خشونتِ سخنگشايي: توضيحي در بابِ يک نامه

اسد بودا

 

نشر نامة استاد داي​فولادي به​ آقايِ رويشِ تحت عنوانِ « قضاوت سطحی به «نفس‌کشیدن» ضرورت ندارد، تنها جرأت می‌خواهد»، با بازخوردهاي بسيار و حتي واکنش​هاي تند و توهين​آميز به داي​فولادي و آقايِ رويش همراه شد. فحش و دشنام به​داي​فولادي در اين «قلمروِ استبداد» امر تازه نيست. براي حياتِ برهنه​يِ که در جغرافيايِ جباران به​سر مي​برد و تاريخِ رسميِ از او به عنوان «هستيِ بي​برگ​ـ​وـ​بار گوهرِ آدميت» ياد مي​کند، فحش و دشنام که هيچ، «دردِ خنجرِ حاکمان در کاسه​هاي چشمِ» او نيز همدمِ ديرين و آشناست. داي​فولادي، مولودِ ويراني​هاست، بنابراين يادداشت​ها و نامه​هايش رنگ و بوي ويران​گري دارد. در اين «جامعة بلازدة معتقد» او بايد بار مضاعف بر دوش کشد، و  حتي اگر براي تعاملِ مسالمت​آميز و دورماندنِ از ابتذالِ تفکر به «انزوايِ خودخواسته/ فعال» پناه برد، انزوايِ او نيز داراي بارِ سياسي است و بر ويران​گري دلالت دارد. سکوتِ او همان قدر معنادار، سياسي و ويران​گر است که سخن​گفتنِ او، و در عينِ​حال سخن  و سکوتش هم​زمان گله​ها و شکايت​ها و ملامت​ها و نصحيت​ها و توهين​ها و دشنام​ها را به​همراه دارند. داي​فولادي، در جامعة ما فيگورِ نقد و نمادِعينيِ امنتاع در برابرِ استبداد است، و در نتيجه برخلافِ پنداشتِ افرادي که او را به بي​حوصله​گي متهم مي​نمايند، تا آن حد از صبر و حلم و داد برخوردار است که و اکنش​هاي تندِ ديگران روح و روانِ او را نلرزاند: چگونه امکان دارد يک فرد بي​حوصله در اوجِ اختناق قلمروِ استبداد را بنويسد، در عصري که دفاع از دينِ مناسکي و جهادي سنتِ رايج بود، با نوشتنِ کتابِ «ايمان و آزادي» در صدد روشن​کردن شکاف ميان ايدئال و واقعيت برآيد و در زمانه​​ي که همه​جا سخن از علم مدرن است، به قندهارِسکوت و تنهايي پناه برده و به تفسيرنويسيِ کتابِ الاهي روي آورد؟

