساخته شده از استخوانهای انسانهای بودند که او باقیمانده آنان بود و هر لحظه شکسته شدن این استخوانها و نجواهای خفته در گورهای دسته جمعی را میشنید، میتوانست آرام و بیصدا به خودش و اولادش و زندگی شخصی اش قصرو آمال بسازد!

درد برداشته ای مزاری از حوادث همان زخم بود که از صفیر نداهای هزاران انسان که بیگناه و در پیش چشم خدا و بالای سفره ای گسترده شده الهی سربریده شده و یا با ریختاندن روغن به مغز سرش به رقص شوم وا داشته شده اند، این نداها و فریادهایکه فقط او مشنید، چنان گلوله ای بر وجدانش اصابت میکرد که در همه جا آرامش و آسایش را از او گرفته بود.

مزاری شلاق زمانه را که انسانیت را در این سرزمین نشانه رفته بود، و تیر خشم و جهالت که از فکر تنگ قبیله و اندیشه کور قوم، خواسته بود و داشتند همه ای هستی انسانیت را مکتوم و نیست و نا بود میکردند در همه جا لخت و شفاف می دید. بابه میفهمید که اگر او خردش را به خواب و فکرش را به تخیل مشغول دارد، شاید عمارتی برایش بسازد، اما  او نمیتوانست زخم برداشته شده اش را درمان کند، زخمی که قطرات خونش همچون گلوله ای بر روحش اصابت میگرد، قطرات که هرکدامش، کوله باری از حوادث روزگار اجدادش را با خود داشت، یکی  له شدن کودک در زیر گله و رمه های کوچیان و دیگری از حدقه بیرون شدن چشم انسانهای دردمند، از دوران عبدالرحمن را برهنه میکرد؛ ویکی هم فرو رفتن برچه ای به گلوی کودک معصوم در افشار را!

بابه قامت گرفته از زخمهابود، جراحت هایکه در امتداد تاریخ شوم و شرور و شعبه شعبه ای این تله ای ترورزا، نصیب او شده و روحش را شرحه شرحه کرده بود، از یکطرف تاریخش را استوار بر استبداد و انحصار و شکل گرفته از سکوت قبرستانی یافت که در لایه هایش استخوانهای انسانیت که داشت زمزمه ای حق و عدالت میکرد؛ داشت و از طرف دیگر قومش را پارچه پارچه یافت،  و دید که رود قدرت و برومندی قوم به جوی های از تکاپو؛ متفرق شده است. و در آسمان این تل شوم؛ ابر سیاه که بر جهالت و سفاکی خود میغرد و بر کاسه ننگین، کثیف  و چرگین قوم کر، برق میزند. سایه افکنده است.

بابه چاره را در این دانست تا از دستهای واشده، مشت محکم بسازد، و از مشت های پراکنده چتر قدرتی، چتر قدرتیکه بتواند بی هیچ خاکسترهای خشم و کین تاریخ را روفانده و نخست بر قومش آدرس و هویت شکل دهد، تا در سایه آن هویت، انحصار و استبداد و این دو ستون منفور و موفور که برسرنوشت ملتش سیطره داشتند و همه هستی اش را تاراج و نابود کردند به مقاومت بپردازد. بابه به سادگی عام و راستی تام با مردمش شروع کرد و رک راست ندا داد که:" ما عاشق قیافه هیچ کسی نیستیم و فقط سه چیز در این مملکت میخواهیم، رسمیت مذهب ما، ساختار گذشته ظالمانه بوده باید تغییر یابد و اینکه شیعه باید در تصمیم گیری شریک باشد."بابه روشن سخن میگفت و ساده عمل میکرد، و به پای گفتارش ایستاده بود.

شخصیت مجسم بابه، زوایای پیدا و پنهان زیاد داشت، گوشه های که در سکوت مطلق دریای از رنج و محنت را با خود روایت میکرد، او فهمیده بود که:

اشک حسرت ندهد سود که ماندیم و عقب     چاره تنبلی زدیده نم نم مطلب

غیرت آنست یا مرگ و یا قامت راست   طی این بادیه زین رفتن خم خم مطلب.

 بادیه که در زیر یوغ حاکمیت قبرستانی و فاشیستی سدو زاییها و محمد زاییها؛ هموار گردیده و در خود جسد های بی سر و سرهای بی تن را مدفون دارند، ملت که همیشه در لایه ای زیرین جامعه بوده و حتی به مثابه انسان شناخته نمیشده چه برسد که ادعای حق و عدالت نماید، راه جز مقاومت سرسختانه نیست.

