واقعیت و اسطوره در شخصیت شهید مزاری

آیا شهید مزاری یک قهرمان فوق بشری بود یا یک فرد عادی با ویژگی‌های انسانی؟

آیا او یک قِدیس فرشته‌سرشت بود یا یک آدم جایزالخطا؟

آیا او یک اسطوره بود یا یک واقعیت؟

***

سعی می‌کنیم سوالات فوق را با توضیحی در مورد اسطوره کندوکاو کنیم.

 اسطوره به قصه‌هایی گفته می‌شود که انسان‌های آغازین برای پاسخ به اساسی‌ترین پرسش‌های‌شان ساخته‌اند. پرسش‌هایی چون چیستی خدا و شیطان، ماجرای آفرینش یا نخستین انسان.به عبارت دیگر اسطوره‌ها جلوه‌هایی از جهان‌بینی و جهان‌شناسی یک قوم است.قهرمانان اسطوره موجودات فوق طبعیی‌اند و کارهای فوق‌العاده انجام می‌دهند و معمولاً قداست دارند.بیان‌های وحیانی که به این سوالات پاسخ گفته اند، نیز در شمار اسطوره‌ها قرار می‌گیرند.

منشاء پیدایش اساطیر را خواه ذهن ناخودآگاه و آغازین طبیعت آدمی بدانیم، خواه محصول ناآگاهی جمعی بشر و خواه تلاش آگاهانۀ او برای گفتن ناگفتنی‌ها، در این امر باید موافق باشیم که نیاز گریزناپذیر بشر بوده است.

به شهادت تاریخ، انسان فطرتاً اسطوره‌خواه و اسطوره‌ساز است. هر قوم و قبیله،‌ به تناسب شرایط اقلیمی و اجتماعی خود، اساطیر مخصوص به خود دارد. هر قوم دوست دارد بداند چگونه شکل گرفته و نخستین فردی که باعث ایجاد آن قوم بوده کی بوده و چه کسانی باعث حفظ و بقای آن قوم بوده‌اند. هر قوم برای این سوالات جواب‌های خاص خود را دارد. این جواب‌ها ممکن است علمی و تاریخی نباشند که غالبا نیستند، اما این به معنای بی‌اعتبار بودن آنها نیست، چون شأن پاسخ به این سوالات «تطابق با واقع» نیست. آن چه در اسطوره اهمیت دارد، اقناع سازندگان‌شان است. هر جوابی که بتواند قناعت و رضایت آنها را بیشتر جلب کند پسندیده‌تر است. پس هر چه جواب‌ها شکوهمندترباشند اطمینان بیشتری جلب می‌کنند. این جاست که اسطوره و حماسه پا پیش می‌گذارند. حماسه نیاز ملی هر قوم است. همه دوست دارند قوم خود را بر تارک افتخار و اوج پیروزی ببینند، اما چون در واقعیت شکست و پیروزی توام است، ناگزیر به دنیای اسطوره پناه می‌برند و شخصیت‌های شکست‌ناپذیر می‌سازند. شخصیت‌هایی که بالاتر از انسان‌های معمولی‌اند و با توانایی‌های فوق‌العاده خود، از مردم‌شانحمایت می‌کنند و آنها را از نابودی نجات می‌دهند. این شخصیت‌ها ممکن است کاملاً خیالی باشند یا شکل اغراق‌شده از شخصیت‌های واقعی. رستم، اسفندیار، آشیل، گیلگمیش و ادیسه از این نوع شخصیت‌هایند. رستم هفتصد سال عمر می‌کند و با نیرو و خرد فوق‌العاده خود پشت دشمنان ایران‌شهر را به خاک می‌مالد. تا رستم است، مردم ایران‌شهر از هر بابت خاطرشان جمع است. اسفندیار و آشیل رویین تن هستند و آسیب‌ناپذیر. چنین افرادی یا خود مرتبۀ ایزدی دارند، مثل آشیل، یا مورد توجه و حمایت ایزدانهستند، مثل اسفندیار که فره ایزدی دارد و با آب مقدس توسط زردشت رویین‌تن شده است. زال را نیز سیمرغی می‌پرورد و همیشه پشتیبانش است و در تنگناها به داد رستم می‌رسد.