نشر و پخشِ نامه داي​فولادي در جمهوريِ سکوت، تشخيصِ من بوده است، نه دستورِ خودِ او. ايشان، از نشر «بگذار نفس​بکشم» ناراضي است و آن را تحريفِ امر گذشته، مخدوش​ نشان​دادنِ تاريخِ مقاومت، ادعاهايِ فاقدِ ارائه​يِ سند، بازي با کلمات، و در مجموع «قضاوتِ سطحي» مي​داند. حتي عنوانِ «بگذار نفس​بکشم» نيز از نظر داي​فولادي ادعايي است که با وضعيتِ زندگيِ آقايِ رويش، نويسندة اين کتاب هم​خواني ندارد و پيام مشخصي را هم​رساني نمي​کند. آقايِ رويش نه تنها از حقِ نفس​کشيدن بهره​مند است، بلکه حق سخن​گفتن  نيز برخوردار است. او مي​تواند ايده​هايش را با دانش​آموزانِ معرفت و جامعه​يِ روشنفکريِ کابل در ميان بگذارد، در نشست​هاي داخلي و بين​المللي ابراز نظر  حضور به​هم رساند و در استراليا، اروپا، آمريکا و کانادا دانسته​هايش را با مردم شريک نمايد. به​لحاظ عملي مانع خاصي در برابرِ نفس​کشيدنِ آقاي رويش وجود ندارد، اما اينکه نفسي ندارد در جانِ آدم​ها بدمد، مسئله​ي ديگري است. حتي در جوامع متمدن و برخوردار از آزادي بيان، نيز بسيارند افراد بي​نفسي که توان دميدنِ نفس جان​بخش در جامعه را ندارند. بنابراين طرح مسئله​ي بگذار نفس​بکشم، نوع کج​فهمي است و ربطي به وضعيتِ حاضر ندارد. از نظر محتوايي نيز اين کتاب نه خاطراتِ صادقانه است، نه تاريخِ مستند و نه تحليلِ دقيق و منسجم. همه​چيز بر محورِ يک منِ خيالي و کاذبي مي​چرخد که حتي توانِ درکِ همراهش را هم ندارد. به​همين دليل و دلايلي ديگري که لزومي نيست يادآوري گردد، داي​فولادي پس از خواندنِ کتاب، نامه​ي به​  همراهش، آقاي رويش نوشت و از من خواست آن را به شخصِ آقايِ رويش و روشنفکران و فرهنگيان برسانم. رساندنِ اين نامه براي آقاي رويش کار دشواري نبود، اما براي جامعة روشنفکري کار سخت و دشوار بود. نخست اينکه جامعة روشنفکري حد و مرز مشخصي ندارد و من اطلاعي دقيقي در اين باره ندارم و دوم اينکه من در مقامی نيستم که در بابِ روشنفکربودن و روشنفکر نبودنِ افراد قضاوت کنم. يگانه راه حل ممکني که به ذهنم رسيد آن بود که آن را هم به اميل شخصي آقاي رويش  بفرستم و هم در جمهوريِ سکوت منتشر نمايم تا به​دستِ روشنفکران و فرهنگيان برسد. دليلِ نشرِ اين نامه آن بود که من شخصاً طرف​دار نقد هستم و نقدِ دروني و پرداختن به​جريانِ دروني، برايم مهم​تر از نقدِ بيروني است. کار هرکسي، فرقي نمي​کند داي​فولادي، رويش و يا هرکسي ديگري بايد  مورد داوري و سنجش قرار گيرد و در مواردي  اين بي​‌رحمانه​ترين نقدهاست که راهي را به​روشني مي​گشايند. نقد، روشن​گري است، هرچه برهنه​تر باشد، روشنگرانه​تر خواهد بود. اين ادعا که رازهايِ يک هزاره مکتوم بماند و نقد و افشاگري معطوف به مردمانِ بيرون از هزاره باشد، فاقد معيارِ اخلاقي و در واقع نوعي نگاهِ قوم​گرايانه و ملاعمري است که دنيا را با يک چشم مي​بيند و از خويشتن​شناسي هراس دارد. کژي​ها بايد افشا گردد. نقد رهبران و قدسي​سازيِ روشنفکران بخشي از همان معادلة معيوبي است که نقد رهبران را به صلاح نمي​بينند. علاوه بر اين پيش از نشر، من آن نامه را دوبار به​دقت خواندم و نه تنها در آن توهيني نيافتم، بلکه بسيار آموزنده به​نظر رسيد. تعابيري چون "همراه"، "در نيمه راه قاضي​شدن"، "خدا را شکر که قاضي پيش از زمان خودشدي"، برخورد اخلاقي و روشنفکرانه است و البته هر کنشِ روشفکرانه​يِ از آن​جا که "روشن​گر" هست، "ويران​گر" هم هست. به​هرحال بي​آن​که داي​فولادي را در جريان بگذارم، آن را در سايت نشر کردم و ايشان تا روز جمعه 18​اُمِ حوت خبر نداشت که اين نامه در جمهوريِ سکوت به​نشر رسيده است.   