بابه با ایجاد اتحاد میان گروه های پراکنده قوم، به حیث یک هویت قدرتمند در کشور ظهور کرد، اما هیج گاه سادگی در زندگی و تعاملات با مردمش را کنار نزد، او همچنان استوار و آرام در برابر نا ملایمات روزگار در کنار مردمش ماند و این را فاش گفت که من میخواهم خونم در میان شما بریزد، او در پای حرفش ایستاد و برای مردمش تاریخ و هویت ساخت، هویت و تاریخیکه همیشه توسط جلادان قبیله کور، مکتوم و مقتول میشد. جنش عدالتخواهانه و عدالت اجتماعی را که توسط گاندی در هند صورت گرفته بود و با ماندیلا ادامه یافته بود، دامنش را در افغانستان کشاند تا شاید خرد خاموش، عقل تعطیل و احساس خفته قبیله را بیدار، فعال و فروزان سازد. تلاش بابه برای ایجاد وحدت ملی و تطبیق عدالت اجتماعی بی نظیر بود او وحدت ملی را درافغانستان یک اصل میدانست و عدالت اجتماعی را یک راه برای عبور از معرکه قتال و جهالت به صحن علم و دانش و آسایش.

نجوای رسای مزاری در تاریخ کارگر افتاد و توانست هزار راه را به یک شاهراه مبدل سازد، شاهراهیکه داشت در معادله قدرت و سیاست وزن و سنگین تمام میشد. اما زود جهال دهر و وحشی صفتان و درند خویان برخواسته از متن تنک و کج دین قبیله او را از میان برداشت.  و پیروانش را در سایه سنگین نبودش به غم و سوگ گذاشت. و با جسد لاله گون و پرخونش فریاد عدالت خواهی را از غزنه تا بامیان و از بامیان تا مزار به دروازه هر خانه رساند. و راه و رسم زندگی و خط سیاست را برای خلفانش برملا و برجسته ساخت.بالاخره مزار؛ گل مزاری اش را در بهار حین روئیدن لاله های سرخ در خاکش نشاند.

اما اکنون که دگر قوم نفس راحت میکشد و فضای برای هر نوع بازی محیا است، خلفانی بابه چه کردند و مشغول به چه اند؟ بابه درد قوم را تشخیص داده بود و تا حد ممکن به درمان هم پرداخته بود اما این پیروانش بودند که باید بعد از بابه به مسیر شروع شده ادامه میدادند نه اینکه دوباره عطف  به ماسبق میکردند و از زیر وحدت وحدتها بدرخشد. وحدتهایکه حتی نتواند در زیر یک خیمه برای بابه محفل برپا دارند، و هویت یکپارچه را پارچه پارچه سازد. اگر نیک دیده شود امروز سیر قوم بر مسیر روانست که جز تکرار تاریخ استبداد و انحصار چیزی به متاع قوم نمی افزاید.

هزاره ها اما دیگر آن سادگی و راستی بابه را در تکه داران قومی امروزشان نمی یابند اگر بیخواهند به دیدار بزرگش بیرود باید چند روز را در نوبت صبرنموده و از چندین لایه ای تلاشی رد شود، آنانیکه بیرق رهبری قوم بر افراشته و اطرافیان اش مدیحه و سرود در ستایش اش سر داده اند، در آسودگی تام و راحتی عام برایشان قصر و ماوی ساخته اند نه از مغاره نشین بامیان خبر دارند و نه هم از خیمه نشین غرب کابل، فاصله رهبر از مردم حیثیت کاخ تا ویرانه و مسافت زمین تا آسمان شده است. بادیه نشینان و پابرهنه گان که اینان را بر شانه های نحیف و اندام لاغرشان بلند آوازه ساختند فاتحه اش نه در مسجد که در میخانه خوانده شده است. زیرا که ندای مزاری در ردای تکه داران قوم نهفته شده است.

گویا امروز احساس بیدار نیست و گوش شنوا و چشم بینا در جلودار قوم وجود ندارد، نه از رنج و رمزو راز کاتب میداند و نه هم از درد ابراهیمی گاو سوار و نه هم از احساس عصیان عبدالخالق بهره ای دارند. بلکه همه در قصر آرزوها و تخیلات خودشان غرق اند و عقل شان تعطیل و خردشان خاموش و در میان دنیای شان به سودای قوم می پردازند. اما در این میان این لشکر پیاده و گمنام و حاشیه نشینان زندگی اند که به نجواهای بابه لبیک بگویند و اینست که میگویم درد مزاری نیز بی درمان باقی ماند، و اینست که معتقدیم مزاری فریادی خفته است در ردای کلان قوم.