بین اقوام کوچکتر هم که بیاییم، خواهیم دید که هر قبیله برای خود اساطیری دارد که چگونگی شکل‌گیری آن را توضیح می‌دهد و اصل‌ونسب اصیل و پاکیزه برایش می‌تراشد. همچنین دارای شخصیت‌های اسطوره‌ای هستند که آنها را در مقابل دشمن و نیروهای شر بیمه مي‌کنند. مثلاً هزاره‌ها افسانه‌های زیادی در باره اجداد خود دارند. با توجه به محیط وهم‌آلود کوهستانی هزاره‌جات و ترس از اجنه، تقریباً همه باور دارند که اجداد نیرومند آنان موجودات پلیدی مثل آلخاتون را مطیع کرده و از آنها تعهد گرفته‌اند که به آل و اولاد آنان آسیب نرسانند. آنها افسانه‌های قهرمانی اجدادشان را سینه به سینه نقل می‌کنند و نشان پیروزی آنها را که نوعاً موی الخاتون است نزد خود دارند. چنین افسانه‌ها و شخصیت هایی، جدا از واقعی‌بودن و غیرواقعی‌بودن‌، تکیه گاه روانی برای سازندگان‌شان هستند.

اسطوره‌سازی و اسطوره‌گرایی تنها متعلق به انسان‌های آغازین و جوامع ابتدایی نیست- گرچند بیشترین اسطوره‌ها ساخته آن دوران است-بلکه بشر در طول عمر خود همچنان مشغول اسطوره‌سازی بوده است. با رشد علم و عقلانیت، بسیاری از پرسش‌ها جواب علمی پیدا کرده و از بند اسطوره رسته‌اند، اما بسیاری از پرسش‌های مهم همچنان مبهم و بی‌جواب باقی مانده‌اند. حتی اگر فرض کنیم که علم،اسطوره‌ها را در پرتو نور خود محو می‌کند، باز نمی‌توانیم مدعی پایان یافتن عمر اسطوره شویم، چون علم هنوز تمام زوایای جهان را روشن نکرده و بر تمام افراد نتابیده است. به علاوه،بسیاری از اسطوره‌ها در جامۀ دین و مذهب رفته و رنگ و بوی مذهبی و دینی گرفته و ضمانت بقا یافته‌اند. بسیاری از حکایات و باورهای مذهبی چیزی جز اسطوره‌هایی نیستند که خرد جمعی یک قوم آنها را ساخته است. مثلاً حکایت بند امیر و درۀ اژدر در بامیان یک واقعه تاریخی و یک رویداد مذهبی نیست. در هیچ کجای تاریخ نیامده که حضرت علی به بامیان آمده و بندامیر را بسته و اژدها را کشته است. اما مردم بامیان با آوردن حضرت علی به این منطقه، هم برای ایجاد بندهای حیرت انگیز یکه ولنگ علت‌سازی کرده‌اند و هم با تبرک و تیمن به شخص مقدسی، به سلامت و بقای آن بندها اطمینان داده اند. این باور هنوز به قوت خود باقی است. می‌بینیم که انسان‌ها یا لااقل برخی از انسان‌ها بسته به شرایط فرهنگی، تاریخی و اجتماعی خود همچنان اسطوره‌گرا هستند.

با توجه به آنچه گفته شد، نگاه اسطوره‌ای به شهید مزاری قابل توجیه و تحلیل است. این نگاه نه شایسته مدح است نه مستحق ذم. نه توصیه می‌شود، نه منع. چون یک اقدام اختیاری نیست، بلکه فرایندی است که به اقتضای عوامل تاریخی، اجتماعی و روانی طی می‌شود.

یکی از ویژگی های اسطوره این است که سازندۀ مشخص و معینی ندارد، بلکه مولود خرد جمعی است. معنی این سخن این است که افراد یک قوم یا قبیله روح مشترکی دارند که منبعث و متاثر از سرگذشت و سرنوشت مشترک آنهاست. همین روح مشترک که حامل کامیابی‌ها، ناکامی‌ها و آرمان‌های آنهاست، رویای جمعی آنها را شکل می‌دهد و در اسطوره‌های شان متجلی می‌شود.