اما برخلافِ دريافتِ موعظه​گرانِ دنياي کامنت، نوشتنِ چنين نامه​اي به آقايِ رويش نه تنها «آکنده از نخوت و تفرعن و خودشیفتگی عوامانه، تحقیرها و خفیف​پنداری​های یک دوستِ دیرینه» و «بر آشفتگی و پریشان​گویی و زخمِ زبان​های بازاری، و فاش​کردن "بوی تعفن"» نيست، بلکه نوع کنشِ اخلاقي، بر ضد پوپوليستي​شدنِ وضعيت است و دريچه​هايي را براي خواندنِ کتاب باز مي​کند. پوپولیستی​شدنِ وضعيت قاتل خرد و تفکر است. تفکر بايد پاسدارِ فرديت باشد و از افراد حقيقي و واقعي دفاع کند، نه از هستي​هاي وهمي و خيالي. داي​فولادي بايد در بارة همراهش مي​نوشت و کساني ديگر نيز مسئول​اند با پوپوليستي​شدن وضعيت و بدل​شدنِ تفکر به مُد و نمايش مبارزه نمايد. انتشار نامه نيز به​هدف مبارزه با پوپوليستي​شدنِ وضعيت صورت گرفته است، بنابراين اشکالي در اصلِ انتشارِ آن نيست. ماجرا بيش از آن​که به پخش و نشرِ نامه​ي داي​فولادي برگردد، به خشونتِ نفهته در سخن​گشايي باز مي​گردد. سخن​گفتن  حالت دگرديسي​شده​ي برخورد تني و فيزيکي است؛ سخن زماني آغاز مي​گردد که خشونتِ فيزيکي سرکوب مي​گردد. بنابراين سخن​گفتن نوعي اعلامِ وضعيت است و همواره در هر گفت​وگويي و در هر سخني، نوع قضاوت وجود دارد. اگر قرار است سخن معنايي را همرساني کند و از حجابي پرده بر گيرد، حکم و قضاوتي هم هم بايد باشد. جملاتِ توصيفي​ـ​خبري همان قدر داراي بارِ قضاوت است که جملاتِ انشائي و اخلاقي. در مقام سخن​گفتن، هرگز رابطه​ي متقارني وجود ندارد. درست در اين رابطة نا متقارن است که کامنت​نويسان به خود اجازه مي​دهند ويژگي​هاي چون "عقده​اي، سرخورده، پريشان​حالي، خودخواه" و مانندِ اين​ها را در مورد داي​فولادي به​کار برند. آن رازي را که آقاي حمزه​واعظي «عصبانيت و تندخويي» درک نموده و حتي آرزو مي​کند، چنين نوشته​اي از داي​فولادي هرگز نخواند، عصبيتي است که در ذاتِ سخنِ وجود دارد. خشونتِ نفهته در کامنت​نويسيِ خود حمزه که صفات چون "نخوت" و "تفرعن" را در مورد داي​فولادي به​کار مي​برد، مصداقِ تجربيِ اين ادعايي ماست که خشونت در ذاتِ سخن​گفتن وجود دارد و کامنت​نويسان دل​سوز در مقامي به​مراتب بي​رحمانه​تر از نويسنده ظاهر مي​شوند. با آن​که آقاي رويش، مخاطبِ اصلي اين نامه، به​داي فولادي حق مي​دهد که چنين نامه​اي را بنگارد، کامنت​نويسان راه خود را مي​روند و به​جاي دفاع از رويش، کوشش مي​کنند بر خاميِ و حتي عقده​اي بودنِ داي فولادي شهادت دهند. کسي به نام​ مجتبي رحيمي مي​نويسد:

روشنفکرانِ هزاره هنوز خام​اند و تهی از ظرفیت سیاسی. فقط همین قدر مانده که جریان هم خوابگی شب گذشته با خانم​های شان را نیز در جمهوری سکوت بگذارند. واقعاً عقده​گشایی​ها و عفونت​های دهان باز کرده​ای اینها ما را ملول کرده است. گیرم که آقای رویش به خطا نوشته باشد، اما نیازی به این نیش​زنی و پریشان​نویسی آقای دای​فولادی نبود. با این حمله​نامه گمان می​شود که ژرفنای دانشِ آقای دای فولادی و خرد سیاسی ایشان به بند انگشتی هم نمی​رسد. کجاست کتابی، تحلیلی، صدایی و...از شما! چند سال است که کویته به خون نشسته است، سطری برای مردم داغدری که باور دارم به گزافه های شما نیازی هم نخواهند داشت، نوشته اید؟

اين کامنت به ظاهر دلسوزانه به​لحاظ تجربي خصلتِ پارادوکسيکال قضاوت و خشونتِ خشونتِ نهفته در بطن سخن را به​روشني نشان مي​دهد.  براي کسي که با دنياي نقد آشناست روشن است که نامه​ي داي​فولادي عقده​گشايي و عفونتِ زباني نيست. اگر چنين نگاهي را سنجيدارِ برخورد با نقد قرار دهيم، تمامي منتقدانِ بزرگِ جهان نيش​زن و پريشان​نويس بوده​اند. در اين صورت نيش​زني​هاي مارکس بر جهانِ سرمايه​داري، کاربرد مفهوم "خر" از سوي نيچه بر بزرگاني چون سقراط و افلاطون و ارسطو، ويران​گري​هاي فرويد و حمله​يِ ويتگنشتاين با سيخِ بخاري به کارل​پوپر، بايد مذموم باشد و اين بزرگان سزاورِ ملامت و سرزنش. لابد کاربرد "اولئيکَ کالانعامِ بل هم اضل" در کتاب​هاي آسماني نيز ريشه در عقده​گشايي دارد. اما  تکليفِ عقده​گشايي​هايي موجود در اين کامنت و کامنت​هاي ديگر چه خواهد شد؟ اسا سا چرا عقده​گشايي مشمولِ حکمِ اخلاقي قرار گيرد و چرا يک انسان گوشت و خون​دار نبايد در برابر بدي​ها و کژانديشي​ها عقده به​دل گيرد و عقده​هاي به​دل گرفته را نگشايد؟ رسالتِ زبان بازکردنِ همين عقده​ها و تروماهاست، کافي است زمينه​اي سخن​گشايي فراهم گردد تا جانورِ سخن​گو خشونتِ زباني را به نمايش بگذارد. بيرون​کشيدن نام​ها و اشيا از يک بافتار معنايي و قراردادنِ آن​ها در بافتارِ معناييِ ديگر، بدان معناست که هر زبان حاملِ روياها و آرزوهايي ما و خرِ بارکشي است که عقده​هاي ما را با خود حمل مي​کند. قلمروِ استبداد کتابِ خوبي است، زيرا حامل روياها و آرزوهاي کامنت​نويسانِ ماست، اما آيا براي آن​کسي که طوفانِ خشونتِ زبانيِ وزان از اين کتاب، ريشه​هايِ وجودِ او را به صدا در مي​آورد نيز چنين است؟ و در اين صورت آيا اسماعيل يون و حسنِ کاکر حق نخواهد داشت که داي​فولاديِ دوست​داشتني و آزادي​خواهِ  قلمروِ استبداد کامنت​نويسان را به عقده​اي بودن متهم نموده و اين کتاب را پريشان​نويسي​هايِ يک انسان جوالي قلمداد نمايند؟ اساسا آيا تير نقد همواره به سوي اقوام ديگر رها شود و چرا هزاره​ها تا اين حد از خويشتن​انديشي و فسادِ درونيِ که آنان​را از پاي در آورده​اند بي​توجه باشند؟ به​گمانم نقدی صرفا معطوف به​اقوامِ ديگر و تطهير و تبرئه​ي خطاهاي قومي که خود ما به آن تعلق داريم، جز بازتوليدِ وضعيتِ ملاعمري پي​آيندي ديگري نخواهد داشت.

برخلافِ ديگر دوستانِ خيرخواه و مصلحت​انديش، من شخصا طرف​دار نقد عريان و صريح هستم. مشکلِ دوستان اين است که خشونتِ نفهفته در ساختارِ زبان را ناديده مي​انگارند و به اين نکته تامل نکرده​اند که داي​فولادي با همراهِ خود بسيار با احترام برخورد کرده​اند، اما به هرحال هرگاه قرار است سخن معناداري گفته شود، بايد چيزي را افشا کند و حق به حق​دار برسد. بي​طرفي فقط در سخن​هاي مهمل و بي​معنا قابل تصور است، همين پاي گفتنِ چيزي و افشاي حقيقتي به ميان آيد، داد و ستدِ برابرِ معنا نا ممکن خواهدبود. در جوِ خشونتِ زباني زماني آشکار مي​گردد که ما ژستِ اخلاقي مي​گيريم و ديگران را به بي​طرفي دعوت مي​کنيم: «زبان، نخستين و بزرگ​ترين عاملِ جدايي است؛ خشونتِ کلامي اعوجاجِ ثانويه نيست، قرارگاهِ نهايي هر خشونت مشخصا انساني است(ژيژک، 1389: 76)». زبان در مقامِ داوري خصلتِ خدايگاني دارد و «در فراز و به​قسمي نشسته است که فقط خودش را مي​بيند(همان» و درست به همين سبب است که خود را در مقام قاعدة معنارساني بر مي​سازد و هر آن​چه را مخالف تشخيص دهد گردن مي​زند. زبان در نهايت شريک نمي​پذيرد و در نهايت هر موجودي سخن​گويي از اين پارادوکس سر در مي​آورد که اين کار درست يا خطاست، به اين دليل که من ميگويم. اين سخن که «داي​فولادي، خودش را خراب کرد، نبايد به آقاي رويش اين گونه مي​تاخت، من اما از اين قاعده استثنا هستم و بنابراين حقِ توهين​کردن به​داي فولادي را دارم»، در نهايت سخن​گو را در کانونِ داوري قرار مي​دهد و نا خودآگاه در برابر خشونتِ زبان سر تسليم فرو مي​آورد. برخورد خشونت​بار استاد زردادي با رويش، متهم​کردنِ او  به شراب و مواد مخدر و نشئگي ـ  همه مي​دانيم که آقاي رويش با اين چيزها سرو کاري نداردـ، تسليم​پذيريِ ناخودآگاهانه ما را در برابر خشونتِ زبان را افشا مي​کند. برخورد خشونت​آميز حمزه​واعظي با داي​فولادي را نيز مي​شود بر همين مبنا تبيين کرد. آقاي واعظي مي​نويسد:« جناب دای​فولادی را مردِ اندیشه​ور و نویسنده​ی تیز بینی می شناسم، اما این یاد داشت ایشان خطاب به عزیز رویش، آکنده از نخوت و تفرعن و خودشیفتگی عوامانه بود. تحقیرها و خفیف​پنداری​های یک دوست دیرینه که لحظه​ها و اندیشه های مشترکی را عبور کرده باشی، هرگز شایسته​ی یک نویسنده ی صاحب ادعا نیست. ای کاش جناب دای​فولادی به​جای این همه برآشفتگی و پریشان​گویی و زخم زبان​های بازاری، به نقد دقیق و مچ گیری​های مو شکافانه ی رویش در کتابش می​پرداخت.» اما آيا به​راستي چنين است؟ درست است که اين نامه سرشار از رمز و راز است، اما براي خوانندة حرفه​اي عبارت « فکرش را بخوانی و برای چاپ پاک‌نویس کنی» در نخستين پاراگرافِ نامه نمي​تواند رازي را افشا کند؟ آيا کامنتِ خود آقاي واعظي حاويِ نخوت و تفرعن و تحقير و خفيف​پنداريِ داي​فولادي نيست نيست؟ چه چيز داي​فولادي به رويش گفته است که آقاي واعظي و ديگر کامنت​نويسانِ محترم با نام​هاي اصلي يا مستعار نثار داي​فولادي نکرده​اند؟  اين بدان معناست که در دنياي سخن هرکسي به دام اين افراط گرفتار است و آقاي واعظي و ديگر کامنت​نويسان به​همان​چيزي روي مي​آورند، که دليلِ گناه​کاري داي​فولادي به​شمار مي​رود.