این که می‌بینیم شهید مزاری جایگاه فوق بشری نزد بسیاری از هزاره‌ها پیدا کرده است، یک فرایند جبری ناشی از عوامل مختلف تاریخی و روانی این قوم است. قومی که نسل‌ها در تنگنا و محرومیت و تبعیض بوده و آرزوها و آرمان‌های شان در نطفه خفه شده است، ناگهان تمام رویاهای خود را در قامت شخصی به نام مزاری می‌بیند. بدیهی است که شیفته و دلبردۀ او می‌شوند و از او برای خود بت می‌سازند. در این روند، او از «کسی که بود» به «کسی که باید باشد» ارتقا مي‌يايد. آن وقت تمام کمالات را از آن خود می‌کند و ازهر نقصی مبرا می‌شود. یک پیوند عاطفی و حیثیتی بی‌نظیر بین او و طرفدارانش برقرار می‌شود که در نهایت به تعصب می‌انجامد.

می گویند وقتی گالیله در برابر کلیسا تسلیم شد و حرف خود را مبنی برگردش زمین پس گرفت، جوانی با افسوس گف: «بیچاره مردمی که قهرمانش شکست بخورد!» گالیله در جواب گفت: «بیچاره مردمی که به قهرمان نیاز داشته باشد!» واقعیت این است که مردم ما هنوز جزء همان بیچارگانی است که به قهرمان نیاز دارد. مردمی که تضعیف شده و شکست خورده، در رویای بازیابی از دست‌رفته‌های خود است؛ به همین خاطردر انتظار قهرمانی است که او را در احیای مجددش یاری کند. هزاره‌ها با پیشینه خونبار و شخصیت و روان سرکوب شده، طبیعی است که نیاز به یک قهرمان دارند که صدای فروخورده آنها را فریاد کند. این مردم از نیازداشتن به قهرمان شرمگین نیستند، چون خود به بیچارگی‌شان اعتراف دارند. نیازشان به قهرمان، درست برای رستن از همین بیچارگی است. یک قهرمان حماسی به بهترین وجه می‌تواند تسلی دل افگار ملت شکست‌خورده و تکیه‌گاهش برای احیای مجدد او باشد. آنچه از یک قهرمان اسطوره‌ای انتظار می‌رود این است که انعکاس‌دهندۀ رؤیاها و آرمان‌های جمعی قومش باشد. در این جا، مطابقت یا عدم مطابقت با واقع موضوعیت ندارد. در اسطوره و رویکردهای اسطوره‌ای نباید در پی راست و دروغ بود، چون اسطوره همانی است که ساخته می‌شود. تطابق یا عدم تطابق با واقعیت عرصه تاریخ است. یک شخصیت اسطوره‌ای ممکن است شخصیت تاریخی هم باشد، اما وقتی رنگ اسطوره می‌گیرد،  دیگر از واقعیت خود جدا می‌شود و به مراتب بالاتر صعود می‌کند. به جایی می‌رسد که خودش به یک واقعیت تبدیل می‌شود. اسطورهعلاوه بر این که خود یک واقعیت است،بیانگر واقعیت‌های دیگری نیز در ورای خود است.بیان اسطوره از آن واقعیت‌ها البته صریح نیست. با این وجود میزان استحکامآن واقعیت‌ها بسیار بالاست و بیش از صراحت باورپذیراند. به همین دلیل است که یکی از کارکردهای اسطوره و حماسه جنبۀجامعه‌شناختی و مردم‌شناختی آنهاست.

نمونه‌هایی از نگاه اسطوره‌ای به شخصیت‌های تاریخی را در تاریخ هزاره‌ها کم‌وبیشمی‌تواند مشاهده کرد. مثلاً وقتی ابراهیم خان گاوسوار قیام کرد، نامش به عنوان «بچۀگاوسوار» بر سر زبانها افتاد. به زودی از او یک شخصیت اسطوره‌ای ساخته شد. مرد تنومند و نیرومندی که سوار بر گاو ابلقی است که وقتی گوش راستش را بپیچاند به آسمان می‌رود و وقتی گوش چپش را بپیچاند به زمین فرود می‌آید و طبعاً کسی را توان مقابله با او نیست. قیام گاوسوار در اوج اختناق و استبداد حکومت ظاهرشاه صورت گرفته بود؛ وقتی که سخت‌ترین مالیات‌ها بر مردم هزاره وضع شده بود و خشن‌ترین حاکمان و ماموران آنها را حصول می‌کردند. در چنین شرایط و زمانی، وجود فردی با توان عادی که علیه دولت قیام کند و موفق شود حکومت را در چند موضع شکست دهد و تسلیم خواسته‌هایش کند، باورناپذیر بود. به همین خاطر مردم او را در تخیلات‌شان، آن گونه که فکر می‌کردند و دوست داشتند، بازسازی می‌کردند. همچنین در اوایل جهاد با روس‌ها، در بامیان، صحبت از فردی بود به نام سید لَم‌لَم که تیر به بدنش کار نمی‌کرد. مجاهدت و دلاوری های او در جنگ با روس‌های، از او در ذهن مردم یک قهرمان رویین‌تن ساخته بود.

چهره‌ای که از شهید مزاری تا کنون ارائه شده البته متفاوت از این نمونه هاست. مبالغه و اغراق در او بیشتر جنبۀ معنوی دارد. او نه رویین‌تن و پیل‌تن، بلکه رهبر فرزانه‌ای تصویر می‌شود که جامع تمام کمالات و عاری ازنقایص و اشتباهات است ودر این امر به مرتبه‌ای می‌رسد که معیار و میزان سنجش اعمال و افکار دیگران قرار می‌گیرد. حتی جنبۀ تقدس پیدا می‌کند، چنان که کسی وجداناً نمی تواند نسبت به او سوء ظنی به دل راه دهد. چنین تصوری از مزاری برای مردم هزاره امر دور از انتظاری نیست.آنها تاریخ دردناکی را پشت سر دارند. نسل‌ها مورد تبعیض قرار گرفته و از حقوق انسانی خود محروم بودند. در جنگ با امیرعبدالرحمان به میزان وسیعی قتل عام شدند و پس از آن موجودیت شان نادیده گرفته شد. حتی در دوران جهاد در دولت انتقالی مجاهدین برای آنها جایی در نظر گرفته نشد. در چنین اوضاع و شرایطی مزاری به میدان آمد و موجودیت مردم هزاره را اعلام کرد و برای تثبیت آن جنگید. با توجه به ضعف روانی و کمبود امکانات و موقعیت آسیب‌پذیر هزاره‌ها، جنگ برای آنها کار بسیار دشواری بود، اما مزاری سه سال جنگ را نه تنها در یک جبهه و با یک دشمن که در جبهات مختلف رهبری کرد. او در این جنگ‌های دشوار هم مردمش را به توانایی شان باورمند کرد و هم به دیگران فهماند که دیگر هزاره را نمی توانند نادیده بگیرند. گرچه در نهایت هزاره‌ها شکست خوردند و خود او هم به شهادت رسید، اما موجودیت مردمش تثبیت شد. این است که هزاره‌ها او را نجات بخش خود می‌دانند و به دید یک اسطوره به او نگاه می‌کنند.

این که چنین تصویر و تصوری از مزاری تا چه حد خوب یا بد است، مورد بحث ما نیست؛ بلکه اصولاً نمی‌توان درموردش حکمی صادر کرد. وقتی پدیده‌ای طی یک روندی و تحت تاثیر عواملی شکل می‌گیرد، معنایش این است که معلول آن عوامل است. در این موارد باید نقش عوامل را به رسمیت شناخت. چهره‌سازی‌های اسطوره‌ای، خودآگاه صورت نمی‌گیرد که بتوان مانع یا باعثش شد، بلکه کار ناخودآگاهی است تحت تاثیر عوامل روانی و اجتماعی. مزاری جدا از مردم و جامعه و مجرد از شرایط و عوامل پیرامون خود نبود. بسیاری از کامیابی‌ها و دست آوردهای او را در پرتو عوامل پس پشتش باید بررسی کرد، همان طور که بسیاری از ناکامی‌ها و اشتباهات او را باید در پیوند با عوامل اطرافش ارزیابی کرد. مزاری گرچه در هویت حقیقی خود یک فرد بود، اما در عملکردهای اجتماعی خود در منظومه‌ای از عوامل حرکت می‌کرد. بناءً نقشی که از او به جای مانده باید به عنوان نقش جمعی به ثبت برسد.

تا این جا امیدوارم جوابی برای سوالات آغازین این نوشته یافته باشیم. در دید اسطوره ای مزاری در برجی از محبوبیت و مصونیت می‌نشیند. تمام کمالات را از آن خود می‌کند و مبری از هر انتقادی می‌شود. واقعیت ذاتی و عینی از میان بر می‌خیزد و واقعیت اعتباری پا پیش می‌گذارد. دراین دیدگاه «بود» وجود ندارد، آن چه هست «شدن» است.

اما روی دیگر سکه.