به​هرحال نشرِ نامه​يِ داي​فولادي در سايتِ جمهوريِ سکوت کار من است و ربطي به خود ايشان ندارد. هدف از نشرِ اين نامه روشن​گري بوده است. لحنِ اين نامه از نظر من دلسوزانه است و کدام توهين و تحقيري در آن نيست. خشونتِ اين نامه، ناشي از خشونتِ زبان است، نه توهين و دشنام و خفيف​شماري. خشونتِ کامنت​ها، به​ويژه از آن​جا اغلب چهره​هاي سرشناس آن ها را نوشته​اند، به​روشني اين ادعا را تاييد مي​کند. کار من "سخن​گشايي" بوده است و به​لحاظ تئوريک مي​توانستم خشونت​هاي ناشي از زبان​گشايي را پيش​بيني کنم. داي​فولادي بر نسلِ ما تاثير گذار بوده و آقاي رويش نيز برايم "عزيز"  است. نشر اين نامه، اما، توهين​هايي کامنت​نويسان را در پي داشت. از آن​جا که من بدونِ در جريان قرار دادنِ داي​فولادي به نشر اين نامه اقدام کردم و اين امر سبب شد که اين دو استاد بزرگ​وار مورد هجمه​هاي زباني نا روا قرار گيرند، معذرت مي​خواهم. اميد وارم اين دو بزرگ​وار، به​خصوص آقاي داي​فولادي که حقِ بزرگي بر گردنِ نسل ما دارد، مرا ببخشند. بديهي است که معذرت​خواستن تيري از کمان رها شده را بر نمي​گرداند، اما دستِ کم گناهي را که  اغلب متوجه داي​فولادي مي​دانست، مي​تواند به مرجعِ اصلي​اش که من هستم برگرداند. معذرت​خواهي و طلبِ بخشايش از اين دو بزرگ​وار، و از هرکسي که خطايي را در برابرِ او مرتکب شوم، هرگز برايم شرم نيست. هرکسي بايد اين شجاعت را داشته باشد که پيامدهايِ کارش را به​دوش گيرد و به گناهِ خويش اعتراف نمايد. همان​گونه که مي​شود با تيغ نقد دمار از روزگارِ آدم​ها در آورد، در مورد لازم مي​توان معذرت​خواهي کرد. اما به​هرحال، قدم​گذاشتن در دنياي سخن مستلزم اين خشونت​هاست و من شخصا طرف​دار روابطِ شفاف و نقد عريان هستم و از هيچ​نوع خشونتِ زباني ترس و هراسي ندارم.