همه می‌دانیم که مزاری یک شخصیت عینی و تاریخی نیز دارد. شخصیت گوشت و پوست و استخوان‌داری که در ردیف بقیۀ مردم قرار می‌گیرد. همان گونه که صاحب برتری و قدرت است، حامل ضعف و ناتوانی هم هست. به راحتی می‌توان او را در ترازوی نقد و سنجش گذاشت و کم و کسری هایش را برشمرد. فردی که با وجود عینی خود در زمان خاص زیست و در شرایط خاص عمل کرد. ما هم در این نگاه مجبور به رعایت واقعیت هستیم. دراین تصویر، مزاری یعنی آن که بود.

بدیهی است که این دیدگاه به هیچ وجه به معنای تخفیف شخصیت مزاری و تنزیل منزلت او نیست. طبیعت و اقتضای این دیدگاه وفاداری به واقعیت است. دراین نگاه، واقعیت شأن محوری دارد و باید تمام سنجش و بینش ما حول آن بچرخد. دراین جا ما موظف هستیم که مدام از خود بپرسیم که آنچه می‌گوییم یا می‌فهمیم، مطابق با واقعیت هست یا نه، و باور داشته باشیم که فهم ما در صورتی جایگاه و پایگاه خواهد داشت که مطابق با واقع باشد. در این دیدگاه مزاری به این دلیل بزرگ داشته می‌شود که در عين این که یک فرد عادی بود، خواست به دیگران کمک کند. در این جا او توان فوق‌العاده‌ای ندارد و تافتة جدابافته نیست، بلکه یکی از همان مردمی است که به کمک شان آمده بود. ضعف‌ها و قوت‌های همان مردم را داشت و تحت تاثیر عواطف و احساسات بشری بود و خطا و اشتباه می‌کرد. این جا، هر محققی به راحتی می‌تواند خط کشی بگذارد و صواب و خطای او را اندازه گیری کند.

در این دیدگاه هر گونه شخصیت‌سازی از او ناموجه است، بلکه تلاش در این کار به تضعیف و تخیفیف شخصیت او می‌انجامد. مزاری نه خودش از آسمان آمده بود و نه حکم آسمانی داشت، حتی دانشمند و تئوریسن هم نبود. فردی بود که از بین مردمش برخاسته بود و درد و رنج مردم خود را دیده و چشیده بود. از گذشته​ي تلخ قوم خود آگاه بود و به حکم این که متعلق به گروه قومی خاصی است، با آنها هم‌سرنوشت بود. این عوامل او را به فهم بسیاری از حقیقت‌ها رساند و با موقعیتی که توانست در آن قرار بگیرد، تلاش کرد که برای نجات هم‌سرنوشت‌هایش کاری کند.

واضح است که این دو دیدگاه دو عرصۀ جداگانه‌ را نشان می‌دهند. هر دو ویژگی‌های خود را دارند، بدون این که یک دیگر را قیچی کنند. هر دو معلول عوامل مختلفی هستند و هر کدام راه خود را می‌رود و کارکرد خود را دارد. چیزی که خیلی مهم است به رسمیت شناختن این دو عرصه و تفکیک آنها از یکدیگر است. به محضی این که هر دو را در یکدیگر بیامیزیم دچار مشکل می‌شویم. جایگاه چهرۀ عینی و تاریخی مزاری عرصۀ تاریخ و تحقیق است، جایگاه چهرۀ اسطوره‌ای او عرصه‌های هنر و ادبیات و باورهای مردمی است. بناءً هر گاه آمدیم دریک تحقیق تاریخی اصول تحقیق را شکستیم و از مزاری چهرۀ مافوق بشری ساختیم و در اثبات قداست و معصومیت او کوشیدیم، در واقع سخنی از او نگفته‌ایم.

خوب است بدانیم که چهرهای اسطوره‌ای گرچه می‌توانند پشتوانۀ روانی و احساسی ما باشند، اما به دلیل مافوق بودن‌شان نمی‌توانند الگوی ما قرار گیرند. تنها کسانی می‌توانند الگوی ما باشند که از جنس ما باشند و ما دسترسی و تشبه به آنان را ناممکن ندانیم.

پس صواب آن است که عرصه ها را در یک دیگر نیامیزیم و بگذاریم که هم برای عواطف خود پشتوانه متعالی و هم برای عملکردهای خود الگوی عملی و دست‌یافتنی داشته باشیم.

نقاشی: اثری از استاد علی بابا اورنگ